تبليغاتX
.:*و اینک آسمان از آن منست*:.

.:*و اینک آسمان از آن منست*:.

.:*دفتر خاطرات مجازی ماتیلدا*:.

24

Father and daughter sharing earbuds

عکس به این خوشگلی تاحالا چند تا دیدین؟؟؟

مال سایتcorbis هستش.

بزرگش تو ادامه ی مطلبه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 10:25  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

شماره ش یادم نیست

سلاملکم

من امروز کلا به دلایل نا معلوم یه جوری تقریبا زده به کله م. همین جوری خوشحالم .همشم تو عالم هپروتم...نمی دانم!!!!

عرض شود که ما امروز تشریف بردیم کلاس انگلیش.یه همکلاسی جدید داریم خیلی بچه باحالیه دوستش می داریم شدید

دیگه اینکه نمره چشمم نیم و هفتاد و پنجه ولی دکتر گفته عینک نزنم میره بالاتر...دیروز من خیلی  شده بودم که چراااااااااااااا من عینک دارم بعد یهو صبحی فکر کردم دختره ی دیوانه چرا ناشکری می کنی؟ اگه الان هیچی هیچی نمی دیدی خوب بود؟اگه الان یه مرض بی علاج گرفته بودی بهتر بود؟ دیگه اینکه کلی خودم رو ادب کردم که دیگه حرف زیادی نزنم.تازه فردا دارم میرم عینک بخرممممم

ن  گفته فردا عصر برم پیشش.چند تا از بچه ها هستیم که هر وقت مهمونی میدیم شاممون پیکی هستش.پیتزا و ساندویچ و خلاصه هرکی هرچی بخواد سفارش میده به حساب خودش...خیلی مزه میده آدم احساس میکنه بزرگ شده به یه دردی می خوره(عین نی نی های شونزده ساله)

دیگه اینکه یوهو دیدین مرض فارسی حرف زدنم خوب شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حال نوشتن ندارم یهو ذکام شدم

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 19:8  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

22

جهت شادی روح

"بانو ماتیلدا بلاگفایی با چشم نمره صفر"

سی ثانیه سکوت کنید.

جهت همدردی با

"بانو ماتیلدا بلاگفایی عینکی"

سه لیتر اشک بریزید.

با تشکر

"بانو ماتیلدا بلاگفایی طفلکی عینکی"

مار از پونه بدش میاد در خونه ش سبز می شه:ماتیلدا از عینک بدش میاد رو دماغش سبز می شه.

تو روخدا من سه کیلو دعا کردم عینکی نشم ولی حالا......

تازه دکتر میگه احتمالا تا یکی دو سال دیگه بیشترم میشه!!!

=======>

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 16:9  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

21

Do You Know? (The Ping Pong Song ) Enrique Iglesias

Do you know؟ 
Do you know?
Do you know?

[ Chorus ]
Do you know what it feels like
loving someone that's in a
rush to throw you away.
Do you know, do you know, do you know,do ya?
Do you know what it feels like
to be the last one to know
the lock on the door has
changed.
Do you know, do you know, do you know, do ya?

If birds flying south is a sign of changes
At least you can predict this every year.
Love, you never know the
minute it ends suddenly
I can't get it to speak
Maybe finding all the things
it took to save us
I could fix the pain that
bleeds inside of me
Look in your eyes to see something about me
I'm standing on the edge
and I don't know what else
to give.

[ Chorus ]
Do you know what it feels like
loving someone that's in a
rush to throw you away.
Do you know, do you know, do you know,do ya?
Do you know what it feels like
to be the last one to know
the lock on the door has
changed.
Do you know, do you know, do you know, do ya?

How can I love you?
How can I love you?
How can I love you?
How can I love you?
If you just don't talk to me, babe.

I flow through my act
The question is she needed
And decide all the man I can ever be. 
Looking at the last 3 years like I did,
I could never see us ending like this.
(Do you know)
Seeing your face no more on my pillow
Is a scene that's never ever happened to me.
(Do you know)
But after this episode I don't see,
you could never tell the next
thing life could be

[ Chorus ]
Do you know what it feels like
loving someone that's in a
rush to throw you away.
Do you know, do you know, do you know,do ya?
Do you know what it feels like
to be the last one to know
the lock on the door has
changed.
Do you know, do you know, do you know, do ya?

[ Chorus ]
Do you know what it feels like
loving someone that's in a
rush to throw you away.
Do you know, do you know, do you know, do ya?
Do you know what it feels like
to be the last one to know
the lock on the door has
changed.
Do you know, do you know, do you know, do ya?

Do you know?
Do you know?
Do you know?
Do you know?

[ Chorus ]
Do you know what it feels like
loving someone that's in a
rush to throw you away
Do you know, do you know, do you know, do ya?
Do you know what it feels like
to be the last one to know the lock
on the door has changed
Do you know, do you know, do you know, do ya?


[ Chorus ]
Do you know what it feels like
(you don't know how it feels)
loving someone that's in a
rush to throw you away
(you don't know how it feels)
Do you know what it feels like
(you don't know how it feels)
to be the last one to know the lock
on the door has changed
(you don't know how it feels)

Do you know, do you know, do you know, do ya?
Do you know, do you know,do you know, do ya?

+ نوشته شده در  شنبه 13 بهمن1386ساعت 22:24  توسط .:*ماتیلدا*:. 

20

ما میزان طبع شعرمان رفته بالا به مناسبت تیترمان این شعر را میخوانیم:

تو خودت نمره ی  بیستی

تو خودت نمره ی بیستی

توخودت نمره ی بیستی

تو مثه هیچ کسی نیستی

...

ادمه ی شعر به دلیل کمبود حافظه ی نگارنده حذف شد.

و آنک خاطرات مونس الدوله تا به پایان رسانیدیم.همان دیشب کتاب را پایان بردیم چون دون شان ماست کتاب دو سه سانتی را بیش از یک روز طول بدهیم بخوانیم! تا لحظاتی پیش داشتیم دیوان رهی معیری را با سرعت هفتصد کیلومتر بر ثانیه می خواندیم چون خوف آن هست که اگر فردا به عینک دچار شویم کتاب از بهرمان بگیرند و گویند:از بس کتاب خوندی چشات ضعیف شد،لازم نکرده بدترش کنی!!! بنده خود احساس میکنم به نزدیک بینی دچار گشته ام. چندیست از نوک دماغ آنطرف تر را مشاهده نمی کنیم.

احتمالا چهارشنبه اعضای محترمه ی دوره مان را دعوت می نماییم به صرف چیپس و نسکافه. شاید هم نیشی به کیک آبجی خانم زدیم چون از قرار کیک شان خامه دارد.شام را هم هنوز هیچ نشده انداختند گردن مبارک ما.ما هم به آبجب خانم اولتیماتوم دادیم که ما غیر از لازانیا(غذاییست فرنگی) عمرا چیز دیگری برایتان بپزیم.فراموش کردیم بگوییم آبجی خانم نیز چهارشنبه میهمان دارند و میخواهند تولد یکی از دوستان را جشن بگیرند. ما قول می دهیم که کار خلافی نکنیم فقط قدری آواز میخوانیم و فال می گیریم.

امروز بایستی برویم کارنامه بگیریم.ما می ترسیم که مبادا نمره ی ناشایستی به ما داده باشند.خوف داریم برویم مکتبخانه کارنامه بگیریم و آبروریزی شود.

ش  عقیده دارد ما بر کله مان زده.

+ نوشته شده در  شنبه 13 بهمن1386ساعت 15:16  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

19

درود بر شما Again

ما تازه دیروز در حال بهبودی از شر این بیماری مزخرف زیادی پارسی گویی بودیم که کتابی به نام خاطرات مونس الدوله را بر دامانمان انداختند و از آنجا که کتاب مزبور آداب و رسوم دوره ی قاجار را شرح میدهد لحجه ی ما به همان صورت قبل که ماند هیچ ده برابر بدتر گشت.ولی با این حال این کتاب را به شما پیشنهاد میکنیم کتاب جالبی است. ما دوش آن را بر جلوی دماغ مبارک گرفته ایم هنوز همانجا مانده تا تمام گردد. از شانسمان هم امروز هزار کار داشتیم که مارا از مطالعه وا داشتند... ولی کلا جگرمان بر حال و روز بانوان زمان قاجار کباب شد. جوری باهاشان رفتار می کردند انگار اسیر هستند بد بخت ها....!!!!کتاب مونس الدوله را که تمام کردیم می خواهیم برویم سروقت دیوان رهی معیری چون فریدون مشیری گیرمان نیامد. نزدیکانمان از رهی معیری خوششان آمده بنابراین هیچ گونه رمز و سیکرت لازم نمی باشد. بانو ماتیلدا بلاگفایی می رود به سوی شعر و ادبیات پارسی...

بگذریم.

ما دیشب منزل دایی دومین بودیم جهت صرف شام(جای شما بیسیار سبز) بعد آنجا دایی دومین فکر مسافرت مشهد یا مسافرت قشم (چقدرم بهم مربوطن؟)به جان ما انداختند...ولی ما هرچه فک زدیم نتوانستیم بقیه را به شور و حال بیاوریم... دلمان شدیدا لک زده برای مسافرت...داریم فعلا با آبجی خانممان بر روی آقاجان و خانم جانمان کار می کنیم تا شاید راضی گردند ما را عید نوروز ببرند اهواز عموزاده ی جدید را زیارت کنیم و در ضمن اهواز یکی از بهترین جاها برای مسافرت می باشد.

 چشمانمان دارد از کاسه در می آید.فردا باید برویم کلاس ریاضیات ولی هیچ نخونده ایم.این مونس الدوله هم حواس جمع برایمان نمی گذارد. ما از جمعه هایی که بسیار پرکارند نفرت داریم.

+ نوشته شده در  جمعه 12 بهمن1386ساعت 16:57  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

18

درود برشما

اینجانب چند روزی می باشد که زیادی به گویش فارسی سخن می گویم. نمی دانم چرا به محض رسیدن به نت لحجه ی مبارکمان بر میگردد

همانک داریم به دنبال یک فروند گوشی جالب انگیز می گردیم که ازش واقعا خوشمان بیاید و تا صد سال دیگر نه ازش خسته بشویم نه از مد بیفتد نه چیز دیگر... در ضمن تر جیحا سونی اریکسون یا گوشی با سیستم عامل لینوکس یا گوشی های خیلی عجیب و تک بیشتر مورد پسندمان می باشد.الان سه ساعت است داریم نت را گز می کنیم ولی چیز خوبی نمی یابیم که خوشمان بیاید. مشکل پسندی باعث بسی دردسر است. بگذریم...

در هفته ی گذشته یکسره کتاب ادبیات فارسی ۲ را مورد مطالعه قرار داده بودیم.به ناگه متوجه علاقه نهفته مان به زبان پارسی شدیم و به ناگه تر داریم به دنبال کتاب شعر میگردیم.بزرگواری فریدون مشیری را پیشنهاد نموده اند.ما یکی دو تا از شعر هایش را مطالعه کرده ایم و خوب بود ولی مادر گرامی زیاد از جناب مشیری خوششان نمی آید و ما تصمیم داریم به حالت سکرت و راز ،شعر مشیری بخوانیم.

بسم الله ؟ گوشی آی فون بلوتوث ندارد؟فیلم هم که نمی گیرد! آفیس هم که ویرایش نمی کند!!! هشت صد و هشتاد و پنج هزار تومان بدهیم برود که چه؟ به جایش همین قدر ها پول می دهیم لپ تاپ میخریم هم بلوتوث دارد(احتمالا) هم آفیس میخواند. واه واه واه؟؟؟ ما از دبلیو نهصد و پنجاه خوشمان آمده ولی بزرگان میگویند موبایل بدون عکاس خانه به درد نمی خورد

امروز عصر بایستی به کلاس زبان خارجه برویم. درسمان را خوانده ایم ولی حال کلاس رفتن نداریم.چرا فقط خداوند عالم است.

یکشنبه باید به نزد طبیب چشمان برویم شما دعا بفرمایید ما به عینک دچار نشویم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 12:43  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

17

سلیم

من این سلیم رو دفعه ی اول از اسکارلت شنیدم.بچه گیا دفتر خاطرات یا یه همچین چیزی داشتیم که می دادیم دوستامون بنویسن اسکارلت برای همه می نوشت سلیم، کلی هم ازین شعرای عاشقانه بلد بود پایین نوشته ش می نوشت.منکه فقط دو خط تشکر و واینکه تو دوست خوبی هستی می نوشتم و پایینش نقاشی می کردم.

یه دفتر عقاید هم داشتیم که از کلاس چهارم پنجم مد شد. اول اسم وفامیل میخواستیم و بعد کلی سوال چه رنگی دوست داری؟چه غذایی دوست داری؟و ازین سوالا...خود من سه تا دفتر اینجوری درست کردم.یادش بخیر...بچه ها چه چیزای خنده داری نوشتن خودمم نوشتم ...واقعا یادش بخیر...حاضرم هزار بار دیگه برگردم به همون کلاس چهارم وپنجمم خیلی خاطره های خوبی ازشون دارم.

دلیل اینکه امروز من احساساتی شدم اینه که همین دفتر عقایدها ویکی از دفتر خاطرات های بچگی مو پیدا کردم.خیلی وقت بود حتی لا شونم باز نکرده بودم.

خیلی دلم تنگ شده بود.بعضی از دوستامو بعد از اون دوران اصلا ندیدم.بعضی هارو هم می بینم ولی اونقدر کم که فقط به یه سلام چه طوری می رسیم بعضی ها هم اینقدر با قبلا ها فرق کردن که باورم نمیشه ...همه مون بزرگ شدیم...دو تامون نامزد شدن...یکی مون که از همه بدغذا تر بود الان چنان آشپزی میکنه که میخوای انگشتاتم بخوری....چندتامون که جزو بچه های وحشی کلاس بودیم چند وقتیه که اینقدر حرف داریم بزنیم که فرصت جیغ و داد برامون نمی مونه...

یه چیزی که فهمیدم دیدم بچه که بودیم چه قدر وحیاتمون شبیه هم بود و همه چه قدر به هم نزدیک بودیم...چه قدر همه چیز کوچیک و خوب بود ...خیلی کم پیش میومد که ناراحتی داشته باشیم...ولی الان نمی دونم بخاطر بزرگتر شدن و بیشتر فهمیدنمونه که اینقدر داریم از هم دور می شیم یا چیز دیگه...دلم میخواد فکر کنم همه همون بچه های دیوونه ی قبلی هستیم که فقط گنده شدیم( اگه این جمله رو  ز  ببینه منو می کشه)

بی خیال بحث جدی شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 9:31  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

16

آخیش!!!

سه ساعت دارم امور زیبایی وبلاگ رو انجام میدم، البته دلم یه چیزای دیگه هم میخواست که بلد نبودم.مثلا این تیتر وبلاگم خیلی ریزه تازه میخواستم بره کنار این درخته اون بالا ولی نشد

راستی این سایت سرزمین هم از ف ی ل ت ر در اومد.مدتها بود دلم این آهنگ فریدون رو میخواست...همین بی کلامه اونی که خودم داشتم پاک شده منم وقتی یه چیزیم گم میشه دیوونه میشم صد سال بود فکر می کردم آیا اینو از کجا باید برم بیارم. تمام سایتای خوبم که الحمدلله ف ی ل ت ر شدن!!!

برای اولین بار در چهار سال گذشته(اوا داره میشه پنج سال ها) بنده روز قبل از کلاس ریاضی در حال تفکر و تعقل برای حل مشقام نیستم!!! مشقامو از کلاس که اومدم نوشتم. کلی هم به مخترع این ماتریس خندیدم که آخه اینا به چه درد میخوره تو ورداشتی نوشتی؟؟؟ بعد فکر کردم شاید برای همین صفر و یک های کامپیوتر لازم باشه دیگه عقل مبارک بیشتر از این همراهی نکرد.

عرضم به حضور انور(درست نوشتم انور یا چیز دیگه؟) دوستای خودم اینکه ما چهار شنبه هفته آینده کلاس عربی داریمبنده هم نیست مخ عربی تشریف دارم فقط بلدم بگم این کتاب عربی هستش...بعد شنیدم این معلم جدیدمون بیسیار بیسیار سختگیر و جدی هستنبعد من الان دقیقا نمی دونم کدامین خاک را باید برسر بریزم.امروز نشستم صرف افعال ماضی رو حفظ کردم که بلاخره یه کاری کرده باشم که روحم شاد باشه

کتاب پاییز طوبی خوندم. یکی از مزخرف ترین و الکی ترین و بیخودترین و گندترین کتابایی بود که در تمام عمرم از کنارش رد شده بودم.تا ]رشم نخودم فقط بیست صفحه ی اول و چند صفحه از وسط وآخرش که بفهمم موضوع چی بوده و همین روی هم سی چهل صفحه باعث شد که شدیدا دچار اخلال در کار معده بشم (این جمله اختراع  ز  هست مودبانه ی بالا آوردن). اصلا نخونین عوضش برین کتاب همخونه رو بخونین که اسم نویسنده ش یادم نیست طرز نوشتنش یکم خام هست ولی خیلی خیلی ناز و قشنگه داستانش ماهه حتما بخونین .فکر کنم اینه ولی مطمئن نیستم به نظرم جلدش فرق داشت اگه فهمیدم میگم:

همخونه
قیمت پشت جلد:  55000 ریال
 
 
مشخصات کتاب
  • تعداد صفحه: 456
  • نشر: پرسمان (14 مرداد، 1386)
  • شابک: 964-8079-96-X
  • قطع کتاب: رقعی
  • وزن: 950 گرم

اگه وزنش تاثیری در داستان داشت به منم خبر بدین

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 16:41  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

Im Glad J.L

[Verse 1:]
Baby when I think about
The day that we first met (the day that we first met)
Wasn't lookin for what I found
But I found you
And I'm bound to find happiness in being around you

[Chorus:]
I'm glad when I'm makin love to you
I'm glad for the way you make me feel
I love it cause you seem to blow my mind every time
I'm glad when we walk you hold my hand
I'm happy that you know how to be a man
I'm glad that you came into my life
I'm so glad

[Verse 2:]
I dig the way that you get down
(you get down thugged out)
And you still know how to hold me
(and you still know how to hold me)
Perfect blend, masculine (can't get enough now)
I think I'm in love, damn finally

[Chorus:]
I'm glad when I'm makin love to you
I'm glad for the way you make me feel
I love it cause you seem to blow my mind every time
I'm glad when we walk you hold my hand
I'm happy that you know how to be a man
I'm glad that you came into my life
I'm so glad

[Bridge:]
I'm glad that you turned out to be
That certain someone special
who makes this life worth living
I'm glad you're here just loving me
So say that you won't leave
Cause since the day you came
I've been glad

[Instrumental break]

[Chorus:]
I'm glad when I'm makin love to you
I'm glad for the way you make me feel
I love it cause you seem to blow my mind every time
I'm glad when we walk you hold my hand
I'm happy that you know how to be a man
I'm glad that you came into my life
I'm so glad

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 12:16  توسط .:*ماتیلدا*:. 

14

من خیلی ساعت بدی میام تو نت هیچ کی نیست من یا هشت صبح میام که ملت تازه رفتن سرکار یا مدرسه یا هرجای دیگه خلاصه خیلی خلوته وهیچ وبلاگی آپ نیست و بنده در تنهایی به سر می برم...یه شیفتم آخر شب میام که همه هستن الا دوستای خودم که لازمشون دارم

ولی الان اونقدرا هم ناراحت نیستم.تازگی شدم ازین آدمایی که هی دارن حساب میکنن از کوچترین زمان اضافه ای نهایت استفاده رو بکنن.ولی جالب اینجاست از وقتی اینقدر زمان شناس شدم نود درصد وقت کم میارم.همیشه هم اینجوریم که مثلا تا ساعت نه و نیم میرم نت بعد میرم ریاضی میخونم واقعا هم به برنامه ای که چیدم عمل می کنم ولی گاهی اونقدر کار برای انجام دادن هست که اگه زمانم دو برابر هم بشه باز کم میارم.

در ضمن بنده متوجه شدم از علم"شعر" هیچی هیچی نمی دونم جز اون شعرایی که تو کتاب ادبیاتمونه وباید حفظشون کنیم.تازه همونا رو هم چون دیگه تکرارشون نمی کنم بعد از یه مدت فراموشم میشن...بعد اینکه من توفیلم شهریار دیدم که یه بار این جناب شهریار کلی رو کم کنی مشاعره کردن ( بنده و  ش  عقیده داریم این مشاعره در قهوه خانه امروزیش میشه بیلیارد در کافی شاپ) بعد یدم من هییییچیییی شعر نمی دونم وکلی شگفت زده شدم که من چرا تاحالا به فکر شهر خوندن نیفتادم

راستی دیروز بلاخره  ش  رو دیدم. بچم چشاش گود افتاده لاغر هم شده.تازه یه سرفه های میکرد که معلم انگلیسی مون گفتن:الان ریه ت تیکه تیکه میشه میفته بیرون...(من تمام دوران دبستانم آرزو داشتم مثل بقیه بچه های مدرسه سرفه هام صدای اژدها بده ولی تا دو سال پیش نشد که اونوقتم به غلط کردن افتادم.) خلاصه تو کلاس اون بستنی خورد منم آب سیب بعد در عرض ده دقیقه تمام حرفای این ده روز رو رد و بدل کردیم خلاصه جای شما خالی .  ش  حتی اگه مریض هم باشه آدم باحالیه

دیگه باید برم بای بای

پ.ن:چه قدر من تو ایت پست از این  گذاشتم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 8:53  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

13

ساعت سه باید برم کلاس انگلیسی و انشایی رو که در مورد تاج محل چها بار نوشتم و پاک نویس کردم رو تحویل بدم در ضمن تا آخر یونیت خوندم.تمام وسایلمم آماده ست اینبار هیچی جا نمی ذارم.

در ضمن امروز  ش  رو بعد از ده روز می بینمطفلکی مریض بوده خیلی هم حالش بد بوده دیگه اینکه من ندیدمش تا حالا اصلا باورم نمی شد که اینقدر دلم براش تنگ بشه. بطور معمول ما حداقل سه چهر روز یه بار همدیگرو می دیدیم. و خلاصه اینکه من دارم به کمبود  ش  مفرط دچار می شم. خیلی وقته که حتی باهم یه بستنی هم نخوردیم.

در ضمن اینکه با اینکه من امروز یکم دیرتر از حدمعمولم از خواب بیدار شدم ولی الان یه جوریم انگار یه هفته ست چشم رو هم نذاشتم 

این پست فقط جهت برداشتن میخ "امروز آپ نکردم" از رو اعصاب من بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 14:4  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

12

امروز داشتم فکر میکردم من چه جور آدمی هستم بعد یه چیزایی کشف کردم که تاحالا واقعا نمیدونستم یا شاید میدونستم ولی نه درست

مثلا اینکه من از درس خوندن خوشم میاد!!!!!دیدم وقتی حالم خوبه و میرم که درس بخونم واقعا میخونم وسعی میکنم بفهمم و لذت هم میبرم.حتی از درسای حفظ کردنی مثل تاریخ یا زبان فارسی یا عربی و عاشق درسای فهمیدنی هستم مثل شیمی زیست شناسی و تا حدودی فیزیک و ریاضی(من هنوز با اینا کاملا آشنا نشدم برا همین زیاد کلمات عاشقانه استفاده نمیکنم)

اینم فهمیدم که چه آدم از خودراضی و مزخرفی هستم(اََ اَ اَه ه ه) توضیحات بیشتر به دلیل آبروریزی ذکر نمیشود

و اینکه من از ]ونه داری نفرت دارم!!!!! از آشپزخونه و آشپزی ابدا خوشم نمیاد و هرگز هم آشپز خوبی نخواهم شد و فکر نمیکنم حالا حالا ها بتونم ادویه ها رو از هم تشخیص بدم یا یه غذا رو جوری درست کنم که خودم دوست دارم

فکر کنم از کتاب و مطالعه خوشم میاد دلیلشم واضحه من الان ۱۲ ساله که با حروف الفبای فارسی آشنا شدم و هنوز دل نکندم یه وقتایی وحشت میکنم فکر میکنم نکنه دیوونه باشم(نه که نیستم) ولی میبینم چه باشم چه نباشم از کتاب هر موضوعی هم داشته باشه لذت میبرم فقط چیزی باشه که بخونم برام کافیه

و نتیجه ی اخلاقی تحقیقاتم این شد که من یک کودک ۱۶ ساله هستم که هنوز چسبیدم به دنیای ۶ سالگی و خیلی هم خوشحالم

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 9:29  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

11

من یه مدل لباس دخترانه ی ۱۶ ساله ی خانمانه ی امروزی و حوالی دهه هفتاد و تو چشم و متین میخوام،

ترجیحا قرمز ولی چون من قرمز دوست ندارم آبی و تو مایه های کرم باشه چون سبز از مد افتاده زرد هم به من نمیاد مردم بس صورتی پوشیدم،

ببین من تو کار قرتی بازی نیستم ولی دامنش کوتاه نباشه از مچ پا بالاتر یک ونیم وجب بالای زانو شلوار راحت ترم،

آستینش خیلی مهمه از آستین شمشیری و آستین کلوش خوشم میاد ولی لباسم دکلته باشه،

کفشو یادم رفت ازین بندیا دوست دارم که ده سانت پاشنه داره قرمزه از یه کیلومتری پیداست ولی رفتم یه چکمه خریدم مشکی بی پاشنه،

 

 

توروخدا من به این بانوی خوش سلیقه چی بگم؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386ساعت 20:47  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

فکر کنم 10

اوپس

کامپیوترمون چند تا از فایلای ویندوزش پاک شده بود تقریبا مرده بود

من خیلی دیپرس بودم نکنه عکسام پاک شده باشن دیدم نه چیزیشون نشده

دیگه اینکه بنده خیلی شدیدا به مرض کمر درد مبتلا شدم

سه شنبه خیلی ناگهانی با آبجی خانم تصمیم به اسباب کشی گرفتیم و خیلی ناگهانی تر عملیش کردیم. بعد از اونجایی که بنده رضا زاده تشریف دارم و کمرم مبارکم هم فقط همه سنگین بلند کردن نیاز داره هرچی کشو وکمد و میز و صندلی و تخت و قالی و مبل و... در منزل بود رو تالاپ بلند کردم(دو دفعه هم انداختم رو پام) تالاپ گذاشتم این ور اون ور...هی از این جا کشیدم اونجا ...هی خم شدم هی راست شدم(منم که آخر ورزشکاری و اینااااااا) خلاصه اینکه دو روز اول ستون فقرات مبارک فقط ویزی ویزی می کرد ولی الان علاوه بر ستون فقرات سایر استخوان ها و عضلاتم به زبان روسی و ژاپنی (یا هر زبونی که بخوای) صحبت میکنن نمیذارن من حرف بزنم.....اصلا هم خل نیستم مگه چی شده فقط یه تن اسباب کشی کردم...

امروز تشریف بردم کلاس ریاضی به معلم جان گفتم:من تو مدرسه هندسه ۲۰گرفتم. اولش باورش نشد بعد که سه کیلو قسم وآیه تقدیمکردیم قبول کرد.حق داشت بنده خدا آخرین امتحانی که از من گرفته بود۵/۷۵ گرفته بودم(ماشاالله بزنین به تخته).بعد یهو جوش آورد :تو که مغز تو کله ت هست پس چرا مثه آدم درس نمی خونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بعد من هنوز نمی دونم چرا؟؟؟؟؟

پریشب خواب دیدم چشمم یه طوری شده دنیا رو نگاتیوی می بینم.خیلی وحشتناک بود ولی وقتی بیدار شدم خنده م گرفت خوشحال شدم دنیا واقعا این جوری نیست

بعد اینکهههههههههه الان دارم مشاهده میکنم که مختصری خط افتاده رو بدنه موبایلم من موبایلم به جونم بنده چرا آین جوری شدههههه؟کی موبمو خط کرده؟؟؟؟مامانم اینا خنده شون می گیره وقتی می بینن من همش مواظب موبایلمم یا کلا از موبایل و تکنولوژی خوشم میاد میگن بچه جون آدمیزاد که نیست اینجوری چسبیدی بهششششش!!!! منم میدونم ولـــــــــــــــــی...

الهی موبم خط شدههه

من الان افسردگی گرفتم اگه بهم w960بدن بدون رد خور خوب خوب میشم(با گارانتی تا موقعی که موبایل جالبتری بیاد بازار)

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386ساعت 17:54  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

9

اسم دختر عموم شد اسمی که من تمام عمرم آرزو داشتم اسمم باشه

خیلی خنده داره نیست؟

امروز رفتم کلاس انگلیسی.دوهفته بود معلممونو ندیده بودم دلم براشون تنگ شده بود.از انگلیسی خوندن و انگلیسی حرف زدن خوشم میاد. البته تا حدود زیادی هم ربط به معلمم داره که کلاسشون به معنای واقعی کلمه محشره...خیلی خوش میگذره!

این چند روز یه کوه شکلات وشیرینی خوردم.صورتم شده مثل آبله ای ها...هیچ کس باور نمی کنه زندگی من به شکلات بسته س...همه میگن بابا تو که لاغری حتما اصلا غذا نمی خوری-که کاملا اشتباهه و بازم ذکر میکنم زندگی من به شکلات وابسته ست! چند تا از بچه ها بهم شکلات کادو تولد دادن الان به جز یکی دو مورد همه ش بلعیده شده واقعا با ید تصمیم بگیرم اخلاقمو درست کنم مایه ی خجالته

دارم دنبال یکی از شعر های ج ن ی ف ر  ل و پ ز  میگردم که اسمشو درست بلد نیستم. اینجا نوشته Im Glad ولی من هرچی نگاه کردم چیزی ندیدم احتمالا هم ری میکس هست ولی من شعری که شبیه این که شنیدم نمی بینم (بقول ش :نمی فایندم-find)

۴شنبه باید برم کلاس ریاضی و من متوجه شدم هرچی خونده بودم رو بطور کامل به فراموشی سپردم.تازگی خیلی منطقی به ریاضی علاقه مند شدم و فهمیدم من چون یه جاهایی از کتاب رو درست درک نکرده بودم(منظورم جبر و معادله ست) ازش بدم میومد. ولی الان خانم معلم جووون(که خیلی ازش ممنونم امتحان هندسه بیست گرفتم) با روش خرفهم کنی اینا رو داره فرو می کنه تو مغز بنده(چه مغز مقاومی هم دارم ماشاالله) خلاصه من متوجه شدم که بنده اصلا تو باغ نبودم بدونم ایکس و ایگرگ چه بنده خدا هایی هست و به درد چی میخورن(هنوزم فکر می کنم نبودن هم طوری نمی شد) خلاصه اینکه من الان کلی ریاضی دان تشریف دارم (شتر در خواب بیند پنبه دانه)

من امروز از سبز خوشم اومده بود نمی دونم چرا؟؟؟؟

در ضمن فکر میکنم امروز این شکلاتا اثر منفی رو من گذاشتن چونه م گرم شده - مربوط و نا مربوط همه چی رو قاطی نوشتم شرمنده

پ.ن:این جا یه شعری هست به اسم My Lovely Horse عشق قحط بوده؟؟؟ اسب؟؟؟

پ.ن۲: این شعره هم نیست که نیست

پ.ن۳: از پی نوشت گذاشتن خوشم میاد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 19:39  توسط .:*ماتیلدا*:.  |