تبليغاتX
.:*و اینک آسمان از آن منست*:.

.:*و اینک آسمان از آن منست*:.

.:*دفتر خاطرات مجازی ماتیلدا*:.

64

اینم احتمالا آخرین آپ سال۸۶ با اینکه خیلی از آپ های این چند روز راجع به عید و امسالم بوده...ولی انگار یه سال خیلی بیشتر از این خاطره داره که بشه با چند تا جمله ازش خداحافظی کرد و از ش رد شد...اعتراف می کنم من دل خداحافضی با ۸۶ رو ندارم...برای من خیلی خیلی زیادی زود گذشت...

امروز آخرین روز زنده ی سال ۸۶ هست...حتی فردا رو هم همه تقریبا جزیی از سال بعد حساب می کنن چون تعطیله...خب من از این آخرین روز چند تا سی دی خام نصیبم شد و دو سه ورق کاغذ کادو...

من برای تعطیلاتم ممکنه برم اهواز چه برم چه نرم اصلا نمی دونم آپ می کنم یا نه ولی مطمئنم دلم برای وبلاگم تنگ میشه من هرروز خیلی وقت صرفش میکنم....

دیگه نمی دونم چی

فقط تبریک عید دارم وکلی آرزو که تو سال جدید هرکسی به هرچی می خواد برسه و یه سال خیلی شاد و خوب پر از موفقیت داشته باشیم همه مون هم سالم و سلامت باشیم

به امید خدا...

بای تا سال دیگه

این عکسه یه جوری به نظرم جالب اومد...من فقط تو گوگل سرچ کردم(اصلا هم بی حوصله نیستم)

نوروز هشتاد و هفت خیلی خیلی مبارک!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 15:15  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

63

یک ساعته که نشستم رو به مانیتور...یه لیوان نسکافه ی قبلا داغ گرفتم دستم...قاشق رو می چرخونم توش و فکر می کنم که یادم رفته شکر رو همرام بیارم ...طبق معمول خیلی تلخ شده...ختی از گلوی خودم هم پایین نمی ره...جای آناهیتا خالی که دوباره بگه "این زهرمار چیه داری می خوری؟"و من لبخند بزنم و بگم:خب مگه مجبوری از مال من بخوری؟...یک ساعته خیره شدم به صفحه ی مانیتور و دلم میخواد بلاخره یه چیزی بنویسم ولی نمی دونم چی؟؟؟به جز مردمک چشمام جای دیگه مو که تکون می دم احساس می کنم یه سنگ گنده رو می کوبن توسرم...سردرد کذایی هنوز ولم نکرده و در کمال تعجب خودم دارم بهش عادت می کنم...همیشه فکر می کردم اگه یه روز مثلا میگرن بگیرم می میرم ولی حالا فکر میکنم هرچی که همیشه بود و وجود داشت تبدیل به عادت میشه ...حتی سردرد مزخرفی مثل این...

شاید عید بریم اهواز...اینقدر با نینا چونه زدیم و عمه هام از اونور تلفن زدن نا بابا یکم راضی شده و ما در آخرین لحظات سال افتادیم به سوغاتی خریدن و بعضا تدارک سفر...مثل همه سفر هلمون یهویی و دستپاچه ای شده...ولی بازم خیلی خوشاینده...فقط همین فکر که"دارم می رم مسافرت" منو که کلی زنده کرده...ایشالا ایشالا فردا می خوام برم کفش مهمونی بگیرم...شماره ی پای من مختصرا۴۱ هست و در نتیجه کفش پیدا کردنم واویلاست...اگر گاهی پیدا بشه هم خب همه شون که رو سلیقه یمن نیست...اسم کفش که میاد عزا می گیرم...این دفعه میگم وللش هرچی شد...

هیچی دوباره نمی دونم چی بنویسم

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 20:59  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

62

Rhythm Divine

Enrique Iglesias

From the coast of Ipanema
To the island of Capri
All the way to KualaLumpur
I will follow you wherever you may be
From the moment I first saw you
Knew my heart could not be free
Have to hold you in my arms now
There can never be another for me

All I need is the rhythm divine
Lost in the music, your heart will be mine
All I need is to look in your eyes
Viva la musica, say you`ll be mine

Can you feel the heat of passion?
Can you taste our love`s sweet wine?
Join the dance and let it happen
Put tomorrow`s cares right out of your mind
As the music draws you closer
And you fall under my spell I will catch you in my arms now
Where the night will take us no one can tell

All I need is the rhythm divine
Lost in the music, your heart will be mine
All I need is to look in your eyes
Viva la musica, say you`ll be mine

Gotta have this feeling forever
Gotta live this moment together
Nothing else matters just you and the night
Follow on the wings of desire
Now the rhythm`s taking you higher
No one can stop us from havin` it all
You are my heart, you are my soul

All I need is the rhythm divine
Lost in the music, your heart will be mine
All I need is to look in your eyes
Viva la musica, say you`ll be mine
can you feel the rhythm

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 20:36  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

60و یک

من همین جا از خدا می خوام که همه ی میگرنی ها و سردردی ها رو شفای کامل بده

دارم از سردرد دیوونه میشم از دیروز تاحالا هیچ فرقی نکرده

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 12:17  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

شصت

از همون بچه گیام همیشه آرزوم بود که اسمم لیلا باشه...نمی دونم از کجا اومد ولی از وقتی که یادمه اسم همه عروسکهام لیلا بود...تو قصه هام اسم دختره لیلا بود...نینا خواهرم هم که دنیا اومد آرزو کردم که اسمش بشه لیلا که نشد...یعنی از اونجایی که من یادمه میشه تقریبا سیزده سال که من منتظر و آرزو به دل مونده بودم...امسال روز تولد خودم خدا بهم یه دختر عمو داد که ندیده خیلی دوستش دارم وجالبتر این که با اینکه اصلا به این موضوع فکر هم نکرده بودم واصلا انتظارشو نداشتم اسمش شد لیلا...

میدونی برای چی یاد این افتادم؟

امروز هر وبلاگی رو که خوندم اکثرا آخرین آپ سال ۸۶ رو گذاشتن...همه خداحافظی می کنن و آرزوی سال خوب...همه دعا می کنن که تو سال جدید به خواسته هاشون بخورن...همه خاطرات سال گذشته شونو مرور می کنن...ولی این آپ آخر سال ۸۶ من نیست...هنوز فکر نمی کنم سال ۸۶ با اونهمه اتفاق و یادگار و خاطره داره تموم میشه و میره...

سال ۸۶ سال مهمی برای من بود...امسال خیلی چیزا راجع به خودم فهمیدم...وبلاخره تونستم هر چند کم خودمو...دنیای اطرافمو بیشتر بشناسم...

سال ۸۶ سال ...سال خوبی بود...عروسی عموم بود...دوبار مشهد مشرف شدم...کلی دوست جدید پیدا کردم...کلی کتاب خوندم...کلی خندیدم....ولی خب خاطرات بد هم داشت...یکیش باعث شد مدتها احساس کنم آدم احمقی هستم ویه رویای خیلی واقعیم نابود شد ولی خب همون اتفاق باعث شد یکمی از فکرای بچگیم و رویاهای الکیم بیرون بیام که خیلی قدم بزرگی بود...آره سال خوبی بود

یه جایی تو یه کتابی خوندم چیزی گذشته ، گذشته و تموم شده و دیگه برنمی گرده و ارزش دوباره بهش نگاه کردن و افسوس خوردن رو نداره...من تقریبا به این حرف اعتقاد دارم ولی نه که به گذشته کاملا بی اعتنا باشم...فقط گاهی برمی گردم وبهش لبخند می زنم...و نگاه می کنم به آینده ولی پیش بینی نمی کنم...مثل یک آدم تقریبا منطقی

سال ۸۶  سال خوبی بود من کم کم دارم آدم می شم.

پ.ن:این آپ یه مقدار بیش از اندازه احساساتی بود

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 22:56  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

نمی دونم چند

سرم خیلی خیلی درد می کنه...خونه ی نارسیس هم نشد برم...این سر درد چه وقته بود؟...هیشکی غیر از آستامینوفن و بروفن و ژلوفن و از این قبیل چیز دیگه ای سراغ نداره؟...مغزم داره پیاده میشهههههههههه مااااااااااماااااااااااانننننننننن

پنجشنبه اول فروردینه؟میشه تولد دو تا از معلم هام

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 19:12  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

58

دارم یا تو یاهیچ کس دیگه گوش میدم مال هنگامه ست...

امروز یهو افتادم تو انبار سی دی های قدیمیم و واااااااای کلی از سی دی هامو فراموش کرده بودم خیلیاشون خراب شده بودن می خوام دوباره دانلودشون کنم.دیگه از بس همه جا رپ شنیدم دارم بالا میارم...یه ساله زنگی و حال آینده ی ما ها شده رپ...دیگه کم کم اسم رپ که میاد کهیر می زنم...غیر از دوسه مورد بقیه رو اصلا نمی شه جلوی بزرگترا گوش داد...آهنگ یواشکی هم بیش تر از یکی دوبار مزه نمی ده...بعدش آدم میگه حالا بی اجازه هم یه چیزی گوش دادیم حالا بقیه رو گوش ندم نمی میرم...یکی دو تا از برو بکسمون فقط تو رپ زندگی می کنن و من امروز تو عتیقه ها افتادم:افشین های قدیمی...منصور(فراری-دیوونه)...آرش...کامران هومن (بیست ولی من ریمیکس رو هم خیلی وقته گوش ندادم)...مهرشاد...هنگامه...فرامرز آصف...اسی...سندی...اندی...این چند مورد آخر رو خیلی دوست ندارم ولی دلم تنگ شده بود...اوووووووو بلک کتز و بنیامین ۸۵ هم دارم...بریتنی...ج ن ی ف ر  ل و پ ز...انریکو....لینکین پارک...بی اس بی...شکیرا....ای بابا همشون هم در حال مرگن....وای اگه امسال بریم مسافرت وضعمون بد نیست چون برای رفرش سی دی هام چند تا سایت دانلود آهنگ ف ی ل ت ر نشده یافتم ولی حتما تا من بهشون عادت کردم ف ی ل ت ر می شن........

امروز رفتم یه بلوز راه راه صورتی خریدم خیلی خوشگله ولی عین چوب خشکه تترون به این سفت و محکمی ندیده بودم وقتی می پوشم میشم عین مجسمه....راستی تازگی کشف کردم من با این که خیلی عاشق صورتی نیستم کلی لباس صورتی تو کمدم دارم...و جالبتر اینکه من حتی یه بلوز نارنجی یا زرد یا کرم ندارم...سبز هم یکی بیشتر ندارم ...ازین به بعد باید تو لباس خریدن بیشتر دقت کنم...

چقدر اینجا سه نقطه گذاشتم؟

اوا ساعت داره میشه دوازده یا شایدم شده؟ما ده دوازده تا ساعت تو خونمونه هر کدومشون یه چیزی نشون میدن...فردا کلی کار دارم مثلا اینکه باید امتحان فیزیک بدم و عصر هم کلی بشور بساب داریم شاید نرم خونه نارسیس...خیلی بد میشهههههههه...

شب بخیر من دارم نشسته خواب می رم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 0:1  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

57 ؟

امروز واقعا باور کردم من بزرگ شدم

بگم از کجا؟

از اونجایی که یهو یادم اومد که دیگه بلیطای مسافرتیم چایلد و نصف قیمت نیست

از اونجایی که دیگه تو هواپیما بهم اسباب بازی نمی دن

از اونجایی که دیدم شناسنامه م عکس داره

از اونجایی که می تونم کارت ملی داشته باشم

از اونجایی که منم مثل همه ی آدم بزرگ های خانواده عینک دارم

از اونجایی که دیگه می تونم کفش پاشنه بلند بپوشم

از اونجایی که حالا بیشتر حرفای بزرگترا رو میفهمم

از اونجایی که دیگه نه می تونم با بچه همسنام سر شکلات دعوا کنم

نه می تونم بخاطر چیزی که می خوام گریه کنم و الم شنگه(شما چی میگین بهش؟) راه بندازم

نه می تونم از تاریکی و تنهایی و گم شدن بترسم

 

بزرگ شدن خیلی کسل کننده ست،توصیه علمی به کودکان هرگز بزرگ نشوید مثل ماتیلدا:

در ۱۰ سالگی بخاطر۱۵۰ سانت قد از مهماندار هواپیما جایزه نگیرید و اینقدر مغز باباتان را بخورید تا بروند یک هواپیمای اسباب بازی برایتان بگیرند.

در شانزده سالگی با وجود داشتن شناسنامه عکس دار همان فتوکپی های قدیمی بدون عکس را تقدیم خانم مدیر حواس پرت مدرسه کنید.

بگویید من شماره شناسنامه ام را حفظم کارت ملی برای چی؟

عینکتان را فراموش کنید بعد متوجه شوید بدون عینک هیچی نمی بینید.

کشته مرده ی کفش های ده سانتی صورتی و نارنجی دخترانه در ویترین کفش فروشی شوید.آن هم بخصوص وقتی عجله ای میخواهند برایتان کفش سایز ۴۱ مهمانی که گیر هم نمی آید بخرند.

وقتی در جمع بزرگترها نشسته اید تا حد امکان خود را به خنگی زده و خود را بزغاله فرض کنید.

دم به ساعت به آناهیتا بگویید بریم شکلات بخریم؟آدامس می خوای؟ ااااااااا مال منو ورداشتی کههههه!!!

گیر بدهید به چیزی که می خواهید و تا وقتی موافقت نشده هر ده ثانیه یک بار تکرار کنید که من ازینا مییییییییییییییییی خوااااااااااااااااااااااااااااااامم

سه گیلومتر دعا به خودتان ببندید که یک وقت در خیابان گم نگردید وقتی هم در خانه تنهایید تلویزیون را روشن نموده صدایش را تا ته بلند کنید بلکه آرامش باز گردد.

 

 

Have a nice time 

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 15:5  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

Bailamos-Enrique Iglesias

Enrique Iglesias

Bailamos

Esta noche bailamos 
Te doy toda mi vida
Quedate conmigo

Tonight we dance
I lay my life, in your hands
We take the floor
Nothing is forbidden anymore

Don't let the world in outside
Don't let the moment go by
Nothing can stop us tonight

Bailamos,
let the rhythm take you over
Bailamos
Te quiero amor mio, bailamos
Gonna live this night forever
Bailamos
Te quiero amor mio, te quiero

Tonight I'm yours
We can make it happen I'm so sure
Now I'm letting go
There is something I think you should know
I won't be leaving your side
We're gonna dance through the night
I'm gonna reach for the stars

(repeat 1)

(whoa, oh oh oh) Tonight we dance
(whoa, oh oh oh) Like no tomorrow
(whoa oh oh oh) If you will stay with me
Te quiero, mi amor
Quedate conmigo, esta noche
Quedate mi cielo
(repeat 1, 1...COMO TE QUIERO (6))

+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 14:47  توسط .:*ماتیلدا*:. 

55

این عادت نصف شب نت گردی داره می مونه روم ها؟امشب بعد از اونهمه کلاس و کسب علم تازه برا شام رفتیم خونه دایی بزرگه م منم چون اون موقع داشتم از خواب غش میکردم یکی از غلیظ ترین قهوه ها رو برداشتم و خب الان اثر کرده ولی کاش تاثیری هم رو کمر درد و گردن دردم داشت! من به اکثر صندلی ها حساسیت دارم...البته این که الان روش نشستم راحته...قبل از اینکه هم بخوابن آوردمش.

امروز دایی سومیم برام کامنت گذاشته بودن منم که این اسمشونو نمی دونستم کهههههه احساس کردم این آقا خیلی پسر خاله ست بدون اینکه تا آخر بخونم پاکش کردمبعد الان دارم شدیدا قصته (غصه) می خورم...(یه معلمی داشتیم تا یه چیزی می شد می گفت قصته مخور)

وای خدا من این شیش هفت روز آخر امسال به اندازه سیصد پنجاه روز دیگه ش کار دارم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 23:45  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

54

چه روزی دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پلیز هلپ آیم گوئینگ تو دای

صبح ساعت شیش بعد از کلی شب نشینی در جوار جناب کامپیوتر و کتابخانه ی محترمم بیدار شدم.یعنی منکه بیدار نمی شدم بیدارم کردن...بعد بدو بدو یکمی درس خوندم تو هیر و ویر دفتر عربیمم پاک نویس کردم...بعد کلی مراسم نهار پزان داشتیم و از صبح ساعت ۹ تو آشپزخونه داشتم لازانیا درست می کردم...فکر کنم لازانیائه طلسم شده بوده چون هیچ وقت دیگه اینقدر طول نمی کشید... حالا منتظرم ساعت ۱۲ - ۱ بشه بذارمش تو فر...اینقدر خنده داره برادرم کلا آدم خوش خوراکیه ولی اگه باد به گوشش برسونه که غذا رو من یا نینا پختیم عمرا دیگه لب نمی زنه...چه پسر ۸ ساله های کلاسی؟ما به بابا های پنجاه ساله دستپخت خرچنگ قورباغه مونو میدیم ولی حریف یه الف بچه نیستیم....دیگه الان دفتر عربیمو دادم به مری( فکر کنم مری رو معرفی نکرده بودم خب حالا می کنم) بیچاره باید سه چهار تا درس گنده رو از روش بنویسه شنبه هم امتحان داریم...وای ساعت ۳ باید برم کلاس اینگلیش البته کلا اونجا خوش میگذره ولی خب ....بعد ترش کابوس اینه که باید برم کلاس فیزیک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خدا من از فیزیک بدم میاد چرا اینا منو میخوان ببرن همراشون؟؟؟؟به هزار بدبختی مامانم اینا رو راضی کردم که نمی خوام برم فیزیک حالا این آناهیتا مغزمو ورداشته جویده خورده بهم پس داده که تو باید بیای کلاس فیزیک و غلط می کنی فیزیک دوست نداری؟؟؟تا اومدم اونو راضی کنم نارسیس هم اومد گفت نهههههه بیااااااااااا!!!!! حالا توجه کنین من بخ بخ (بدبخت) رو دارن کت بسته می برن کلاس ...

خب من یکمی از غر هامو زدم بریم سر یه موضوع دیگه

من هی میگم ماه ربیع الاولی خوبه برای چی کسی باورش نمی شه؟من از اول این ماه همش تو مهمونی رفتن و اینام... تو ماه محرم و ماه صفر ازین خبرا نبود...فردا نهار خونه مادربزرگیم همه ی فرزندانشونم هستن...ای ولللللللللللللللللللللل

دیگه این که من میخوام عید برم مسافرتتتتتتتتتتتتتتتتت هیشکی منو نمی بره...بابا تاحالا تمام شهرای ایرانو پیشنهاد کردن بریم ولی همچین که من هوایی شدم می گن نه بابا وللش...دیگه کارم به جایی کشیده که به ده متر دور تر از شهر هم راضی ام...فقط نیم ساعت از تو شهر برم بیرونم کافیه دارم دق می کنمممممممممممممممممممم ولی خب جدا از همه ی اینا خیلی خیلی دلم میخواد برم اهواز دختر عمو کوشولو مو ببینم ... عمه م عکساشو با ای میل برام فرستادن...خیلی جالبه آدم یه دختر کوچولو رو که تاحالا از نزدیک ندیده و نمیشناسدش رو اینقدر دوستش داشته باشه...عکساشو که می بینم همینجوری بی اختیار قربون صدقه ش می رم...نه اینکه خوشگلی افسانه ای داشته باشه یا چیز خاصی داشته باشه ولی نمی دونم چیه شاید همون کشش خونیه که من اینقدر دوسش دارم....نازییییییییییییییییییییییییی خلاصه مطلب اینکه هیشکی منو نمی بره اهواز کهههههه

اکه هی...فکر کنم دوباره دسته های قابلمه رو سوزوندم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 11:5  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

53

اووووووووووووو امشب دختر بدی شدم یب اجازه تقریبا نصف شب اومدم پشت کامپوتو و چون چراغ خاموشه کی برد رو هم نمی بینم منم که اصلا استاد تایپپپپپپپپپپپپپپپ

امشب شام خیلی سنگین خورم الان دیگه برا همین نمی تونم بخوابم.یعنی دراز که می کشم احساس خفگی می کنم الان به ضرب آدامس منتظرم یکم بره پایین بلکه چشمم بیاد رو هم...فردا کلی کار دارم...هم کلاس انگلیسی که هیچی درس نخوندم وهم کلاس فیزیک که معلممون عوض شده و من احساس میکنم معلممون سختگیر هستند و من قصد دارم یکمی درس بخونم که جلسه اول اسباب خجالت نشیم...(چه خیال خامییییییییییییییی)

دیگه اینکه امروز عموم بعد از هزار سال اومدن خونمون( واسه همین یهو شام زیاد خوردم) بعد کلی حرف زدیم...و طبق معمول این یکی دو ماه عموم هم گفتن: وااااای ماتیلدا تو هم عینکی شدی؟ و بنده هم دوبار گفتم بعله یه ماهه بعله نمره ش کمه فقط هفتاد و پنج صدمه بعله فتو کرومیکه چشم میرم یه شیشه سفید هم می گیرم و...

ملچ مولوچ کردن به انگلیسی چی میشه؟

نارسیس اس ام اس زده یکشنبه دوره خونه اوناست جانمی... خونه ی نارسیس از نظر خوراکی جزو جاهای خیلی خوبه( چه دوست خوبی هستم ماشاالله) همه چی خودش درست می کنه بعد نیست خونه شونم بزرگه ما هرچی فریاد بزنیم و سر جرزنی تو مونو پلی یا فال دعوا کنیم مامانش اینا نمیشنون

طبق معمول بخاطر این صندلی کوتاه مزخرف کمرم درد می کنه ولی الان نمی تونم برم یکی دیگه بیارم همه بیدار می شن...من فکر میکنم یک سوم عمرم رو با کمر درد گذروندم جالب اینه که مامانم تقریبا کم کمر درد میشن ولی از شانس من عمه هام همه شون کمر دردی و اینا تقریبا هستن... گفتم کمر درد یاد بابام افتادم که تازگی سیاتیک گرفتن...انگار تازه دراه باورم می شه مامان وبابام هر دو شون در مرز پنجاه سالگی واقعا دارن رو به پیری می رن...یکمی از این کشفم حالم گرفته شد...

گردنمم داره درد می گیره چون دارم دنبال کلیدای کی برد که نمی بینمشون می گردم...واقعا باید برم ....چون اینجوری فکر کنم کم کم تمام بدنم داره خشک میشه

بای بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 23:16  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

52

همین الان دارم تاکسی می گیرم برم کلاس عربی ولی انگار واجبه حتما اینجا یه چیزی بلاخره بنویسم.

یه وبلاگی پیدا کردم به اسم آنسوی نیمه شب که داستان می نویسه .بد نیست سر بزنید.

دیگه اینکه من امروز امتحان ریاضی و عربی دارم یه دعای گنده لطفا برای بکنین.

دیگه اینکه ...

وای تاکسی اومد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 8:13  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

51

نیم ساعته بلاگفا رو باز کردم بنویسم بعد یهو دیدم نمی دونم چی می خوام بنویسم.رفتم به وبگردی اینجا اونجا اون طرف تر.....معمولا خیلی کم این موقع کسی آپ می کنه

از این آهنگ آن شرلی که روی وبلاگم خوشم میاد.فقط وبلاگمو باز میکنم میزنم پایین که فقط صدای آهنگش بیاد بعد می رم سر کارای دیگه

شب باید بریم خونه ی دایی مامانم.من هنوز برنامه دارم که بعععععدا برم حموم بععععدش تازه برم لباس انتخاب کنم که خیلی سخته چون اول مهمونی رو برای سرسال کسی گرفتن دیگه خیلی شاد نمی شه بپوشم ولی خب من تازه از ماه محرم و صفر راحت شدم وفعلا نسبت به سیاه و سورمه ای و یشمی و خاکستری آلرژی دارم...

جوجو تو این عکسه چقدر زشت شدههههههههههههه به نظر من اصلا مو و ابروی بور بهش نمیاد همون موهای قبلیش خیلی بهتر بود

دیشب یه اس ام اس برام رسیده:

میخواستم برات سبزه عید بفرستم

.

.

.

.

.

.

.

.

.

ولی ترسیدم تاعید طاقت نیاری و بخوریش

اه من دوباره افتادم به عطسه کردن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 9:50  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

50

ساختن یک فروند وبلاگ مردانه برای بابا اصلا آسون نیست. از من به تو نصیحت...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 19:6  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

49

سل لام

من امروز تصمیم گرفتم برو بکسمونو از حالت الفبا دربیارم و به اسم بخونمشون

ناز که همون نازه... ش شد آناهیتا چون هزار سال پیش اسم بلوتوثش آناهیتا بود...اسکارلت رو هم که میشناسین... ز هم یلدا بچمون سالی یه بار اسم عوض میکنه یعنی همچی که من عادت کردم...دیگه یه  ب  هم داشتیم شد ویولت...یه  ن داشتیم شد نارسیس... یه م داشتیم شد مثبت چون نسبتا بچه ی مثبتیه...یه ر هم بود الان بهش می گیم شیوا این مورد شیوا نمی دونم چرا یهو فکر کردم تبدیل بشه به شیوا؟؟؟؟

من امروز تازه یادم افتاد سبزه سبز کنم.حالا شاید روز سیزده که باید بندازیمش بیرون ترگل ورگل بشهسبزه عید درست کردن تنها مورد کشاورزی منه که معمولا نه فراموش می شه نه خراب...من دیگه از این تکنولوژی تر کشاورزی نمی کنم...پارسال در یک اقدام خیلی فراموشانه کاکتوس رو خشک کردم ولی احتمالا کامل نمرده بود چون وقتی دادمش آبجی جان بعد از یک هفته دوباره شبز شد

دوباره داره میشه بهار و دوباره من حساسیتم شروع شده...یکسره یا عطسه میکنم یا سرفه یا اشک از چشمم میاد...الان هر سه تا باهم و گلوم شدیدا می خاره و احساس میکنم صدام شده مثل صدای قات قات اردک

هوم عینکم نیست و اعتراف می کنم بهش َادت کردم و بدون عینک سختمه دور رو نگاه کردن...یعنی مطالعه بدون عینک میکنم ولی وقتی میرم مهمونی مثلا،خنمای اون طرف اتاقو نمی بینم.

فردا میریم خونه یدایی مامانم سر سال بابا بزرگ مامان همه هستن حتما خوش میگذره و من احتمال میدم(یعنی دعا می کنم) اسکارلت بیاد چون بنده شدیدا باید در مورد ریاضی باهاش صحبت کنم...

بای

این آپ خیلی در هم برهم بود

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 10:31  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

48

چند تا سایت برای کارت تبریک فرستان برای نوروز:

1

2

3

4

5

6

اینم یه کارت خوشگل:اینجا کلیک کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 15:28  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

47

امروز به مناسبت ماه ربیع الاولی بنده باید نهار بپزم احتمالا برای بقیه افراد خانواده ماه صفر همچنان ادامه دارد..می خوام پای ماهیگیر درست کنم چون احتمال بدمزه شدنش کمتر از بقیه غذاهاست ودر ضمن آسونه ولی یه مشکل کوچولو داره که خودم زیاد دوست ندارم

دیشب ما بخاطر اتمام ماه صفر رفتیم یه پیتزا فروشی جدید که یکی از آشنا ها معرفی کرده بود سه سال بو من و آبجی می گفتیم بریم ولی بابا هی نمی بردن بعد بلاخره دیشب به آرزومون رسیدیم.یه منوی خوشمزه ای داشت من یه پیتزا خوردم ولی مامانم یه چیز جالبی خوردن(اگه دلتون میخواد بگین این دختره از ده اومده) مخلوط یه عالمه قارچه و مرغ و آبلیمو و یه چزای دیگه که شم آشپزی یه میکرونی من نفهمید دیگه چی توش هست

امروز نوزدهمه؟وای ده روز دیگه سال ۸۶ رو تموم می کنیم امسال خیلی زیادی برای من زود گذشت .شاید بخاطر این بود که مشغله خیلی داشتم...میگم حالا که در آستانه سال۸۷ هستیم و ربیع الاولی هم شده و شرایط خوبه نفری سه تا صلوات بفرستین من امسال رو خوب تموم کنم.یه کار خیلی بزرگ رو شروع کردم که هنوز بعد از چند ماه حتی نصفشم تموم نکردم...دعا کنین سال ۸۷ بتونم تمومش کنم...

عید داییم اینا دارن میرن مکه من سه صفحه دعا نوشتم بدم بهشون ولی خب چون فقط من نیستم که دعا دارم باید مختصرش کنم تو سه خط چه کار سختی!!!

پریروز کتاب گره ویندهام نوشته جورجت هایر رو خوندم اینقد قشنگههههههههه ولی دیروز یه کتابی خوندم(اسمش یادم نیست) از اولش داشتم گریه می کردم تا آخرش ولی با اینحال خیلی از ش خوشم اومد

این روزانه نوشتن های من چقدر درهم برهم و قاطیه؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 9:53  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

هوراااااااااااااا

خیلی وقت ندارم باید برم ولی نمی تونم این آپ رو ننویسم.

شروع ماه ربیع الاولی رو خیلی خیلی تبریک میگم.

ایشالا مبارک باشه.............

ما که داریم به این خاطر شام می ریم بیرون جای شما خالییییییییییییییییییییی

هورااااااااااااااااا من میخوام بلوز قرمز یا صورتی بپوشم.

راستی امروز تولد اسکارلت بود.تولدش مبارک.

دیگه جدی باید برم.

+ نوشته شده در  شنبه 18 اسفند1386ساعت 18:54  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

45

من از امروز ترک مسنجر میکنم و تا ۱۵ فروردین ۸۷ دیگه آنلاین نمی شم.به این نتیجه رسیدم که دارم به چت و اینترنت اعتیاد پیدا می کنم و خب باید سریعا متنبه و اصلاح بشم.

من از امروز ۱۵تا  فروردین ۸۷ فیزیک میخونم و حتما خرداد نمره ی عالی می گیرم.چون من تو خونواده ای هستم که همه بدون استثنا فیزیکدان هستن و من خیلی تابلو میشم وقتی هیچی فیزیک حالیم نیست.

من از امروز تا ۱۵ فروردین ۸۷ دیگه کتاب داستان و رمان نمی خونم چون زیادی رویایی شدم و تو هپروت زندگی میکنم.

من از امروز تا۱۵ فروردین ۸۷ یکسره مثل دختر های گل و بلبل آشپزی و خونه داری میکنم چون از قرار فقط منم که در محله ی آزمایشی و تفریحاتی خونه داری می کنم بقیه همه حرفه ای هستند.

من از امروز تا ۱۵ فروردین ۸۷ قصد دارم تمام اون چیز هایی باشم که نیستم.

پ.ن:چه تعطیلات کسل کننده ای!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 17:50  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

44

این چند روز نمی دونم چرا همش اضطراب دارم برای همه چیز دلم می ریزه پایین و قلبم شروع می کنه به تند تند زدن...وفقط کافیه بهانه دستم بدی گریه م می گیره...مامانم میگن یا خیلی ضعیف شدم یا گرمیم گرفته...من فکر میکنم هردو میخوام برای خودم A to zink وخطمی تجویز کنم بلکه حالم خوب بشه دیشبم به دلایل نامعلوم خوابم نبرد...همش نگران یه چیزی بودم ولی نمی دونم نگران چی؟ دیگه واقعا باید برم خودمو ببندم به خطمی و و ویتامین...راستی بگم این خطمی که من میگم یه گیاه داروییه که اینجا به سه چهارم مریضا حتما میدن من خشکشو دیدم که یه کاسبرگ سبز کمرنگ داره و گلبرگهای آبی-بنفش تیره...یه جاهایی هم فکر کنم بهش میگن پنیرک...این گیاه طبیعت خیلی سرد و یکمی آرام بخش داره...ما یه قاشق غذاخوری پرشو میریزیم تو یه لیوان آب سرد بعد از یه ربع آبشو که آبی بنفش شده صاف می کنیم و میخوریم فوری اثر میکنه...مزه هیچی هم نمیده مثل اینه که آب خالی بخوری که بوی گیاه میده...هه هه نمردم دکتر هم شدم

تو این عکس دومیه تقریبا رنگ اصلیش افتاده ولی هنوز بنفش تر...من اصلا عکاسی بلد نیستم

نیم ساعت خودکشی کرد واسه چهار تابرگ خطمی!!!چه زندگی هیجان انگیزی!!!

عصری آبجی خانم مهمون داره...من میخوام براش کیک بپزم...یعنی تنها چیزی که من می پزم و میشه جلوی مهمون گذاشت کیکه و گاهی دسر...هنوز نه خودم نه بقیه جرئت نداریم غذایی رو که من پختم رو بذاریم جلوی یه مهمون بخت برگشته

دیگهههههههه عصری کلاس زبان هم باید برم...امروز تصمیم دارم زنگ تفریح خودمو خجالت بدم و یه بستنی خودمو مهمون کنم...ما توکلاسمون یه بوفه داریم که زنگ تفریح می ریم سراغش بعد چون وضع جیبمون معمولا اونقدر جالب نیست که خیلی برای شکممون خرج کنیم گاهی که خیلی پولدار میشیم یه بستنی ۳۰۰تومنی میل میکنیم و درعوض جلسه ی بعد مجبور میشیم بخاطر بی پولی به یک نانی ۵۰ تومنی قناعت کنیم...ولی خب همینش هم خیلی خنده داره و می چسبه که با بچه ها سر به سر هم می ذاریم و همون نانی رو با کلی خنده میخوریم که هزار برابر چه میدنم مثلا شیشلیک بهمون مزه میده...هرکی اینا رو بخونه میگه من چه آدم گدایی هستم...ولی چون بنده میخوام در هزار سال آینده موبایل بخرم الان درحال پس انداز و اینا تشریف دارم....راستی اون آی میت رو هم به بابا پس دادم...قربون همون سونی اریکسون خودمون ماهههههههههههههههههههه

برم به خطمی م برسم که دوباره قلبم داره گروپ گروپ میزنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 10:32  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

43

دارم دنبال مدل دامن میگردم اول بیست دفعه جایskirt نوشتم shirt بعد که سه ساعت فکر کردم این چرا عکس بلوز میذاره زدم skirt بعد همش shirt رو skirt میدیدم.من جدا یه مرگ اساسیم شده ها...آخرشم فکر کردم این خوبه که اونهم احتمالا بخاطر ترکیب بلوز و دامن بوجود اومده

Five Star Silk Dress

پ.ن: میگم من الان برای این آپم موضوع مطلبم رفته نیستش حالا من چک کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 17:36  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

42

وای امروز تازه چهار شنبه ست!!! من منتظرم زودتر هفته ی آینده شروع بشه به دو دلیل:چون هفته ی خیلی کسل کننده وبیخودی داشتم و بعد چون هفته ی دیگه ماه صفر بلاخره تموم میشه من دیگه کم کم دارم از فرط لباس تیره پوشیدن و مهمونی نرفتن و ... دارم افسردگی می گیرم.... یه چادر سفید..یعنی زمینه ش آبی کمرنگه منتها منظورم از سفید این بود که تو خونه ایه نمیشه بیرون بپوشی...خلاصه یه چادر آبی یا سفید رو با کلی تلاش با مامان دوختیم چون اول پارچه کم داشتیم بعئ کلی از این و اون پرسیدیم شما از این پارچه نداشتین بدین به ما؟؟؟ خلاصه با هزار بدبختی پارچه جور کردیم و دوختیمش ولی پشتش ۱۵ تا تیکه خورد...بعد حالا منتظرم ماه صفر تموم بشه یکی دیگه هم ببرم من پارچه ندوخته میبینم می زنه به کله م دلم میخواد فوری قیچی بندازم توش و تبدیلش کنم به لباس ولی...با عرض تاسف چرخ خیاطیمون مرده ما فعلا با کوک زندگی میگذرانیم

امروز کلاس ریاضی با اعمال شاقه رد کردیم.من الان اعتراف میکنم با وجود تلاش های بسیار خانم معلم اصلا مثلثات حالیم نیست و همچنان خط سینوس رو با کسینوس عوضی می گیرم.فکر کنم آخر یا ما دیوونه می شیم یا خانم معلم جان خودکشی می کنه پس ما با استعداد و مشتاق به یادگیری هستیم.

تازگی من و  ش  یه جور خنده داری حرف میزنیم. ش  کاملا قرن۲۱ حرف میزنه من قرن۱۹ در نتیجه گفتگوی ما یه چیزی شبیه این میشه:

-:به سلام ماتیلدا خانوممم چه طوری ؟خوفی؟

-:سلام بر تو  ش. احوال جنابعالی چه گونه است؟

-:میگمااا اسکارلت یه پارتی داره دوشنبه همه هستن قراره خودمونو از خوشی بکشیم...ای ولللللل

-:بسیار عالی بسیار عالی...به منزل اسکارلت رفته و بزمی برپا میداریم...تا زمانی را به خوشی بگذرانیم.

الان دارم کتاب Animal Stories For Girls رو میخونم و یه صفحه خوندم بیست صفحه لغت در آوردم و نوشتم.من به طور جدی قصد دارم انگلیسی دان بشم...تازگی هم خیلی رو تلفظ حساس شدم و یکسره دم لیسنینگ و کانورسیشن ....من آخر در ۲۰۰سال آینده یه چیزی میشم...دیدین رو گوشی های سونی اریکسون(بقیه گوشی ها رو نمیدونم) وقتی اشغاله میزنه user busy تو جمع ما وقتی عصبانی میشیم که طرف اشغاله میگیم یوزر بزی(bozi) بعد یه بار ۶-۷نفری باهم گفتیم :اههههههه این چرا یوزر بزیه؟ بعد یک خانم محتر انگلیسی دان کلی اومد برامونشرح داد که این بیزی هست و نباید بگی بزی و کلی نصیحت و اینا و نتیجه اینکه ما وسط حرفش یهو همه با هم از خنده ترکیدیم و آخر هم اون خانم نفهمید منظورمون چی بوده...

راستی یه وبلاگی هست به اسم قاصدک آواره که کتاب معرفی میکنه من تقریبا پسندیدم شما هم اگ دوس دارین برین:  قاصدک آواره

دیگه خیلی حرف زدم.ما رفتیم....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 14:55  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

41یا 42

سلام

ببخشید من هی قالب عوض می کنم خیلی شرمنده ولی احتمالا این یکی مدت طولانی تری اینجا ساکن خواهد بودددد...الان شدیدا داریم دی جی سامی می گوشیم و فراموش میکنیم نه یه کلمه عربی خوندم نه یه خط ریاضی بی خیال...

منم میخوام تو این بازی استعداد های بی همتاااااااا شرکت کنم.

اهم اهم بسم الله رحمن رحیم عرض شود خدمت بروبکس که

۱-اولندش بنده خیلی بی خیال و نسبتا وللش خوش باش و خونسرد تشیف دارم...یعنی مامانم اینجوری میگن والبته خاله و ها و دایی ها و عمه و ها و عموها و دوستان و آشنایان هم...بعله!!! یعنی تقریبا تا اونجا که بشه خودمو واسه چیزی نمی کشم خب یعنی مگه مجبورم بیخودی رو اعصاب خودم پیاده روی کنم؟؟؟ البته در یه مواردی خیلی گیر میدم و حرص میخورم ولی چون سالی یه بار معلوم میشن ...بی خیال...

۲-دومندش تقریبا خیلی منزوی و تودارم.یعنی از آشنا شدن با افراد جدید وحشت دارم و برام خیلی سخته که بخوام با کسایی که نمیشناسم حرف بزنم. راستش با آشناتر ها هم خیلی حرف نمی زنم کلا اهل درد و دل کردن نیستم ولی خب یه وقتایی انگاری می ترکم گفتنی و نگفتنی همه رو می ریزم بیرون که خب گاهی دردسر داره......

۳-خیلی بیش از اندازه با برنامه ریزی کار میکنم...یعنی همه چی رو مرتب باید کنار هم بچینم تا بتونم کارمو انجام بدم نه یعنی بگم من سه ماه و ده روز دیگه میرم مسافرت و از الان شروع کنم به اینکه بگم چی کار کنم و چی کار نکنم ...مثلا یهو میگم نیم ساعت دیگه دارم میرم مسافرت ولی نمیام تمام کمدمو خالی کنم تو چمدون باید دو دقیقه فکر کنم چی اول بذارم چی آخر....

۴-خیلی رویایی هستم... فقط کافیه سوژه بدی دستم بنده منتقل میشم به عالم هپروت و....آبروریزی وقتی که دیگران چیزی میگن نی فهمی رو بروووووو

۵- یه چیزی هم هست نمی دونم با چه صفتی میخوننش: اصلا از اون آدمایی نیستم که فکر کنم وای دنیا قشنگه همه چی درست میشه همیشه زیادی منطقی و عادلانه و خشن فکر میکنم و خب مثلا گاهی که میشه کارمو بندازم گردن کس دیگه منطقم نمی ذاره یا چه می دونم همش سعی میکنم همه کارامو خودم بکنم و از اینکه کسی کمکم کنه بدم میاد و خب این واقعا خیلی خیلی خیلی افتضاحه و مزخرف

عرض شود که بازم هستا منتها من فهلا همینا اومد تو ذهنم

پ.ن:الان دوباره اینا رو خوندم من چه آدم ناخوشایندی هستم اگه یه روز یکی رو با این استعداد های خودمو ببینم بی برو برگرد فرار میکنم

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 20:4  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

40

سل لامممم

یه دوستی دارم همیشه وقتی سرحاله میگه سل لاممم!!!!

از دیشب تاحالا دارم جواهری در قصر تماشا میکنم.زبان اصلی با زیر نویس انگلیسی. کره ای خیلی عجیب غریبه ... ولی چند کلمه ای یاد گرفتم مثلایییییییییههههههههه  میشه بله یه چیزی هم شبیه مامانیمیگن احتمالا معنیش همون بانوی من هست

این گل بدترکیبه که اینجاست هنر بنده ست که با برنامه ی paint کشیدم.فکر کنم یکسالی میشه که اصلا از این برنامه استفاده نکرده بودم...مهم نیست یه روز بلاخره حرفه ای میشم(این سمایلیه قیافه ش مثل بچه سوسولا نیست؟؟؟)

فردا امتحان عربی داریم و من اگه از یانگوم فارغ شدم ممکنه برم یکمی بخونم تازه دوباره فردا کلاس ریاضی داریم کم کم دارم از اسم ریاضی هم بالا میارمخانم معلم محتم هر دفعه مارو دلداری میده میگه نه چیزی از کتابتون نمونده یکی دو جلسه دیگه تمومه و ما الان دو هفته ست منتظریم تموم بشهمن دوباره دارم از ریاضی زده میشم

این شعر My December که تو پست قبلی نوشته بودم قشنگ نیست؟؟؟؟ این دو سه روزه یکسره دارم اینو گوش میدم دیس ایز مای دیسمبر...دیس ایز مای تایم آو ده یر...دیس ایز مای دیسمبر...دیس ایز آآل سو کلیر... از اون جمله ی دیس ایز می پریتندینگ هم خوشم میاد

این روز شمار نوروز ۸۷ رو که گذاشته م هروقت میبینمش دلم میلرزه نمی دونم چرا۸۷ رو که میبینم فکر میکنم ووواااایییی چقدر زمان زود میگذره تقریبا میشه گفت ده سال پیش من رفتم مدرسه یا ده سال پیش (البته تقریبا ۹سال) ما اولین بار بود که با ماشین می رفتیم اهواز یا ده سال پیش عروسی دایی کوچیکه م بود...یادش بخیر احساس می کردم خیلی شخصیت مهمی هستم :خواهر زاده ی داماد !!!!  به دلایل نامعلوم احساس میکنم سال۸۷ برای من سال مهمی خواهد بود یه جوری یه احساس بهش دارم که سال های قبل نداشتم

امروز نمی دونم چرا همش  ی  رو  س  میزنم

پیش به سوی یانگوم

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 10:54  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

39

Linkin Park

My December

This is my December
This is my time of the year
This is my December
This is all so clear
This is my December
This is my snow covered home
This is my December
This is me alone

And I
Just wish that
I didn't feel
Like there was
Something I missed
And I
Take back all
The things I said
To make you
Feel like that
And I
Just wish that
I didn't feel
Like there was
Something I missed
And I
Take back all the
Things I said to you

And I give it all away
Just to have somewhere
To go to
Give it all away
To have someone
To come home to

This is my December
These are my snow-covered trees
This is me pretending
This is all I need

And I
Just wish that
I didn't feel
Like there was
Something I missed
And I
Take back all
The things I said
To make you feel like that
And I
Just wish that
I didn't feel
Like there was
Something I missed
And I
Take back all the things
I said to you

And I give it all away
Just to have
Somewhere to go to
Give it all away
To have someone
To come home to

This is my December
This is my time of the year
This is my December
This is all so clear

And I give it all away
Just to have somewhere
To go to
Give it all away
To have someone
To come home to

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 20:4  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

38

چی بهتر از اینکه بشنوی کلاس ریاضی تعطیله وقتی اصلا حسش نیست تمریناتو بنویسی و درسای جدیدو مرور کنی؟!!!! محشره(البته بگذریم که افتاد به فردا صبح من امروز می خوام خوشبین باشم)

چی بهتر از یه آهنگ انریکو که تاحالا نداشتی ولی یه دوست خوب برات میل میکنه؟!!!!

چی بهتر از پیدا کردن کانتکت های سیم کارتت که بذاری رو آی میت؟

چی بهتر از یه روز آروم بدون استرس؟

چی بهتر از دیدن نهال یاس رازقی با یه برگ کوچولو وقتی فکر می کردی سرمای زمستون خشکش کرده؟

چی بهتر از اینکه بعد از اندی سال بتونی با یه دوست قدیمیت حرف بزنی؟

چی بهتر از دیدن کتابخونه ی مدتبت و لبخندی که با دیدن کتابات میاد رو صورتت؟

چی بهتر از اینکه بعد از یه دعوای جانانه با خواهر و برادرت یهو خنده ت بگیره و همه چی رو فراموش کنی؟

چی بهتر از اینکه حدودا ۸ ساعت با خوشبینی و لبخند به دنیا نگاه کنی و حتی یه لحظه هم جوش نیاری؟

بگم چی بهتره؟ یه ضد حال اساسی که دیگه خوشبینی از یادت بره!!!

مثبت و خوشحال بودن زیادی هم دردسره ها!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 16:44  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

37

باورم نمیشه

این اولین باریه که یکی واقعا کارمو قبول کرده

هورا منم دارم بزرگ میشم

من شاید یه روزی نویسنده بشم

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 9:13  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

36

من رنگ قالبمو دوست ندارم یعنی این صورتیه به دلم نمی شینه ولی از بقیه ش خوشم میاد این یه عیبشو به بقیه خوبیاش می بخشیم

نمی دونم چرا امروز اینقدر احساساتی شدم یا دم خاطرات قدیمیم سیر میکنم یا وبلاگ احساساتی میخونم.یا آهنگ غمگین گوش میدم و آه می کشم...شاید از مضرات کلاس ریاضیه؟من کاملا از خودم نا امید شدم.بعد از افتادن از شیمی!!!!!!! شوکه شدم و خیلی ضایع چون من واقعا فکر می کردم شیمی رو هیچی هیچی ۱۸ میگیرم ولی ده نمره پایینتر ۸گرفتم و دو ونیم واحد شیمی افتادم.باز جای شکرش باقیه که این ترم تنهایی امتحان شیمی نمی دم. اسکارلت هم هست. نمی دونم اگه اسکارلت بفهمه من با این اسم صداش می کنم چی میگه؟مطمئنا مثل  ش  چشم غره نمیره ولی خب شایدم خوشش نیاد. برای خیلی از برو بکس خیلی وقت پیشا اسم گذاشته بودم ولی از بس هی عوضش کردن حوصله م سر رفت و فعلا با این سیستم اختصار  "ش"  یا  "ز"  صداشون میکنیم.امن تره...

دیشب خواب دیدم موهامو کوتاه کردم بعد خیلی ناحارت و افسده از خواب بیدار شدم وافسوس خوردم واااای چرا موهامو کوتاه کردم تازه داشتن خوشگل می شدن بعد رفت جلوی آینه دیدم WOW وای موهام هنوز مثل دیشبن!!!!!!خیلی خوشحال شدم بعد خودم از خودم خنده م گرفت.

من هنوز منتظرم کانتکت هام با یک معجزه برن تو این گوشیه.اصلا حال ندارم همه رو دوباره از اول بنویسم. خنده داره من تعداد کانتکت هام دوبرابر کانتکت های مامانمه...چند روز پیش شماره پسر عموم رو گذاشته بودم همه یبچه ها گفتن اوووووووووو این کیه دوست پسرته و کلی های و هوی منم وقتی همشون حرفاشونو زدن لودادم که پسر عمومه و ۱۲ سالشه آخرش   ز  گفت می دونستم تو از این عرضه ها نداری دوست پسر بگیری!!!!!!!!!!

گردنم دوباره درد گرفته دیگه برم

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 14:38  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

35 احتمالا

دیشب بابا اس پی ۵ شونو دادن به من تقریبا مال خودم.اولش خیلی ذوق مرگیده شدم ولی بعدش فکر کردم اصلا چرا وقتی من یه ساله دارم خواهش میکنم اجازه بدن من یه گوشی سیستم عامل دار بخرم نمی دن...آخرش هم مجبور شدم بگم وللش همینم محشره ...خدایا شکرت

sp5

راستی شما نمی دونین تو گوشی های سیستم عامل ویندوز چه جوری میشه کانتکت های سیم کارتو ریخت رو گوشی؟ من غیر از ۶ -۷ مورد از برو بکس شماره هیشکیو حفظ نیستم

گردنم اینقده درد میکنه...دیروز تمام مدت داشتم یا می نوشتم یا همش سرم پایین بود الان گردنمو تکون میدم استخوناش و خود من میخوایم فریاد بزنیم

من کم کم داره از ماه محرم صفر و عزا داری حوصله م سر میره کم کم دارم از دیدن لباسای تیره بالا میارم دلم برای صورتی و قرمز و آبی و یه کمی نارنجی تنگ شدهههههههههههههههههه

در ضمن هرچی هم صبر میکنم عید نمی شه چراااااااااااااااااا؟من عید میخوام.با اینکه هنوز هیچ برنامه ای برای عید و تعطیلات نریختیم.من حتی به یه مسافرت یه روزه هم راضیم فقط دلم میخواد از شهر بزنم بیرون...من از تابستون تاحالا جای هیجان انگیز تر از بستنی فروشی نرفتم

اوووووووووووو این جین سیمور چقد پیر شده ما خبر نداشتیم؟

همین

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 8:44  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

34

backstreet boys

Everybody (Backstreet's Back)

Everybody, yeah
Rock your body, yeah
Everybody, yeah
Rock your body right
Backstreet's back, alright

Hey, yeah
Oh my God, we're back again
Brothers, sisters,
everybody sing
Gonna bring the
flavor, show you how
Gotta question for
you better answer
now, yeah

Am I original?
Yeah
Am I the only one?
Yeah
Am I sexual?
Yeah
Am I everything you need?
You better rock your body now

Everybody
Yeah
Rock your body
Yeah
Everybody
Rock your body right
Backstreet's back, alright
Alright

Now throw your hands
up in the air
Wave them around
like you just don't
care
If you wanna party let
[ Lyrics found at www.mp3lyrics.org/pi ]
me hear you yell
Cuz we got it goin' on again
Yeah

Am I original?
Yeah
Am I the only one?
Yeah
Am I sexual?
Yeah
Am I everything you need?
You better rock your body now

Everybody
Yeah
Rock your body
Yeah
Everybody
Rock your body right
Backstreet's back, alright
Alright

So everybody, everywhere
Don't be afraid,
don't have no fear
I'm gonna tell the
world, make you
understand
As long as there'll
be music, we'll be
comin' back again

Everybody, yeah
Rock your body, yeah
Everybody
Rock your body
right (rock your
body right)
Backstreet's back
Everybody (everybody)
Yeah (rock your body)
Rock your body (everybody)
Yeah (everybody
rock your body)
Everybody (everybody,
rock your body)
Rock your body
right (everybody)
Backstreet's back, alright

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 15:41  توسط .:*ماتیلدا*:. 

33

هیچ وقت از عدد ۳۳ خوشم نیومده نمی دونم چرا؟

از رنگ نارنجی هم بجر یکی دو مورد هیچ لذتی نمی برم.

هرگز باقلا پلو دوست نداشتم.

از آستین پفی و اپل هم نفرت دارم.

اینا رو من در یک اقدام ناگهانی به یک بانوی محترم اعتراف کردم.ایشون هم در کمال مهربانی فرمودند :هه هه بی سلیقه.

۳۳ عدد شانس منه

عاشق نارنجی ام مگه بلوزمو نمی بینی؟

می میرم برا باقلا پلو

لباس بدون اپل؟عمرا

فقط کم مونده بود بزنیم تو گوش هم دیگه...

ولی نشستیم اینقدر خندیدیم تا نفس هر جفتمون رفت.

و من همچنان عدد ۳۳ رو دوست ندارم

زندگیه دیگه چه میشه کرد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 14:50  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

32

فلسفه یعنی چی؟

از دیشب تاحالا هرچی به معنی فلسفیش فکر می کنم نمی فهمم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 10:37  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

31

السلام علیکم صدیقات (صدیق می شد دوست دیگه؟هان؟)

انا الان فول العربی

فک کن تو کلاسی که ۵ تا شاگرد داشته باشه یکی شون نیاد - یکیشون جلسه اولش باشه اومده باشه دو تا شون یادشون رفته بوده باشه که امروز کلاس دارن درس نخونده باشن اونوقت یه ماتیلدا ی خری پیدا شده باشه که سی و پنج دور کتاب رو مطالعه کرده که فردا امتحان داریم بعد امتحان گرفته نشه چه وضعیت مزخرفی می شهههههههههههههههههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟اییییییییییییییییییییی

الان تقریبا شدیدا خسته مه دیشب تا ساعت دو یه ورم تو کامپیوتر بود یه ورم رو درس و کتاب یه ورم هم داشت برنامه ریزی میکرد که برا سال ۸۷ چی کار بکنم و نکنم...من برنامه ریزیام یهو نازل میشن بعد دیگه میره تا یه قرن دیگه در تیجه نمشد دیشب برنامه نریزم

خلاصه اینکه صبح ساعت ۶ بابا بیدارم کردن منم از فرط خواب میخواستم گریه کنم ولی بعدش خیلیم ممنون شدم چون وقت پیدا کردم دنبال کتاب  م  بگردم که زیر تخت بود(خودت نامرتب و شلوغی)

دیگه اینکه امروز تولد پسردایی سومیمه ۲ سالش تموم شد...چقدر زود گذشت و بزرگ شد

امروز هرکی رو دیدم داشت برای عید خونه تکونی میکرد...من شخصا هنوز شروع به اتاق تکونی نکردم فقط همه چیمو ریختم بیرون که شاید یه روزی بشینم جمعشون کنم...چه کار لوسی ولی الان دیوارای لکه شده و زمین جارو نکرده و لباسای گلوله شده و کتابای دسته شده رو که میبینم میخوام سکته کنم...دیگه کم کم منم باید برم برسم به تکوندن زار و زندگیم برای عید...

می گم به نظر شما این تیتیش مامانی شدن دوره ی نوجوانی تا کی ادامه پیدا میکنه؟ تازگی من شدیدا سگ اخلاق و مزخرف و کله خر و خیلی حال بهم زن شدم...با هیچی موافق نیستم فوری هم جبهه میگیرم عصبانی میشم ... دیگه فکر کنم تا چند روز دیگه یا من دیوونه میشم یا دور و بری هام میگین نه از نینا یا شاذه بپرسین

راستی من کشف کردم بهترین زمان برای شستن دیوار وقتیه که از عصبانیت میخوای همه ی زندگی رو نابود کنی هم انرژی منفی آدمو از بین میبره هم وقتی آروم تر شدی می بینی واااای چه دیوارای تمیز خوبی....من امتحان کردم محشر بود

دیگه جدی برم اتاقمو تکان بدهم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 11:22  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

30

توجه کن شد چار شنبه

ولی من همچنان عربی میخونم

ایییییییییییییییی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 0:51  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

29؟

من از این بازیه خوشم اومد خودم خودمو دعوتوندم

باید هفت تا ترانه ای رو که خیلی دوست داشتیم و خاطره انگیزن رو بنویسیم یا چزی تو همین مایه ها

دیگه اینکه همه ی شما دعوتین منزل خودتونه

۱-اولی آهنگ آفتاب لب بومه گروه بلک کتز آلبوم سیندرلا بچه بودم حدودا کلاس سوم دبستان احتمالا تازه اومده بوده چون من یادمه کوچیک و بزرگ همه میخوندیم ... مخصوصا یادمه تو سرویس کلاس انگلیسی بیست تا دختر دیوانه از ۸-۹ ساله بگیر تا ۲۰ ساله به حال فریاد میخوندیم تا برسیم خونمون اووووووووووو یادش بخیر

۲-من تو رو میخوام از کامران و هومن آلبوم بیست این کلا منو یاد خاطرات خوبم میندازه همیشه با لبخند گوش میدم با اینکه بر و بکس شدیدا میگن قدیمی شده ولی خیلی دوسش دارم بههههه

۳- کل آهنگای آرش و منصور برای وقتایی که خیلی تو فکرم دوست دارم زیاد شعرا و آهنگاشونو دوست ندارم ولی همیشه دم دستم هستن

۴- من فعلا شدیدا طرفدار انریکو ایگلسیاس شدم...از شعراش و حالت خوندنش خوشم میاد...مخصوصا آهنگای Just wanna be with you   -Rhytm divine   -Free   -Heroe

۵-بریتنی و جنیفر و آوریل و بی اس بی و لینکین پارک هم که جای خود دارن

۶-از این آهنگا هم تکی خوشم میاد اونم گاهی اوقات

آیدین سر کوچه ی عشق منتظرم باش

افشین آخ دلم هواتو کرده نازنینم

شادمهر آدم فروش

مهرشاد بهاره

کامران هومن اون با من (سنیوریتا) خیلی خیلی دوست دارم

وبعضی از آهنگای رپ

 

نتیجه اخلاقی این بازی اینکه :ماتیلدا جوجه تو آخه چی از ترانه و آهنگ حالیته میای پارازیت میدی؟؟؟

ماتیلدا:هیچی ولی نمیشه که من ننویسم کههههههههههه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 0:30  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

بیست و چند؟

ایییییییییییییییییییی

امروز سه شنبه ست

اه ه ه ه ه ه ه ه ه

در پنج سال گذشته هیچ سه شنبه ی خوبی نداشتم یا شاید یکی دوتا بوده که قابل تحمل تر بودن

همیشه ی خدا سه شنبه هام فول تایم دارم میدوئم به هیچ جا هم نمی رسم

امسال سه شنبه شد روز درس و مشق نوشتن اینم یعنی کابوس تمومی نداره که ............

دیگه نه حوصله ریاضی دارم نه فیزیک نه عربی نه انگلیسی!!!!

بگذریم

می گم شما جایی رو سراغ ندارین بشه آهنگ Love to see your cry (یا یه اسمی تو همین مایه ها) مال انریکو رو دانلود کرد؟ کلی جاها رو گشتم همه شون ف ی ل ت ر بودن 

پوه من از صبح کله سحر اشتم مشق مینوشتم چشمام و دستام قاطی شده اگه غلط املایی دارم شرمنده عیب از تحصیلات بنده ست

وای از روز سه شنبه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 16:17  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

27

سلیممممممممم

اول قالبم خوبه؟؟؟

از نایت اسکین گرفتم...قالبش خوشمزه ست...از قالبای نایت اسکین خوشم میاد گرچه اثرا تیره هستن ولی خوشگلن...خوشم میاد

الان در حال دانلود کرد یاهو مسنجر میباشیم...صد سال طول می کشه تا runبشه

دیگههههههههههههههههههههههههههههههههههه

هیچی میخواستم قالبمو ببینم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 17:50  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

26

سلاااام

دلم برای نت تنگیده بوددددددددددددددد

کامپیوتر جا به طور کامل یهویی مرد حالا تا ما دادیم درستش کنن و اینا صد سال طول کشید....

خبرا اول اینکه من بخاطر غر زدنام بخاطر عینک عذر میخوام همش بخاطر خنگیم بود الان خدا رو شکر می کنم که بدتر نیستم. یه عینک خریدم که از قیافه ش زیاد خوشم نمیاد ولی به نهایت سبک و راحته و در ضمن به قیافه ش نمیاد به این راحتی ها خراب بشه دو سه روزم هست که دیگه دماغم باهاش مشکل نداره....تازه الان میبینم که با عینک چقدر همه چی صافه و چه خوب اون دور دورا رو می بینم

دیگه اینکه رفتم کلاس عربی...معلم محشری داریم با یه جلسه درس نصف در های بسته ی زبان خارجی منو باز کرد

دیگههههههههههههههه دوره هم دادم شام ساندویچ داشتیم با چیپس و ماست موسیر(کشتم خودمو)

دیگهههههههههههههه یادم رفت چی میخواستم بگم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 21:5  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

25

من اومدم
+ نوشته شده در  یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 19:24  توسط .:*ماتیلدا*:.  |