سیلام
انا مش ماتیلدا
خوبین؟ خوشین؟ ما هم خوبیم خوشیم سلامتیم....
و زندگی به کامه............
یکمی زده به کله م... کارام دیگه خیلی
فوق برنامه شدن....واقعا از ته دل دعا کردم که یکم سر و سامون پیدا کنم و
از این حالت آشفته در بیام....
ولی کلا حالم خوبه و خوشحالم....یه چیزی تو مایه های الکی خوش....یا یه
آدم بی فکر و بی خیال....از جهاتی بد نیست....اعصابم راحته و همه چیز به
خوبی پیش میره....به چیزای خوب فکر می کنم....و چیزای بد رو فراموش می کنم
و بعد از یه مدت کافی می گم یه تجربه ی خوبی بود....خلاصه اینکه روش
خوبیه....
این چند روز دو سه تا تلفن زدم به آقاهه رومینگ حساب شد دوباره قبضم رفت
تا آسمون حالا روی هم 10 دقیقه هم نشده ها....ولی راستش خیلی اس ام اس
زدم....به آناهیتا و آقاهه و دختر دایی و بی بی و خیلیای دیگه....
اه...دوباره تلویزیون داره فیلمای آسانسوری نشون میده...این یکی اسمش
آسانسور جهنمیه....منم ترسو...از آسانسور خیلی بدم میاد و به کسی نگین
تنهایی می ترسم سوار شم....خلاصه الان بچه ها که دارن نگاه می کنن صداش
داره منو دیپرس می کنه....آخیش نینا کانالو عوض کرد....نههههه نکرد اه اه
اه
دیگه اینکه الان خاله ی بابام میان خونمون برای دو هفته.... خیلی کار دارم....فک کنم هواپیماشون الان نشست...
دوشنبه باید برم عروسی!!!! لباس چی بپوشم؟؟؟
دوره نوبت منه بعید من بتونم بدم.....چقدر بددددددد....
مشهد رفتم البسکو (ما خیلی شیکیم ;-) ) یه بلوز یخه هفت خاکستری باحال ناک
برای خودم گرفتمو یه بلوز نسبتا مهمونی راحتتتتتت.... خیلی نازن ولی
احتمالا از ایناییه که یه بار بشوری از ریخت میفته....
دیگه ....دلم برای جینی و بلوط و شاذه و آناهیتا و پرنیان و رویال و بقیه....تنگ شده
الان این باکسمو نگاه کردم...75درصد اس ام اس های منو آقاهه ست بقیهش منو و دیگران!!!! چه جالب!!!!
دیگه برم فک کنم خاله جان دارن می رسن....دعا کنین اینجا بهشون خوش بگذره....
و همین دیگه فعلا
پی.اس: من وقتی رسیدم خونه دیدم 18 تا کامنت تبلیغاتی برای وبلاگا و کسب درامد دارم که نخونده پاک کردم چند تا کامنت از پسرا داشتم اونارم پاک کردم از چند تا وبلاگ دخترونه ی جدید هم خوشم نمیومد اونا هم دیلیت....واقعا عجب روحیه ی دوست یابی ای دارم من؟ الان کامنتا رو نگاه کن به ده تا هم نمی رسن...
ولی واقعا با یه وبلاگ خلوت راحت ترم و با همین دوستای از نظر تعدادی کم خیلی راحتم....
مقیاس ارزش وبلاگ فقط آمار بالا و کامنت زیاده؟ یعنی چون من اینجوری نیستم خیلی وبلاگم بی محتواست؟
خب اگه نظر تو اینه می تونی بری یه وبلاگ دیگه رو بخونی هیچ اجباری نداری بیای اینجا بدون تو هم به خوبی ادامه میده....این دیگه صد تا کامنت متلک و توهین نداره....
این خطاب به یک نفر با اسم "م" بود که کامنتاش به دلیل دارا بودن حرفای مسخره دیلیت شد....ولی الان فکر می کنم کاش پاک نکرده بودم که بتونم از روی حواس جمع باهاش دعوا کنم...
+ نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 20:50  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
من دیروز برگشتم....
یک دنیا حرف دارم
یک دنیا کار هم دارم
مهمان داریم
مهمانی باید بریم
و کلی چیز دیگه
دعاگوی همهی دوستان هم بودم اسپشیالی پرنیان جوننن
بلوط و جینی رو هم دیدم
فعلا
+ نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 10:7  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
Man Mashadam.
+ نوشته شده در شنبه 26 مرداد1387ساعت 12:18  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
می خواستم با موبایلم آپ کنم دیدم نههههه امروز حسشو ندارم....آپ قبلی رو با موبایل کردم دونقطه :قلب
امروز نیمی از اعضای خانواده رو فرستادیم کربلا...دایی و زن دایی و یه زن دایی دیگه م دایی مامانم و خانمشون نصف بیشتر همسایه هامون آقاهه و خانواده و آناهیتا....
دارم از غم دوری آناهیتا آب میشم...چون مجبور شدیم تلفنی خداحافظی کنیم قبل از تلفن هم یک هفته بود که ندیده بودمش (البته منکه نمی گم کیلویی اس ام اس می زدیم) حالا رفته تا هفت هشت ده روز دیگه تازه همون اس ام اس رو هم نمی تونم بزنم بهش :گریه بسیار شدید....
همه می گن الان حتما ناراحتی آقاهه داره میره کربلا نمی بینیش...من اول فکر کردم دارن شوخی می کنن بعد دیدم نخیر بعضیا جدی عقیده دارن من دارم افسردگی می گیرم...اصلا نتونستم بهشون تفهیم کنم که آخه چرا من باید برای زیارت رفتنش ناراحت باشم....اونم کربلا....خیلی هم خوشالم
دوراز جون شما گلاب به روتون از دیشب یکسره دل پیچه دارم ساکن دستشویی شدم کامل....یعنی ظهر بابا و مامان کلی قرص و عرق گیاه دارویی دادن بهم که نگو....حالا از ظهر خبری نیست ولی بابا می گن اگه دوباره شروع بشه باید سرم بزنم....اینم از عواقب بابای دکتر داشتن....همه چی بهداشتی آنکادر....البته من چون از اول عمرم اینجوری شو دیدم زیاد ناراحت نیستم....
خلاصه مطلب اینکه الان جون ندارم نفس بکشم...دو قدم هم راه میرم سرم گیج میره.....تازه دارم زجر کش هم میشم...همش هلو و انجیر و انگور و خربزه و اینا میذارن تو یخچال بعد می گن برات بده نخور....البته میدونم تقصیر خودمه که سه روز از هرطرف رفتم یه هلو ورداشتم خوردم....هی برامون هلو هدیه میارن ما کلی شو مربا کردیم ولی هنوز یک دنیا مونده منم که عاشق هلوووووو....فک کن دیشب آقاهه یه هلو هایی آورده بود خوشبو خوشمزه ماههههه بعد من نمی تونم بخورم.... :گریه
تازه یک مشکل بسیار بزرگ دیگه هم دارم امروز موبایلم یه طرفه شد....چون جناب ایرانسل محترم (ایششش) قبض نفرستاده دم خونمون منم نمی دونستم چه جوری بدون قبض میشه صورتحساب رو پرداخت کرد....حالا امروز گفت دینگ دینگ یه طرف شدیییییی.....من اون اولا که ایرانسل می ذاشت شماره انتخاب کنیم فک کنم دی 85 به حساب دائمی دولتی منم دائمی شو گرفتم ولی الان فکر می کنم کاشکی اعتباری بود... ولی شماره مو خیلی دوست دارم دلم نمیاد حتی یه سیم کارت دیگه بگیرم....
این قالبم خیلی خوبه گل و گشاد راحت آبیییییییییییییییییییییی :دی البته تو فایرفاکس خوب نمی شه ولی تو آی ای خوبه
دیشب کلی احساساتی شده بودم می خواستم یه آپ طولانی در مورد آوریل لاوین بکنم ولی چون ساعت دو بود نمی شد...تازه بند نمی شدم پشت کامپیوتر
جینی داره یه داستانی رو ترجمه می کنه فصل اولشو دانلود کردم ولی هنوز نخوندم...راستش خیلی اهل کتابای جینی پسند نیستم ولی حالت نوشتنش وسوسه م کرد برم بخونم....تازه خیلی هم خوبه اطلاعات عمومیم میره بالا و هرکی در این مورد حرف بزنه من عین بز نگاش نمی کنم
گفتم بز یادم اومد من هم متولد ماه بزم هم از نظر چینی ها سال بز...فک کنم باید یه جفت شاخ و یه ریش درست و حسابی برای خودم جور کنم :دی
+ نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 19:23  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
گرمه گرمه گرمه گرمه پختم
بدو بدو تند تر بدو کار داریمممممممم
میشه؟ نمیشه؟ میشه؟ نمیشه؟ ها؟ نه؟
توضیح:ترجیع بند های ذهن نویسنده در روز های اخیر...
+ نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 10:9  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
یه آپ سه سوته می کنم به برو بکس سر می زنم و میرم...
در تمام عمرم تابستونی به این پرکاری نداشتم.... همه چی قاطی پاتی....هزار تا کار نامربوط هم ریخته سرم....
ما اینترنتمون یکم پر سرعت تر شده ...خوشم می آید
دیگه اینکه با دایموند جان عشق می کنیم...بچه باحالیه...دوستش می دارم
بعد اینکه امروز رفتم کلاس خیاطی و اگه برسم بشینم پشت چرخ خیاطی تمومش می کنم
دوتا مدل لباس خیلی قشنگ برای دو تا مراسم مهم پیدا کردم ولی بعید می دونم بتونم بدوزم چون خودم یکم فکر می کنم برای من زیادی بزرگونه هستن و پارچه شم بعیده گیرم بیاد....
امروز یکی در مورد آقاهه سر به سرم گذاشت همچین جوابشو دادم که بیچاره اصلا از اتاق رفت بیرون ولی خودم خیلی کیف کردم....ایش چقدر هی لبخند ملیحانه بزنم بذارم هرچی می خوان بگن؟
بعد ترش اینکه من مشقای انگلیسیمو ننوشتم....ماااااااا ماااااااااااانننننن حالم نمیاد بنویسم
وای شهریور نزدیکه من یک دنیا کادو تولد باید بخرم و یه دنیا خرده ریز دیگه ولی در طی اقدامات شجاعانه ی هر روز زرت زرت تاکسی سواری جیب مبارکم به گدایی افتاده تازه قبض موبایلمم زیاد شده روم نمی شه به بابام بگم...شونزده تومن!!!!! قبضای قبلیم همه شون زیر 5 تومن بودن....
واییی کار دارمممممممم
+ نوشته شده در یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 17:35  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
امروز خسته م.... اینقدراز دیروز تاحالا فکر و خیال داشته م که نگو....یکسره در حال تجزیه و تحلیل بودم.... دیگه کم کم دنبال کاری می گردم باعث بشه که فکر نکنم....
هوس یه شام تند و تیز مکزیکی رو کردم با یه سالاد سبزیجات پر از سبزیجات مختلف و یک عالم سس برای دسر هم بستنی وانیلی و سس آلبالو.... اینقدر هوسم شده که فقط کافیه مواد لازمشو بدن دستم یه مهمونی ده نفره میدم.... گشنمهههههه
الان داره مراسم افتتاحیه المپیک پکن رو نشون میده...قسمت پرچم و سردشه...یه چشمم به مانیتوره یه چشمم به تلویزیون....حیف شد چینی بلد نیستم اینا دارن یکسره خرچنگ قورباغه بلغور می کنن
فکر کنم ما همین چند وقت بریم مسافرت...شایدم نریم.... یعنی مشکل اینجاست که از صبح تاحالا بابا پنج دفعه نظرشون در مورد تاریخ رفتن یا مقصد یا اصلا رفتن و نرفتن عوض شده و حالا ما موندیم حیرون که آخر چیکاره ایم.... مشهد که احتمال رفتن زیر صفره...شاید بریم شمال....
می خوام یه پیراهن خیلی امروزی باحال برای خودم بدوزم فعلا فقط الگو در آوردم تا برم پارچه بخرم و بعدش بشینم بدوزم....خوشمله لباسه دارم فکر می کنم بلوزش کنم که همه جا بشه بپوشی یا پیراهن که فقط میشه تو عروسی و مهمونی رسمی پوشید....حالا بی خیال تا من پارچه بخرم سی سال طول می کشه
مشعل المپیک روشن شد.....
من شدیدا گشنمهههههههه ...هیشکی به من غذای مکزیکی نمی دههههه
+ نوشته شده در جمعه 18 مرداد1387ساعت 20:27  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
مراقب فکرت باش که به گفتار تبدیل می شود !
مراقب گفتارت باش که به رفتار تبدیل می شود !
مراقب رفتارت باش که به عادت تبدیل می شود !
مراقب عاداتت باش که به شخصیت تبدیل می شود !
مراقب شخصیتت باش که به سرنوشت تبدیل می شود !
بعدا اضافه شد:من به این گفته ایمان دارم و اتفاقا همین امروز تجربه ش کردم
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 12:15  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
سل لام
الان داره تلویزیون پاتوق نشون می ده....این آهنگ گیتاره که مثلا تو کافی شاپه پخش می شه خیلی خوشگله ....دهه تموم شد..... اهه این دختره فاطیما هم توشه....چقدر ازش بدم میاد....
جای شما خالی با آبجی خانم و خان داداش همین الساعه ته یه ساندویچ که از شام دیشب مونده بود و یه نصفه خربزه رو در آوردیم.... خیلی کیف داد ....فکر کنم چون داشتیم در حین نوبتی گاز زدن سر به سر هم می ذاشتیم اینهمه مزه داد....
نمی دونم میشه از این خل بازی ها جلوی آقاهه هم در بیارم یا نه؟ بعید نیست....خودش اصولا پایه ی کارای شلوغ پلوغه...تقریبا
امروز یهو فکر کردم کاشکی امروز تولدم بود .... برای خودم شیر کاکائو درست کردم و به سلامتی تولد من درآوردیم میل کردم....امیدوارم تولد آینده حوصله م بذاره کیک هم بپزم....
اتاقم اینقدر شولوغه که نگوووووو انگاری توش زلزله شده....اصلا می ترسم برم طرفش و مرتبش کنم.... اصولا این چند روز اخیر فقط ریخت و پاش کردم.....اه اه اه
امروز هوس کردم زنگ بزنم به یکی همینجوری حرف بزنیم....نه آدمش به ذهنم رسید نه اینکه حالا به طرف چی بگم...(این جدا از یکساعت صحبت با آقاهه بود)....دلم برای یلدا تنگ شده...دوشنبه تو عروسی دوستمون همچی فکر کردم حالش گرفته ست.... خودش نبود....
دیدین یکی از این دیزی پت ها برای تولد وبلاگم درست کردم؟ ساعت پرتقالیه رو هم دیدین؟ خودم از هر دوشون خیلی خوشم میاد.... اگه برین پایین صفحه دیده می شن
اه اه این پویا امینی هم که تو کانال سه داره مانور میده ...از اینم بدم میاد... یکی بره تلویزیونو خاموش کنه....
+ نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 19:52  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
دیروز سه ساعت روضه خودنم و نوشتم بعد با یک کلیک اشتباه همش پاک شد.....
الانم چون یه دور اونا رو نوشته بودم حرفام رفتن....
امروز کلاس خیاطی تعطیل بود دامنم نیم کاره موندههههه....
تازه شاید هفته آینده هم نتونم برم....
دلم کتابای جدید می خواد
+ نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 10:33  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
برای چی یه عده از اطرافیان من شدیدا اعتقاد دارن من خیلی نابغه م و هرچی بگن بلدم و سه سوته همه چی رو یاد می گیرم؟ شاید چون دلشون می خواد من اینجوری باشم می گن ولی من اینقدر باهوش یا چمیدونم همچین چیزی نیستم.... از کار زوری هم خوشم نمیاد....این بزرگوار میگن: تا پنجشنبه تمومش کن دیگه....
من: آخه من بلد نیستم
ایشان: خب مغز که داری یاد می گیری
من:(لبخند) شرمنده من نمی تونم
ایشان:(عصبانی) تو که اینقدر پشت کامپیوتری حتما بلدی....تازه اگرم واقعا بلد نباشی اینقدر باهوشی که با یک ساعت مطالعه یاد می گیری...من اینو برای پنجشنبه می خوام
من:(کم کم تمایل به پرخاش) من یکساله دارم مطالعه می کنم ولی بلد نیستم
ایشان: تو اگه بخوای همه چی بلدی....(تشریف می برند)
من:(نزدیک نشوید خطر مرگ قاتل غیر حرفه ای با شباهت بسیار به دیوانگان زنجیری)
من بلد نیستم قالب وب سایت طراحی کنم و می دونم که اگرم احیانا یاد بگیرم و بکنم کلاه جونم پس معرکه ست بعدش مجبور می شم مدیریتش کنم و هر روز آپدیتش کنم و تا هم یه چیزیش بشه تقصیر منه....
خب نمی خوام آخه....چه نابغه باشم چه نباشم....که نیستم....چرا خیلیا این جوری فکر می کنن؟ ...چون من همیشه چند تا کار رو با هم دارم انجام میدم؟...چقدر به همه توضیح بدم من فقط وقتی می تونم از نتیجه کارم مطمئن باشم که کارم رو با علاقه و تحت فشردگی زمان انجام بدم....اگرم یکی به زور بهم بگه حتما باید بکنی حتی اگه عشقم هم باشه خرابش می کنم و یا اصلا انجامش نمی دم....این یعنی هوش زیاد؟ نخیر
هرچی هم دوست دارید منو فرض کنید:از خود راضی لجباز خودرای بی تربیت ولی خواهشا نگین این مال دوره ی نوجوانیه..... چون بنده تحقیقات کردم دیدم چند نفر از بزرگسالان خانواده مونم همینجورین....
اصلا هم غر نمی زنم
پی .اس:خوبه من تو آپ قبلی نه قبلش داشتم می گفتم باید مواظب حرف زدنم باشم همه میان می خونن ....
ولی چون این مطلب در مورد چهار نفر هم زمان صدق می کنه و هیچ کدوم هم اهل نت نیستن خیلی ناراحت نیستم....تازه تمام اینا رو قبلا بهشون گفتم
پی. اس2: امروز از صبح تا ظهر به اندازه ی 5 برابر دوماه گذشته با آقاهه اس ام اس بازی کردیم.... عجب توهمی؟؟؟؟
پی. اس3: امشب عروسی دوستم بد نبود....ولی به نظر من آرایشش خیلی افراطی بود دختر 18 ساله شده بود شکل زن سی و پنج ساله...راستی فردا تولدشه...
پی. اس 4: من می خوام برم مشهدددددددددددددد پرنیان جونم از قول من هم دخیل ببند هم خیلی دعا کن من یه زیارتی بیام....دلم خیلی تنگ شده
+ نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 0:23  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
اول اینکه این قالبم خیلی ناززززز نیست؟
خودم خیلی دوسش دارم
دوم اینکه من برای اولین بار در تاریخ یه سوسک رو واقعا کشتم....
از این گنده حال بهم زنا بود که پرواز می کنن
پامو گذاشتم رو و فشارش دارم تا له شد
بعد با انبر انداختمش تو کوچه
دلم خنک شد
بعدا اضافه شد:
من ابدا آدم شجاعی نیستم منتها چون اول رو تخت خوابم بود بعدم داشت پرواز می کرد بره تو کمدم من یهو از شدت خشم وحشی شدم و کشتمش بعدشم یه ربع تمام حالت تهوع داشتم....اه اه اه
+ نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 13:22  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
دیشب طی یک جنون آنی نزدیک بود وبلاگمو از هستی ساقط کنم.... حذفش کنم.....اونم با لبخند آنچنانی و رضایت کامل و گفتن جمله ی آخیش کشتمش با خونسردی تمام.... ولی خدا بهم رحم کرد نصفه شب بود و کاری نمی تونستم بکنم....صبحم با همین نیت اومدم اینجا ولی وقتی بلاگفا رو باز کردم دیدم نههههه من این وبلاگه رو خیلی دوسش دارم....
من تاحالا وبلاگای زیادی داشتم....چند ماه توش می نوشتم و حذفش می کردم چون ازش خسته شده بودم....ولی این طولانی ترین آرشیو منه که تابحال داشتم....تک تک لینکها و نوشته هاو همه چیشو واقعا دوست دارم....
اصلا می دونی چی شد که من یهو زده بود به کله م؟
دیشب این عروسیه که رفته بودیم(لازم به ذکر است که عروس بی نهایت زیبا و دوست داشتنی شده بود) از هر راه می رفتم یکی می گفت:وای ماتیلدا امروز آپ نکردی ها.... یکی دیگه می گفت:راستی ماتیلدا من وفلانی هر روز می ریم وبتو می خونیم....بعد شنیدم یه کسایی می خونن که نگووووو ....هیچی شب تا رسیدم خونه شروع کردم از آپ اول رو خوندن تا اینجا که خدایا من چیا اینجا نوشتم و همه خوندن؟ نکنه چیز بدی بوده باشه؟خلاصه اینکه همچین یکمی مردم....
روز اول قرار بود این یه وبلاگ سیکرت باشه که من هرچی دلم می خواد بنویسم ولی با یه اشتباه کوچیک لو رفتم...الانم برای من افتخاره که خانمهای محترمی از فامیل میان می خونن ولی دیگه همش می ترسم یه چیز بدی نوشته باشم....
و خب اگه از دی ماه تا حالا با نوشته هام به کسی احیانا توهینی کردم واقعا معذرت می خوام
خلاصه اینکه بنده آرشیوم رو خوندم و این مثل دفتر خاطرات خوندن حالمو بد کرد...چون همه ی خاطرات بد و خوبم که خط به خط نوشته شده بودن رو یادم میاد و ناراحتم می کنه و خاطرات خوبم هم دلم رو می گیره نمی دونم چرا....
دیگه اینکه دیروز من در اثر همین خارات خوندن یهو دیوونه شدم..... یه چیزایی رو انگار واقعا باورم شد مثلا اینکه من الان نامزد دارم و محض رضای خدا هم که شده هیچی نمی شه خانمانه رفتار کنم یا حد اقل مثل آدم باشم....
الان هنوز خسته و گیجم...دیشب عین دیوونه ها نشستم کلی گریه کردم...الان فکر می کنم کار ابلهانه ای بوده...بعدشم نشستم یه کتاب خیلی جنایی نفرت انگیز خوندم که تا صبح بس تو فکرش بودم خوابم نبرد و مجبور شدم بشینم تمومش کنم....الان احتمالا تحت تاثیر اون کتابه هم هستم که خشن و تند و خشک و بی احساس و خوب مقداری هم "کله خر" هستم.
دیشب یک بانوی بی فرهنگ از دوستانم محض شوخی یه اس ام اس به آقاهه زده.... ما هنوز روابط بین الاس ام اسیمون خوب نشده داشتم از خجالت و عصبانیت می مردم....ولی الان که یکم با آقاهه حرف زدیم(یعنی اس ام اس زدیم) یکم امیدوار شدم به دستش نرسیده باشه....اگه رسیده باشه اون بانو دلیوری ریپورتشو پاک کرده و وقتی دلیوری های من پاک میش دیگه غیر قابل برگشتن....
نه آقاهه میگه دیشب اس ام اسی از من بهش نرسیده الهی شکر
پی.اس: من چند روز پیش نوشته بود روابطم با آناهیتا تیره و تار شده نه یعنی اینکه قهر بودیم....اصلا قهر نبودیم...اصلاو ابدا فقط یکم از دست همدیگه عصبانی بودیم که اونم الحمدلا رفع شد....دیروز آناهیتا میگه دختر عموم گفته تو وبلاگت خونده ما با هم قهر بودیم....برای اونم توضیح دادم که یکمی چشم غره رفت و گفت حالا همه چی رو لازم نکرده بنویسی....
خلاصه اینکه از حالا بدونین من هر احساسی رو که بنویسم شما یک دهمش رو قبول کنید من همیشه جو گیرم و هیجان زده ی بیش از اندازه
+ نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 10:36  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
سه لامممم
خسته نباشم!!! خیلی ممنون....
دیشب مهمانی بابابزرگ به خوبی و خوشی برگزار (برگذار؟ برگظار؟ برگضار؟ ) شد منتها بنده و مامانم لوله شدیم از بس هی بقیه به آقاهه و من متلک گفتن....چرا چون داشت کمک می داد مامان یه نمی دونم چی شده یه بار گفتن الهی بگردم یا یه چیزی تو همین مایه ها....خلاصه اینکه وقعا هومن لوله شدم چون خیلیا شون همسن مامان بودن نمی شد جواب بدم....حالا صبر می کنم تا خوداشون یا دختر پسراشون عروس دوماد بشن....
دوشنبه عروسی یکی از دوستامه که دو سال از من بزرگتره
یکشنبه هم عروسی معلم آینده ی آبجیم اینا که میشه جانشین بی بی :(
سه شنبه هم یه عروسی هست من نمی دونم کیه
چار شنبه هم همینجور
پنجشنبه هنوز خبری نیست فکر کنم تا آخر ماه شعبان شهر ما خالی از هرگونه دختر مجرد بشه....هرکی رو می بینم یا نامزد شده یا همین روزا عروسیشه.....
من می خوام برم مشهد...الان داشتم عکسای مشهد رو که پارسال رفتیم رو نگاه می کردم پاک دلم رفت.... ولی چند بار که آه کشیدم و ای کاش گفتم هیچکی توجه نکرد....کاشکی برم رو شاذه کار کنم با اونا بریم؟ حاضرم براشون نی نی داری هم بکنم که نه نگن....بریمممممممم
دیشب در جریان بدو بدو ی مهمونی یه کک رفته بوده تولباسم تیکه تیکه م کرده تمام تنم قلنبه شده و خیلی می خاره....هرچی هم دار و دوار زدم بهش هیچ تاثیری نداشته....یکی رو آرنجم زده که داره می کشتم....بس هی به این طرف اونطرف می خوره و می خارهههههههه :گریه شدید
نمی تونم بشینم بنویسم در حال جست زدن هم که حواس برای آدم نمی مونه
+ نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387ساعت 20:5  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
Hillary duff
Beat of my heart
To the beat of my
To the beat of my
To the beat of my heart
I'm thinking about,
Letting it out.
I wanna give in,
I wanna go out.
Been looking around
I've finally found,
The rhythm of love,
The feeling of sound.
It's making a change,
The feeling is strange.
It's coming right back.
Right back in my range.
Not worried about
anything else,
I'm waking up
To the beat of my,
To the beat of my,
To the beat of my heart.
[ Chorus: ]
The beat of my heart,
The beat of my heart,
The beat of my heart,
It tears us apart.
The beat of my heart,
The beat of my heart,
The beat of my heart,
Now I'm back to the start.
To the beat of my,
To the beat of my,
To the beat of my heart,
I'm up from my down.
I turn it around.
I'm making it back,
I'm not gonna drown.
[ Find more Lyrics at www.mp3lyrics.org/si ]
I'm taking a stance.
I won't miss a chance.
I want you to see
I'm not scared to dance.
The way that you feel
Could never be real.
I want you to know
I finished the
deal.
So I'm sayin to you
I'll always be true.
To the rhythm inside,
To the beat of my,
To the beat of my,
To the beat of my heart,
[ Chorus ]
Away Away,
Away Away,
Away Away,
Away Away,
Away Away,
Away Away,
To the beat of my,
To the beat of my heart,
Away Away,
Away Away,
To the beat of my,
To the beat of my heart,
The beat of my heart,
The beat of my heart,
The beat of my heart,
It tears us apart,
The beat of my heart,
The beat of my heart,
The beat of my heart,
Now I'm back to the start,
[ Chorus ]
Away Away,
Away Away,
To the beat of my,
To the beat of my heart,
Away Away,
Away Away,
To the beat of my,
To the beat of my heart.
+ نوشته شده در پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 14:20  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
سلام
امروز کمی تا قسمتی دوباره به همان اخلاق هاپویی معروفمان دچار هستیم....پاچه هم می گیریم....وحشی هم هستیم....یوهاهاهاها....
چرا نداره....
اول زدم تمام این باکس موبایلمو پاک کردم .... یک دنیا اس ام اس روش بود که خیلی دوستشون داشتم
دوم اینکه یه دی وی دی که خیلی لازمش داشتم رو تو رودرواسی قرض دادم
سوم تمام کامپیوتر به حد مرگ ویروسی شده
چهارم اینکه من اربایزر می خوام
پنجم اینکه امروز یه میلیون تیکه ظرف صافی کردم برای مهمونی فردا شب بابا بزرگم
شیشم اتاقم خیلی نامرتبه
هفتم این اینترنتون چرا اینقدر بد شده؟
هشتم من آی-ای می خوام
نهم اینکه همه این چند روز غمگینناکن چرا؟
دهم من سه روزه یکسره سردردم چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟
فردا نمیام نت شاید جمعه هم نیام
پی اس: ببخشید با تاخیر میگم عیدتون خیلی مبارک
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 17:54  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
من از این دختره که عکسش این بالاست خوشم میاد....برای همین این قالبه رو گذاشتم....دختره شبیه دختر عمه های کوچیکمه....ولی این قالب خیلی قهوه ای و خیلی تیره ست....از اونجایی که من مرض قالب عوض کردن دارم....زیاد ناراحت نمی شیم چند روز دیگه احتمالا یه قالب روشن جای اینو می گیره
این بحث سیندرلا ی این پایین موجب شد من نیم میلیون اس ام اس در مورد سیندرلا از طرف افراد مختلف دریافت کنم....کم کم خودم هم دارم کنجکاو می شم ببینم میشه اطلاعات بیشتری پیدا کنم؟ من بخصوص کشته مرده ی اون اون بی بی نارنج گلی هستم....چون عمه م که از قول مادر بزرگشون تعریف می کردن توش یه عالم شعر با لحجه ی محلی هم هست....خیلی جالبه....این بی بی نارنج گلی تو این داستانه دو سه تا دعا می خونه و فاتحه برای مادرش و پدرش می خونه و به خدا و پیغمبر متوسل میشه و نذر می کنه و بعدشم مادر شوهر آینده ش پسندش می کنه....جزو محسنات این بی بی سیندرلا ابروی پیوسته و قد کوتاه و تپلیش بوده....تازه بر اساس عقاید محلی خیلی هم شیک بوده چون پنجاه تا قوری چینی داشته (ظاهرا قدیم جزو معیار های ارزش دختر تعداد قوری هاش بوده و ظاهرا دو سه تا قوری این ور او ور موجب بهم خوردن عروسی هم می شده) خلاصه این بی بی نارنج گلی پنجاه تا قوری داشته که از مرحوم مادرش بهش رسیده بوده (احتمالا مرحوم مادر هم از مادر بزرگ دریافت کرده) .در ضمن اونجا هم عوض نصفه شب وقت اذان مغرب باید بر می گشته خونه شون....اونجا هم بعضیا می گن کفش پارچه ای گلدوزی شده با طلا شو جا می ذاره بعضیا می گن دستمالی رو که خودش گلدوزی کرده بود رو جا میذاره و اون رو هم پسر حاکم پیدا می کنه و میگه چون خیلی دختر هنرمند و با سلیقه ایه من می خوامش....
خیلی شبیه سیندرلای والت دیزنیه نیست؟ :-)
خیلی جالبه من کادوی بی بی رو که مطمئن نبودم چه جوری بدم بهش رو دیشب خیلی راحت دادم بهش ولی کادوی آناهیتا رو که فکر می کردم امروز حتما بهش میدم رو نتونستم بدم.....واییی من عاشق کادو دادنم.... اینقدر بدم میاد جایی دست خالی برم که نگو.... تازگی وقتی خیلی طفلکی میشم چیپس می برم همرام تو مثلا دوره ی خودمون که خودمون بروبکسیم و طوری نمیشه و در ضمن مشکلی برای صاحبخونه نداره که فک کنه بعد باید برای منم چیزی بیاره....تازه بچه ها از این مرض من خبر دارن.... :دی
وای خدا کی میشه این ترانه ی مادری تموم بشه؟ خیلی مسخره ست....تقریبا از تمام بازیگراش بدم میاد....یعنی دو سه مورد هم بودن که خوشم میومد ولی چون نقش های خیلی ابلهانه ای دارن از اونا هم بدم اومده.... تو خونه ی ما همه نگاهش می کنن جز من و بابا.... ما این موقع یا خوابیم یا داریم مطالعه می کنیم....
دارم مستر آف دِ گیم سیدنی شلدن رو می خونم.....خیلی ماهه
+ نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 21:0  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
امروز داشتم داستان سیندرلا رو می خوندم...یه بار یکی بهم گفت سیندرلا یه اسم روسی هست به معنای دختر خاکستر نشین....چون نامادری سیندرلا هرشب برای اینکه سیندرلا رو اذیت کنه یه ظرف خاکستر می ریخته کف زمین و سیندرلا مجبور بوده تمیزش کنه....یه روایت دیگه هم می گفته چون نامادری به سیندرلا هیچی نمی داده سیندرلا شبا بعد از کار می رفته روی خاکسترایی که هنوز گرم بودن می خوابیده چون رو انداز نداشته....
چند روز پیش شنیدم یه خانم پیر داشت برای یه بچه ی کوچیک قصه تعریف می کرد....پایه ی داستان همون سیندرلای خودمون بود ولی سیندرلا شون اسمش فاطو بوده
یه جای دیگه هم سیندرلا اسمش بوده بی بی نارنج گلی....
فاطو کفشش گلدوزی و قیطان داشته و نخ گلدوزی ها از طلا و نقره بوده
بی بی نارنج گلی کفش طلا داشته ولی یه روایت دیگه میگه بی بی نارنج گلی دستمالشو گم کرده بوده....
سیندرلا ی والت دیزنی کفش بلوری پاش بوده....
تو دنیا چند تا قصه ی سیندرلا هست؟
تو سرزمین قصه ها
خبر دادن فرشته ها
آهای آهای آی آدما
آدما آی آدما
شاهزاده ی شهر شما
عاشق شده با یگ نگاه
به دختر پاشنه کفش طلا
نمی دونه که اون کیه
نمی دونه اسمش چیه
تنها نشون از اون بلا
از دختر پاشنه کفش طلا
نمی شب و وقت فرار
یه لنگه کفش مونده بجا
دختر پاشنه کفش طلا
سیندرلا سیندرلا
خوشگل شهر قصه ها
سیندرلا سیندرلا
فرمون داده پیداش کنین
کفش طلا رو پاش کنین
این کفش فقط مال اونه
اندازه ی پای اونه
این درو اون در بزنین
به هر کوچه سر بزنین
به من بگین که اون کیه
اسم قشنگ اون چیه
قرعه ی شانس به نامشه
شازده ی شهر غلامشه
کوچه به کوچه شهر به شهر
نداشت کشی از اون خبر
تا عاقبت تو یک خونه
تو زیر زمین و یک گوشه
دختری با موی طلا
خسته ز دست دشمنا
کفش طلا رو پاش کرد
طلسم شهرو وا کرد
سیندرلا عروس شد
قصه ی ما تموم شد
این شعره همینجوری که آدم می خونه خیلی بند تمبونیه .... ولی آهنگش قشنگه
+ نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 11:19  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
سلام
خوبین؟
خوشین؟
سلامتین؟
بقیه خوبن؟
چه خبر اونورا؟
چی کارا میکنین؟
بهتون خوش
میگذره؟
اینهمه من دیروز
جک نوشتم هیشکی ابراز احساسات نکرد...یک بار در طول این شونزده هیوده سال من یه جک
یادم مونده بود هاااا.... 
بی خیال مهم
نیست....
امروز یکسره در حال بسته بندی بودم....برای چهار نفر کادو خریدم....اتاقمم
مرتب کردم....برای آناهیتا یه قاب عکس خوشگلی خریدم ولی دیگه وقتی خواستم یکی هم
برای خودم بخرم دیدم دیگه پول ندارم
برای بی بی هم یه چیزی خریدم که خودم خیلی دوسش دارم ولی چون
احتمال این هست که بیاد اینجا بخونه بعدا می گم چیه....
...
نیم ساعت بعد
من داشتم می نوشتم ها....آقاهه زنگ زد وقفه ایجاد شد.... ایندفعه استثنائا
در مورد خوراکی حرف نمی زدیم (نگی شکمو می زنیمت) اینبار در مورد دایموند جان صحبت
می نمودیم....خودت پرحرفی....فقط چهل و سه دقیقه طول کشید
دیگر اینکه من امروز هم نهار درست کردم....
دیروز حالم گرفته بود....نمی دونم چرا....
5شنبه بابابزرگم مهمونی دارن....این هفته احتمالا یکسره اکتیو می
باشیم....بابای آقاهه و آقای دکتر و آقاهه هم هستن....
ایش خب نیم ساعت گذشته حرفام رفتن
+ نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 19:35  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
به غضنفر ميگن لپ لپ مي خري؟
ميگه : آره ! ميگن حالا جايزه هم توش داره؟
ميگه فكر نمي كنم ،من لپ لپ رو واسه كيفيتش مي خرم !!!
+ نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387ساعت 20:7  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
س...ل...ا....م
خیلی کشداره چون خوابم میاد....
این دو روز جای شما خالی خیلی خوش گذشت ولی خیلی هم بدو بدو کردم
دیروز آقاهه میومد اینجا و بنده در راستای تعلیمات آشپزی نهار رو خودم پزیدم...قرمه سبزی....اینقد آسونه....همه چی رو می ریزیم تو زود پز بعد می ریم دنبال کارمون تابپزه....البته معلومه که مثل مال مامان نشد ولی خب برای دفعه ی اول چندان هم بد نبود....
ولی یه کیکی درست کردم....فک کنم بکین پودرمون خراب شده بود...چون اصلا پف نکرد...روشم خامه که مالیدم همشو همچین کشید به خودش که وقتی آقاهه رسید خونه ی ما یک قیافه ی نه چندان هیجان انگیزی داشت....خیلی بد نبود ولی دیگه اثری از اون تپه ی خامه نبود....بیچاره سوتغذیه نگرفته خوبه
شبم رفتم خونه ی مثبت....قرار بود بریم استخر ولی بهم خورد....اما محض حفظ روحیه پاچه شلوارامونو تا زانو زدیم بالا و پاهامونو کردیم تو آب و عکس گرفتیم.... پای هم داشتن....خیلی خوشمزه بود....به به....
تازه بعد از اونجا هم مامان اینا خونه دایی بزرگه م بودن...رفتیم اونجا کلی با دایی زاده ها خوش گذراندیم....من همچنان تلاش می کنم به یکی از سه تا دایی زاده ی زیر سه سالم یاد بدم بگن ماتیلدا....
صبح عمه اومدن خونمون که وسایلشونو جمع کنن که عصر مسافر بودن برگردن تهران.... بعد یهویی قرار شد آقاهه و مامان و باباش و بی بی هم نهار بیان خونمون....ما نهار لوبیا پلو داشتیم با کشک کله جوش...مرغ هم یکمی بنده کمک دادم پزیدیم(زحمت کشیدم) اونا هم همراهشون کباب (وااااییی خیلی ماه بود) با یه جور خوراک ماکارونی آورده بودن.... من دستپخت بی بی و مامانشو که می بینم پاک از خودم نا امید می شم.....(البته سه دقیقه بعدش میگم وللش هنوز وقت هست یاد می گیرم :دی حال کنید روحیه را)
بعدش که اونا رفتن عمه اینا رو هم رسوندیم راه آهن که می خواستن برن بعدش رفتیم خونه ی مادر بزرگم ایناااا
حالا هم که اینجا هستم
فردا دارم میرم کلاس خیاطیییییییییییییییییییییی....یعنی با نینا و آناهیتا می ریییییم....جانمی من خیاطی دوشت می دالم....هی به وسایلم نگاه می کنم لبخند مهرآمیز می زنم.....
آقاهه و من موبایلامون مثل همه :دی امروز دیدم خیلی کیف کردم
من با فایر فاکس می نویسم سمایلی نداره.....هربار می گم آپ بعد می رم سمایلی کپی پیست می کنم قشنگ بشه ولی حوصله م نمی ذاره.....تازه کشش که میدم حرف اصلی هام یادم می ره
ف لووووس هم کلا ترک نت کرده یادم رفت بگم این ف هم بچه قوممونه عید با هم خیلی دوست تر شدیم.....
چرا این چند وقت همه افسردگی گرفتن؟ همش فک می کنم فقط منم که حالم خوبه
پرنیان داره میره مشهد الان تو راهه ....یادش بخیر پارسال خرداد به هم رفتیم...خوش گذشت
نه دیگه هیچی یادم نمیاد بنویسم
+ نوشته شده در جمعه 4 مرداد1387ساعت 22:9  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
می دونی؟ بیشتر دوستای مثلا نتی من دوستای معمولی و عادیم هستن و جدا از نت هم دوستیم.... خیلی جالبه من با این روابط عمومی قویییی (!) .... چند تا رو در حالت عادی زیاد روم نمی شد باهاشون حرف بزنم هااا ...ولی با نت با هم آشنا تر شدیم
الان به ترتیب:
نینا که خواهر جانه که فک کنم روزی بیست و چهار ساعت می بینمش : دی
شاذه که زن داییمه اون هم ایشالا هفته ای یکبار
میس هم که دوستای قدیمی هستیم
یاس از اونایی بود که فقط سلام چطوری میشناختم ولی الان دو سه تا جمله دیگه هم می گیم
بلوط هم از وقتی اومدیم تو نت آشنا شدیم و دیدمش بلاخره
مادر بچه ها هم قدیما همسایه مون بودن یه نسبتی هم داریم
سروناز هم جدیدا جاریمه (:دی) قبلا هم به اسم خاله ی میس و اون هم قدیما همسایه مون بود
پرنیان هم بچه م از بدو تولد بیخ گوشم بود تاحالا..... درجه دو سه هم دختر خاله ایم هم دختر عمو....هم سن و دوستای بسیاررررر قدیمی
جینی هم یکی دو سالی دوست بودیم تا من بلاخره کشف کردم که خواهر بلوطه و خب چند روز پیشا هم از نزدیک دیدمش و آشنا تر شدیمم
پرنسس جینی هم دوست قدیمی آلیشا عمه م هستن که عمه یه بار عکسشو نشونم دادن و کلی خاطره هم ازش برام گفتن ...اتفاقا یکی از آپ هاشم درمورد عمه و بابا بود : دی ولی من نمی گم کدوممممم
بقیه نتی بودن ....من چقدر این دور و بر دوست دارم؟
ها این کشف بسیار بزرگم واقعا آپ کردن لازم داشت
پی اس:از اونجا که من و پرنیان هیچ رودرواسی با هم نداریم من با خیال راحت همه چی بهش می گم....
پرنیان ببین من روزی یه بارم بیشتر آپ می کنم :پی
+ نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 20:48  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
در تمام عمرم به اندازه این یک ماه دامن نپوشیده بودم....حالا یه جوری شده داشتم فکر می کردم امروز که می خوام برم مهمونی اون دامن سرمه ایه رو بپوشم که خودم دوختمش....(خودم تنهایی بدون الگو)...خدا پدر شلوار جین رو بیامرزه....
دیشب پسر داییمو وادار کردم یه چیزی شبیه اسممو بگه.... برادرزاده ی آقاهه رو با یه بستنی راضی کردم گفت ماتیلدا....کاملا واضح بدون اشتباه کلمه ی سه سیلابی....تازه هنوزم اسمم یادشه هروقت می بینتم هی می گه ماتیلدا بی یااااا.... ولی این پسر دایی جان که چهار ماه از اون بزرگتره از سر لجبازی نمی گه بهم می گه آیا
من خوابم میاد
امسال ده پونزده نفر متولد مرداد کشف کردم....چه عالی....من عاشق کادو دادنم....بی بی و آناهیتا هم متولد مرداد هستن با فاصله یک روز....
راستی روابط عمومی من و آناهیتا تقریبا به حالت قبل برگشته ...چه خوب دلم براش تنگ شده بود.....
گفتم امسال ترم تابستونی ندارم؟
ببین من دیشب پنج صفحه تو دفتر خاطرات خودم نوشتم دیگه الان حرفم نمیاد.....
پی اس: برای حرص دادن پرنیان: من دارم پاستیل می خورم خیلی هم داره کشششش میاد مزه پپسی هم میدهههههههههههه
+ نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 9:51  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
امروز اصلا حوصله هیچ کاری رو نداشتم نمی دونم چرا....فقط یکسره سر یخچال بودم مشغول خوردن.... فک کنم اگه یه سردخونه هم جلوم بود خالیش می کردم یخچال کمه....
تنها کار مفیدم بلاخره بعد از هفت ماه ثبت نام توی یه کلاس خیاطی بود همونجا که آناهیتا و مری می رن....شنیدم خیلی کلاسشون خوبه و خوب من از معلممون خوشم میاد....فچ کنم جلسه ی اولمی خوان دامن کلوش یاد بدن....یکی از مدل هایی که من جز در موارد خاص ابدا ازش خوشم نمیاد....
موهامو امروز سشوار کشیدم....خیلی خوب شد....هورااااا بلاخره یاد می گیرمممممم.....
بی بی این فیلم دختر رابین هود که اسم درستشو نمی دونم رو زبان اصلییییی بهم داد...تازه زیر نویس آلمانی (یا یه چیزی شبیه همین زبون) هم دارهههههه
خوب چی بنویسم؟
+ نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 20:10  توسط .:*ماتیلدا*:.
|