تبليغاتX
.:*و اینک آسمان از آن منست*:.

.:*و اینک آسمان از آن منست*:.

.:*دفتر خاطرات مجازی ماتیلدا*:.

صد و سی و سه

اینم موقتا قالب زمینه روشن سعی می کنم فونتم رو هم درست کنم....

امروز هم خوب بود

همین

پی.اس: اشکالی که نداره من یه چند روز کامنت دونی رو ببندم؟ (منظورم اینه که چند روز می بندمش)

+ نوشته شده در  جمعه 31 خرداد1387ساعت 21:52  توسط .:*ماتیلدا*:. 

صد و سی و دو

سیلام

امروز قرار بود من نهار درست کنم هرچی سعی کردم حواس مامانو پرت کنم برن اون پرندهه که اون طرفه رو نگاه کنن نشد....راستش من مرغی رو که یکمی ته گرفته باشه و همچین حسابی تمام دورش کرانچی و اینا شده باشه و تمام ادویه و مزه هارو به خودش کشیده باشه خیلی دوست دارم....ولی مامان به این مدل مرغ می گن سوخته منم هی سعی می کنم بگم این هنوز تا زغال(ذغال؟) کلی فاصله داره ولی افسوس ....البته الان یکمی تا مرز قسمت مورد علاقه ی خودم رسیدم که مامان اومدن بالای سرم و مجبور شدم زیرش رو خاموش کنم

ما فردا دعوتیم مهمونی....کجا؟؟؟ اگه گفتی؟؟؟....هاااا می خواهیم خانوادگیانه بریم مهمون خانوادگیانه "آقاهه"!!!!! ایندفعه نه آناهیتا هست نه دختر عمو که هی جوش بندازن تو دل من.... به جزئیات فکر نمی کنیم تا خود وقتی که لازم بشه....در نتیجه دیگه سوتی هم نمی دیییییمممم.... از صبح تاحالا سی دفعه کمدمو ریختم بیرون که چی بپوشم الان هم دقیقا ۴ دست لباس کامل انتخاب کردم که کم کم دارم فکر می کنم شاید بد نباشه هر چهار تا رو روی هم بپوشم چون هنوز نتونستم انتخاب کنم.... بی خیال....یه کاریش می کنیم

عصری می با (یعنی بایستی که) برم کلاس اینگلیش.....درسامو خوندم ترجمه هامم دفعه ی قبل کردم مشق نداشتیم تاکسی هم من باید می گرفتم که گرفتم....تازه اینبار شیک شدیم به جای پیکان با ۴۰۵ میان دنبالمون (وای مردیم از شیکی ملت تو کشورای دیگه تاکسی شون بنز و کمری و از این قبیله ما هم هر ماشینی که بیشتر طرفدار داشته باشه) قدیم شیش نفری تو پیکان جا میشدیم ولی حالا سه نفری باید به حالت کنسرو بشینیم درا رو هم قفل کنیم که باز نشه

یک میلیون تا عکس آوریل دارم ولی هنوز چیزی که باب دلم باشه نیافتیدم....پیدا میشه طوری نیست

دلتون بسووووووززززهههه دارم تو لیوان نوئیم که روش نوشته tea و نقشای سبز داره چایی می خورم....من چایی و قهوه تو لیوان غیر شفاف بیشتر دوست دارم....تو لیوان شفاف احساس رسمی بودن می کنم

ها دیگه باید برویم سر کارمان....بلکه بشه یا نهار رو "یه کاریش بکنم" یا بلاخره لباسمو انتخاب کنم یا یهو یادم بیاد برای کلاس فلان کارو بکنم که نکردم....ولی امیدوارم فقط مجبور بشم برم دریاچه شیشه ای بخونم....چقدر این کتاب ناززززهههه.....هیشکی نسخه انگلیسی شو جدیدا دیده؟ میگن از فارسیش بهتره....

ها می بینیم که ماتیلدا وراج شده شدییییییییدددد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 12:10  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و سی و یک

به قول توت کوچولو شنام شنام شنام

اول اینکه قالبم باحال نیست؟؟؟؟خودم خیلی حال کردم باهاش....آوریل دوست میدارم.....ولی اگه بشه یه عکس خوشگل تری به جای این یکیش پیدا کنم محشر میشهههههه....اینجا قیافه ش خیلی رنگ پریده و شبیه مرده ها ست....نیست؟؟؟؟

صبحی موهامو شستم بعد خود به خود بدون سشوار و این چیزا یه چور صاف و صوف جالبی وایسادن....این موهای بنده عادت دارن وقتی که باید خیلی خوب وایسن میشن عین آهن و غیر قابل حالت دادن بعد وقتی که کاریشون ندارم یهو حالت می گیرن....کسی مهمونی چیزی نداره من بیام موهامو نشون بدم؟؟؟؟؟

من می خوام ترم تابستونی درسای انگلیسی دو و سه رو بردارم ولی خانم مدیرمون به شدت عقیده داره درسم سنگین میشه و از عهده ش بر نمیام.....وای ....انگار تو می خوای امتحان بدی!!!! چی کار داری آخه؟؟؟؟ تو نمونه سوالاتو تکثیر کن....منم مثه دخترای خوب میام امتحانمو میدم....هرچی قسم میخورم بابا بخدا من این دو تا کتابو بلدم مشکلی ندارم با هم بدم یه آه خنده دار می کشه میگه تو تو دوره ی توجوانی هستی می خوای جلوی بزرگترا قیافه بگیری حالا شما بگین من چه کار کنم از دست این خانمههههه؟؟؟؟؟

 دیدی چی شد؟؟؟ حواسم نبود جدی جدی نصف یه خربزه رو تنهایی خوردم!!!!!!!!!!!!

خوبه آناهیتا نمیاد اینجا رو بخونه وگرنه می کشتم من برای خودم یه لیوان جدید خریدم اینگده نازهههههه .... دقیقا ۶ ساله که من کشته مرده ی لیوان شدم و این یکسال اخیر بیشتر هم شده الان حدودا ۱۸ تا لیوان دارم....جانمییییی این یکی سفیده روش برگای سبز کشیده شده خوکشله

دارم هری پاتر آدیو گوش میدم...اونم انگلیسی....بیشتر کلمه هاشو چون سی دفعه کتاب فارسی شو خوندم می فهمم ولی باز هم یکمی به خودم امیدوار شدم....

من دارم مرض وبلاگ نویسی می گیرم...ایییشششش

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 18:21  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و سی

محض رضای خدا من چم شده؟؟؟؟

دیگه قیافه خودمم می بینم خنده م می گیره

شدم الهه سوتی دادن

بسم الله...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 9:37  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و بیست و نه

خداوندا یعنی امکانش هست کسی در یک روز به اندازه ی من سوتی داده باشه؟؟؟

نه یکی نه دوتا هر کدوم هم از قبلی ضایع تر

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 15:45  توسط .:*ماتیلدا*:. 

صد و بیست و هشت

واااایییییی الان یه شاهکار هنری زدم بیا و تماشا کن ساعت دوازده شب همه خانواده خواب آدم بیاد سراغ کامپیوتر بلندگو روشن ولوم تا آخر بعد ویندوز محترم سلام عرض کنه ماشاالله ماشاالله چشم نخورم یه مرتبه با این حواس جمع همه رو یه وجب پروندم هوااااااا

امروز بلاخره طلسم شکست من تشریف بردم خونه آناهیتا جون ....یهویی از کلاس انگلیسی که برگشتیم احتمالا چون ده دقیقه بود از هم دور بودیم دلش برا تنگ شده بود یهو زنگ زده میگه زود تند سریع پاشو بیا اینجا....میس هم بود....جای شما سبز خیلی خوش گذشت....عکسای نامزدی رو هم نشونمون داد ....منکه چون سه چهار مجلس مشغول جوش زدن بودم اصلا خیلی چیزایی رو که آناهیتا می گفت رو یادم نمی اومد فقط چون عکسش بود باورم می شد واقعا اتفاق افتاده....خوب شد اون همه خطمی خوردم....دختر همسایه و جاری محترم:سروناز هم هر کدوم یه سی دی برام دادن و الان می خواستم اینا رو نگاه کنم که این کامپیوتر ضد حال زد منم اومدم آپ کنم که حالم خوب بشه سر حواس جمع برم تموشا

راستی عینک جوننننن پیدا شد...همین جلوی چشمم بود ها هی از جلوشش رد می شدم نمی دیدمش....الان اینقدر خوبه همه جا صاااااففففف تا کلی دورتر رو می بینم

یادتون هست تو کتاب بابا لنگ دراز اون جایی که جودی تازه رفته بود دانشگاه داشت هی کتابای معروف رو می خوند که برسه به بقیه دخترا؟؟؟ نوشته بود "من یکجا چهار جلد کتاب را با هم می خوانم" من از کلاس سوم دبستان برام سوال بود که چه جوری چهار تا کتاب با هم می خونه و قاطی نمی کنه؟؟؟ امروز متوجه شدم خودم دارم شیش تا کتاب کاملا متفاوت و نامربوط رو با هم می خونم همه رو هم کلمه به کلمه هیچ مشکلی هم نیست بلاخره منظور جودی رو گرفتم چیه....

یادش بخیر بابا لنگ دراز اولین کتاب بلندی بود که خوندم و خب چه اشتباهی بود....چون وقتی که همسنام کتاب بابا لنگ دراز و از این قبیل می خوندن من همه ی اون کتابا و کلی دیگه رو خونده بودم و خب الان کتابی که واقعا خوب باشه و دوست داشته باشم کم گیرم میاد از رمان ایرانی هم فعلا به شدت کناره گرفتم....وقتی برباد رفته و اگر فردا بیاید و ... رو می خونی دیگه کتابای م . مودب پور به درد لای جرز می خوره( بدون اونا هم همین جور)...من تازگی به شدت با م . مودب پور دشمن شدم....تاحالا دیدین یه اتفاق مثبت معمولی خوشایند تو کتاباش بیفته؟؟؟همش با یه دید انتقادی توهین آمیز به همه چی نگاه می کنه و غر میزنه و هی میزنه تو سر ملت....خیلی دلم می خواد برم بهش بگم تو که مثلا اینقدر معلومات در این باره داری چرا نمی ری یه کاری بکنی که وضعش بهتر بشه؟؟؟ تو که مثلا نویسنده ای چرا اینقدر جنبه های بد رو می نویسی که به قول خودت جوونا از دنیا شون بدشون بیاد؟؟؟ سعی کن یکی از اون شعار هایی رو که میدی بهش فکر کنی بعد بری پخش کنی؟؟؟

وووویییی چه لوس نوشتم ولی دلم می خواست گفته باشم

دیگه داره دیر میشه خوابم میاد عکسا رو هم ندیدم یه چیز دیگه هم می خواستم بگم یادم رفت

بای

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 0:53  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

یادم نیست چند

های اوری بادی

خوبین؟مام خوبیم

امروز یکشنبه ست (یکشنبه ها روز خوبی برای من هستن)....شنبه بلاخره گذشت....خب به اون ترسناکی هم که من فکر می کردم نبود....ولی ترسناک بود....حتی با اینکه من تقریبا نصف پارچ خطمی نوش جان کرده بودم....راستش اولش خوب بودماااا...یعنی در حد یه مهمونی مفصل رفتن جوش می زدم خیلی هم حالم خوب بود ( خوب از نظر روانشناسی !!! بهش میگن بهش فکر نمی کردم که جوشم بگیره) ولی از سر لطف آناهیتا جون و دختر عمو جون منم به اضطراب دچار گشتیدم....بیچاره ها از قول خودشون و من هی حرص و جوش میل می کردن منم خوشااااال گیلاس میچیدم تو ظرف و گردگیری می کردم....ولی وقتی مهمونا اومدن یهو تمام این اضطرابی رو که قرار بود این چند روز داشته باشم و نداشتم همش با هم اومد....دیگه حال خودمم نمی فهمیدم....تازه احساساتی هم شده بودم شدیییید تا مامانم اینا رو میدیدم می خواست اشکام سرازیر بشه....ولی کم کم خوف شد.....قسمت خیلی خیلی سختش وقتی بود که آقایون اومدن و من برای بار اول " آقاهه " رو از نزدیک دیدم....و کلی شعر و کل زدن و ایناااا....ولی بعد از اون خیلی خوب بود آقایون که رفتن موقع شام شد و آناهیتا منو آورد تو اتاق خودم دیگه راحت بودم و آناهیتا جوووونننننممم کلی راهنمایی کرد که چی کار کنم....کلا اگه نبود من حتما مرده بودم...اول آناهیتا بعد دختر عموم بعد شاذه ( خیلی هم حرف نزدم باهاشون ولی خوشحال بودم که هستن) ....خلاصه اینا ویتامین روحیه بودن....و خب خوشحالم که گذشت یه بار سنگسن از رو دوشم برداشته شد و فکرم آزاد تر و باز تر شد....

الان خونمون خیلی غم انگیز ناک شدهدیروز این موقع تمام خونه پر آدم بود و کلی هیجان و زندگی توش بود ولی الان هیشکی نیست ....عمه ها و عمو هام هم که از شهرای دیگه اومده بودن حالا رفتن....خونه خالیییییی ساکتتتتت فقط من و مامان و نینا هستیم دلم برای شلوغیش تنگ میشه....

می گم اگه من خیلی پر رو بازی در میارم اینقدر راجع به دیروز نوشتم حمل بر خودستایی یا بی ادبی (یا یه همچین چیزی کلمه ش نمیاد تو ذهنم) نشه من خودم ماهی یه بار آرشیوم رو می خونم و یاد از روزای گذشته می کنم....در ضمن دفتر خاطراتم هم در جریان مهمان داری مفقود شده منم الان حالم نمیاد برم بگردم دنبالش....

راستیییییییییی مجوز رو از بابا گرفتم شاید برم دبلیو ۵۸۰ بخرم شاید یهو دیدن پی وان(چقدر بهم مربوطن) خریدم....چمممم.....درود فراوان بر سونی اریکسون

میگم اگه یه نفر که خیلی ازش بدتون میاد هی روزی ۳۲۵ تا اس ام اس و تلفن بهتون بزنه هی حرف بزنه هی رو اعصابتون پیاده روی کنه چی کارش می کنین؟؟؟ من خیلی روشا رو امتحان کردم ولی فایده نداشته از دیشب تاحالا داره غر می زنه چرا منو دعوت نکردی

همین

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 19:11  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و بیست و شش

سلامممم

می دونم من هر دقیقه قالب عوض می کنم ولی دست خودم نیست هی جوش می زنم می بینم هیچ کاری از دستم بر نمیاد هی اینجا رو تغییر دکوراسیون می دم....وایییی هرچی از اضطراب این چند روزم بگم کم گفتم....قلبم داره از تو دهنم میاد بیرون....اعتماد به نفس جان هم کلا رفته مسافرت هرچی هم خواهش می کنیم انگار نه انگار.... شنبه نامزدی منه

امروز چهارشنبه ست. تا شنبه سه روز مونده ولی می دونم وقتی بگذره حالم خوب میشه الان دارم از ترس سکته می کنم اساسی....دیگه اینقدر مغزم قاطی کرده که حتی نمی تونم یه مدل مو برا خودم انتخاب کنم یا حتی فکر کنم غیر ممکنه جوشای صورتم در عرض سه روز محو بشن ــ البته الان خیلی بهتر شدن دست کم دیگه کبود و چرکی نیست ـــ

یه کفشی پیدا کردیم ـــ آخه نیست پاهام خیلی کوچولو و ظریفن فقط سایزشون چهل و یکه هر کفشی پام نمی ره ــ این هوا پاشنه منم در صد سال اخیر کفش پاشنه دار نپوشیدم....نمی دونم دقیقا چه جوری باید باهاشون راه برم.... خیلی خنده دار میشه یهو جلو ی مهمونا من کله پا بشم نه؟ در حالت عادی این برای من کلی جکه و خوراک خنده ولی الان

بگذریم از چیز دیگه ای حرف بزنیم که اینقدر منو جوش نده

امتحان ادبیات منو بروبکس زحمتشو کشیدن من خودم تقریبا سه تا سوال رو تنهایی نوشتم و دیدم دارم خشته میشم ــسوت سوت سوتـــ گفتم آناهیتا جوووون نارسیس جووووون عزیزانم....خلاصه اینکه بد نبود جای شما خالی....

موبایلم کلا سیستمش بهم ریخته خود به خود همه چی رو پاک می کنه مثلا همین چیزای بی اهمیتی مثل کانتکت هام.... اس ام اس هام....عکسام و....هرچیزی که آدم کلی وقت صرف بدست آوردن و درست کردنش کرده باشه.... موبایلم خیلی ماه و گل و دوست داشتنیه ـــ دور از جونش ــــ حالا هی بگو تو چرا از دستش عصبانی میشی حالا ایشالا می خوام برم یا دبلیو ۸۸۰ بگیرم یا دبلیو۵۸۰ یا تی ۶۵۰  همه هم سونی اریکسون بی خیال پی دی اف یا وایر لس داشتن

اووو میشنوم که مهمانی زنگ می زند.... این جمله تفریبا از روی دشمن عزیز برداشته شده بود

بای

پی . اس: چرا من هرجا تو بلاگفا می خوام کامنت بذارم میگه امکان درج مطلب تبیلغاتی نمی باشد یا یه همچین چیزی؟ کجای حال و احوال پرسی یا تشکر تبلیغاتیه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 11:38  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

یک دو پنج

من یهو رفتم تو مود سبز

هنوزم می گم خاک بر سر نوکیا حرفی هست؟

(این نظر شخصی منه مجبور نیستی به خود بگیری)

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 19:1  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و بیست و چهار

این یک پست خیلی لوس و بی خود و الکی جهت غر زدن می باشد.

من امروز امتحان ادبیات دارم ولی اصلا حوصله ی خانم مدیرمونو ندارم

کمرم خیلی درد می کنه نمی دونم چرا تاحالا اینقدر بد نشده بود

چند شب اخیر موقع روضه که باید سر حال باشم و پذیرایی کنم همش خسته م بعد وقتی می رسم خونه خواب از سرم می پره بعد مجبور می شم تا ساعت سه بیدار بمونم تازه اونم وقتی هرچی دعا بلد بودم خوندم که شاید خوابم ببره

دیگه اینکه من از نوکیا خیلی خیلی بدم میاد الهی کارخونه ش ورشکست بشه یا چه میدونم یه بلایی سرش بیاد که تلافی این همه حرص خوردن من در بیاد

تازه این آنتی بیوتیکه که برای جوش صورتم گرفتم با سرعت مورچه حرکت می کنه و من همچنان شکل اژدها هستم

همین راحت شدم

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 12:44  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و بیست و سه

سلام

خوبستین؟؟؟منم خوبم....

ها من یه چند رفتم مرخصی بعد دیدم نهههههه دلم برا اینجا تنگ شدهههه نیمیشه نیام....تو دفتر مثل اینجا کیف نمیده....ایشششش خودت به نت معتادی منکه فقط روزی بیست و شیش ساعت بیشتر نمیام.....

موبایلمم خوبه هااااا منتها پسوردش کار نمی کنه دیروزم اومدم این بازیای سری ان-گیج(فچ کنم تلفظش همینه) رو آپدیت کردم مثلا....حالا کلا اون بازیاش رفته یه چیز نامربوط که فقط تو اینترنت میشه بازیش کرد اومده....منم خیلی محترمانه هرچی فحش بلدم نثار نوکیا کردم چون از منوش هم متنفرم.....ولی خب چون پی دی اف میخونه و دیکشنریش خوبه و وایرلس داره شوتش نمیکنم تو حیاط.....

من هوم پیجمو دوباره گذاشتم آی گوگل سنگینه ولی جالبه...

چرا انتخاب موضوع من این پایین نمیاد؟؟؟؟؟یو هووو؟؟؟؟ مهم نیست بعدا درستش می کنم....

خبر دیگه ای نیست جز اینکه من تشریف بردم قاطی مرغاااااا............... و دیگه قول میدم از چیزی خیلی شگفت زده نشم مثلا از مواردی مثل پست صد و بیست و یک

 

پی اس:من دلم برای قالب ساده تنگ شده بود ولی خواهشا اگر قالب خیلی شلوغ و بامزه ای سراغ دارین بهم بگین

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 8:12  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و بیست و دو

تازه شم امروز جواز عضویت در جلسه ی دختر ها و عروس های بابابزرگ مامانم رو دریافت کردم.بسیار احساس خانم بزرگ بهم دست داده....وخب اعتراف می کنم کمی دستپاچه م.

و خب خبر مهم اینکه

من موبایل دارم ان هشتاد و یک

اخبار مهم این بود.

 

 

بعدا اضافه شد:من دارم میرم چند روزی مرخصی....نمی دونم کی برمی گردم....

بعد تر اضافه شد: جوش نزن چیز مهمی نیست فقط یکم نامزد شدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 23:38  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و بیست و یک

سلام

من امروز می خواستم خیلی روحیه داشته باشم با لبخند برم امتحان ریاضی بدم که خب نمی شه....

دیشب اینجا زلزله شد.تو اخبار گفت مال شمال استان بوده ولی ما رو یه تکون اساسی داد.شهر ما مرکز زلزله نمی شه چون رو خود گسل نیست و اطافش کوهه و یه چیزی تو همین مایه ها من دقیقا نمی دونم.خلاصه اینکه من یه هول اساسی کردم.همش یاد زلزله بم می افتادم.

خب این از این.

تو مدرسه ی ما یه دختره جدید اومده که متولد سال هفتاد و یکه. عید امسال عقد کرده بعد وقتی ما سورپرایز شدیم گفتیم :تو پونزده سالگی؟؟؟؟؟؟؟ میگه تازه مامانم همش نگران بود من داشتم ترشیده می شدم...بعد گفت خواهرش رو سیزده سالگی شوهر دادن چهارده سالگی هم بچه دار شده...بعد وقتی دید ما همچنان فک هامون پیاده ست گفت:نگران نباشین تو بعد از عروسی تو خونه مادر شوهرمیم شوهرم هم فقط نصف حقوقشو میده مامانش....!!!!!!!!!!

خب من احساس کردم برگشتم به دوره ی قاجار و خیلی خیلی خوشحال شدم تو خانواده ی این دختره دنیا نیومدم.....

بعد اینکه مامان بزرگم از هفته ی آینده روضه دارن برای ایام فاطمیه ...منم اونجا چایی می گیرم....اونم تو سینی و قندون و جا استکانی نقره(فکر کنم تهرونیا می گن انگاره نقره)....سنگینه(البته من اعتراضی ندارم) بعد مشکل اینجاست من الان احساس می کنم کمرم درد می کنه از اونا که صد سال همش یه نرمه درد لوسی داره که حتی با مسکن هم خوب نمی شه

دیگه برک تایمم تموم شد بریم سر درس و مشق

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 8:57  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و بیست

های

هاواریو تون چه طوره؟

اینقدر لجم گرفت دیروز امتحان شیمی اینهمه آسون بود و من اینهمه جوش الکی زدم

عرض شود خدمت انور آبجیای خودم من دوباره که چه عرض کنم سی و پنج باره نظرم راجع به موبایل عوض شد.این بار با کمال تعجب کشته مرده ی یه گوشی نوکیاشدم.(لازمه بگم تو خانواده ی ما کلمه ی نوکیا مثل فحش می مونه-تقریبا).بی خیال چپ چپ نگاه کردن بقیه می خوام n81 بگیرم .نه اون هشت گیگه نیست...راستش هرچی فکر می کنم می بینم من حدااکثر یه گیگ جا لازم دارم(گو اینکه این کارت دو گیگ روشه)خلاصه این که من احتمالا حتما می خرمش

دیگه اینکه از اول تابستون می خوام برم کلاس خیاطی...چار روز دیگه میشم بانو ماتیلدا خیاط...بعد اینقدر خیاطی می کنم می کنمهمه چی....واییییییی

بعد امروز یه وبلاگ درست کردم که اتفاقای دوره مونو توش بنویسیم...اگه بچه ها حرفی نداشتن لینکشو میذارم.

این لینکه جای باحالیه همش از این بازی های فلش کوچولوئه...همینا که باید لباس تن آدما بکنیم و اینا...من خوشم اومد:Click here

یه چیزی می خواستم بنویسم یادم رفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 13:31  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و نوزده

روزی هشصد و هفتاد بار اینو گوش دادن کافیه دیگه؟ها؟
+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 8:54  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و 18

تنوع

چهار تا حرف و سه تا نقطه= زندگی شاد و خنده

انتظار

شیش تا حرف و چهار تا نقطه= اخلاق وحشتناک و خستگی

خوشحالی

هفت تا حرف و چهار تا نقطه= همه چیز

تنوع: میییییییییخواااااااممممممم

انتظار:دیگه دارم بالا میارم

خوشحالی:کم کم داره یادم می ره ها.....

ولی اضافه می کنم که نه مرخصی تحصیلی می گیرم نه هیچی.... خب اون نتیجه ای که دلم میخواد رو نداره ولی خب یه امیدی دارم که بلاخره تموم میشه....منم مثل خیلیای دیگه عاشق درس خوندن بودم ولی نه اینجوری که هرکی رد میشه یکی میزنه:امتحان داری ها...درس خوندی؟....درس نخونده باشی همچین میشه ها؟....و من اصلا قبول ندارم که یه آدم مثلا خیلی تحصیل کرده حتما خیلی موفق و خوبه....آره نمی خوام دانشگاه برم ولی میدونم غیر ممکن نیست که از خیلی دانشگاه رفته هاش با سواد تر بشم....

حالا چی میگی؟

من اینا رو خطاب به یه شخص خاص نوشتم.لطفا به خود نگیر.اعتراف هم می کنم که خیلی بد خلق شدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 23:0  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و هیوده

بلاخره وقتش رسید دیگه

امروز امتحان فیزیک

پس فردا شیمی

پس فرداش ریاضی

فرصت کردی یه فاتحه ای هم برا من بخون

+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1387ساعت 8:44  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

وان هاندرد اند فیفتین

Jen nifer L o pez

Brave

New day and it's evident
You must've been heaven sent
Sometimes we shouldn't be hesitant
But I'm not at awe
Just feeling more confident
Just using my common sense
Just trust in it, im lovin' it
I can't refuse
An offer so never let
Can't assume he's gonna use me
And after it, he'll never call again
Don't be afraid
Don't be afraid
This is your day
This is your day

It's time to be brave
Say "I'm not afraid"
Not anymore
I use to be cold
Now the temperature's changed
It just ain't the same
I'm not afraid (X2)
It's time to become brave
As the light of day
Straight into a cave
To show me the way
That I might be safe
Now I'm turning the page
Thanks to the power of love

I can love because
I am brave (x3)
Yeahhhh.....ooooo ooooo

I heard him say
This thing moving too fast for him
It's a feeling I was straddlin
Foolishly ___ him
But its all in his eyes
Really Wish he would let me in
Cause the same way I'm scared of him
He's scared of being hurt again
It's time to let go
Let go of your heart
It's time for a brand new start
Never know we might never part
Baby, don't be afraid
Don't be afraid
This is your day (x2)

It's time to be brave
Say "I'm not afraid"
Not anymore
I use to be cold
Now the temperature's changed
It just ain't the same
I'm not afraid (X2)
It's time to become brave
As the light of day
Straight into a cave
To show me the way
That I might be safe
Now I'm turning the page
Thanks to the power of love

I wouldn't take back anything that I've gone thru
I pray for strength for anything that I'm gonna do
Whether it's joy or it's pain
I'm still okay (I'm still okay)
Ima be alright cuz I am brave

New day and it's evident
You must've been heaven sent
Sometimes we shouldn't be hesitant
But I'm not at awe
Just feeling more confident
Just using my common sense
[ Brave lyrics found on http://www.completealbumlyrics.com ]
Just trust in it, im lovin' it
I can't refuse
An offer so ___ never let
Can't assume he's gonna use me
And after it, he'll never call again
Don't be afraid
Don't be afraid
This is your day
This is your day

It's time to be brave
Say "I'm not afraid"
Not anymore
I use to be cold
Now the temperature's changed
It just ain't the same
I'm not afraid (X2)
It's time to become brave
As the light of day
Straight into a cave
To show me the way
That I might be safe
Now I'm turning the page
Thanks to the power of love
I can love because
I am brave (x3)
Yeahhhh.....ooooo ooooo

I heard him say
This thing moving too fast for him
It's a feeling I was straddlin
Foolishly ___ him
But its all in his eyes
Really Wish he would let me in
Cause the same way I'm scared of him
He's scared of being hurt again
It's time to let go
Let go of your heart
It's time for a brand new start
Never know we might never part
Baby, don't be afraid
Don't be afraid
This is your day (x2)

Chorus:
It's time to be brave
Say "I'm not afraid"
Not anymore
I use to be cold
Now the temperature's changed
It just ain't the same
I'm not afraid (X2)
It's time to become brave
As the light of day
Straight into a cave
To show me the way
That I might be safe
Now I'm turning the page
Thanks to the power of love

I wouldn't take back anything that I've gone thru
I pray for strength for anything that I'm gonna do
Whether it's joy or it's pain
I'm still okay (I'm still okay)
Ima be alright cuz I am brave

It's time to be brave
Say "I'm not afraid"
Not anymore
I use to be cold
Now the temperature's changed
It just ain't the same
I'm not afraid (X2)
It's time to become brave
As the light of day
Straight into a cave
To show me the way
That I might be safe
Now I'm turning the page
Thanks to the power of love

Ooh oooooh, I am brave
Ooh oooooh, I am brave

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 17:43  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

عنوان بی عنوان

سلام

من الان آخر کلافه و خسته و گریه و هرچی که بخوای هستم. امروز امتحان عربی داریم خوندم ولی انگار تو دلم رخت می شورن نمی دونم چرا همچین شدم ....معمولا واسه امتحان استرس نداشتم ولی این سری احساس می کنم نمره به جونم بنده....یه حالیم فقط کافیه یکی پایه بشه میشینم های های گریه می کنم....تازه این امتحان دومیه....خدا نکنه من بخوام تا نوزدهم اینجوری باشم....جا به جا میفتم می میرم....الان یه کوه نمونه سوال جلومه هر کدومو حل می کنم اشتباه در میاد.....مامااااااااان من می ترسم.....دیشب خواب دیدم تجدید شدم

ناز تغییر هویت داده شده میس....لینکشم این کنار هست....بهش سر زدم ....یکمی متحول شده بچه....

شما نسکافه نمی خورین؟ من روزی دوتا لیوان نسکافه می خورم با سه تا لیوان خطمی که گرمیم نگیره سگ اخلاق نشم....روزی یه آیرونورم و یه اِی تو زینک که مثلا شارژ بشم قوی ولی نتیجه ش فقط این بوده که من به جای وقعا گریه کردن کلافه میشم و نمی تونم گریه کنم و درنتیجه مثل الان دیوونه میشم....

ف اس ام اس زده میگه امتحان عربی صد و پنجاه درصد جواب داده ....خدایا میشه لا اقل من هفتاد درصد جواب بدم؟؟؟؟شاگرد اولی رو بیخیال....

اههه چه آپ مزخرفی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 11:1  توسط .:*ماتیلدا*:.  |