تبليغاتX
.:*و اینک آسمان از آن منست*:.

.:*و اینک آسمان از آن منست*:.

.:*دفتر خاطرات مجازی ماتیلدا*:.

صد و سیزده

سل لام

هی هی هی من با دلیل اومدم اینجا اصلندشم بی خیال درسام نشدم....ولی چرا ییهووو متحول شدم و دارم کم کم دختر خوبی میشم(قابل توجه خانم ف!!!!!)

دیگه اینکه بنده همچنان در حال انتظار هستم که این خرداد برسه امتحانا تموم بشه من راحت بشم....چون اثرات منفی امتحان رو من خیلی بیشتر از مثبت هاشه....یکیش که من دارم با قهوه خوردن خودمو می کشم...تا احساس خواب آلودگی یا کسالت میکنم سه سوت آب جوش و یه تپه نسکافه....تازگی دیگه شیر هم نمی ریزم....دیگه اینکه اثر منفی بعدی من دوباره دارم لاغر میشم دوباره شدم چهل و شیش کیلو و خب میدونین که؟ تو بهار و تابستون هوا عالیه برای مهمونی و منم خیلی بدم میاد وقتی میرم مهمونی تمام لباسام رو تنم لق بزنه...و خب نمی دونم دیگه چی کار کنم یکسره دارم می خورم ولی انگار جذب نمیشه.....

راستییییی امروز از امتحان فیزیک (آخرین امتحان فیزیک قبل از اصلیه) نمره ی کامل رو گرفتم....نه من باورم می شد نه خانم معلم....از زیر امتحان ریاضی هم قصر در رفتیم چون خانم معلممون خواهر شوهر شده بود و خب دیگه باید می رسید به عروسشونو و اینا.......خلاصه از برکت نامزدی برادر خانم معلم بنده تا ساعت ۹ خواب بودم....خیلی بهتر از امتحان بود....

دیگه اینکه هان ....چارشنبه هم بلاخره موفق شدیم بریم دیدن آقای معلم انگلیسی مون....اینقدر دلم تنگ شده بوووووووودددد....خیلی خوش گذشت بعدشم با شاذه قدم زنان رفتیم دیدن خانم معلم نقاشیم(که میشن دختر دایی مامان من و دختر عموی شاذه) کمر درد بودن اونجا هم خوش گذشت کلی هم با دختر همسایه حرف زدیم....

دیگه چی می خواستم بگم.....؟؟؟؟؟

یه بازی هست که تازه اختراع شده ف منو دعوت کرده(البته با اس ام اس)

باید در مورد خودمون توضیح بدیم بعد بگیم دلمون میخواست اگه میشد دوباره دنیا بیایم چه جوری باشیم....بعد توضیحاتشم باید کامل باشه از مشخصات ظاهری گرفته تا سلیقه و اخلاق....

خب من ماتیلدا هستم...متولد ۲۷ دی...۱۶۰ سانت قد....موهام کوتاهه...یکمی هم کک مکی ام....جوش هم دارم فراوون....تا حدودی خجالتی ام....از حضور تو جمع های رسمی و غریب و خیلی شلوغ وحشت دارم....خیلی دوست دارم مستقل باشم و تا اونجا که بشه سعی می کنم از کسی کمک نگیرم....راحت حرف نمی زنم....ریاضی و فیزیک حوصله مو سر می بره....آشپزیم افتضاحه....با بچه ها نمی دونم چه جوری رفتار کنم ولی از بچه ها خوشم میاد....تا حدودی لجبازم....فقط کافیه بگی ف من می رم تو هپروت....تا هم یه چیزی بهم بگن گریه م می گیره....

ولی دلم میخواست اینجوریا باشم:ماتیلدا با همین قیافه منتها بدون جوش یا کک و مک...سایز پام هم جای۴۱ سی و هشت....موهامم بلند و صاف....همون متولد دی....یکمی سر و زبون دار تر....خجالتی نباشم....یکم کمتر از خودراضی باشم و حرفای دیگرانم قبول کنم....یکم کمتر محافظه کار باشم و رک تر باشم....ریاضیم خوب باشه....با بچه ها کنار بیام....یکم واقع بین تر ....و خب اینهمه گریه بدرد هیچی نمی خوره....

کلا من خودم رو در همین حالت تقریبا دوست دارم(اوووه چه از خودراضی) ولی خب خیلی باید رو خودم کار کنم تا برسم با ایده آل که خیلی سخته....

هرکی دلش می خواد دعوت

خیلی حرف زدم....سه شنبه امتحان دینی داریم

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 17:42  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و دوازده

اههههههه

اینقدر بدم میاد ازین حال بچه مثبتی خودم....

یه سره کله م تو کتاب دارم حفظ میکنم یا دارم نمونه سوال حل می کنم....

اههههههههه

ماتیلدا ی خرخون به درد هیچی نمی خوره .....ایشششششش

ما رفتیم تا واقعا خیلی وقت دیگه ....تا نوزدهم امتحان دارم ولی بین دو تا امتحان آخری ۸ روز فاصله ست

بای بای دعا کنید با لبخند برگردم....خیلی وقته نخندیدم

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 12:53  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و یازده

کامپیوترمون یه چیزیش سوخته بود حالا درست شده

اینجا هوا ابری رعد و برقی گریه ای بغض کرده خاک آلود باااااااااااد میاد شدید

کتاب دینی و عربی رو تموم کردم

یکمی با معلم ریاضی فحش و فحشکاری داشتیم البته مسئله مون حل شد ولی من عذاب وجدان دارم

دختر عمو فردا برمیگرده تهران فقط یه هفته پیشمون بود

دیروز رفتیم مهمونی دامنم برام گشاد شده بود هی می چرخید

 

اصلا هم عصبانی و سگ اخلاق نیستم نیستم نیستم

+ نوشته شده در  شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 12:59  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و ده

به علت امتحان و کلی چیز دیگه احتمالا مدتی ترک نت می کنیم....ولی امیدواریم لااقل اجازه کامنت داشته باشیم....دعا کنین وقتی من برگشتم هم امتحانام خوب شده باشه هم یه موبایل دستم باشه...

پی.اس:شدیدا از خودم نا امید شدم....امتحان عربی چهار و هفتاد و پنج گرفتم

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 12:20  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و نه

الان یکی از پسر دایی های دو ساله م اینجاست....داره با نینا تو حیاط توپ بازی میکنه...توپ فوتباله یک و نیم برابر عرض خودشه وقتی توپ رو بر میداره خیلی بامزه میشه....الانم صدای غش غش خندیدنش میاد....نمی دونم چرا وقتی اون می خنده منم لبخند می زنم...

امروز خواب موندم کلاس فیزیک نرفتم....اگه از اون نیم میلی گرم عذاب وجدانم صرف نظر بشه از نرفتنم خوشحالم....ابدا حاشو نداشتم....تازه اگه میرفتم پسردایی جان رو نمی دیدم...

دیشب خونه ی شاذه اینا بودیم....بد نبود...تا نصف شب موندیم وحرف زدیم.

من برنامه ی امتحانیمو گم کردم اصلا هم حال ندارم برم دوباره از مدرسه بگیرمش....ولی خب هی فکر می کنم من برنامه امتحانی ندارمممممم.....

دخترعمو بزرگه م اومده شهرمون....ما هنوز فرصت نکردیم دعوتش کنیم...فعلا خونه ی مادربزرگش و خاله شه....شاید فردا یا پس فردا بگیم بیاد پیش ما....

دیروز سی دی گروه آریانم رو از ته کشو پیدا کردم....صد سال بود گوش نداده بودم....این آلبوم ۴ شون اومده یا نه؟

ای بابا پسر دایی میفرمایند:آآآآآآآآآآآآآآآآیییییییییییییییاااااااااااااااااااااااااااا بیا اینجااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.......به من میگه آیا....نمی دونم این اسم های کلاس رو از کجا اختراع کرده چون هیچ شباهتی به اسم من نداره...

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 9:28  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و هشت

دیدم این قالبه خیلی سیاهه دوباره اینو گذاشتم.
+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 9:41  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و هفت

یه دور رفتم تا کلاس ریاضی فهمیدم ساعت اشتباه بوده برگشتم....اینقدر خوشحال شدم....امروز جزو چیزایی که به هیچ وجه حالشونو ندارم یکیش ریاضیه....خب دلیلشم اینه که خیلی خسته و سرم درد میکنه....خوب...من هیچ وقت نتونستم با سردرد کنار بیام.

دیشب دایی بزرگم ودایی وسطیم خونه ی ما بودن ...جوجه کباب درست کردیم....خب با اینکه فقط سه ثانیه تو آبلیمو زعفرون مونده بودن و اول یه دور نیم پز اومدن سر سفر و دوباره برگشتن رو آتیش....خیلی خوشمزه بود و چسبید....ولی بیشترش فکر کنم بخاطر دور همی و خنده هاش بود....چون سه چهارم آشپزهامون عمرا کباب درست نکرده بودن...

زن دایی وسطیم برام فال قهوه گرفتن نیت که کردم با یه حالت باحالی گفتن:وووووووااااااااییییییییییییی ماتیلدا میییییییییییییشششششششههههه......اونا خوشحال تر از من بودن....وقتی دایی هام میان خونه ما دخترا و مامان باباها میشینیم قهوه ترک می خوریم و فال می گیریم....وخب غیر از فال های زن دایی وسطی و زن دایی کوچیکم(شاذه) اونم گاهی اوقات فال های بقیه معمولا تعبیر نمی شه....

بی صبرانه منتظر روزی هستم که مدرک دیپلمم رو بگیرم دستم....فارغ التحصیل ها خیلی آرامش دارند

+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 8:35  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و شش

با توجه به مشورت بسیار دقیق اینجانب با دایی جان ئی۵۱ تصویب شد.

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 12:45  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و پنج

یکی بهم گفت این دختره که عکسش رو قالبته چقدر شبیه خودته

منم گفتم آره کپی همیم منتها:

من موهام بزور بسته میشه این موهاش تا کمرشه

من از لاغری دارم میروم اونور تر ولی این دختره یه پرده گوشت بهش هست(خوش بحالش)

من یه دونه لباس قرمز تو کمدم نیست این سرتا پا قرمز

من از لب و دهن زیبا به طور نسبی محرومم این دختره نسبتا خوبشو داره

من سی و پنج تا گردنبند گردنمه(حالا منکه نمیگم همش رو هم 10هزار تومن نمی شه) این یه زنجیر نامرئی برا خوشحالی مامانش پوشیده

ما دو تا عین همیم مو نمی زنیم....

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 0:31  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و چهار

اهههه چه کار سختیه موبایل خریدن.....

من فعلا دیگه بهش فکر نمی کنم(آره جون خودم...اگه تونستم؟)

دیگه اینکه بعد از هزار سال روز پنجشنبه هیچ کلاسی نداشتم.عموم از تهران اومدن اینجا صبح بابا نرفتن سر کار همه نشستیم گپ زدیم بد نبود....عصری هم قراره عمو بیان دهن من و آبجی جان رو سرویس کنن(جانمی پلاکمو یادشون رفته بیارن!!!!!)

امروز کشف کردم من به تابستون خیلی علاقه دارم....به همه چیزش....صدای ورور کولرا ....هندونه ی خنک وقتی خسته از بیرون برمی گردی...سبد میوه های رنگی رنگیش....مهمونیای تو حیاطیش....حتی از گرماش که آدم فقط احساس میکنه داره کباب میشه هم خوشم میاد....شایدم دلم براش تنگ شده

راستی ما سه روزه کولر روشن کردیم...البته فقط ظهرا که گرم تره...گرچه هنوز اونقدر داغ نیست که واقعا بهش نیازی باشه ولی خب من راضیم ....از صداش خیلی خوشم میاد

امروز وجدانم درد گرفت که من کلاس ندارم ...بعد عین چی نشستم نصف کتاب دینی رو خوندم....کاشکی امتحانا زودتر شروع بشه....از استرس و هزار بار مطالب رو خوندن خسته شدم....تازه تصمیم هم ندارم دانشگاه برم که نگران کنکور باشم ها ولی ایییییششششش این معلمامون میخوان منو بکشن هی امتحان هی تمرین....

کسی کتاب وکیلی برای خسارت مال جان گریشام رو خونده؟ خیلی جالبه ...حوصله م نمی ذاره برم اسم انگلیسیشو پیدا کنم....

تابستون می خوام برنامه ی اتوکد(درست نوشتم؟) یاد بگیرم....همین جوری الکی....

این ور ور کولر داره منو خواب می بره خررررررررر پوفففففف

پی.اس:من همچنان مورد انتخاب برای موبایلم ندارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 14:35  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و سه

سلام

اخبار:

۱-مارنگ های مذکور امروز صبح کامل شدند.مزه بد نبود.قیافه خوب بود.نمره نوزده چون انبه نداشتیم بریزیم روش منم حتی کمپوتم نذاشتم.(واقعیتش من از انبه خیلی بدم میاد و از نبودن انبه در این فصل خیلی استقبال کردم)

۲-امروز بخاطر همین مارنگ های مذکور کلاس ریاضی را دک کرده مقادیر بسیاری فحش آپ دیت دریافت نموده ایم.

۳-دیروز عصر دوره منزل جینگیلی (همون ر ) تشریف داشتیم.خیلی خوب بود.

4-من از خرید دبلیو 950 منصرف شدم.الان اعصابم شدیدا خورده چون احساس بی برنامه گی می کنم.این چیزایی که من از یه موبایل میخوام خیلی زیادن توقعم خیلی زیاد شده....بعد در نتیجه الان نمی دونم چک کار کنم.موبایلایی که تاحالا فکر کردم اینا هستن این از همشون بهتره ولی از قیافه ش خوشم نمیاد:

اینم خیلی جدید و خوبه ولی .....

اینم خیلی دوسش دارم ولی بازم ولی......

اینم ....

اینم در صورت ناچاری ممکنه ولی امیدوارم مجبور نشم

و چند تا دیگه....یکی بیاد منو راهنمایی کنه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 15:22  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و دو

به اندازه ی صد سال خسته م
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 23:12  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و یک

آلیشا جوننننننننننننمممممم

خیلی خیلی خیلی ممنون از این سایتی که معرفی کردین....تو عید هم بهم گفته بودین ولی من فراموش کرده بودم....خیلی عالیه....کلی مقاله ی فیزیک و شیمی و خلاصه همه چی داره....

مرسسییییییییییییییییییی

برای همه خوبه چون مطالب خارج از درس هم خیلی هست:اینجا آدرسشه تو لینک ها هم هست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 11:26  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد

من با کتاب فیزیک نمی تونم کنار بیام،عمرا...

چرا؟بخاطر همین قانون اول نیوتون که تو فصل سوم کتاب فیزیک ۲ هست...صفحه ۷۰ اواسص صفحه بالای اون کادر آبیه:

یک جسم حالت سکون و حرکت یکنواخت روی خط راست خود را حفظ می کند مگر آنکه تحت تاثیر نیرویی ، مجبور به تغییر آن حالت شود.

این قانون مطمئنا درسته...خب چون قرن هاست که کلی آدم دانشمند تونستن ثابتش کنن...ولی من این جمله و این توضیح نصف خطی تو کتاب رو نه درک می کنم نه به این راحتیا با چند تا مثال از پیش تعیین شده قبولش می کنم....وخیلی جدی می گم که این توضیح زیادی مختصره...ممکنه معلم من بیاد با این مثال ترمز ماشین برام توضیحش بده ولی من هم به معلمم گفتم هم اینجا که من تمام این مطلب رو فقط دارم حفظ می کنم که برم سر امتحان جواب بدم....و من دلم میخواد مثل خیلی آدمای دیگه این مطلبو خر فهم بشم....این ترمز ماشین یه چیز واضحه ولی کافی نیست...

این از غر زدن علمی بنده

دیروز در نهایت نا امیدی مارنگ درست کردم...بعد درنهایت حیرت متوجه شدم شیرینی (یا دسر) از این آسونتر در دنیا وجود نداره....درست کردنش و مزه و قیافه ش کاملا بستگی به سلیقه و علاقه ی شخص داره....چون هر شکلی و هر اندازه ای میشه درستش کنی هر طعمی هم بخوای میشه بهش بدی....ابدا هم بدمزه نمیشه....حتی با اینکه نصف مارنگ های من تقریبا سوخته بود باز هم چیز خیلی بدمزه ای نبود...مزه شبیه خامه ی شیرین زده شده می مونه ولی خشک و سبکش....

پریروز یادم رفت بگم بلاخره تونستم برای این اس پی فایو (ببین اصلا نمی تونم بگم موبایلم...چه عجیبه یه چیزی که به دل آدم نشینه هیچ وقت خوب از آب در نمیاد) از تو ستورج کارت والپیپر انتخاب کنم و درست ستش کنم....خیلی خوشوقت شدم چون هیچ عکس قابل توجهی روی فون مموری نبود...ولی خب این ویندوز موبایلا هم که دست بهشون بزنی دیوونه میشن ...بنابراین من خیلی سر به سرش نمی ذارم....

تااااااااااااااااززززززززززززززززهههه من یهو نمی دونم چه بیماری گرفتم چم شده که دارم درس میخونم!!!!!!!!!!!!!!!! یه دور کتاب ادبیات رو دوره کردم و یه دور کتاب دینی و نصف دور شیمی!!!!

فعلا همین

پی.اس:لطفا اگر کسی یه مطلب مفصل که به دانش دبیرستانیا هم بخوره راجع به این قانون هی نیوتون سراغ داره معرفی کنه...من شدیدا بهش نیازمندم

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 11:12  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

99

واییییییییییییییییییییییییی
یه گند اساسی زدم بیا و تماشا کن
چه جوری درستش کنم خدا داند
آخه دختر تو می میری یه دقیقه دهنتو بسته نگه داری حرف نزنیییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ظاهرا می میرم...
 
+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 15:51  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

98

من می خوام خودمو به اولین لپ لپ یا سک سک -یا هر چیز دیگه ای که هست-در تمام عمرم مهمون کنم...
+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 8:51  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

97

اینجانب به اطلاع همگان می رسانم که خانم ف فرموده اند که به دلیل کثرت دروس و مشغله بسیار موقتا ترک نت می فرمایند!

کاشکی یاد منم می دادی دختر خوبی باشم

+ نوشته شده در  جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 21:23  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

96

دوازده ضرب در هشت مساوی نود و شش این چیزیه که من امسال یاد گرفتم...

الان اندکی در شرف مرگ از فرط برنامه هستم...تمومی نداره که....همشم مال این اردیبهشت هست که با من لجه نه مگه خداییش نیست؟هان....همیشه من اردیبهشت که میشه عزا می گیرم...

امروز می خواستم مارنگ درست کنم نشد....یعنی برامون مهمون اومد ...الانم دیگه تا بخوام درستش کنم نصف شب میشه منم فردا کلاس ریاضی دارم اصلا هم علاقه ای به چرت زدن سر کلاس ریاضی ندارم....خنده دار نیست؟ گاهی من از این معلم بیست ساله م بیشتر از مامانم حساب می برم....

دادشم میگه من امسال هشت سالم تموم شده رفتم تو نه سال سال دیگه باید نماز بخونم؟وقتی گفتم نه هنوز خیلی وقت دیگه مونده انگار از رو دوشش یه بار بزرگ رو برداشتن....

من فعلا دیگه با یاهو آن نمی شم...کلی آف الکی و بیخود دریافت کردم....اینقدر نمی رم تا خود این الکی آف بذارا حوصله شون سر بره...

سبز فسفری رنگ باحالی نیست؟

من کیک سیب خیلی دوست دارم

+ نوشته شده در  جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 21:12  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

95

امروز تولد داداشمه

۸ سالش تموم شد....

تولدت مبارک

امروز به اندازه ی یه هفته کار دارم تا بعد......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 15:58  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

94

می دونی من هیچ وقت از اردیبهشت خوشم نیومده....حتی با اینکه هزار تا جشن تولد توش هست...می دونی چرا؟چون همیشه اردیبهشت رو با استرس رد کردم....اصلا از اینایی نیستم که بشینم برای امتحان خودمو بکشم ولی اینکه تمام دنیا میشه امتحان همه حرفشون میشه درس خسته م می کنه...منم که اصلا یادم نمیاد وقتی کاری رو زورکی انجام داده باشم خوب از آب در اومده باشه....

امروز کلاس  ف ی ز ی ک  داشتیم و من شدیدا چرت می زدم....ولی به طرز حیرت انگیزی با گذشت ۶ -۷ ساعت از زمانی که معلم درس میداد من هنوز یادمه در مورد چی حرف می زد....

تاززززززززززززههههههههه یکی بیاد داوطلب بشه برای من گریه کنهرفتیم کلاس زبان دومیه بعد من هرچی سربه زیر پشت سر آناهیتا و خلاصه بی سر و صدا نشستم باز هم معلم گرام یهو منو دیدن و گفتن ماتیلدا ایندفعه تو باید برای کلاس خوراکی بپزی بیاری....!!!!!!!!!!!!! -ما تو این کلاسه اصطلاحات آشپزی یاد می گیریم برا همین هر جلسه یکی از بچه ها باید یکی از غذا ها رو بپزه بیاره کلاس بقیه بخورن ببینن چیه-خلاصه من هرچی گفتم من دستپختم افتضاحه و نیمرو هم بلد نیستم هیشکی گوش نداد بعد تازه این نارسیس هم یهو اومد وسط میگه نهههه تو که شیرینی خوب می پزی خانم معلم هم انگار منتظر حرف نارسیس بودن گفتن باید بپزی بیاری!!!! حالا چیییییییی؟؟؟؟مرنگ میوه!!!!!!!!!!!!!!! من تابحال به عمرم فقط یه بار خوردم....هلپ .....خیلی خوش مزه ست ولی من نمی خوام بپزم چون خوشمزه نمیشه منم در مورد خوراکی با کسی تعارف ندارم غذای بدمزه هم نمی خورم ......ولی با همه ی اینا من باید مرنگ بپزم...فکر کنم باید یه تیم شستشوی معده ببریم همرامون که برو بکس کلاسو شفا بدن ....واللللاااا

چند روز پیش یکی از این صدا ضبط شده خنده دارا هستن که میشینن یکی رو مسخره می کنن گوش دادم یه عربه بود که رفته بود تهران سوار مترو شده بود....خیلی باحال بود....حالا از اون روز تاحالا هی با لحجه عربی اون یارو حرف میزنم و هی اصطلاح می پرونم....

من موقتا قراره دختر خوبی بشم و کمی ترک اینترنت کنم....شما امیدوار باشید که سه درصد من موفق بشم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 16:41  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

93

من مثلا الان دارم فیزیک می خونم که عصر برم امتحان بدم....وررررووررروروروورورروروررررورور

تازه قراره از رو جزوه ی عربی مری هم یکی برای خودم بنویسم(البته اصلا نمی خوام از روش اسکن کنم کهههههه) تازه ترشم اینکه من اصلا از حالا فکر تقلب برای امتحانا نیستم کههههه....

ولی گذشته از همه ی اینا به طرز حال بهم زنی درس خون شدم و واقعا درس می خونم....از همین امروز منتظر بیستم خردادم که بگم جانمیییییییییییییی امتحانا تموم شد.............

برنامه مون اینقدر بده...دینی و عربی رو انداخته پشت هم ....بعد هم آخرین امتحانمونو گذاشته ریاضی....منم که حافظه م کوتاه مدتهههههه تا روز امتحان کلا یادم میره کتاب ریاضی چه شکلی بود....یعنی امیدوارم یادم نره ولی همش دارم حرص می خورم....

امروز نشد بریم دیدن دایی اینا عصر هم تو خونه ما بلبشوئه اول ۳تا۵ من میرم کلاس بعد ۴تا ۶ نینا میره کلاسبعد ساعت ۷ عموم که مهمونمون بودم میرن برگردن تهران بعد ۸ تا ۱۰ داداش جان باید بره کلاس ورزش....پس درنتیجه دایی بی دایی....ولی من که نمی گم یه کیک سیب پختم امیدوارم هرچه زود تر ببریم بدیم بهشون چون من حد اکثر ۲۴ساعت می تونم مقاومت کنم نخورمش....فکر نکنین چیز خاصیه...من خیلی شکمو ام.

برم دیگه

پی.اس:من تمام عمرم از سه شنبه ها نفرت داشته م چون همیشه کلی کار می ریزه سرم....فردا باید برم کلاس زبان...هیچی هم کارامو انجام ندادم....اهههههه

پی.اس۲:این آپ خیلی در هم برهم بود....این وبلاگ تقریبا حکم دفتر خاطرات منو داره برای همین واقعا مثل دفتر خاطرات می نویسمش و در نتیجه اینجوری می شه...

پی.اس۳:تا ۳ نشه بازی نشه

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 10:54  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

92

هدف

هدف

هدف

بخدا از صبح تاحالا هزار بار بهش فکر کردم....

جدا یه امید چقدر می تونه به آدم زندگی و نشاط و شادی ببخشه....

من از روزمرگی در میام قول میدم....

قول میدم مثل این دوسه بار آخر هر دفعه هدف بزرگتر و بهتری داشته باشم و پیشرفت کنم....

ایمان دارم که:

و اینک آسمان از آن منست

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 22:17  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

Avril Lavigne

Innocence

Waking up I see that everything is ok
The first time in my life and now it's so great
Slowing down I look around and I am so amazed
I think about the little things that make life great

I wouldn't change a thing about it
This is the best feeling

[Chorus]
This innocence is brilliance
I hope that it will stay
This moment is perfect
Please don't go away
I need you now
And I'll hold on to it
Don't you let it pass you by

I found a place so safe, not a single tear
The first time in my life and now it's so clear
Feel calm, I belong, I'm so happy here
It's so strong and now I let myself be sincere

I wouldn't change a thing about it
This is the best feeling

[Chorus]

It's a state of bliss, you think you're dreaming
It's the happiness inside that you're feeling
It's so beautiful it makes you wanna cry
It's a state of bliss, you think you're dreaming
It's the happiness inside that you're feeling
It's so beautiful it makes you wanna cry

It's so beautiful it makes you wanna cry
This innocence is brilliance
Makes you wanna cry
This innocence is brilliance
Please don't go away
Cus I need you now
And I'll hold on to it
Don't you let it pass you by

[Chorus]

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 17:22  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

90

دیشب در حین جمع کردن اتاقم یک کشف خیلی بزرگ کردم...(غیر از پیدا کردن جوراب آبی نوئه م که گم شده بود)...

این چند وقته دیدین من همش می گفتم دچار روزمرگی شدم...از هیچی لذت نمی برم..همش خسته و عصبانی بودم...زودی گریه م میگرفت...حوصله نداشتم وخیلی چیزای دیگه...

ولی الان چند روزه که دیگه همچین احساسی ندارم...ممکنه یکسره خوشحال نباشم اما تو دلم هیجان یا یه چیزی شبیه این هست...که وادارم می کنه به معنای واقعی کلمه زنده باشم و برای زنده بودنم با روزمرگی بجنگم...

روزهای من یا برنامه هام یا هیچ چیز دیگه ایم تغییر نکرده ولی من یه هدف و یا یه امیدواری پیدا کردم که تا مدتها می تونم بهش تکیه کنم ... دیشب تازه فهمیدم که این هیجانی که حتی با فکر کردن به هدفم بهم دست میده چه احساس یا هرچیز دیگه ای ....خیلی خیلی باارزشه...خیلی خوشحالم که تونستم خودمو نجات بدم...

احساس می کنم یه کمی از اعتماد به نفس از دست رفته م برگشته...مثل چند وقت قبل نیستم محتاط تر شدم ...ولی باز هم خیلی بهتره...

بعد از مدتها همین جوری که نشستم یهو بی دلیل لبخند می زنم...بعد از مدتها بدون ناراحتی به چند ماه گذشته م نگاه می کنم...بعد از مدتها فکر می کنم بلاخره تونستم یکمی از قولی رو که به خودم دادم رو عملی کنم....

خدایا شکرت...تا اینجا همراهم بودی و کمکم کردی...بقیه شم کمکم کن...

ایشالا تمام کسایی که مشکلی یا ناراحتی دارن یه جور خوبی خوشحال بشن و مثل من امیدوار...

از دیشب تاحالا سه برابر زنده تر شدم....خدایا هزار بار شکرت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 9:8  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

89

الساعه یه کافی میکس جدید را خوردیدم...با همین لیوان جدیده که از اهواز خریدم....خیلی مزه داد...یکی از علایق مهم من لیوان دسته داره....هر جورش باشه مهم نیست ...جزو معدود چیزایی که من فقط می بینم و می خرم...بعد هم از وجودش لذت می برم...حالا کاشکی استفاده مثبت می کردم...این طفلکیا فقط رو کشو نشستن خاک می خورن منم هر بار می بینمشون لبخند میزنم...لااقل قهوه خور هم نیستم با این ۱۰ - ۲۰ تا لیوان جون هام...

سه ثانیه اشتباها ساعت ۸ شب آنلاین شدم یه کوه آف ریخت رو سرم با سی هزار تا مسج که فلانی ادت کرده با یه میلیون تا سلام چطوری؟ الحمدلا غیر از یه نفر بقیه رو اصلا نمی شناختم...نمی دونم بعضیا فقط آی دی میبینن اد می کنن برای چی؟جالب اینه که اد می کنه صد تا آف هم میذاره بعد می پرسه ببخشید تو کی بودی؟...راستش من خیلی اهل چت نیستم تقریبا فقط با آشنا تر ها چت می کنم اونم هزار سال یه بار ...اگرم یه غیر آشنایی پیدا شد دو سه بار که حرف زدیم یا بیچاره خودش از دست من دیوونه می شه یا من کلا فراموشش می کنم...(این مربوط به همون حافظه ی ده ثانیه ایه منه)...در ضمن یکی از سوالات خیلی متداول هم تو دخترا هم تو پسرا اینه که هنوز هیچی نشده اول می پرسن تو b f یا g f داری؟ اولا خیلی ببخشید ها هنوز از راه نرسیده چه خبرته؟به تو چه؟ بعد از اون من خودم یکی رو سرپا نگه می دارم شاهکاره بی اف جی اف پیشکش...وقتی هم گیر میدن آدم جو گیر میشه میگه آره بعد از طرف کلی تعریف می کنه همچین که خوب حرفا شو زد مثه من میاد اعتراف می کنه همون پسر داییشه که دو سالشه...تا تو باشی که نپرسی....خب اینا خیلی وقت رو دلم مونده بود الان گفتم راحت شدم....

فردا دایی اینا از مکه میان ولی ما نی می تو نیم بریم استقبال...مهمون داریم

امروز به خانم فیزیک گفتم فرزندم میشه دوباره توضیح بدی؟...این فرزندم از تو یه کتاب جدید اومده تو دهن من ...یه کشیش جوکی تو کتابه بود دم به ساعت می گفت فرزندم...خلاصه من نمی دونم چرا تمام سوتی های من باید رو خانم فیزیک اجرا بشه که از همه ی معلمامون جدی تره...

یه موبایل باحالی انتخاب کردن که در چند هزار سال آینده بخرم هرکی شنید میگه اه ه ه ه دوربین نداره نخر...اه ه ه ه سیمبین سونی اریکسون بده نخر...من می خوااااااااااام

گوشی به این باحالی.............تو هم می خوای ضد حال بزنی؟خب بزن این رو بقیه ضد حالا...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 23:6  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

88

گ ل و م   د ر د   م ی ک ن ه

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 21:29  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

هشتاد و یه چیزی

سه لا م

تعجب نکن ۴ ساعت سر کلاس فیزیک بودم الان مغزم کلا سرویس شده

کلی کار دارم

دیدی دیروز چقدر اخلاقم سگ شده بود؟ امروز صبح دیدم گلوم هم خیلی میسوخت و هیچی هم از پایین نمی رفت خودم فورا نتیجه گرفتم هار هم شدم و نتیجه آناهیتا:نزدیک نشوید پاچه می گیرد

اس پی فایو بابا مردید کلا

و من تا آخر خرداد موبایل ندارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 12:54  توسط .:*ماتیلدا*:.  |