حس نوشتن ندارم.
فردا میخوام با آبجی خانم دکور عوض کنیم و بشور بساب راه بندازیم اساسی
دوتامون میریم تو یه اتاق اتاق منم میشه اتاق کامپیوتر-خیاطی-اتوکشی و....
ولی دلم برای تهناییم تنگ میشه
بد هم نیست اتاق کاره همیشه مرتبه وقتی یهو مهمون میاد دائم
اینجوری 

نمیشیم که ای واااای اتاق نامرتبهه الان آبروریزی میشههه
تازگی احساس میکنم که به عینک احتیاج دارم
فاصله های دور رو رسما نمی بینم. نوشته های ریزم نمی بینم
تازههههههههههههه
از عینک زدن نفرت دارم چیه یه مزاحم رو دماغ آدم
تازه بعد از یه مدت بهش وابسته میشی همه چیت وصل میشه بهش
حوصله م که سر میره مغزم هم از کار میفته نمی دونم چی بنویسم

+ نوشته شده در یکشنبه 30 دی1386ساعت 17:52  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
تاسوعا وعاشورا را به همه تسلیت میگم
دختر عموم به سلامتی دنیا اومد
تاحالا هدیه تولد زنده نگرفته بودم
آی لاو یو دختر عمو جونننننننننننننننننن
+ نوشته شده در جمعه 28 دی1386ساعت 23:33  توسط .:*ماتیلدا*:.
تولد تولد تولدم مبارک
شونزده سالم شد
هوراااااااا
بچه گی هام فکر میکردم خانومای شونزده ساله خانمهای بزرگ محترمی هستن
فکر میکردم خیلی هنره آدم شونزده سالش بشه
بعد الان دیدم نخیر اینجوریام نیست
هنوز هم احساس خانم بودن بهم دست نداده
هنوز دوست دارم بچه باشم

امروز زن عموم رو بردن بیمارستان
امیدوارم دختر عموم زودی به سلامتی دنیا بیاد
خیلی خنده دار شده که روز تولدمون یکی هست

از صبح تا حالا چهار صد تا اس ام اس زدم به عمه م که
دنیا اومد؟
دنیا نیومد؟
دنیا اومد؟
دنیا نیومد؟
بعد از مدتها یه نی نی کوشولو تو خانواده ی پدری من یافته میشه
من هیجان زده شدم (تقریبا عین ندید بدید ها)
البته پارسال سه عدد در خانواده ی مادری متولد شدن

من بچه داری رو تا حدود دو سه سالگی دوست دارم منتها بزرگتر دیگه نه خیلی

این سایته جای جالبیه من میرم اونجا دار بازی میکنم
اینقده مزه میده که آدم همه چی رو شانسی بزنه بعد همش اشتباه در بیاد
باید برم
+ نوشته شده در پنجشنبه 27 دی1386ساعت 16:15  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
از این شعره خوشم میاد
|
Emilia » BIG BIG WORD I'm a big big girl in a big big world It's not a big big thing if you leave me but I do do feel that I too too will miss you much miss you much... I can see the first leaf falling it's all yellow and nice It's so very cold outside like the way I'm feeling inside I'm a big big girl in a big big world It's not a big big thing if you leave me but I do do feel that I too too will miss you much miss you much... Outside it's now raining and tears are falling from my eyes why did it have to happen why did it all have to end I'm a big big girl in a big big world It's not a big big thing if you leave me but I do do feel that I too too will miss you much miss you much... I have your arms around me ooooh like fire but when I open my eyes you're gone... I'm a big big girl in a big big world It's not a big big thing if you leave me but I do do feel that I too too will miss you much miss you much... I'm a big big girl in a big big world It's not a big big thing if you leave me but I do feel I will miss you much miss you much...
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 26 دی1386ساعت 17:36  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
هورااااااااااااااااااااااااااااا
امتحانام تموم شدددددددد
امتحان جغرافی رو هم دادم دیگه تموم شد
چه قدر خوبه امتحان نداشتن؟به به
امروز هم طبق روال امتحانات گذشته همقد خودم تقلب کردم
یکمی لو رفتم ولی بی خیال اگه همه چی همیشه درست و خوب باشه که خیلی بی مزه میشه
مگه نه؟
ناز رفته مسافرت بدجنس همون موقعی هم رفته که من کلی حرف باید بهش میزدم
ش هم میخواست بره ولی الحمدلله امتحانا نذاشتن
تنها مزیت امتحانامون همین بود

الان عمه م سوار قطار شدن که بیان پیش ما
اینقد دلم براشون تنگ شدههههههههههههههههههه
داستان شاذه رو هم خوندم اینقد خوشم میاد داستانا شاااادن
خیلی خوابم میاد صبح کله ی سحر پاشدم عین خر تقلب نوشتم
(یکمی هم خوندم به اندازه یه میکرون یه ذره بیشتر)
بعد اتاقمم که به جنگل آمازون میگفت زرشک رو مرتب کردم
(البته یه چیزی گم کرده بودم تقریبا برش گردوندم به حالت قبل)
بعد رفتم امتحان دادم امتحان که تموم شد شوتمون کردن تو حیاط
سه ربع ساعت واستادم تو سرما تا اومدن دنبالم
آخرش فکر میکردم اگه الان دستمو ببرن جای خون خرده یخ میریزه بیرون
خدا نصیب نکنه دماغ و گونه هام از سرما سوخته شده بادمجون

نه واقعا خواب خوابم
فعلا ما رفتیم
+ نوشته شده در چهارشنبه 26 دی1386ساعت 17:7  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
من برای خودم igoogle گذاشتم
یکم سنگینه ولی بدک نیست
همه چی هم میشه روش بذاری
الان من دار بازی گذاشتم
بعد متوجه شدم دیکته ی انگلیسیم خرابه

امروز امتحان شیمی داریم
دیشب یه دور از رو کتاب خوندم
الانم اصلا حسش نیست برم سر درس

ولی یه وقتیش باید برم با عرض شرمندگی تقلب بنویسم
امتحان بدون تقلب یعنی مرگ
من حتی اگه فول هم خونده باشم بدون چند تا تقلب برگه مو تحویل نمیدم
مزه ش به همینه
البته میدونم بعضی از معلما میفهمن داریم تقلب میکنیم
ولی بزرگی میکنن چیزی نمیگن
ولـــــــــــــــــی...
دیروز امتحان که تموم شد
(عااااااااااااااااالی دادم
)
با خانم ش (همکلاسی عزیزمه
) رفتیم رو برفای تو حیاط قدم زدیم
البته یه بارم دوتایی پامون لیز خورد اومدیم از اون یکی کمک بگیریم
که با هم کله پا شدیم
الان دارم دوتا از داستانای شاذه رو برای خانم م میفرستم
میگفت دانلود نمیشن
الانم صد سال داره طول میکشه تا اینا attach بشن
فعلا
+ نوشته شده در سه شنبه 25 دی1386ساعت 10:1  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
امروز امتحان هندسه دارم
دیشب یه دور تمام تمرینارو حل کردم
از هندسه خوشم میاد ازش خسته نمیشم
البته از این جناب فیثاغورس هیچ خوشم نمیاد
آقا مگه این مثلث بدبخت چی کار به تو داشت که رفتی کشفش کردی؟
اصلا به تو چه مربوطه؟
اه ه ه
بگذریم
۴شنبه عمه بزرگه م میان خونمون تا جمعه
ولی من هنوز اتاقمو مرتب نکردم
باید دیوارامم بشورم
با این مایع رافونه خوب شسته میشه
مامانم میگن پودر شوما یهو کم شده
اونم خوب دیوار میشوره
منتها دیگه پوست برا آدم نمی مونه
دیشب رفتم روضه
بعد از هزار سال نصف قطره اشک ریختم
بعد چشمام اینقدر قزمز و پف کرده شد که بیا و تماشا کن
هر کاری کردم هم نرفت
هنوزم یه ذره از قرمزیش مونده
خودم به نتیجه ی حساسیت رسیدم ولی بقیه میگن نه
آغ داداش هم فرمودند چون دختری چشات اینطوری شده
من کم کم دارم میترسم
عصری امتحان دارم بعد اومدم اینجا

+ نوشته شده در دوشنبه 24 دی1386ساعت 11:24  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
اوپس
اون وبلاگی رو که دوستش داشتم به دلیل لو رفته گی حذفیدم
یه دقیقه سوکوت
دارم داستان شاذه رو میخونم(تو لینکام هست همون نگارین)
باحاله
از اونجا که اولین باره دارم مینویسم
طبیعتا باید خودمو معرفی کنم
ولـــــــــــــــــــــــــــــــی
من تو این کار خیلی بی استعدادم
خب اسمم ماتیلدا ست تازگی تغییر نام دادم
۱۶ سالمه
از رنگ آبی خیلی خوشم میاد
زندگی و عشقم موبایل و کامپیوتره
از درس خوندن خوشم میاد (به استثنای ریاضی وفیزیک)
معاشرتی نیستم ولی از شلوغی خوشم میاد
دیـــــــــــــــــــــــــگـــــــــــــــــــــــــــه......؟؟؟؟
نمیدونم چی دیگه باید بگم
فعلا ته کشیدم
+ نوشته شده در یکشنبه 23 دی1386ساعت 8:42  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
به نام خدا
این وبلاگ متعلق به ماتیلدا میباشد.
+ نوشته شده در پنجشنبه 6 دی1386ساعت 9:0  توسط .:*ماتیلدا*:.
|