سالام....
ما خوب و خوشیم و زندگانی خویش را می گذرانیم....
الساعه (نیم ساعت قبل) از کلاس زبان برگشته م...اوف اینقدر تلفظ های تابلویی امروز کردم که نگو ....خودم تلفظ می کردم بعد خودم خنده م می گرفت که چی گفتم.... حالا که خودمو میذارم جای جناب استاد (این لقبیه که جدیدا آقا معلممون برای خودشون انتخاب کردن خیلی هم ازش خوششون میاد) همچین یکمی سبز قرمز ابی میشم که پنج ساله دارم می رم پیششون هنوز آبروریزی می کنم....
عرض شود که امشب باید بریم....حتما می دونین ....باید بریم عروسی!!!!! همونه که دیروز گفتم....منتها دیروز عقد بوده امروز عروسی....خیلی خوب شد رفتم دیشب...خیلی مجلس جالبی بود....همه هی شعر می خوندن و خلاصه خیلی شاد و باحال بودن....گرچه من غیر از خودمون حداکثر 10 نفر دیگه رو میشناختم.... مامان بزرگ و مامان آقاهه هم بودن...تا من داشتم سلام می کردم همه ی خانمای دور و بری داشتن نگام می کردن هی لبخند های موذیانه می زدن....
من موقتا از برنامه ریختن روی موبایلم منصرف شدم....بس که هرچی ریختم روش گفت نمی خونه....یعنی این ویندوزش که شیشو یکه هنوز برنامه هاش اونقدر زیاد نیستن (شایدم هستن من نمی بینمشون) چند تا سی دی برنامه خریدم ولی مال ویندوز پنج هستن یا شیش....که ایشون معده شون ضعیفه برنامه ی مونده قبول نمی کنن....چه تی تیش مامانی....ولی با این حال این موبایله یه جوری به دلم نشسته که تاچشمم بهش میفته لبخند مهرآمیز می زنم.... اینترنتش اینقدر ماههههههه
فردا قرار بود بریم خونه ی مثبت اینا دوره....ولی گفت مری نمیاد پس هیچی....بعد گفت شاید بندازدش پنجشنبه به صرف استخر.... ولی یه مشکلی هست من از جلوی پارچ آب رد بشم غرق میشم.... حالا می گین من چی کار کنم؟ به هیچ کدوم از برو بکس هم اعتماد ندارم که فقط مودبانه بشینم لب استخر آب بازی کنم.... هیچ بعید نیست هولم بدن تو استخر.... ولی فچ کنم ویولت هم شنا به اندازه من بلده....حالا تا پنجشنبه....
دیدی؟ نزدیک بود ما فردا یه ساندویچ بیفتیم ولی نشد ها.... به خشکی شانس
من دلم برای رابعه اسکویی تنگ شده....هیچ فیلمی ازش سراغ ندارین؟ راستی یه وقتی شایعه شده بود مرده درسته؟
بفرما شکلات....یه قوطی گذاشتم جلوم تند تند میل می کنم.... تازه خیلی هم جلوی خودمو گرفتم که پاستیل هایی رو که آقاهه آورده رو نخوردم....فقط 2تاخوردم باورت میشه؟از من بعیده
ها من باید برم لباسمو اتو کنم...کی حالش میاد؟؟؟
+ نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت 17:45  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
سالام
خوبین؟ ما هم خوبیم....امروز رفتیم خدمت جاری عزیزم موهامو مدل پر کوتاه کردم....الان دوباره شستمش پاک از ریخت افتاده ...خوب حوصله نداشتم سشوار بکشم.....ایششش
می گم همه نگران من شدن می گن واااای بعد از نامزدیت چاق شدی؟؟؟؟ من دارم با تلاش های بسیار به وزن قبل از نامزدی بر میگردم.... موقع نامزدیم من 6 کیلو یه هفته ای لاغر شدم و الان هر کار می کنم درست نمی شم...هنوز سه کیلو تا وزن ایده آلم مونده(50 کیلو) بعد اینکه اصلا ناراحت نیستم چون دوباره لباسام اندازه م میشن....
الان همچین آرنجمو کوبیدم به کشو که نگو...اولش انگشتای دستم یه جوری شد انگار دستم خواب رفته باشه من هی تکونش دادم که نکنه عصبش طوری شده باشه...خوشبختانه چیزی نشد ولی دست بهش می زنم تا دماغم تیر می کشه....اگه من یه روز بمیرم یکی از علل فوتم احتمالن ضرب دیدگی خواهد بود
آخرش دیروز هیشکی منو نبرد ساندویچ بخوریم هیچ....تازه شام هم خودم پزیدم....ماکارونی....اینقدرم حواسم جمع بود اول پیاز داغا رو سوزوندم بعدشم به کلی یادم رفت بهش نمک بزنم....تصورکن ماکارونی بدون نمک....یه چیز وحشتناکی شده بوددددد....پاک اعتماد به نفسمو از دست دادم.
رو بازوم یه جوش زده این هوااااا...خیلی دلم می خواد سر به نیستش کنم ولی از ایناییه که دست بزنم یه چاله ی گنده میفته جاش....خیلی هم درد می کنه....
عصری دعوت شدیم یه جایی دوباره عروسی....من خیلی خوشوقت شدم که می تونم نرم و بمونم خونه....چون نه صاحبخونه رو درست میشناسم و نه احتمالا مهمونا.... این هفته دیگه اصلا حال عروسی ندارم....
غیر از تو کتابا کسی جایی پای آلو دیده؟ یه خورده آلو داریم من می خوام ببینم آگه باهاش پای درست کنم چی میشه؟ آلو رو غیر از لواشک کار دیگه ای نمی شه کرد؟ من مرباشو ندیدم تاحالا....
برنامه ی ویندوز موبایل 6.1 سراغ ندارین؟ من هرچی میریزم روش میگه ایتس نات اِ ولید اپلیکیشن یا یه چنین چیزی....
+ نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387ساعت 15:30  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
السلام العلیکم
میگم من سه روزه نیستم....بقیه دیگه چرا هیشکی آپ نکرده؟ البته مهرنوش و مشی چرا ولی بقیه دوستان بنده نوچ دریغ از یه خط.....
عمه گرامی خوب می باشند....از دیروز اینقدر خوبن که ما هی می خندونیمشون تا حدی که دوسه بار گفتن من این بار دیگه مطمئنم بخیه هام باز شد....و مدتیه راه هم میرن تند تند....ای ول عمههههه
من دقیقا یه تن آلو و زردآلو و گلابی و انگور و هلو و خربزه خوردم....تا هم دل درد می گرفتم یه لیوان عرق نعنا و دوباره آلو اینا.....آی کیف داد....الان روده هام مثه برگ گل تمیزه.....وخب دیگه جان در بدنم نمونده
دیروز شاذه و بچه ها اومدن خونه ی ما کلی فال بازی کردیم خیلی باحال بود... آخرشم بعد از اینهمه فال شام نون پنیر خربزه دادیم بهشون....
یکی دو روز از بی بی جدا افتادیم....اس ام اس مناسبی هم گیرم نمیاد که بزنم....
یک دنیا برنامه ریختم رو موبایلم ...اینقدر خوب شده...منتها یه مشکلی هست سه ساعت طول می کشه تا روشن بشه...... همچنان دنبال یک اربایزر خوب می گردیم.....
دیشب رو زمین خوابم برد الان گردن و کمرم قریچ قریچ صدا میده
من موجود ماستی هستم....می دونی چرا؟....بعد از اینهمه وقت تنها چیزی که می تونم قاطعانه بگم آقاهه دوست داره انبه ست..... تو همه چی شک دارم.... زندگی بسیار زیباست
من دلم ساندویچ می خوااااااد.....یه ساندویچ سرد که حتما از بیرون خریده شده باشه با یه عالمه سس و یه نوشابه ی یخ
5شنبه تو عروسی یک سوفله ی سبزیجاتی بود ...واییییییییییی خیلی ماه بود....یک دلمه ای....چند جور سالاد....خیلی به معده ی مبارکمون خوش گذشت...تازه کیکشون هم پر از خامههههههه .....اصلا مهمونی باب دل من بود....
به جای اون ساندویچه پیتزا هم بود اشکالی نداره
ها فعلا همین
+ نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت 10:19  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
سلام
اول عید همه گی مبارک
من فردا به همه سر می زنم ایشالا....
شایدم پس فردا....به اندازه ی تمام دنیا کار سرم ریخته
+ نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 21:56  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
خانه در سکوت است....ملت در خواب نازند....
عمه ظهر میان خونه....ظاهرا حالشون خوبه....صبحانه هم خوردن....فقط کلهمعلق نمی تونن بزنن....قراره براشون سوپ بپزم....سوپ جزو معدود غذاهاییه که من با اعتماد به نفس درست می کنم.
این چند روز تو هر وبلاگی می رم اکثرا خسته و بی حوصله ن....تنها کسی که هنوز مشکل خاصی نداره فک کنم فقط خودمم....اونم چون اسفند و فروردین و اردیبهشت به این مرض روزمرگی دچار بودم والان خیلی ازش وحشت دارم و واقعا سعی می کنم دیگه بهش دچار نشم....
عصری دعوتم یه جا عروسی ....میخواستم لباس نامزدیمو بپوشم....ولی هرکاری کردم و هرچی خواهش کردم تنم نرفت....زیپ دامنش که اصلا بالا نمیاد....دکمه های بلوزم بسته میشه ولی اینقدر کشیدم میشه که نگو....باورم نمی شد که سه چاهار کیلو اینقدر تاثر داشته باشه....البته دور کمرم 5 سانت از اون موقع بیشتر شده
دیشب یهو بچه ها هوس کردن فیلم اخراجی ها رو ببینن.....سه ساعت براشون صحبت کردم و توضیح دادم که اینا فیلمه...هیچ دلیلی نداره الان شما بترسین...نینا قبلا فیلمو دیده بود حالش خوب بود ولی اون سه تا....اینقدر حرف زدمممم....حالا بعد از همه ی اینا دیشب تاصبح داشتم خواب می دیدم جنگ شده و ما داریم می جنگیم....
من به طرز اسفناکی نمی خوام با آناهیتا حرف بزنم....
باید برم جارو پارو کنم....احتمالا مهمان داریم
+ نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 8:46  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
A birthday is just the first day of another 365-day journey around the sun. Enjoy the trip.
اینم حرفیه
+ نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387ساعت 22:26  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
وای خداوندا
بچه داری کار هرکی باشه کار من نیست....حالا نه فک کنین خیلی کوچولو هستن هااا.... دوتاشون سیزده ساله ن دوتاشون هم هشت ساله.... ولی از بس هی حرف زدم چونه درد گرفتم..... حالا مثلا دو ساعت فرار کردم رفتم کلاس انگلیسی و طفلکی ها برام جشن تولد گرفتن....تولد قمریم بود.... ولی هر نیم ساعت یه بار من میل مفرط به جیغ زدن پیدا می کنم.... اونم یه جوری که مو به تن همه سیخ بشه
امروز می خواستم برم ثبت نام مدرسه نشد.
عمل عمه هم به خوبی انجام شد.الان خوابن ....
یه مسئله ای هم بین من و آناهیتا پیدا شده...یکمی روابطمون تیره و تار شده....یعنی راستش یه مدتیه خیلی به من گیر میده ...این نصایح خواهرانه ش از حد گذشته.....منم بهش اعتراض کردم....بعد خب الان نسبتا از هم دوریم و من غیر از امروز تو کلاس از چهار شنبه دیگه اصلا باهاش حرف نزدم..... بدتر اینکه بر خلاف همیشه اصلا هم دلم براش تنگ نشد.... تازه امروز نزدیک بود بگم وای امروز باید آناهیتا رو ببینم.... خیلی ناراحتم روابطمون اینجوری شده..... ولی خب خیلی وقت بود که دلم می خواست یه چیزایی رو بهش بگم و دوتا داد سر هم بزنیم....نمی دونم پاک گیج شدم....مغزم شده عین آش شله قلم کار...از بس هی تجزیه و تحلیل می کنم.....
وای امروز از بس با بچه ها چیپس و پفک خوردم دیگه اسمش که میاد می خوام بالا بیارم.....
دلم برای شاذه تنگ شده....از وقتی ترک نت کردن نمی دونم چی شده حتی منم دیگه نمی بینمشون....همون موقع هایی هم که می بینم اکثرا سه ثانیه ای میشه....(شاذه خانم زن دایی من هستن برای همین از فعل جمع استفاده می کنم)
کلا همه چیم به طرز اسفناکی قاطی شده.... همه ی کارام شدن سرسری و هول هولکی
وای دوتاز از فرزندانم سر کلاس رفتن و نرفتن اختلاف سلیقه پیدا کردن....ولی من حوصله ندارم برم پادرمیونی کنم....از صبح تاحالا اینقدر سوال جواب دادم که نگو یکیش اینکه چرا گلابی مثل سیب گرد نیست..... یا اینکه اگه تو یه استخری به جای آب چایی بریزن و شنا کنن چی میشه.... سوال قحطیه اینجا.....
مهمانی وارد می شود....ما رفتیم
+ نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387ساعت 18:38  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
بچه داری می کنیم شدید
یک تن چیپس و پفک و پاپ کورن به حلقشان ریخته ایم
هلپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ پلیززززززززززززززززززززززززززز
+ نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387ساعت 13:21  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
سلام
عمه رو فردا می بریم تا این موجود مرموز (من هنوز نفهمیدم چیه یکی میگه فتقه یکی می گه کیسته یکی دیگه هم یه چیز دیگه میگه) رو سر به نیست کنیم.....
سه شنبه دعوتم عروسی دختر خاله ی پرنیان .... طبق معمول نمی دونم چی بپوشم.... ولی احتمال خودموکشتن برای خوب شدن زیر صفره... من این چند روز یه زیاد بی حوصله و خسته م.... همشم مال اون خبر بده که چند روز پیش نوشتم....
سه روز دستم گرفته ... صداشو در نیاوردم .... فک کنم مال این اسباب کشی اخیر بود....
یه لباس خوشگلی تن هیلاری داف دیدم تو یکی از ویدیو هاش خیلی ازش خوشم اومد... حالا با بی بی مشغول مذاکره در موردش می باشیم.... یه مقداری زیادی ژیگولیه
شاذه هم دیروز دوباره آپ کرد... دیدین که؟ من یکی دوبار اصرار کردم بیاین بنویسین ولی الان دیگه نه معلومه واقعا حسش نیست... من دارم دعا می کنم لااقل وب رو حذف نکنن....خیلی بد میشه
اینترنتمون سرعتش شده عین مورچه دست هم بهش می زنیم قطع میشه.... ایششششششششش بد جنس
ها قالبم خوبه؟ همونه که عید نوروز هم روش بود.... یه خورده نا منظمه ولی خیلی دلباز تره نیست؟
دارم قتل در عمارت استایلز مال آگاتا کریستی رو می خونم.... وای این هرکول پوارو می خواد منو بکشه بسکه هی سیکرت بازی در میاره..... از خودراضی.... با اون سبیلش.... ولی خب از سبک نوشتنش بدم نیومد
تا این نت دوباره نرفته من اینا رو پست می کنم
+ نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387ساعت 15:54  توسط .:*ماتیلدا*:.
|

Commander Robert Bellamy, a Naval Intelligence agent, is awakened by a
telephone call at 4:00 A.M., in which he is asked to report to the director of the
NSA (National Security Agency). Once there, he is assigned the
top secret job of locating ten people who were on a tour of
Switzerland, who witnessed the crash of a
UFO. After he uncovers a witness, they are brutally murdered by their
country's government. Bellamy uncovers an international
conspiracy. He is forced to play a dangerous game of
hide and seek with the world's strongest governments, who are out to silence him because of the knowledge he possesses
+ نوشته شده در شنبه 22 تیر1387ساعت 18:28  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
عنوانمو دیدم یاد اون روزایی افتادم که هر روز قدمو چک می کردم ببینم صد و شصت سانت شدم یا نه... خیلی برام مهم بود که وارد صد و شصت بشم ... احساس خیلی قد بلند بودن بهم دست می داد....
عمه ی گرامی امروز صبح رسیدن اینجا .... یه صبحانه ی محشر صرف کردیم.... نون پنیر کره مربا عسل میوه معمولی هندونه خربزه تخم مرغ شیر چایی و مقدار زیادی حرف و صحبت....دم به ساعت هم همه یا بهم می گفتن عروس خانم یا هی موضوع مطلب هرچی بود می چسبوندنش به آقاهه.... و خب منم این چند وقته به کلمه ی عروس آلرژی پیدا کردم و خب خیلی هم لذتی نمی برم و قتی ملت آمار آقاهه رو از من می خوان بگیرن....گرچه من غیر از خوبه و نمی دونم جواب دیگه ای نمی دم....
نخ دور حلقه م خیلی کثیف شده بود بازش کردم حالا حالم نمیاد دوباره سه ساعت بپیچمش.... البته دور قبلی خیلی لاغر شده بودم هرچی می پیچیدم اندازه نمی شد.... حالا ما دوباره هیکلی شدیم....تازه پس از کلی تلاش شدم چهل و هفت کیلو.... خجالت داره
الان برقامون رفته بود شام رو رفتیم تو حیاط زیر نور چراغ تور خوردیم (البته یکمی پختیم از گرما) ولی مزه داد... بابا اینا کلی خاطرات دوران جوانی شونو تعریف کردن.... چون بابای من چند قسمت حیاط خونه مونو مثل حیاط خونه ی بابا بزرگم در سی سال پیش درست کردن.... دیگه هر بار عمه عمو ها میان کلی خاطره یادشون میاد که هرچقدرم تکراری باشن بازم دلم میخواد گوششون بدم....امشب همش یاد خاطرات گل یاس راس رازقی شون افتاده بودن چون ما یه دونه کوچولو شو تو باغچه داریم
دارم وقتی پتی به دانکشده می رفت رو زبان اصلیشو می خونم....چقدر دلم برای جین وبستر تنگ شده بود.... کتابای جین وبستر جزو اولین رمانهایی بود که من خوندم
من همچین یکمی داره خوابم می بره شب بخیر
+ نوشته شده در جمعه 21 تیر1387ساعت 23:18  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
سالام
امروز تولد شاذه جوننننن می باشد....تولدشان بیسیار موبارک
دیشب خیلی حالم گرفته بود و کلا شبیه بعضی جاوران پارس کننده شده بودم (پاچه می گرفتم مثل ماه) خیلی بد شد که روز به اون خوبیم رو اینجوری خراب کردم.... صبح بی بی اومده بود خونمون با هم بوردا نگاه کنیم و تقریبا از چهار تا بوردا که بود فقط پنج دست لباسشو ما انتخاب نکردیم....ولی دو سه تا لباس خیلی خوشگل یافتیم که ایشالا زودی زودی می دوزم می پوشم خوشگل میشم مثل دسته گل میشم...تازه می خوام یکمی هم از بی بی الگو در آوردن یاد بگیرم خیلی دوست دارم....خلاصه اینکه بی بی که اصولا فقط کافیه جایی باشه اونجا خوش میگذره.... کلی فک زدیم بعدشم که بابا اومدن آقاهه رو هم گفتیم بیاد نهار همه با هم خوردیم.... بعد هم قهوه و فال بی بی برای بابا.... خوب بود....
تازگی تا یه چیزی زیادی می خوردم معده م یه جور بدی درد می گیره
تا هم ناراحت میشم سرم درد می گیره
امروز مامان بزرگم و نینا دارن میرن دیدن عروسی همون عروس سه شنبه ی هفته ی پیش ... من می خوام یه کادوی خوبی پیدا کنم بعد شخصا جوانانه برم دیدنش
ها فعلا همین من هم معده م درد می کنه هم سرم هم دوباره صبحی تو آشپزخونه لیز خوردم کمرم و پام محکم خورد تو کابینت الان سر زانوم یکمی سیاه شده
+ نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 10:22  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
من به کسی که فقط عادت داره خبر بد به آدم بده چی باید بگم آخه؟
فقط خواهشا نفری پنج تا صلوات برام بفرستین که اون چیزی که اون شخص گفته اتفاق نیفتاده باشه.... من الان واقعا حالم گرفته شده.... اگه اینجوری بشه من فقط باید کله مو بکوبم تو دیوار.....
خواهش دعا کنین اشتباه دیده باشه
+ نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 18:22  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
آخی چه کیفی داره برگشتن به اتاق خودم....دلم براش تنگ شده بود.... البته این چند ماه هم بد نبود یکمی بیشتر با نینا آشنا شدم...ولی دیگه همه چیم قاطی پاتی شده بود .... آخه کامل و درست و با برنامه ریزی جابهجا نشده بودیم....خیلاصه حالا در لحظات خوشی به سر می بریم.... هی مرتب می کنیم....هی کتاب می چپانیم در کتابخانه و می بینیم که هنوز نصه کتابخانه کتاب روی زمین هست.... بابا دیروز اتاقمو دیدن که شده بود عین آمازون گفتن:خب تو که چند بار این کتابا رو خوندی...بریزشون بیرون!!!! منم خیلی محترمانه اعتراض کردم....هرکاری می کنم جر توهین به کتابهام....طفلکی هاااا.... تازه هنوز لباسام مونده تو اتاق نینا از پنجشنبه هم عمه م میان برای عمل و اینا و دیگه سرم خیلی شولوغه....به کسی نگین ولی دیروز تنهایی کشو و کتابخونه و میزمو جابهجا کردم حالا کمرم داره آلارم میده منم به روی خودم نمیارم...چون فحشم میدن که چرا کردی.....
دارم عملیات روز رستاخیز (سیدنی شلدون) می خونم.... دیشب از خستگی خوابم نمی برد...انگاری دنبالم کرده باشن 100 صفحه رو یکسره خوندم.....خیلی با بقیه کتاباش متفاوته....خیلی دلم میخواد بدونم جریان این سوزان چیه خیلی درهم برهم توضیح داده من الانمی فهمم دقیقا نقشش تو داستان چیه؟؟؟؟دارم مرض مطالعه می گیرم....البته فوایدی هم داشته...جدیدا خیلی با عجله کتاب میخونم....سرعت خوندنم خیلی بیشتر شده....برای درس خوندن خیلی مفیده(البته منکه از اون آدمای شب امتحان درس بخون نیستم که....نههههه من؟؟؟؟)
من شیر کاکائو می خوام....ایش حالم نمیاد برم کاکائو درست کنم.
عینک هم نخریدم....امید است به فراموشی سرپردیده شده باشه....
برویم همچنان اتاق مرتب کنیم
+ نوشته شده در سه شنبه 18 تیر1387ساعت 12:53  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
به اتاق خودم باز می گردم....
تبریک
+ نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387ساعت 18:45  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
امروز کوکو سبزی داریم ولی من نباید درست کنم....چه خوب....از بس هرچی پختم الکی شده پاک از خودم نا امید شدم....من آشپز بشو نیستم.....
دیشب ظاهرا با خورم درگیری داشتم....صبح که بلند شدم بالش و پتوم وسط اتاق بودن بنده هم سرم پایین تخت پام بالاش....الانم همچین تمام ماهیچه هام گرفته....
راستی عینکم شکسته.... ته دلم اولش خوشحال شدم ولی الان می بینم خیلی بهش عادت کرده بودم....ولی هنوز بدم نمیاد عینکه فراموش بشه....یعنی راستش من خیلی تلاش می کنم بی خیال عینکه بشم هاااا ....ولی بابا خودشون چشمشون نمره ش نسبتا بالاست....می گن نزنی میشی مثل من ....خیلی رو عینک من حساسن...البته جدیدا چون من خیلی توجه نکردم دارن بی خیال میشن....(فقط قول گرفتن حتما عینک بخر ولو اینکه نزنمش)
امروز احتمالا با آبجی جان محتر خانم نینا خانم اسباب کشی داریم....من دوباره به اتاق خودم باز می گردم....البته تختم فعلا می مونه تو اتاق نینا چون بیرون آوردنش خیلی سخته باید عمودی وایسونیمش که اونم عمرا کار من نیست....یعنی من و نینا حرفی نداریم ولی اجازه نمی دن .....اشکالی نداره....هوا که گرمه چند وقت رو زمین می خوابم خیلی هم خوب میشه....
من هنوز کارنامه م رو نگرفتم...چه بد....ثبت نام ترم تابستونیمم کامل نکردم...چه بد....
عصری باید برم کلاس انگلیسی هیچی درس نخوندم ....چه خوببببب
+ نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387ساعت 9:34  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
های اوری بادی
سالاد ماکارونی با خیر و خوشی درست شد ...مزه ش هم بد نبود من خودم دلم می خواست سس بیشتر بزنم ولی بقیه دوست نداشتن....امروز یه چیزی کشف کردم...من هر کاری بکنم هرگز امکان نداره عاشق آشپزی باشم....حوصله مو سر می بره....
امروز طی یک اقدام شگفت انگیز عمه ی بزرگم رو راضی کردیم آخر هفته بیان اینجا.... فتق داشتن ...چند ساله ولی نمی رفتن عملش کنن...بعد موقع نامزدی که اومده بودن اینجا همش دل درد بودن...من واقعا به رگ غیرتم بر خورد و با کمک بابا داریم بزور می فرستیمشون اتاق عمل....تازگی هم که با این روشای جدید( فک کنم لاپاراسکوپی یا یه چنین چیزی) دیگه نه خیلی درد داره نه بخیه دردسرشم خیلی کمتره...خلاصه اینکه وی آر گوئینگ تو وین....البته فعلا آی ویش ولی اگه ویش براورده نشه ....خوب خیلی بد میشه
هفت ماهه من تو این وبلاگ می نویسم و هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده که من بخوام اسباب کشی کنم....آرزو به دلم مونده یه بار تولد وبلاگمو جشن بگیرم.....من داره میشه سه سال که دارم وبلاگ بازی می کنم ولی هیچ کدوم از وبلاگ هام بیشتر از چند ماه زنده نمونده ن....
این آگاتا کریستی خیلی جالبه ها ...منتها من یکمی می خوام از دستش جیغ بزنم خیلی کند پیش میره...البته به قول بی بی داستان جنایی باید ذره ذره بره جلو ..ولی من کلا خیلی صبور نیستم..... مخصوصا در مورد داستان هایی که دوستشون دارم.....
وای باید برم
+ نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت 15:26  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
من سه سوته یه آپ می کنم و بعد می رم سراغ نهار امروز دوباره نوبت منه....امروز سالاد ماکارونی داریم ...تازه من برای خودم جایزه پفک سفارش دادم
همچنان آگاتا کریستی می خوانیم...قتل آقای راجر پایان یافت
دیگه همین بعد از آشپزی دوباره تشریف میارم
+ نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت 10:19  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
میدوزم
شادی را به غم
زیاد را به كم
درخت را به ریشه
گاهی را به همیشه
ستاره را به آسمان
زمین را به كهكشان
كهنه را به نو
(این تیکه ش مفقود شده)
+ نوشته شده در شنبه 15 تیر1387ساعت 19:28  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
اییییییییشششش از صبح تاحالا این دفعه ی چهارمه می خوام آپ کنم بعد هی نمیشه....
دیشبم رفتم یه عروسی....عروس و دوماد اینقدر بهم میومدن که نگو.... عروس هم اینقدر ماه شده بود....تازه لباسشم سفید نبود سبز و طلایی بود.....خیلی مبارکشون باشه
راستی عروسی سه شنبه هم عروس بی نهایت محشر شده بود ....خیلی عوض شده بود .... تو این عروسی دیشبی هم بود....خیلی شیک خانمانه نشسته بود همون کاری که من نتونستم بکنم....من نمی فهمم چه جوری یک عدد نامزد باعث میشه آده مجبور بشه خیلی سیخ بشینه به جای اینکه ولو بشه....لبخند ملیحانه بزنه به جای اینکه بخنده .... تازه هرجا هم میره حتما باید آرایش کنه وگرنه همه هی کج کج نگاه می کنن و بعد آناهیتا جیغ میزنه سر آدم: چرا اینجوری میای بیرون...چرا آرایش نکردییییییییییی!!!!! بعد من هرچی توضیح میدم خوب یادم رفت میگه غلط کردی....
نتیجه اخلاقی:ماتیلدا ایز گوئینگ تو دای
۵شنبه مهمون بی بی بودم.... شام جوجه کباب درست کرده بود با دوجور سالاد.....من واقعا اگه میتونستم تمام سالادا رو می خوردم.... خیلی آشپزیش خوبه کاشکی منم یکمی یاد می گرفتم.....غیر ممکنه....
دارم کتاب قتل آقای راجر رو دوباره می خونم....چون دور اول خیلی بی دقت خوندم الان نفهمیدم موضوع اصلا چی بودههههههه
موقتا درود بر هرکول پوآرو
+ نوشته شده در شنبه 15 تیر1387ساعت 11:31  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
سلام
امروز اصلا حالم خوب نیست.... دیشب تمام مدت داشتم با اون کفشا راه می رفتم الان به طور کلی از پا و کمر و ستون فقرات فارغم....دیشبم خیلی بد خوابیدم چشمام و سرم درد می کنه....
صبحم رفتم پرسه بابابزرگ دوتا از دوستای خیلی صمیمیم .... واقعا حالم گرفته شده بود.... اصلا هم نتونستم یه تسلیت درست و حسابی بگم... خیلی دلم میخواست پا شم کمک بدم ولی هرکار کردم نشد ....
دیشب نمی دونم چرا وقتی داشتم از عروس خداحافظی می کردم گریه م گرفت (ولی گریه نکردم) یه جوری احساس کردم دیگه رفت که رفت.....
بلوط و جینی و پرنیان و سروناز رو هم اونجا دیدم... کلا خوش گذشت ...ولی من الان چون حالم گرفته ست هیچی یادم نمیاد بگم.
همین.... فقط می خواستم آپ کنم
+ نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 12:3  توسط .:*ماتیلدا*:.
این پست مخصوص بازی می باشد:
بنده به دعوت خانم مارپل این بازی رو که اسمشو نمی دونم رو انجام میدم. هرکسی که این وبلاگ رو می خونه دعوته......
قانون بازی:بهترین جمله یا شعر یا قطعه ای که به نظرمون می رسه و دوستش داریم رو با دست خط خودمون بنویسیم.
منم الهه ی خوش خطی............. این اسکنر هم یه جوری اسکن کرده ببخشید دیگههههه
اینم از جمله ی من
همه دعوت هاااااااااااااااااااااا................
+ نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387ساعت 10:14  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
عجب روز پرکاری!!!!!!!!!!!
سی و پنج کیلومتر متن داشتم و چیز میزای دیگه اینترنتی ( از جمله نوشته ی پرنیان) همه رو دارم با یه سرعت نفس گیر رد می کنم.... الحمدلا هیچ کدومم اونجوری که دلم می خواست نمی شن.... وللش نمی تونم خودمو بکشم که....
دیروز خودمو زردالو - هلو کش کردم از هر راه می رفتم یه زردالو یا هلو ورمی داشتم می خوردم.... الان امروز دارم جواب پس میدم.... دلم درد می کنهههههههههههههههه
شما تاحالا پانادول اکسترا خوردین؟ من یه ورقش رو شانسی گیر آوردم همه بهم گفتن خیلی محشره و عالیه.... ولی من هربار خوردم حتی اگه برای یه سردرد ملایم هم بوده اثرش بیشتر از اون لیوان آبی که همراهش خوردم نبوده....حتی خوابمم نمی گیره....دیروز سردرد بودم یه دونه شو خوردم نتیجه ش این بود که شب از دردش خوابم نمی برد.... ایشششششششش
عصری باید برم کلاس انگلیسی... اینقدر از این حال بچه مثبتی همیشه مشق نوشته ی درس خونده ی خودم بدم میاد.... یه چند ماهیه اینجوری شدم.... ولی خوب هروقت با اعتماد به نفس کاذب ناشی از زیاده خوانی وارد کلاس میشم یه سوال ساده رو چنان تابلو جواب میدم که مجبور میشم از خجالت برم زیر میز......
شبی باید بریم مهمونی برای اولین بار در تاریخ من الان لباسم انتخاب شده ست.... عوض هم نخواهد شد.... یه بلوز نخی آستین بلند سفید خریدم خیلی خوکشله..... مادر جان و نینا برام خریدن.... الان امشب می پوشم....اینقد شیک میشممممممم
....
امروز یه خال کوشولو بالای آرنجم کشف کردم تاحالا نبود....از دیدنش بسی خوشوقت گشتم.... من غیر از تعداد بی شماری کک و مک تقریبا خال دیگه ای ندارم....
راستی درود بر مخترع صابون نوباکتر خیلی باحاله من تاحالا استفاده نکرده بودم.... نصف جوشای صورتم رفت....جانمییییییییییییی
چقدر قاطی پاتی نوشتم!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت 10:49  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
قشنگه نیست....؟؟؟؟

منبع :وبلاگ الهه
+ نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387ساعت 21:9  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
واییییییییی اتاقم نامرتب شده شدید.... فکر کن آدم یه صبح تا شب وقتشو صرف مرتب کردن ۱۲ متر جا بکنه بعد خیلی آسون در عرض نیم ساعت چنان بهمش بریزه که جای راه رفتن هم نباشه....عجب دنیاییه ها.......
امروز نمی دونم چرا از لحظه ای که بیدار شدم سرم درد می کنه.... بعضیا می گن مال اینه که عینکتو نمی زنی....کم کم داره باورم میشه ولی من هنوز عینک دوست ندارم و خب احساس می کنم چشمی که نمره هفتاد و پنج صدمه بدون عینک هم می بینه....حالا کو من اون دور دورا رو نبینم.... دیروز داداش جان به این نتیجه رسید من چون عینک نو می خوام نمی زنم تا برام بخرن....ولی من دارم عینک نمی زنم بلکه فراموش بشه .....
امروز کشف کردم تو عروسی سه شنبه من احتمالا جزو پذیرایی کننده هام.... خیلی کیف میده با کفش پاشنه ۷-۸ سانتی و دامن کوتاه آدم پذیرایی هم بکنه...به به خیلی خوبه..... این مخترع دامن بالا زانو موقع اختراع احیانا فکر هم کرده آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وای یادم رفت صبحی زنگ بزنم به دختر همسایه..... قربون حواس جمع
پی.اس: من از این قالب خودم خیلی خوشم میاد خیلی راحت و بازه به نظر شما ممکنه من تا آخر تیر عوضش نکنم؟؟؟
+ نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387ساعت 15:20  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
سالام
این پسر دایی پنجمیه من هروقت خیلی مودبانه سلام میکنه میگه:سالام در حالت عادی میگه:سَلَ.... من دیروز چیزی حوالی یک میلیون سلام از ایشون دریافت کردم.... چی کار کنم بچه مودبه دم به ساعت به آدم درود میفرسته....
امروز آقاهه زنگ زد همینجوری شوخی شوخی ها یه ساعت تمام پای تلفن بودیم.... آخرش آقاهه می گفت اگه یکی پرسید چی کار داشت بگو زنگ زده بود پنج دقیقه راجع به اینترنت حرف بزنیم.... البته راستم می گفت ها.... پنج دقیقه راجع به نت حرف زدیم بقیه ش تقریبا همش درباره ی خوراکی بود.... خلاصه اینکه من در تمام طول عمرم با غیر از دخترعمو و آناهیتا با هیچکس تلفنی بیشتر از ۱۰ دقیقه حرف نزده بودم ولی این جناب آقاهه انگاری طلسمو شکست.... حالا من نمی فهمم تو این یه ساعت ما که حد اکثر پنج شیش بار همو دیدیم اینقدر حرف از کجا آوردیم؟؟؟؟ در ادامه ی برنامه های طولانی مدت من اینه که در صد سال آینده ازش بپرسم رنگ مورد علاقه ش چیه....چقدر واقعا من نامزد هیجان انگیزی هستم.... هوش و حواسمم که ماشالا....
امروز یکی از بروبکس می گفت تو چرا تو نت به ایشون میگی آقاهه ؟ خیلی کلمه خشنیه و اینا... راستش من از لفظ شوشو و عسل و همسر و از اینا خیلی بدم میاد و درضمن در حال استفاده شون به شدت احساس پیری می کنم .... من تازه شونزده سالمه و خوب دوست دارم با یه اسم شونزده ساله وار معمولی آقاهه رو خطاب کنم.... و خب اینم جزو برنامه های طولانی مدته منه که ازش بپرسم تو نت اسمش چیه؟؟؟
برای سه شنبه نصف کمدمو کاندیدا کردم که بپوشم تو عروسی....آخر نتیجه گرفتم لباس نامزدیمو بپوشم یکمی از اون موقع تاحالا چاق شدم ( نتیجه اخلاقی: وقتی نامزدی میشی لباس ندوز چون لاغر شدی و لباس مذکور به سایز زمان ۱۲ سالگی تون در میاد و دوهفته بعد که دو کیلو چاق شدین دامنش خیلی سخت تنتون میره) یه خورده نفسم توش بند میاد ولی طوری نیست.... عروس مذکور اینقدر ماهههههه که حاضرم یه شب تمام با شکم تو داده سرکنم....
دای امروز اینقدر دخمل خوبی شده بود .... هرچی برنامه ریختم روش رو خوند....دیروز هرچی با دایی باهاش کشتی گرفتیم دریغ از یه برنامه ی جاوا رو که بخونه....پاک ضایع شدم....ولی امروز جبران کرد.... روش موامسنجر ریختم....ولی هرچی نگاه کردم هیشکی آن نشد چت کنم دلم خوش بشه....
من دوباره دارم برباد رفته می خونم رسیدم به اونجا که می خواد از آتلانتا فرار کنه....الان دارم همپای اسکارلت به رت فحش میدم....بچه های مردمو ول کرده تو بیابون....
دیگه همین فچ کنم یکمی حال نوشتنم برگشته 
پی.اس: آقایون محترم توی این وبلاگ کامنت هاتون تایید نمیشه بیخود وقتتونو تلف نکنین.... قدم خانوما روی چشم منزل خودتونه
+ نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت 23:23  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
حالا هی بگین شاذه طفلک چرا حال نوشتن نداره... ببنین ما روزای جمعه که با دایی هام دور هم جمع میشیم چه بلایی سرش میاریم.... باید فال همه ی اینا رو بگیره

پی اس:این بشقاب هندونه مال خالی کردن قهوه های اضافی ته فنجونه...
+ نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت 9:59  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
این بانوی زیبا همراه جدید بنده می باشند.... از دیشب هم اسمش شده دای مخفف دایموند:

+ نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت 9:47  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
سلیم
ها الان امروز که دیگه اصلا حس نوشتن ندارم ولی خیلی دلم می خواد بنویسم (فرقشونو فهمیدی؟) امروز نهار یه غذایی داشتیم به اسم خانم در کجاوه.... من یک کوه خوردم ...بعد الان یکمی دارم منفجر می شم.... اینم از عواقب مهمونداری....آدم اشتهاش زیاد میشه....
امروز کلی برنامه ریختم رو این موبایله... برای نمونه یکیشو هم نخوند بهد رفتم نگاه کردم دیدم اشتباهی برنامه های سیمبین ان ۸۱ رو ریختم روش ... بعد کلی
شدم که نچ نچ من برای چی اینقدر فحشای مودبانه نثار موبایل و درو دیوار و اینور و اونور کردم....
فردا شب می خوام برم خونه دختر همسایه....بریم در مورد زبان لاتین اختلاط کنیم .... اگه موثر بود من و اوشون و عروسشون مشغول به امر لاتین خوانی بیشویم....
من هلو می خوام از صبح تاحالا ۴ تابیشتر نخوردم....نهههههههههه...کی میگه من هلو دوست دارم؟؟؟ نهههههههههه ....
دیشب نشستم یه خورده هری پاتر ۵ رو به انگلیسی خوندم.... اینم احتمالا تحت تاثیر بی بی هستش.... فکر کنم تا دوماه دیگه یک عدد ماتیلدای انگلیسیدان دانشمند تحویل جامعه بده.... چون نصف بیشتر کتابایی که من قراره ازش بگیرم بخونم اینگلیش هستن
به این شهرزاد قصه گو که تو لینکای روزانه ی من هست سر زدین؟ باحال می نویسه.... از ایناییه که یه تک جمله می نویسه ولی خیلی خاص و خنده دار می نویسه
تو وبلاگ پرنیان خوندم یکی از اقواممون سه شنبه عروسیشه.... یه لحظه نمی دونم چرا دلم گرفت.... یه جوری فکر می کنم هر کدوم از دوستام که عروس میشن ازمون دور میشن.... خیلی احساس مسخره ایه ولی نمی دونم چرا اومده.... من از الان یکمی دارم برای عروسی بی بی هم غصه می خورم...اونکه عروسی کنه می ره تهران


فهلا همین یه عالمه حرف دیگه هم بود ولی واقعا حالم نمیاد
+ نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 18:25  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
هلو....
امروز اصلا نمی دونم چرا حال هیچ کاری رو ندارم.... هزار تا کار هم برای انجام دادن هست ....هی میندازم پشت گوش.... حتی حال وبلاگ نوشتنم ندارم....حتی بدتر اینکه حوصله م نمی ذاره برم این سی دی برنامه های پاکت پی سی رو که آقاهه برام آورده رو نگاه کنم و برنامه وردارم.... این موبایل طفلکی همینجوری با چهار گیگ فضا اونجا افسردگی گرفته ولی من محلش نمی ذارم....
دیشب که آقاهه اینجا بود یکی از مطالب مهمی که راجع بهش حرف زدیم "گربه" بود .واقعا کیف کردم از این طبع رومانتیک خودم و ایشون.... گربه رو ول کردیم رفتیم سراغ مارمولک.... 
پسر داییم تازگی یاد گرفته تا به هرکی می رسه میگه "عسیسم..." بعد بقیه حرفشو می زنه.... آخه بچه یک سال و سیصد و شصت و سه روزه رو چه به این حرفا؟؟؟ البته به قول مامانم باز جای شکرش باقیه از تلویزیون فحش یاد نگرفته تحویل بده....جمعه تولدشه....چقدر زودی بزرگ شد....
بستنی می خوری؟ الان نینا یه کاسه ی ماست خوری رو پر بستنی کرده آورده برای من
ایییییییششش خب نوشتنم نمیاد چه کار کنم؟؟؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 17:17  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
سلیم
امروز من باید نهار درست کنم.....منم به بهانه ی آب شدن یخ گوشتا اومدم زودی یه آپ بکنم و جیم شم....نهار سیب شوید پلو داریم.....خداکنه این بار دیگه سیب زمینی ها رو نسوزونم....زردچوبه هم یادم نره....یه وقتایی فکر می کنم غیر ممکنه من یه روزی آشپز بشم.... واقعا....
دیشب در حال کتاب خوندن نشسته خوابم برد حالا گردن بیچاره م نصفی از قابلیتهاشو از دست داده مثلا اینکه تقریبا نمی چرخه.....درد هم می کنه ولی اگه از روی کتاب بهش ورزش بدم نیم ساعته خوبه...فکر کن آدم با کتاب در مورد گردن بره بالا سر قابلمه....برای اینکه شیک تر بشیم موبایلمو میگیرم اون یکی دستم با پمم جارو میکنم....چه طوره؟؟؟
از اول هفته نشده بود یه روز کامل خونه بمونم ...الان اینقدر خوشحالم که تاشب کاری ندارم....بلکه بتونم یکمی کتابخونه مو مرتب کنم....دیروز کشف کردم چند تا از کتابای خیلی عزیزم به چند تا از آشنایان بسیار دور قرض داده شدن....می خوام بشینم زار زار گریه کنم چون یکی دوتا شون یا نابود پس میدن یا اصلا پس نمی دن
یکی از دسته گلایی که موقع نامزدی آوردن هنوز هست.....اینقدرم زنده و شادابه که انگار دیروز از تو باغچه چیدیش....تازه تو گلدونه یکمی ریشه هم کرده من منتظرم یکمی قوی تر بشه ببینم میشه بکارمش یا نه....فکر کنم اسمشون کوکبه....گیاه شناسیم افتضاحه شرمنده......
ووووووووووییییییی نهار نداریم پاشم برم ببینم امروز چه کار می کنیم....قابل خوردن میشه یا نه؟
+ نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387ساعت 9:32  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
بسم الله........عجب روزگاری!!!!!
ما یک خواهر جدیدی یافتیده ایم که در اصل خواهر آقاهه ست ولی ما همچین با هم صحبت می کنیم که من یکمی حس می کنم با یک نینا ی چند سال بزرگتر حرف می زنم...بد هم نیست....خواهرانه اینقده مزه میده اینقده خوبههههههههههههههههه....امروز مثلا یه ساعت با هم رفتیم بیرون یکسره داشتیم کل کل می کردیم.... راستی اسمش اینجا هست بی بی....حالا نرین فکر کنین یک خانم موقر سن بالاست هااااا یه دختر باحال شاد شنگول ماااااه که چند وقت دیگه بیست و شیش سالش میشه
الان داریم در مورد چادر صحبت می کنیم....شما چادر نمی خواین؟
نتیجه اخلاقی: دلتون بسوزه بی بی جان ما خیلی باحالههههههههههههههه الان من تمام این باکس موبایلم فقط توش اسم سه نفر هست بی بی * آناهیتا * رامونا(دختر داییمه) من با این سه نفر روزی یک این باکس کامل(بلکه هم بیشتر) اس ام اس بازی می کنم....
دی گه.... اینکه امروز سه چار بار به زور مجبور شدم خانمانه رفتار کنم....وای که چه کار سختیه....نصف دوستای من از دوازده سالگی کاملا عادت داشتن مثل خانمهای سی ساله رفتار کنن ولی من فکر کنم تا سی سالگی مثل خانمهای دوازده ساله رفتار کنم (خوش به حال مردم دیگه)
من الان مشغول لرنینگ زبان لاتین هستم....خیلی جالبه ....پایه ی خیلی از کلمات انگلیسی لاتینه و من حدس می زنم اگه لاتین یاد بگیریم یاد گرفتن زبونای اروپایی خیلی راحت تر میشه....فقط تنها مشکلش اینه که باید مثل هاگرید یا هیچکس خیلی با صدای کلفت و از ته گلو تلفظ کنی تا مثل تلفظ این خانمه و آقاهه تو این دی وی دیه بشه
الان رفتم تو آشپز خونه آب بخورم خیلی جو گیر شدم اومدم با جوراب پاتیناژ بازی کنم یهو دیدم پاهاک رفت رو هوا آرنجم اومد رو زمین الان فقط نوک دماغم درد نمی کنه الحمدلله.....
همین می دونم خیلی در هم برهم شد.
+ نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387ساعت 22:15  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
الساعه از کلاس زبان خارجه بازگشته ام.... اینبار مشقمون می دونی چی بود؟ باید یه داستان جنایی اختراع می کردیم با شرح و تفسیر در دو سه صفحه می نوشتیم...منم به عمرم داستان جنایی نخوندم...یعنی پیش نیومده بود که بخونم بعد تا اونجا که می شد درشت و گشاد نوشتم و هی سه نقطه گذاشتم و بلاخره یک صفحه چرند الکی تحویل جناب استاد دادم.....
الان به شدت خوابم میاد.....از صبح یه کله کانتکت نوشتم و پاک کردم تا بلاخره تموم شد
واییی یادم نبود الان باید بریم خونه مامان بزرگم.... شاید شب دوباره مفصل بیام بنویسم......
پی . اس: از بلوط شنیدم فردا تولد جینیه ...یادم باشه حتما تبریک بگم
+ نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387ساعت 17:27  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
فچ کنم اگه الان فشار خون منو بگیرن رفته رو بیست و شیش.... خداییش اینقدر که من آب نمک قرقره کردم این گلو درد بی تربیت بره خونشون هیچیش هم از گلوم پایین نرفته باشه الان یه تپه نمک از غشای دهنم جذب شده..... الان دوباره فردا صبح که از خواب بلند شم صدام در نمیاد وقتی هم اومد شبیه صدای هاگرید میشه....
نصف قابلمه سوپ نهار رو خوردم....فکر کنم نصف حیات من به سوپ خوردن بنده....اصلا سوپ اینقدر چیز باحالیه!!!! هم درست کردنش هم خوردنش.... حالا اگه به روش شاذه و اقتباس ماتیلدا بپزیش (طرز تهیه:در یخچال و کابینت ها را باز نموده هر چیز جالبی را که دیدید داخل قابلمه بریزید) دیگه چی میشههههه.... سوپ و لازانیا و سالاد تنها غذاهایی هستن که من با اعتماد به نفس درست می کنم اسم پلو و خورش که میاد من اعتماد به نفسم متزلزل میشه....خیلی هم طرفدار مرغ هستم گرچه هنوز لم پختنش کامل دستم نیومده ولی یک میلیون تا دستور برای پختنش هست....گوشت هم فعلا بی خیال....بابای من متخصص غذای گوشتی هستن و من هنوز ندیدم غذاهای گوشتی که من پختم واقعا خیلی خوششون اومده باشه....بابا هیچ وقت ضد حال نمی زنن تعریف می کنن ولی خب چیزی که خوب شده باشه با چیزی که فقط قابل خوردن باشه فرق داره.....
از عصر تاحالا دارم کانتکت می زنم رو موبایلم....خیلی باحاله هر یه باری که می گیرمش دستم یه چیز جدیدی کشف می کنم واقعا واقعا دست آقاهه درد نکنه خیلی محشر انتخاب کرد
من هیچ وقت تو بهر موبایلای اچ تی سی نبودم ولی حالا طرفدار شدم.... ایولللللللللل
چند روز پیش داشتم طبق معمول همیشه م بپر بپر از وسط هال رد می شدم مامانم با یه نگاه نا امیدانه به عمه م گفتن:نگاه کن ببین من کی رو می خوام شوهر بدم!!!!!!!!! برای چی شوهر کردن با بپر بپر راه رفتن رابطه ی عکس داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من الان هیچ علاقه ای ندارم به خانمهای موقر متین بپیوندم...همین جایگاه تینیجر شونزده ساله رو ترجیح میدم....
اییییشششششش پاک از خودم نا امید شدم...یه کتاب انگلیسی جدید پیدا کردم....تعداد کلمه هایی که بلد نیستم خیلی بیشتر از اوناییه که بلدم....ها به آقا معلممون نگین لحجه ش بریتیشه
دیشب خواب می دیدم رفتم مکه....همه ی آشناها و دوستام هم هستن...کی میاد بریم یه سر مکه؟؟؟؟ پایه ای یا نه؟؟؟ لا اقل مشهدم نمیای بریم؟؟؟؟ من خیلی هوس یه سفر زیارتی کردم.... پارسال همین موقع ها بود که سه روز رفتیم مشهد .... با پرنیان اینا و داییم اینا....
شما مربای گیلاس نمی خواین؟فریزر ما داره زیر مربا دفن میشه....تقریبا ۱۰ کیلو گیلاس رو مربا پزیدیم....اینقدر کیف میده هسته شو در بیاریم....ولی وقتی رو گاز سر میره اصلا کیف نمی ده....
فردا یادم باشع از کلاس انگلیسی که بر میگردم برای خودم ریلکس بگیرم آدامس خونم افتاده پایین
چقدر حرف زدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! کامنت دونی وازه
+ نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت 21:27  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
توت کوچولو وبلاگشو حذف کرده یا چشمای من عوضی می بینه؟
+ نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت 15:32  توسط .:*ماتیلدا*:.
سلیم .... خوفی ؟ می تو ! از امروز قراره من دیگه این جوری حرف نزنم و ایول و باحال رو از صحبتهام حذف کنم....چون قراره در یک میلیون سال آینده برم جزو خانمهای بزرگ متین و موقر....الان پس از اول شوروع می کنیم:
درود بر شما
روز گذشته ما به طور ناگهانی به مجلس نامزدی عموزاده ی آناهیتا (که خاله زاده ی آقاهه هم میشد) دعوت گشتیم.نیمی از کمد را بر کف اتاق خالی نمودیم و در آخرین لحظه یکی را انتخاب نمودیم و به مهمانی رفتیم. در حین مهمانی شیرینی جات و "شکلات" و "پای میوه ای" بسیار برجلویمان گرفتند ولی ما چون روی مبارکمان از فرط جوش همچون آبله ای ها گشته بود از خوردن آت ها پرهیز نمودیم به جز پای زیرا مقادیر بسیار خامه و میوه های رنگین داشت و نخوردن آن از اراده ی ما خارج بود.
.عروس همکلاس قدیمی کلاس زبان خارجه ما بود.انشاالله خوشبخت بشوند...
امروز هم دوره بودیم.بسیار خوش گذشت. همه یکسره سر به سرمان می گذاشتند ولی ما دیگر تغییر رنگ نیافتیم فقط لبخند زدیم
. در ضمن ظرف میوه شان بسیار وسوسه انگیز بود. بیشتر اعضا هم بودند.جای شما سبز....
این یکی مطلب را دیگر نمی توانیم خانمانه بیان کنیم مزه اش می رود:
من گوشی اچ تی سی-" تاچ دایموند" گرفتم
....ایوللللل....خیلی باحالههههههههههههههه


امروز نهار سوپ داشتیم.سوپ جو!!!!!!!!!! جانمی چه روز محشری
همین الان نگاه کردم این پست صد و سی و پنج بود
+ نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت 15:21  توسط .:*ماتیلدا*:.
های...هاواریو؟؟؟؟
من یکمی سر ما خوردم ....در حد سوزش گلو و خسته گی....اصلا هم دیروز با موهای خیس ننشستم جلوی پنکه....نچ من؟؟؟؟نهههه.... دیگه تاحالا هرچی روش برای درمان بلد بودم امتحان کردم ....ادالت کلد....آب نمک....چایی داغ....روسری....لباس گرم....
دیشب داشتم بیماری های دوران کودکیم رو به یاد میاوردم یهو متوجه شدم غیر از سه مورد هرچی آمپول من یادم میاد زده باشم رو آقای دکتر که میشن برادر آقاهه به من زدن
....خیلی خنده م گرفت....بیخود نبود آقای دکتر می گفتن من ماتیلدا رو از وقتی اینقدری (دستاتون رو بافاصله سی سانت نگه دارین) بوده میشناسمش....خوب منم از وقتی همینقدر بودم آقای دکتر رو میشناسم
من تازگی رفتم تو مود پای پختن....یه چند وقت بود تا یه خبری می شد من درحال کیک پختن بودم ولی حالا نتیجه گرفتم پای هم زیاد سخت نیست
در ضمن خوشمزه هم هست....
من شیرکاکائو می خوام حسم نمی کشه برم کاکائو دم کنم ....این هم از مضرات شیک بودن
می دونی دیشب چی کشف کردم؟ اینکه خواهر آقاهه خیلی بی نهایت آدم ماه و باحالیه....من قبلا در حد سلام چطوری میشناختمش ولی الان واقعا متاسفم که زودتر نیافتمش....
خیلی خیلی حیف شد...چون عروس هم که بشه میره تهران....
من امروز چرا همش غلط مینویسم؟
کامنت دونی کلوز می باشد
+ نوشته شده در شنبه 1 تیر1387ساعت 8:55  توسط .:*ماتیلدا*:.