موبایلم آنتن نمی دهههههه
دیدی؟امروز سی ام شهریور بود نه دیروز.... دیشب تو روضه معلم ریاضیمونو دیدم می گم نمی خوای کلاس بذاری؟ میگه بچه ها می گن بعد از ماه رمضون... منم هیچی نگفتم که بعد از ماه رمضون ما میشه ۱۵ مهر بعدشم که شاید اونا آذر عروسی داشته باشن کلی تعطیلی میفته توش من این ترم آمار برمیدارم.... ظاهرش که زیاد سخت نیست یعنی از رو جلدش به این نتیجه رسیدم
این همسایه هامون چقدر صدا تلویزیونشون بلنده؟ با ژنجره ی بسته و کلی فاصله دارم صدای پیام بازرگانی ها رو می شنوم....
نه الان داره برنامه کودک نشون میده
دیروز نشستم سی دی هامو از این ور و اونور اتاقم جمع کردم کلی ها رو هم ریختم دور خیلی ها رو هم دادم داداش ولی هنوز یه عالمه مونده....نمی دونم اینا از کجا اومدن؟ قیافشون به دویست تا می خوره ولی من هنوز نمی فهمم چه جوری؟
دلم می خواد اینجا بنویسم ولی نمی دونم چی؟ از دیروز تاحالا هیچ اتفاق خاصی نیفتاده که من بگم .... هان چرا ما چار شنبه مهمون داریم .... دیگه یکشنبه بعدشم مهمون داریم از اون یکشنبه ایه مقادیری می ترسم ۷۰-۸۰ نفر!!!!! غذا از بیرون می گیریم ولی همین سفره چیدنش می کشه منو.... الحمدلله مردونه ست چون منکه ساعت سه چهار بعد از ظهر رسما غش کردم....
دیگهههههههههههه چمیدونم همین
+ نوشته شده در شنبه 30 شهریور1387ساعت 11:16  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
خمیازه می کشیممممممم
دیشب رفتیم عینک خریدیم....می خواستم یکی از اینا که الان مده از این دسته پهنا بگیرم از وسط اون همه عینک فقط از سه تاش خوشم اومد که هیچ کدوم تو صورتم خوب نمی شد....ولی عینکی که خریدیمممم...خیلی خیلی خیلی راحته وسبک و ظریف...با عرض معذرت آبی هم هست....نمی دونم چرا هر کار می کنم اینقدر آبی نشم نمی شه؟
بعدش افطار ساندویچ خوردیم و پس افطاری رفتیم منزل عمه م (:دی) نشون به همون نشونی که تا دوازده نشستیم بعدشم عمه نینا و داداش رو نگه داشتن برای خواب(بچه های عمه دقیقا همسن نینا و داداشن :دی) منم بعد از سیزده چارده سال دوباره شدم دختر یکی یه دونه.... تهنایی نشستم رو صندلی عقب :))
بعد سحر بابا یکم آشپزی کردن ما رو بیدار کردن می گن بریم سحری خونه ی عمه بخوریم!!!! رفتیم اتفاقا خیلی هم خوب بود ولی همه وسط هر جمله شون سه چار تا خمیازه می کشیدن خنده دار بود....
هیچی بعد برگشتیم و بنده هم جای شما خالی تا همین یکساعت پیش مشغول عبادت ؛-) بودم.
دارم یه سایت خوشمزه نگاه می کنم و آآآآآآه می کشم
نتیجه اخلاقی شما بعد از افطار برین نگاه کنین
این قالبمو می بینین؟خیلی باحاله!!! دیروز داشتیم با آقاهه چت می کردیم من یادم نیست چی شد عوضش کردم حالا هم آقاهه برایمان ادیتش کرده اند خلاصه خیلی خوب شده :دیییییییییی
دی گه....
امروز سی ام شهریوره؟ چه جالب
+ نوشته شده در جمعه 29 شهریور1387ساعت 11:28  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
می خواستم بشینم کامنت جواب بدم دیدم من خودم هیچ وقت نمی رم دوباره جواب کامنتمو جایی بخونم دیگه نتیجه گرفتم بیخیال شم بهتره :دی
دیشب رفتیم مهمونی...جای شما خالی بد نبود.... ما اصولا جمع شلوغ و پر سروصدایی هستیم ولی صاحبخونه که تازه به ماپیوسته هنوز کاملا آشنا نشده بود یکمی شوکه شد ... مخصوصا اون قسمتی که تولد گرفتیم.... وقتی شخص متولد شده ؛-) وارد شد هممون شروع کردیم به جیغ زدن و شعر خوندن.... یه موقعی هم شروع کردیم به تمرین لی لی کشیدن که تو عروسیش حرفه ای باشیم....آذر عروسیشه....خلاصه تا میشد سر و صدا کردیم.... :دیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
آخیش دیگه هیچ جا مهمونی دخترونه دعوت نیستم....حوصله م سر رفت از بس بچه ها رو دیدم....تمام مهمونی ها مثل همه ...مهمونا یکی هستن فقط صاحبخونه و محل برگزاری مهمونی تغییر می کنه.... همه جا هم بدون استثنا مرغ هست....دارم کم کم پر درمیارم...فکر کنم قد قد هم می کنم :دی
دیشب یک کل کل مختصر با دایی سومیم کردیم سر اینکه O2 بهتره یا Diamond هیچ کدوم پیروز نشدیم....چون دایی می گفتن گوشی خودشون بهتره منم می گفتم مال من بهتره (که واقعا هم هست!!!) اونا موبایلشون رو آپدیت کرده بودن یه برنامه ای شبیه تاچ فلو که رو موبایل من هست داشتن ولی مثل مال من 3D نبود :دی خلاصه اینکه من موبایلم را بیسیار دوست میدارم :دی
گشنمه
کم کم شب قدر و اینا هم داره می رسه یعنی رسید دیگه.... دعا بکنین هااااا... ما هم دعا می کنیم....
راستی جدا از شب قدر لطفا نفری سه تا صلوات بفرستین که این کار نیمه تموم من زودی تموم بشه اگه نشه من دیوونه می شم!!!!!
همین
+ نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 10:33  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
سام علیک
از عصر این دفعه ی سومه که من می خوام بنویسم تا نگاه چپ به کامپیوتر می کنم برق می ره....نمی ذارن من آپ کنم....
دیروز خانه ی مادربزرگ تشریف داشتیم...جای شما خالی بد نبود...گرچه من بیشترش تو آشپزخونه بودم زیاد نفهمیدم تو مهمونی چه خبرا بود...تازه یادم رفت قهوه بخورم درنتیجه هیشکی هم برام فال نگرفت....منم از شدت ناراحتی مجبور شدم برم 4-5-6 تا زولبیا بخورم....نچ نچ نچ....الان یک عدد جوش عظیم الجثه بالای لپم ظاهر شده که البته فقط مال دیشب نیست من از اول ماه رمضون همش به زور زولبیا و بامیه و از این جور چیزا می خورم.... :دی
امروز دعوتیم خونه یکی از بروبکس که من رفعه ی اولمه می رم خونه شون....قراره اونجا تولد یکی دیگه از بچه ها رو بگیریم...من براش یه لیوان خریدم که چون اجازه نداشتم بخرم برای خودم خریدم برای اون....بعد یکمی با آقاهه مشورت کردیم بسته بندیش کردم...خیلی اسپشیال نشده ولی من دیگه با دهن روزه ...گشنه ...تشنه ....خوابالو.... نمی تونستم خیلی زحمت بکشم....
الان اومدم تند از پله ها بیام پایین یکمی از 4 تا پله سقوط کردم ... فکر کنم هنوز گرمم نمی فهمم کجام درد گرفته.... هرچی هم منتظرم کمر دردی پادردی چیزی بیاد سراغم خبری نیست....
ای وای! یه ربع به شیشه من هنوز نشستم پشت کامپیوتر.... اینجا حدود هفت افطاره ...دقیقا نمی دونم کی...من هر موقع همه خوردن می خورم
دیشب نزدیک بود بریم عینک بخریم نشد.
من فچ کنم دونقطه دی خونم افتاده پایین
:دی
:دی
:دی
:دی
:دی
:دی
:دی
:دی
:دی
:دی
:دی
بقیه رو بریم بریزیم تو اس ام اسامون :دی
+ نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 17:46  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
سلام
خوبین؟ خوبم
چه خبر؟ ما اینجا دیروز ماجرای هیجان انگیز داشتیم...همسایه مون آتیش گرفته بود...یکمی اکسایتد شدیم بعد خوشبختانه سه سوته شرش کنده شد دو نقطه آخیش
بعدش عصر رفتیم مهمونی...من یه دامن قهوه ای خوشمل پوشیدم ولی قبل از ماه رمضون پرو کرده بودم که اندازه بود دیشب هی باید می گرفتمش که دورم نچرخه.... ولی کلا خودم خیلی از دامنم خوشم اومد :دی
بعدترش آقاهه مقادیر متنابهی کامنت برایمان گذاشته اند :دی شدیم شدید ....بهش گفتم اسمتو بگو که من کامنتاتو پاک نکنم برای محکم کاری همه رو با اسم دخترونه گذاشته :)) دیشب تا یه موقعی داشتیم اس ام اس زدیم بعد کم کم من دیگه رفتم کامنتا شو خوندم :دی
دیگه ..وای بوی کاغذ سوخته میاد....نکنه اینا دوباره آتیش گرفتن؟ من دوباره پا نمی شم برم تو کوچه وایسم هاااا....
دی گه....
امروز منزل مادر بزرگ دعوت می باشیم. می خواهیم دامن بپوشیم!!!! من به طور ناگهانی دختر خوبی شدم :دی
چقدر امسال من دعوت شدم مهمونی؟؟؟
دیروز از ته کشوم یه آویز موبایل قدیمی پیدا کردم که خیلی خوشوقت شدم.آویزش به جای عروسک و اینا اسم خودمه .... دیگه موبایلم گم نمی شه....؛-)
می دونم نوشته هام خیلی بیحالن من نمی دونم چرا اینقدر خوابالو ام؟
می خواستم از این ژله ها که با بستی قاطی می کنیم که نتیجه ش هم مثل بستنیه هم مثل ژله درست کنم دیدم نه ژله داریم نه بستنی... منم که خشته می شم برم دو تا خیابون اون ور تر بخرم!
تازگی از تنهایی بیرون رفتن همچی بگی نگی می ترسم.... همش فکر می کنم الان یکی میاد می پره جلو با چاقو منم به طور معمول نه خیلی جواهرات تنمه نه بیشتر از 5-6 هزار تومن تو جیبمه....حتما شیکممو سفره می کنه.... خلاصه اینکه از موتور سیلکلت هم می ترسم....مامان می گن تو همیشه بعد از ده تا روزه شروع می کنی به ترسیدن از یه چیزی امسال موتور سیکلت و دزد ترسناک شدن!
ایشششش منکه دارم کیلویی از این ویتامینا می خورم لاغر هم که تقریبا یک کیلو فقط شدم پس برای چی اینجوری می شم؟ دونقطه فحش دونقطه گریه شدید
پی.اس: دلم خواست پی اس بذارم
+ نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 10:21  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
این پست دیگه اسپشیال نوشت نیست مال خودمه ؛-)
از بس تو اس ام اسام این ؛-) و :دی رو گذاشتم دیگه عادتم شده...آخر همه ی جمله هام حتما یکی باید بذارم....فقط مونده ته انشا های کلاس انگلیسیم بنویسم :))
تازه به !!! هم خیلی علاقمند شدم خیلی استفاده می کنم.... فکر کنم از وقتی با آقاهه در مورد :دی حرف زدیم من یهو خیلی استفاده م از این سمایلی ها و علامتا بیشتر شده...هوم؟
دیشب خیلی به شدت نشستم کتاب زیستمونو خوندم....جالب بود ولی از اوناییه که باید وقت بذاری و بخونی من از زیست خیلی خوشم میاد....امسال زمین شناسی هم داریم که خیلی دوست دارم ولی از نظر من یکم حالت متن نوشته هاش یه جوریه که انگار برای یه آدم خیلی بیسواد نوشتن...بسکه همه چی رو هی توضیح داده ...ولی کلا خوب بود.... شیمی مون خیلی آسونه شیمی 2 سخت بود...فیزیک رو هنوز نگاه نکردم....ریاضی هم می گن آسونه البته بنده گوشزد می کنم که تمام ریاضی های قبلی مونو کلا به دست فراموشی سپردم :دی....جای خانم معلم جانمون خالی اینو ببینه!!! دیگهههه آمارم داریم که ریاضی ها و انسانی ها پارسال خوندن ما امسال می خونیم.....یه کتاب دینی داریم این هوا قطرشه ... یه کتاب تاریخ معصر هم داریم....مامان یکمشو خوندن می گن نگاه کن؟ به اندازه ی نصف این تاریخ معاصر رو من خودم بودم بعد گفتن زمانی که اونا خودشون تاریخ معاصر می خوندن خیلی به نظرشون جالب بوده که مادر بزرگشون یه مقداری از زمان قاجار و رضا شاه رو که تو کتابشون نوشته بوه رو خودشون دیده بودن
بحث درسی بسه ...زیادی بچه مثبت شدیم
بابا گفتن اگه سه تا لباس دوخته تحویلشون بدم برام چرخ خیاطی می خرن...اونم برنیناااااااااااااااا.....جانمی جان...ماتیلدا خیاط می شود (احتمالا)
دیروز بعد از هزار سال گفتم بیام نمازمو تو اتاق خودم بخونم بعد هرچی سعی کردم یه جایی رو پیدا کنم که رو بروم عکس یا عروسک یا یه چیز اینجوری نباشه نتونستم! مجبور شدم مثل همیشه برم تو مهمونخونه بخونم حالا امروز دارم فکر می کنم یه خورده این دیوار قبله مو خلوت کنم که بتونم تو اتاق خودم نماز بخونم.... :دی
هوم دیگه همین
+ نوشته شده در دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 10:27  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
امروز تولد مامانمه تولدشون مبارک

دیشب با بابا و نینا و داداش جان رفتیم اینو براشون خریدیم:

باحاله ولی بین خودمون بمونه هیچ موبایلی دایموند خودم نمیشه!!!!
تولدشون خیلی مبارک....ایشالا صد و بیست سال با خوشحالی و سلامتی زندگی کنند...نه کنیم :دی
+ نوشته شده در دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 10:5  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
های اوری بادی!!!
یک مقدار متنابهی خواب تشریف دارم....دیشب بیخود و بی جهت تا خود صبح بیدار بودم....بعدشم اینقدر صبر کردم تا رامونا اس ام اس زد بیام دنبالت بریم کلاس خیاطی؟ منم زدم خودم میام بعد دلم می خواست بشینم زار زار گریه کنم چون تازه چشمم داشت گرم می شد...ساعت نه صبح!!!! خلاصه همینجوری با چشم چپ رفتم کلاس و اون پیراهن فیروزه ایه رو بریدم و اون شلواره رو یکمی بیشتر دوختم...نمی دونم چرا سک بسته تموم نمی شه؟! راستی امروز پرنیان هم اومد کلاس خیاطی....
دیشب بلاخره تشریف بردم مهمونی... بعدشم برای پس افطاری(!) خونه ی آقاهه اینا بودیم....من خیلی خوشحال شدم چون خیلی حال اون مهمونیه رو یه جوری نداشتم....اونجا هم بی بی رو نشوندیم هی فال قهوه گرفت... طفلک :))
وای خوااااااابم میاد....حالا هرچی هم سعی می کنم بخوابم نمی دونم از خستگیه چیه خوابم نمی بره ؛((
جمعه هم دعوت شدم....چقدر امسال بچه ها مهمونی می دن؟ هنوز کسی نتونسته منو وسوسه کنه دعوت کنم ولی شاید یه پس افطاری گفتم بیان بقول پرنیان می اندازمش به هفته آخر ماه رمضون که بچه ها بتونن بیان و نصفه شب نشه!
یه فیلمی بی بی بهم داده می خوام بعد از افطار برم تماشا کنم.... بر طبق توضیحات بی بی خیییلللییی باحاله ...اسمش هست Inside Man
امروز تو خیابون یه دختره ای رو دیدم مانتوش صورتی بود با شلوار جین پوشیده بود با روسری نارنجی با کفش سبز یه کوله پشتی سرمه ای هم دستش بود....موهاشم مش کرده بود یه سایه ی نقره ای هم زده بود!!!!! خیلی شیک بود :دی ؛-) :))
ماتیلدا لاااااااا لااااااااا
+ نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 18:16  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
به به باز می گردیم به دنیای نت....داشت می شد دو روز که نیومده بودم...بعد هی یه چیزی پیش میومد من می گفتم برم تو اینترنت نگاه کنم....الان دقیقا یکساعت من این بلاگفا رو باز کردم می خوام بنویسم ولی هی یادم میاد فلان کارو هم داشتم....
برای چی به من می گن داری به نت معتاد میشی؟
می خوام دوستامو بذارم جای این لینکای روزانه این لینکامو مرتب بذارم تو پیوند هام....صد سال طول می کشه حوصله م نمی ذاره ولی الانم این لینکدونیم خیلی شلوغه
امسال ماه رمضون بعد از بابا من از همه بیشتر مهمونی دعوت شدم....تقریبا نصفشونم نرفتم...نمی دونم یه چند وقتیه وقتی می خوام برم مهمونی دیوونه می شم...سختمه هی بگرد لباس مناسب پیدا کن هی به خودت برس اونجا هم سه ساعت بشین لبخند ملیحانه بزن(البته بعضی جاها) بعد بگرد دنبال تاکسی یا آویزون یکی از بچه ها شو برگرد خونه...حااااااللللل داری؟؟؟؟؟
دیروز سه جا دعوت بودم یکی خونه ی یکی از بچه ها که نرفتم یکی خونه ی دایی بزرگه یکی هم بی بی....اول رفتم پیش بی بی(وای یک پودینگ وانیلی درست کرده بودددددددددددددددددد) بعدشم با شاذه بلند شدیم رفتیم تلپ شدیم خونهی دایی بزرگه اونا هم یک مقادیر متنابهی از فرنی هاشون زیاد اومده بود منم تو رو درواسی هاااا!!!! مجبور شدم بخورم وگرنه من که اصلاااااا اهل دسر نیستم کههههه
بعدشم سانس آخر داشتیم با آقاهه اس ام اس بازی می کردیم که من یه موقعیش خوابم برد بعد این موبایل بیچاره تا صبح هی چراغ زد تا شارژش خالی شد منم لالا تشریف داشتم. :دی
موهام یه جور خنده داری فر خوردن ولی یک مشکلی هست هی سرشون میره تو گردنم اذیت می کنه
عصری می خوام برم مهمونی چی بپوشم؟ دامن بپوشم؟دارم می شم شکل شلوار جین.... یه دامن خوشگلی دارم ولی بلوزی که روشه برام گشاد شده :گریه بسیار شدییییییییید
از صبح هی می خوام زیر لب برای خودم آواز بخونم یادم میاد روزه ام یه چندتا روضه ریختم رو موبایلم دارم گوش میدم که کاری به روزه م نداشته باشم ؛-)
هی می خوام برم به خاله جان سر بزنم یادم میاد رفتن... اینجوری :-( می شم.
بابا و نینا دیروز قبل از افطار رسیدن...نینا بدون براکت اینقدر باحال شده :دی
فهلا
+ نوشته شده در شنبه 23 شهریور1387ساعت 11:50  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
وای خداوندا امروز بیست و یکم شهریوره!!!!! من هزار تا کار دارم که هیششششششششکدومو انجام ندادم .... واییییی فقط 10 روز دیگه تا اول مهر مونده!!!!!!!!!!
احساس می کنم دارم به دٍد لاینم نزدیک میشم!!!!!!هنوز کارای مدرسه م درست نشده....اون دو تا کتاب درسی رو که ندارم هنوز نخریدم برنامه رو با بچه ها فیکس نردیم.....
امشب بابا و نینا و خاله جان میرن تهران ؛( دلم برای خاله جان بسی تنگ خواهد شد....ما شب می ریم خونه ی بابا بزرگم....من هنوز نمی دونم چی می خوام ببرم همراهم....تازه اتاقمم مرتب نکردم....
دیشب من خیلی سفت و سخت داشتم می گفتم من مهمونی افطار ن م ی د م چون تعداد دوستان زیاده سختمه....بعد از ماه رمضون دعوت می کنم....ولی این بی بی اینقدر گفت نههههه مهمونی افطار کیف میده و خب کم دعوت کن من الان شدیدا وسوسه شدم بچه های دوره رو لا اقل دعوت کنم خدا کنه بشه خیلی وقت بود که نوبتم بود ولی نمی تونستم بدم انداختمش به نارسیس که اونم هنوز نداده...حالا ویولت می خواد منو بکشه....
دیشب احتمالا عقده ای شده بودم به حد مرگ اس ام اس بازی کردم
در این دنیا مشکلات فراوان است....ولی با این حال من امروز به طرز عجیب انگیزی همینجوری الکی خوشالم....همینجوری نیشم وازه از این ور تا اون ور....نمی دونم چم شده؟
قالب جدیدم چطوره؟ خدا کنه یه چند روزی بتونم نگهش دارم قالبای پارس تم زود بهم می ریزن خود به خود.....
باور می کنی من تو این پست اصلا در مورد خوراکی حرف نزدم؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 9:59  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
داریم با پرنیان می چتیم....
خوابم میاد....عصر نیم خواب بودم که مجبور شدم پاشم...الان گییییییییییییییجججج می زنم شدید.......
یه ظرف آجیل هم کنارمه ولی نمی تونم بخورم....کی افطار میشه؟
امروز بلاخره تشریف بردم کلاس خیاطی!!!!! شلوارم تقریبا تموم شد فقط کمرش منده و زیپش....ولی به طرز نا خوشایندی ازش بدم میادددد....شده عین شلوار مدرسه
ولی
ولی
ولی یه پیراهن ریون فیروزه ای نازززززززززززز می خوام بدوزمممممم....عکسشو می گیرم میذارم اینجا....خیلی صاف و ساده ست ولی من در یک نگاه عاشقش شدم بعد اینقدر به خانم معلممون لبخند زدم تا گفتن خیله خوب به جای تاپ اینو بدوز :دیییییییییییییییی
حال می کنیم با سیمکارت نوئه....از صبح یه عالمه اس ام اس زدم حالم خوب شد.... شماره م تا دلتون بخواد 3 داره و یه عدد دیگه هنوز حفظ نکردم چون با روش میسد کال اندازه شماره میدادیم هنوز فرصت نکردم ببینم چند هستم؟
من امروز افطار نیمرو می خورم....برنج سفید با نیمرو...اینقدر بچه گیام می خوردمممممم....شایدم به توصیه پرنیان بکنمش املت گوجه
از وقتی ماه رمضون شده من کلی در مورد خوراکی نوشتم :))
همین
+ نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 17:58  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
پادشاهی به حکیمی گفت:
جمله ای بگو که وقت شادی مرا غمگین و وقت غم مرا شاد کند
حکیم گفت:
" این نیز بگذرد "
+ نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 18:54  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
سه لامممم
نیم ساعت دیگه....نه بیست دقیقه دیگه تا افطار مونده و من دارم از گشنگی می میرم....از ساعت سه دارم ثانیه شماری می کنم ولی نمی شه....از تو آشپزخونه یه بو های خوبی میاددددددد....
راستی سیم کارتمو عوض کردم....یه اعتباری ایرانسل با یه شماره ی خرچنگ قورباغه!!! ولی خوبه لااقل دیگه یه طرفه نیستم و اون دو تا مزاحمم هم دیگه نیستن....:-)
18 دقیقه مونده
مهمونی یکشنبه افتاد دوشنبه....چرا؟؟؟من خیلی منتظرشم چون اینطور که بوش میاد خیلی اسپشیاله....دو نقطه دییییی
دارم آنسوی نیمه شب می خونم....سیدنی شلدون....بعد از هزار سال بهم پسش دادن دلم براش تنگ شده بود....گرچه به اندازه ی بقیه داستانای دیگه ی سیدنی شلدون دوستش ندارم....ولی بنده یه مرضی دارم بهش می گن خوره ی کتاب....این داستانای پی دی اف فسقلی به درد هیچی نمی خورن....تا میام احساس کتاب خوندن بکنم تموم می شن!
خاله جان دارن پس فردا همراه بابا و نینا می رن تهران....بهشون عادت کرده بودم....دلم براشون تنگ میشه.....روزای جالبی با هم داریم....
اصلا من از موقعی که مهمون می خواد بره خیلی بدم میاد....چه 10 دقیقه نشسته باشه چه ده روز .... بودی حالااااا
12 دقیقه
برم سفره بچینم؟ آخ جون امروز زولبیا داریم!!!!! تازه داداش جان هم برامون چیپس و پنیر درست کرده البته به روش مریخی ;-) ولی بوش خیلی خوشمزه ست...منم که گرسنهههههههه
ایششش چرا زمان نمیگذرههههه؟؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 18:51  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
من این مرخصی رفتنم به درد خودم می خوره....داشتم این قالبه رو درست می کردم(این پایینش خوب نشد) هوسم شد بنویسم....
خوبین خوشین سلامتین؟خانواده خوبن؟
ما هم خوبیم
برای افطار خودمون هم از این نون پایینی ها درست کردم ...بد نشد...منتها ما هیچ سبزی ای نداشتیم
دارم دنبال لینک اینستالیشن این آداپتور وایرلسمون می گردم...جزو هموناست که سی دیش گم شده....می خوام اینستال کنم رو این لپ تاپ طفلکی که از دنیای نت به دور مانده....(وایضا همسایه بغلیش همون که اسمش ماتیلداست)
اوفففف دیدین این فیلمای امسالی ماه رمضون چقدر لوس شدن؟من نیست به خودی خود خیییییییییییییییللللللییییی فیلم نگاه می کردم! دیگه الان چند روزه پاک از تی وی فاصله گرفتم.....
ولی قراره در همین خیلی سال آینده چند تا دی وی دی فیلم از بروبکس دریافت کنم...چون ظاهرا میزان فیلم ندیدگی بنده باز به حد آبروریزی نزدیک شده....خودمم حس می کنم همینجوره چون در سه ماه اخیر هر فیلمی که آقاهه اسم برده من گفتم ندیدم :دیییییییییی
من چیپس می خوام
نمی دونم چی بنویسم....جمعه و شنبه دو تا از برو بکس دعوتم کردن که نتیجه گرفتم نمی رم...ولی یکشنبه یه جای خوبیییییی دعوتمممممم....از الان لباسمو آماده کردم....قراره خیلی شیکان پیکان بکنیم....تازههههه قراره دامن بپوشم :او
5شنبه بابا و نینا دارن می رن تهران جمعه هم بر میگردن.....خوش بگذره
دلم مهمونی خانوادگی می خواد....دایی عمه ای دور هم جمع بشیم...پرنیان اینا هم باشن....ولی این چند روز ما دو سه بار مهمون افطار داشتیم نمی شه پیشنهاد بدم....هیشکی نمی خواد مهمونی اینجوری بده؟ بعد منو پرنیان بشینیم برای هم فال قهوه بگیریم و بعد از سه جمله بریم تو بهر خاطرات دوران جوانی....
این چند روز تو مهمونیامون بروبکس رو دیدم نصفشون خودشونو کشته بودن از آرایش و تیپ نصفشون هم دیگه آخر تی شرت شلوار و ریمل دیگه چیه؟ من خودم جزو دسته ی دوم بودم بعد به ضرب کتک یکمی متمایل شدم به طرف دسته ی اول اونم اول ماتیکامو خوردم بعدم ریملامو اینقدر برس کشیدم تا دیگه معلوم نمی شدن خط چشمم که بی خیال سخته بکشی....دیگه همین....من خیلی شیککککمممم :دی
بابا می گن تا روزی که عروس می شم دیگه حق ندارم لیوان بخرم....آخه چرا؟؟؟؟من فقط 23تا لیوان دارمممم
من سیم کارت می خوامممممممم
+ نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 20:48  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
یکمی خسته م....فک می کنم مال ضعف روزه ست...یه چند روز می رم مرخصی....
جمعه خونه ی رویال بودیم خیییییییییییییلللللللللللللییییییییی خوش گذشت جای شما خالی
دیشبم خونه ی آناهیتا....من از ظهر رفته بودم کمکش....یه پیش افطاری هایی درست کردیممممم ...شامامونم خیلی خوب شدن گرچه به جای چیپس با پفک تزئین کردیم
خوب بود...
این دستور اون پیش افطاریه...خوشمزه بود دلم نیومد نذارم...برین برای امشبتون درست کنین:
برای 6 نفر
نان تست 9عدد (قسمت قهوه ای دورش را جدا می کنیم)
ماست موسیر سفت 3قاشق غذاخوری پر (اگر ماست چکیده ی پرمزه ای هم باشه خوب میشه یه هوایی هم بیشتر بشه طوری نیست)
سس مایونز 3قاشق غذا خوری پر
تخم مرغ آب پز داغ 3عدد (ترجیحا درشت داغ هم باشد استفاده اش آسانتر است)
کره 100گرم(ما یک سومش رو ریختیم همچین چرب و چیلی شد صد گرم خیلی زیاده سی گرم کافیه)
تره خرد شده 30عدد (وقتی نشستین تره ها رو شمردین همچین دو برابرش کنین چون کم میاد جای تره ریحان هم میشه بریزین یا هر سبزی که دوست دارین)
نمک و فلفل
اول سه نان را کیپ هم در یک ضرف صاف می گذاریم.بعد ماست و سس مایونز را مخلوط کرده حدود یک سوم (یا کمی بیشتر) را روی سه تا نان می مالیم.نیمی از تره ها را روی ماست می پاشیم(می چسبانیم)سه تا نان بعد رای روی لایه ی ماست گذاشته کمی فشار می دهیم.کره و زرده های سه تخم مرغ پخته را مخلوط می کنیم تا کمی به خورد هم برود(کره اگر گرم باشد راحت تر است).نمک و فلفل می زنیم و روی نان ها می مالیم.سه تا نان آخر را روی زرده ها می گذاریم وبیقه ماست را روی نان ها و دیواره ی کیک(!) می مالیم طوری که نان ها معلوم نباشند.سفیده های تخم مرغ را رنده می کنیم و رو و دور کیک می چسبانیم.بعد بقیه تره را رویش می ریزیم.
نوش جان
(توضیحات داخل پرانتز فرمایشات ماتیلدا خانم می باشد)
من وقتی با موبایلم میام این فارسی سازش دچار توهم میشه همش اسم منو می نویسه مات یلدا....
ایششششششششش
من فکر می کنم به جای این سیم کارت دائمیه ایرانسل برم یه اعتباریشو بگیرم....حیفم میا اینو بسوزونم یا بفروشم شمارشو خیلی دوست دارم....از اون سری هاست که خودمون شماره انتخاب می کردیم.
بای موقتا
+ نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 11:32  توسط .:*ماتیلدا*:.
اعصابم شدیدا خورده
چند تا سی دی خیلی حیاتیمو گم کردم
ایرانسلم فقط کافیه یکی اسمشو بیاره من می زنه به کله م
....
+ نوشته شده در شنبه 16 شهریور1387ساعت 11:18  توسط .:*ماتیلدا*:.
خیلی وقته ننوشتم...خب کار داشتممممم
پریروز خونه ی لیدی برد بودیم....جای شما خالی بد نبود...من و آناهیتا و لیدی برد سه تایی....کلی فک زدیم.....
دیروز هم آقاهه و خانواده و عمه اولم و دایی دومیم خونه ی ما بودن...خوش گذشت با اینکه مهمونا رو تقریبا دم افطار دعوت کردیم و همه چی هول هولکی و قاطی پاطی شد(آخه اولین افطاری بود که آقاهه اینا رو دعوت می کردیم) ولی خوش گذشت خدا کنه به مهمونا هم خوش گذشته باشه....
جمعه پیش رویال دعوتیم....دیدم پرنیان هم دعوته برم بپرسم میاد با هم بریم؟ یکشنبه هم خونه ی آناهیتا...بنده هم از الان استخدام شدم که بریم آشپزی کنیم و کمک بدیم و اینا....یک چیزایی قراره بپزیمممممممم....
دیگه اینکه دیشب آقاهه برنامه آپدیت دایموند رو برام آورد اخطار کرد ممکنه کانتکت هات پاک بشن منم به خیال خودم رو لپ تاپ کپیش کردم ولی حالا هرچی می گردم نیستن....وللش طوری نیست باید از اول بشینم کانتکت بنویسم....ولی یه چیزی که یکمی آخی شدم اس ام اسام بود...اینقدر روش اس ام اس داشتممممم....اینم که حافظه ش پر نمی شد...یک عالمه یادگاری نگه داشته بودم همش رفت ...بی خیال...خوبیش اینه که عکسام و داکیومنتام هیچیش نشده :دی
تازهههههه این ایرانسل الاغ (خیلی ببخشید) تا میزان استفاده آدم می رسه به 25 هزار تومن قطع میشه...حالا من دوباره قطع شدم....چون رو مینگ خیلی حرف زدم حدود 17-18 تومنی شد....بقیه ش هم استفاده ی معمولیم بوده امروزم 5 شنبه واییی تا شنبه باید صبر کنم که بتونم برم بانک چون خیلی سیستمش پیشرفته ست با اینترنتم نمی شه بپردازی....ماماننننن من موبایل می خواممممم
دیشب سحری خواب موندم....معده م الان خالی خالیه توش داغ شده چه جوررررر...یکم هم صبر کنم شروع می کنه به درد گرفتن....من تحمل همه چی رو دارم الا گشنگی....
برم ببینم خاله جان چه می کنند
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 13:26  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
اوفففف دارم دنبال یه هدیه می گردم تو نت که هیچ تجربه ای روش ندارم...ولی چون می ترسم طرف بیاد بخونه اسمشو نمی گم چیه ولی دیگه اشکم داره در میاد....هیچ چیزی که باب دلم باشه رو پیدا نمی کنم
این قالب جدیده برای سحر خانوم تا دیگه چشمت درد نیاد...چرا زودتر نگفتی؟راستی دیشب نوشابه گیرم نیومد کامنتت حلال :دی
دارم با این لپ تاپه می نویسم...کی بردش عربیه دور اول باید فکر می کردم تا حروف فارسیش یادم بیاد ولی الان راحتم....اینقدر دکمه هاش نرم و راحتننننننننن
دیشب به حد مرگ قاطی پاتی خوردم....اصلا همیشه همینجوره...بابا اگه یه افطار بشینن کنار من دیگه ماتیلدا تموم...اینقدر می گن تو کم می خوری و روزه بودی و میفتی و از هر طرف یه قاشق غذا می ذارن تو دهن من که نگوووو دیشب سه برابر حالت عادی که بهم شام دادن هیچی بعدم یه لیوان گندددددههههه کافه گلاسه دادن گفتن بخور!!! منم طفلونکی شدم خوردم ولی دیگه تا سحر خوابم نبرد :گریه
سحری هم نشسته بودم پیش بابا اون وقتم خدمتم رسیدن و الان من همچین در حال مرگم
ولی خوش میگذره با بابا بودن :دی
آقاهه اینقدر با اینترنت اکسپلورر چپ چپ نگاه می کنه که نگو...منم ترسونده هی با فایر فاکس میام بعد نمی تونم سمایلی بذارم....یادم میره ازش بپرسم چی کار کنم که بشه سمایلی بذارم؟ :سوت سوت سوت
امروز می خوام برای افطاری سوپ بپزم....اسم سوپ میاد یاد دونفر میام یکیش شاذه ست....نمی دونین چه سوپهایی درست می کنههههههههه :دییییییییی
فردا تولد عمو کوچیکه ست یادم باشه بزنگم بهشون
تو این دو تا عروسی اخیر که رفتم سه ثانیه موبایلم افتاد دست یکی تمام صفحه شو خط و خش و....کرده مثل چی!!!! حالا خوشبختانه روی صفحه خودش نیست روی این پلاستیک محافظ شه ولی من یکمی موبایلم به جونم بنده...هر بار می بینمش می خوام بشینم گریه کنممممم
خوابم میادددد
من ماه رمضونو تبریک نگفتم نه؟ مبارک! نماز روزه های همه هم قبول
+ نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 9:55  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
یکمی دیگه صبر کنم...حدود یک ساعتی دیگه اینجا افطاره....
امروز روزه بودم...غیر از اون اول صبح که داشتم از گشنگی فوووت می کردم دیگه گشنه و تشنه نشدم....چو خوب....
دارم دعا می کنم چشمم نمره ش از روزه بالا نره...امروز بابا حسابی ترسوندنم...
و همچنین خیلی از روزه لاغر نشم...این سرماخوردگی بی موقع تمام برنامه هامو ریخت بهم...قرار بود من با 50کیلو وزن شروع کنم به روزه گرفتن...ولی الان باشکم پر و شلوار جین و ژاکت 45 کیلو ام...موقع سحر اندازه گرفتم....
اینقدر اینجا سحرا هوا سرده...باورم نمی شه....
جانمی ماه رمضون.....
چند روز پیش...فکر کنم 5شنبه کتابای مدرسه مو گرفتم...دفعه ی اوله همه رو دونه دونه باز نکردمو نخوندم...یه جوری حوصله شونو ندارم....همون جور گذاشتم شون گوشه ی اتاق و هی نگاهمو از اون گوشه می دزدم...دلم اصلا برای درس تنگ نشده....این ترم آخریم حال بهم زن بود....
هیشکی نمی خواد افطاری بیاد خونه ی ما؟ این سومین افطاری تنهایی مونه یعنی پریروز که من روزه نبودم ولی در صرف افطار همکاری کردم ولی کم کم داره حوصله از این یه جور بودنش سر میره
کم کم دارم گیج می زنم....چند دقیقه دیگه باید برم خورشا رو گرم کنم...
سفره بچینم و سالاد میوه برای بابا درست کنم اونم با انبه...ایشششش...
من پپسی می خوام
خل شدم آیا؟
+ نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 18:27  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
یه حس مبهمی هی می خواد منو وادار کنه این بلاگ رو حذف کنم ولی یه حس مبهم دیگه ای بهم میگه خیلی اینجا رو دوست دارم...
+ نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 12:40  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
سالام
بالدش برای این بود من همچین بفهمی نفهمی صدام کلفت شده...ولی یه خوبی داره دو روزه که هیشکی پای تلفن منو با مامان یا نینا یا داداشم اشتباه نمی گیره...عوضش همه فکر می کنن اشتباه گرفتن...غیر از خیلی نزدیک ها چند نفر گفتن ببخشید منزل آقای...؟ منم میگمبعله میگن آهان ببخشید شما؟ میگماوا خب من ماتیلدام دیگه... :دی
از اون حالت ذکام و گیج و وحشتناک در اومدم...ولی گلوم از بس سرفه زدم خراشیده شده و اذیت می کنه(از دیروز بهترم مثلا اینکه تا میوه می خورم این ویتامین ث هاش اشکمو در نمیارن :دی) و خب بینی مبارکمان تریپ بادمجون شده :گریه
ولی خوبیش اینه که کسی فرصت نداره برام دل بسوزونه...خوشم نمیاد وقتی حالم خیلی بد نیست همه بهم بگن آخی نازی بعد بزور مجبور شم استراحت کنم...تازه آقاهه کلی هم سر به سر میذاره...موضوع کلا شده جک...:دی
امروز روزه بودم....عصرم مهمونی دعوت بودم هم بخاطر روزه بودن هم بخاطر این سرماخوردگی هم بخاطر اینکه این چند روز خیلی ددر بودم کمک مامان نداده بودم نرفتم....عوضش با نینا نشستیم با مربا و نوشابه روزه مونو باز کردیم بعد هم به سلامتی هر دومون معده درد گرفتیم(چرا؟:دی)
این فیلم ترانه مادری الحمدلله بلاخره تموم شد....از تمام بازیگراش بدون استثنا نفرت دارم....تازه آخرشم دیگه روی هرچی فیلم هندی و فارسی بود رو سفید کرده بودن....گذشته از مثلا زمان کم فیلم من نمی فهمم کدوم آدمی به راحتی قبول می کنه پدر و مادرش واقعی نیستن؟....ایششش
ولی این فیلم مال ماه رمضون که بجاش گذاشتن تبلیغاش که خیلی جالبه...بزنگاه؟....همین که رضا عطاران توشه و همین خانمه که اسمشو بلد نیستم....
دیروز سی کیلومتر حرف زدم نوشتم بعد یهو این کامپیوتر دیوونه شد فایر فاکسو بست و خودش ری ستارت شد می خواستم جیغ بزنم
جای شما خالی یک سالاد میوه ای برای خودم درست کردممممم:هلو و موز و انگور البته نسخه ای که بقیه اعضای خانواده میل کردن انبه هم داشت ولی من انبه دوست ندارم به جاش توش یه لیمو آب گرفتم ریختم هم خوشبو شده هم خیلی خوشمزه به شرطی که ترشی دوست داشته باشی
یک تن لباس شسته وسط اتاقمه از عصر هی میگم برم جمعشون کنم هی حوصله م نمی ذاره ولی از این ریخت نامرتبشم بدم میاد.
صبحی رفتم کلاس خیاطی بلاخره بعد از هزار ساللللل....شلوار دارم میدوزم :دی ولی با خانم معلم مشورت کردم می خوام به جای اون پارچه های یشمی فیروزه ای بگیرم و گفتن که خودمم با یه کم کمک می تونم بدوزم....فک کنننننن!!!!!
آخ نای ام درد می کنه از بس سرفه زدم...هی من به خودم تلقین می کنم حالم خوبه هی این نمیذاره
الان میام به همه سر میزنم
پی.اس:غیر از یکی دو مورد هیشکی آپ نکرده
+ نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 22:30  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
سرما خورده ایم شدییید
الان دقیقا حس می کنم من دو تا ریه دارم بایه نای
صدام هم شده عین کلاغ
قار قار می کنم مثل ماه
صبح رفتم دیدن آناهیتا
عصر هم عروسی که چون حالم خوب نبود هیچی ازش نفهمیدم
من یک عالمه ساتن و حریر یشمی می خوام با منجوق و یه آدم ماهر به امر خیاطی
+ نوشته شده در جمعه 8 شهریور1387ساعت 22:0  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
این فایر فاکس آپدیت شده خیلی شیکس شده...ولی من هنوز با کپی پیست و سمایلی هاش مشکل دارم....ایشالا بزرگ می شه یاد می گیره...

...یه چیزی که من خیلی دوست داشتم این قسمت کلیر پرایوسی دتا هست که خیلی خوبههه

الان با آی ای تشریف فرما شده ام.

در مرز سرما خوردگی قرار دارم...فعلا دارم انواع دارو های گیاهی و ویتامین ث و ادالت کلد رو رو خودم آزمایش می کنم....اصلا دلم نمی خواد الان مریض بشم....ولی خب دارم قوطی قوطی دستمال مصرف می کنم

و خسته م و همش سردمه

اهه از وقتی با آقاهه در مورد :دی حرف زدیم من مرض سمایلی گرفتم

فردا برای عروسی یک کت شلوار خیلی جالب ناک می پوشم که به طرز خیلی خوشایندی کاملا اندازمه

...نه تنگه نه گشاد....البته من امیدوارم دفعات بعدی هم همینجوری بشه چون الان بنده دارم برای ماه رمضون آماده میشم...باید تا حدی که میتونم چاق بشم که وقتی طبق معمول از روزه لاغر شدم

دیگه خیلی لاغر نباشم

الان یه کیک گذاشتم تو فر که بپزه....خدا کنه خوب بشه...عصری مامان آقاهه و بی بی میان اینجا....

بقول پرنیان ببند ده نیق آف یور فیس
من از این سمایلیا خوشم میاد:
+ نوشته شده در پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 11:2  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
متوجه هستین که بنده از وقتی به دویست رسیدم زرنگ شدم زرت زرت آپ می کنم.تازه سمایلی باحالم پیدا کردم ولی با فایر فاکس نمی شه بذارم... آی ای هم زده به کله ش...
الان یه وبلاگی مشاهد نمودیم که تیترش بود لیوان...اینجا نمی دونم چرا نمی تونم لینک بذارم این آدرسشه کپی پیست کنین:http://lee1.blogfa.com/
این بازه هست که باید 10تاچیزی که بدمون میاد و خوشمون میاد رو بنویسیم خیلی وقت پیش یکی منو دعوت کرده بود یادم نیست نوشتم یا نه؟الان یهو هوسم شد بنویسم:
اهم اهم...اهه هم...اهم
خوشم میاد:
1*شکلات و شیرینی و دسر و میوه و غذاهای پرادویه (عجب مجموعه ی کوچیکی؟)
2*لیوان
3*تکنولوژی (یعنی موبایل و کامپیوتر و هرچی که می تونه بهش مربوط باشه)
4*مهمونی دادن مخصوصا از این مهمونیای صمیمی که همه راحتنو و می گنو و میخندن و الحمدلا اکثر مهمونیایی که دادم همینجوری بوده
5*کادو دادن خییییلللللیییی دوست دارم
6*لباس و کفش و کیف خیلی دوست دارم....
7*خیاطی یعنی زندگی مخصوصا الگو در آوردن چون خیلی مسئله هنسه داره
8*بشینم تو ماشین و همینجور ماشین بره و من دورمو تماشا کنم و برم تو خیال...به شرطی که تو شهر باشه یا یه جایی شبیه جنگل ...تو بیابون نه....همیشه هم آرزو می کنم اگه مثلا قراره بریم بیرون شام بخوریم بریم دور ترین جای ممکن که من بتونم خیابون تماشا کنم....ترافیک تهران رو هم دوست دارم چون شهر شلوغه و میتونم آدما رو نگاه کنم....
9*مسافرت هرجور و هرجا باشه پایه م ...فقط یک ساعت بهم وقت بدین من وسایلمو بپیچمو دورمو مرتب کنم
10*از جاهای شلوغ و آدمای خوش خنده و شلوغ خوشم میاد اونجا هم دوست دارم بشیم تماشا کنم
**موبایلم :دی
بدم میاد:
1*انبه_ بامیه_غذاهای بی مزه
2* آدمای عتیقه و خشک که به هیچ عنوان حاضر نیستن چیزی جز عقاید خودشونو بپذیرن و فکر می کنن فقط خودشون درست می گن وآدمایی که خیلی احساس رئیس بودن می کنن
3*جای نا آشنا رفتن و اجبارا با آدمای نا آشنا معاشرت کردن....و اصولا با کسی شروع به حرف زدن کردن که نمی شناسم
4*از همه خانواده ی حشرات به استثنای پروانه که اونو خییییلللللییی دوست دارم
5* از این فروشنده های مرد که خیلی قیافه های اجق وجق دارن و فوری با آدم دوست می شن و چیزای زنونه می فروشن
6*از رنگ خاکستری و گاها نارنجی (حالا نگاه نکنین قالبم نارنجی و خاکستریه)
7*از جبر و معادله و تابع و هرچی تو این مایه هاست و فیزیک نفرت دارم چون درکشون نمی کنم و مجبورم حفظ کنم
8*از آدمای کنه و سمج و آدمایی که هزار بار یه چیزی رو تکرار می کنن تا آدم دیوونه میشه ب د م میاد
9*دمپایی خیس
10*سفره ای که توش چهل و پنج جور بشقاب و لیوان و قاشق و چنگال هست و نامنظمه
والا خیلی چیزای دیگه م هستا ولی توضیح لازم دارن و دیگه نمی شد بنویسم.
ولی کلا من آدم معاشرتی ای نیستم و سخته برام که ارتباط برقرار کنم و خودم گاهی به نظرم میاد که شدم شکل اینایی که هی خودشونو برای دیگران می گیرن....
آخیش بازی کردیم راحت شدیم.
صبح یه استامینوفن کدئین خوردم (از دوا خوردن زیادی هم بدم میاد) سر دردام از بالای چشمم راه افتادن رفتن بالای گردنم!!! :او
بعدش:هرکسی احیانا تاحالا بازی نکرده دعوت
+ نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 17:59  توسط .:*ماتیلدا*:.
|

این منم
بس که شکلات نخوردم
+ نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 12:52  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
و دوان دوان آپ می کنیم:
و امروز می خوام زنگ بزنم به پرنیان ببینم کی می خواد بره مدرسه با هم بریم. :سبز

و یه کاری رو باید می کردم و نکردم الان از عذاب وجدان دارم خفه می شم. :گریه


و جمعه..دعوتم عروسی...باید یه لباسی رو تنگ کنم و بلد نیستم. :(

و این چند روز آقاهه و من همش می گیم :دی

و کلی خرید دارم برای قبل از ماه رمضون :جیغغغغغغ

و همش سرم درد می کنهههه :جیغغغغ :گریه


و دیشب نخوابیدم :زی زی زی

و سرم درد می کرد کلاس خیاطی نرفتم :گریه

و دلم می خواد همش بگم و :پی

و دلم می خواد همش از این سمایلی های فارسی را پاس بداریم بذارم :پی :اهم


و همین دونقطه ال

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 12:32  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
Hillary Duff
Wake up
There's people talking
They talk about me
They know my name
They think they know everything
But they don't know anything
About me
Give me a dance floor
Give me a dj
Play me a record
Forget what they say
Cause I need to go
Need to getaway tonight
I put my makeup on a Saturday night
I try to make it happen
Try to make it all right
I know I make mistakes
I'm living life day to day
It's never really easy but it's ok
Wake Up Wake Up
On a Saturday night
Could be New York
Maybe Hollywood and Vine
London, Paris maybe Tokyo
There's something going on anywhere I go
Tonight
Tonight
Yeah, tonight
The city's restless
It's all around me
People in motion
Sick of all the same routines
And they need to go
They need to get away
Tonight
I put my makeup on a Saturday night
I try to make it happen
Try to make it all right
I know I make mistakes
I'm living life day to day
It's never really easy but it's ok
Wake Up Wake Up
On a Saturday night
Could be New York
Maybe Hollywood and Vine
London, Paris maybe Tokyo
There's something going on anywhere I go
Tonight
Tonight
Yeah, tonight
People all around you
Everywhere that you go
People all around you
They don't really know you
Everybody watching like it's some kind of show
Everybody's watching
They don't really know you now
(They don't really know you)
(They don't really know you)
And forever
Wake Up Wake Up
(Wake Up Wake Up)
Wake Up Wake Up
(Wake Up Wake Up)
Wake Up Wake Up
On a Saturday night
Could be New York
Maybe Hollywood and Vine
London, Paris maybe Tokyo
There's something going on anywhere I go
Wake Up Wake Up
On a Saturday night
Could be New York
Maybe Hollywood and Vine
London, Paris maybe Tokyo
There's something going on anywhere
I go
Tonight
Tonight
Yeah, tonight
+ نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 13:10  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
اعلامیه فوری:
آقا من غلط کردم هیچم تغییر وزن نداشتم فقط از 42 رفتم رو 50....اونم مال استرس بود...حالم کاملا خوبه....هیچ خبری هم نیست...لطفا دیگه از این کامنتا نذارین که من اعتماد به نفسم داره از دست می ره.... :دی ;)
+ نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 21:47  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
Hillary Duff
Come Clean
Let's go back
Back to the beginning
Back to when the earth, the sun, the stars all aligned
'Cause perfect didn't feel so perfect
Trying to fit a square into a circle
Was no life
I defy
[Chorus:]
Let the rain fall down
And wake my dreams
Let it wash away
My sanity
'Cause I wanna feel the thunder
I wanna scream
Let the rain fall down
I'm coming clean, I'm coming clean
I'm shedding
Shedding every color
Trying to find a pigment of truth
Beneath my skin
'Cause different
Doesn't feel so different
And going out is better
Then always staying in
Feel the wind
[Chorus]
I'm coming clean
Let the rain fall
Let the rain fall
I'm coming...
[Chorus x2]
Let's go back
Back to the beginning
+ نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 14:28  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
سیلام
یکمی خواب تشریف دارم دیشب تا دوازده و نیم داشتیم با پرنیان چت می کردیم...یاد خاطرات جوانی مون افتاده بودیم....که کم هم نبود کلی هم حرف زدیم از همه چی....یعنی راستش حق هم داشتیم چون من از دو ماهگیم پرنیانو میشناختم دو ماهگی هم برای اینه که قبلش هنوز دنیا نیومده بود....:دی
خلاصه فقط پرنیان بود که منظور اصلی منو از حرفام فهمید....و خب خیلی خوش گذشت....
بعدشم دیگه خوابم نبرد...عوضش نشستم لباس نامزدیمو که برام خیلی تنگ شده بود رو یکمی گشاد کردم....حساب که کردم دیدم من روز نامزدیم 8 کیلو با الان تفاوت وزن داشتم....الان باید خیلی شکممو بدم تو و آروم بلند شم بشینم که لباسه با وجوده گشاد شدن چیزیش نشه فقط خدا کنه بد رو تنم واینسته ...گفتم عصری باید بریم عروسی؟ برای اون می خوام
صبحم رفتیم دیدن مامان و خواهر آقاهه....خوب بودن ...بی بی اینقدر همه چی رو قشنگ تعریف می کنه.....جای شما خالی خوش گذشت...حالا غیر از اینا یه کیک خوشمزه ای داشتن که نگو توش گردو بود و کشمش...می خواستم بازم بردارم ولی ترسیدم صورتم باز جوش بزنه....همچین یکمی شدم عین لولوخرخره.... دیروز یکی از بروبکسمون می گفت یه وقت اینجوری نری پیش آقاتون ها وحشت می کنه.... منم دختر حرف گوش کن می خوام همینجوری برم جلوی آقاهه که عادت کنه....تازه آقاهه فک کنم تاحالا فهمیده من شکلات و شیرینی می بینم خل میشم.... :دی
سه چار روزه همش یه سردرد ملایمی دارم ...کم کم داره کلافه م می کنه...یعنی راستش خیلی دوا بخور نیستم اینم چون خیلی درد نمی کنه من هنوز هیچی مسکن نخوردم ....
تازه به هیشکی نگین کمرم هم درد می کنه البته این تقصیر خودمه چون هم چندتا چیز سنگین بلند کردم هم مدت طولانی بد نشستم
دیگه اینکهههههههه هیچ فعلا همین
فردا آناهیتا میاااااااددددد دلم براش یه ذره شدهههههههههههههه
مشهد یه تی شرت برای خودم خریدم روش نوشته سایز 9 سر شونه ش برام اندازه ست ولی بقیه ش اینقدر گشادههههههه تو مهمونی نمی تونم بپوشم ولی برای جاهای معمولی خیلی آزاد و راحته...خلاصه نیست خیلی خوب بلدم خرید کنم دو تا دیگه به همین ترتیب برای بی بی و آناهیتا هم خریدم....مال بی بی احتمالا مثل مال خودم گشاد میشه ولی مال آناهیتا ایشالا اندازه ست
دعا کنید من یه روز خرید کردن درست یاد بگیرم
واقعا فعلا همین
+ نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 13:8  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
در آخرین لحظات تصمیم گرفتیم بریم استقبال....یکی از زن دایی هامو دیدم ولی دایی دومیم و خانمشونو ندیدم....بعد بی بی رو دیدم همچین همدیگه رو بغل کردیم انگار اون یکی داره فرار می کنه....بعد آقاهه رو دیدم عوض اینکه بگم سلام زیارت قبول رسیدن بخیر می گم وااااااای چقدر صورتت سوختهههههه؟؟؟!!! :-دی
امروز کلاس خیاطی نمی رم....دیشب بد خوابیدم سرم درد می کنه....می مونم پیش خاله جان و مامانو می فرستم برن دیدن مسافرا....خودم عصر می رم....
دیروز کشف کردم خاله جان خیلی از شیرینی های شکلاتی خوششون میاد...اصلا از شکلات خوششون میاد....تازه دارم می فهمم یکمی از این عشق شکلات من به کی رفته....اصلا باورم نمی شد که خاله جان وقتی هیچی غذا نمی خورن یهو 5 تا شیرینی رو خوردن...خیلی خوشحال شدم
حال ندارم بنویسم....خود درگیری دارم....
ولی نمی دونم چرا هرطوریم باشه فقط به خودم می خندم...یعنی احساس می کنم یکمی زیادی دیگه بی خیالی طی می کنم....تازه یه ایراد دیگه داره شنیدم می گن ببین این ماتیلدا رو خوش بحالش هیچ غمی نداره تو دنیا همش داره می خنده.....یا می گن نگاش کن اصلا تو فکر نیست یه ذره مراقب دور و بر نیست والا مگه میشه یکی همش لبخند بزنه؟
منم از اونجایی که هیییچچچچ غمی عمرا تو دلم نیست و خیلی هم بی خیال و بی مسئولیتم باز لبخند می زنم و هیچی نمی گم
+ نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 9:40  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
سلام
خوبین؟خوبیم...
مشغول اس ام اس با آقاهه و بی بی و آناهیتا بودیم....الان هم چون می ترسیم که شارژ موبایل هایشان تمام شود و تا شب که می رسند ازشان بی خبر بمانیم موقتا ول نموده ایم.....البته آناهیتا به منزلشان در تهران رسیده ولی آقاهه اینا هنوز در راهند....
مقداری شیرینی با خرده شکلات برایشان پزیده ایم....از ترس اینکه خودم یا بقیه اعضای خانواده میل کنیم در ته یخچال قایمشون نموده ایم....
بسیار شیرینی آسانی است اینم دستورش:
شکر :نصف پیمانه+2قاشق غذاخوری
وانیل :نصف یک قاشق چایخوری
تخم مرغ:یک عدد
کره:صد گرم
آرد:یک پیمانه
جوش شیرین:یک چهارم قاشق چایخوری
شکر و وانیل و کره و تخم مرغ را خوب با همزن برقی می زنیم تا یکدست شود و رنگ زرد خوشرنگی پیدا کند.آرد و جوش شیرین را باهم الک کرده و اضافه می کنیم و دوباره خوب با همزن می زنیم که یکدست شود.(خمیر نسبتا سفتی بدست می آید) بعد شکلات را اضافه کرده با قاشق هم می زنیم.کف سینی را چرب می کنیم بعد گلوله هایی از گردو کوچیکتر را با فاصله در سینی می چینیم.ربه ساعت در فر 350درجه(175درجه) می پزیم.وقتی پخت داغ داغ از سینی جدا کرده می گذاریم خنک شود و بعد نوش جان می کنیم.
خاله جان اینجا هستند.حالشان هم خوبست.
عمه ی بزرگم هم از تهران آمده اند ساکن شهر ما شده اند.تازه خانه شان هم خیلی به ما نزدیک است.دیشب هم شام خانه مان بودند.
دیگر اینکه.....
فردا می رویم کلاس خیاطی
همین بای فهههلا
پی.اس: خسته م و یه چیزی رو دلمه که نمی تونم به هیچ کس بگم....همش فکرمو مشغول کرده....حتی تو خواب هم بهش فکر می کنم....می ترسم
+ نوشته شده در شنبه 2 شهریور1387ساعت 17:56  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
سیلام
امروز تولد نینا ست

فک کنننننن!!!!!!!! سیزده سالش شد!!!!! تولدشو یادمه...اینقدر خوشحال بودم خواهر دارم که نگو....ویولت یه خواهر کوچیک داشت و پرنیان هم یه برادر کوچیک....خیلی افتخار می کردم که منم یه خواهر کوچیک داشتم که فقط مال خودمه.... وقتی خواب بود می رفتم بالای سرش بهش می خندیدم اونم همونجور تو خواب بهم لبخند می زد....
فکر کنم هنوز یه ماه نداشت....موقعی که متولد شد ریه ش هنوز یکم نارس بود و بنابراین خیلی مامان مراقب بودن که غذا یا آب تو گلوش نپره و خلاصه خیلی مراقبش بودن....من اون موقع یه کم از سه سال و نیم بیشتر سنم بود....همش دلم براش می سوخت فکر می کردم طفلکی خواهرم....هیچی بهش غذا نمی دن فقط شیر میدن...حتما خیلی گرسنه شه....یه روز صبح مامان صبحونه یه ساندویچ نون پنیر دادن بهم منم خوهار مهربان...یه لقمه ی گنده کردم تو دهنش که گرسنه نباشه
حالا مامان با چه بد بختی درش آوردن بماند....
کلی حرف دیگه هم داشتم ولی باید برم شیرینی بپزم....شیرینی با خرده شکلات....عجله م برای اینه که می ترسم شکلاتاشو قبل از شیرینی شدن بخورم....
شاید شب باز یه سری بزنم
فک کنم یکی از دعا هام پیش حضرت رضا مستجاب شده.... من حالم خوبه و خیلی خوشحالم...حتی با اینکه دارم از استرس می میرم....و حتی با اینکه وسط یه جنگ روانی بزرگ قرار دارم...من دارم می خندم...ولی خودم گاهی فک می کنم این کار دیوونه هاست
مسافرای کربلایی مون وارد خاک ایران شدن ایشالا فردا شب می رسن اینجا...
+ نوشته شده در جمعه 1 شهریور1387ساعت 19:8  توسط .:*ماتیلدا*:.
|