تبليغاتX
.:*و اینک آسمان از آن منست*:.

.:*و اینک آسمان از آن منست*:.

.:*دفتر خاطرات مجازی ماتیلدا*:.

254

هیچیم نیست.... من و آناهیتا همیشه اختلاف سلیقه داریم....دیشب یه خورده جوش آورده بودم....وگرنه الان اوضاع در امن و امان است....
برادر گرام امشب دوستاشو دعوت کرده....الان دو تا شون اینجان ولی به اندازه ی بیست تا دختر دارن سر و صدا می کنن...فکر کنم دارن فوتبال بازی می کنن.... چون یکی داره داد می زنه گل بزن دیگههههههه
صبح رفتم دیدن کربلای اون دوستم که عقدشو بستن .... فردا هم میریم دیدن رویال ....
دیگه اینکه من دیگه کلاس شیمی نمی رم....دو سه تا کتاب خوب گرفتم که با کمک اونا بخونم(ماتیلدا بچه درسخوننننننن)
گل زدن....ظاهرا تیرک دروازه پنجره ی اتاق منه!!! من خودم هیچ وقت به فوتبال علاقمند نشدم...وسطی رو ترجیح میدم....
هفته ی دیگه اگه دوره ندم بچه ها میندازنم بیرون.... شوم بهشون چی بدم؟زنگ بزنیم از بیرون بیارن؟ نچ این چند وقت خیلی غذای بیرون خوردیم....اممم مرغ کنتاکی با یه سالاد حسابی و سیب زمینی سرخ کرده! خوبه دیگه نیست؟ این بیچاره ها رو من هیچ وقت تحویل نمی گیرم مبادا یه بار خوششون بیاد ؛-)
مقادیری رمان فارسی از این طرف و آن طرف یافتیده ایم.... ده صفحه از اول ده صفحه از وسط و ده صفحه از آخر هرکدام خوانده ایم و کتاب را به کناری انداخته ایم.... کتاب خوب نایاب شده.... یعنی راستش من این نویسنده های جدیدالورود رو که میبینم فکر می کنم اگه به همین راحتی به آدم می گن نویسنده پس منم الان نویسنده م ....
من از این قالبم خیلی خوشم میاد ولی نمی دونم چرا تو فایر فاکس اینقدر بد نشون میده همه تنظیماتش می خوره بهم.... ولی تو اینترنت اکسپلورر خیلی خوبه..... راستی می خواستم برم اوپرا بدانلودم.....
یه گل دیگه ولی فک کنم سر اینکه گل بود یا نه دعواشون شده.... من می تونم ثابت کنم گل بوده چون توپ افتاد تو باغچه ی جلوی پنجره و هرچی خاک ت.ش بود رو ریخت تو اتاق من!
شام ماکارونی داریم....چرا همه ی بچه ها ماکارونی دوست دارن؟
+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مهر1387ساعت 17:24  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

253

اگر راست می گویی...
وقتی سیاهم دوستم بدار.
وقتی سفیدم همه دوستم دارند!

پی.اس:شاید اگه منو آناهیتا اینهمه با هم دعوامون نمی شد اینقدر با هم صمیمی نمی شدیم ....ولی گاهی به این صمیمیت شک می کنم ... آدم با دوست صمیمیش دعوا می کنه؟
+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مهر1387ساعت 13:43  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

252

شکلات نداریم کیک شکلاتی می خورم ؛-)
حس نوشتن ندارم ولی دلم برای بلاگفا تنگ شده بود....
روزی روزگاری یه ماتیلدا بود....که امروز عصر میباس بره کلاس انگلیش ولی مقشاشو ننوشته بود....اصلا هم حالش نمیومد لای کتاباشو باز کنه....
این ماتیلدا یه موبایل داشت....از صبح هرچی اس ام اس می زد اس ام اسا سند نمی شدن و فیلد می شدن....ماتیلدا همچی بگی نگی می خواست جیق بکشه....
عمه ی ماتیلدا از کربلا اومدن....ولی از اونجایی که ماتیلدا برادر زاده ی بسیار نمونه ایه فقط امروز صبح یه تیلیف بهشون می زنه و ایشالا یه روزی می ره دیدنشون....
ماتیلدا یه گوساله ی خوشمل داشت....ولی دیشب معلوم نیست چه جوری روش خوابیده که یه گوش و یه شاخش له شده....شاید با اتو بشه درستش کرد؟
این ماتیلدا دلش برای ماتیلدای کتاب رولد دال تنگ شده.... هیشکی هم کتابشو نداره؟داره؟
ماتیلدا می خواد زنگ بزنه به بی بی ولی یادش نیست در چه مورد می خواست باهاش حرف بزنه؟
ماتیلدا یکمی خل شده
قصه ی ما به سر رسید ماتیلدا به هیچ جا نرسید
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مهر1387ساعت 10:2  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

فچ کنم 251

شاید نوشتن این پست رو اینقدر طولش بدم که ساعت بشه دوازده و پستم برای یکشنبه ثبت بشه؟!
یهو احساس کردم چه خوب میشه این وبلاگو حذف کنم و برم و دیگه پشت سرمم نگاه نکنم....؟برگردم پیش همون دفتر خاطرات معمولیم که خیلی وقته زیر تختم داره خاک می خوره.... چه فرقی می کنه؟ منکه دلشو ندارم برگردم دوباره آرشیو اینجا رو بخونم.... دفتر خاطراتمم مرور نمی کنم جز در مواقع خاص...
رفتم رو حذف وبلاگ پسوردمم زدم و نشستم زل زدم به نوشته ی رو بروم که می پرسید مطمئنم یا نه؟ اولش مطمئن بودم....مثل همه ی دفعاتی که اومدم دفتر خاطراتمو پاره کنم و بچپونم توی اون عروسک زشتی که هرسال درست می کنیم و می سوزونیم و نتونستم.... الان نه یکی و دو تا نمی ئونم چند تا دفتر زیر تختم دارم که خاک می خورند و خاک می خورند که شاید روزی من یادشون بیفتم...
زدم روی کنسل و بلاگفا رو بستم... من و این وبلاگ خیلی روزا رو با هم گذروندیم... خیلی چیزا رو توش ننوشتم ولی کلمه به کلمه نوشته ها رو و زمانی رو که می نوشتمو یادمه...
نمی دونم اصلا چرا می خواستم ببندمش...؟
فکر کردم شاید اسممو عوض کنم ولی اونم نکردم....نمی دونم چمه خسته شدم

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مهر1387ساعت 0:6  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

250

Rihanna

Umbrella

Jay-Z]
Ahuh Ahuh (Yea Rihanna)
Ahuh Ahuh (Good girl gone bad)
Ahuh Ahuh (Take three... Action)
Ahuh Ahuh

No clouds in my storms
Let it rain, I hydroplane in the bank
Coming down with the Dow Jones
When the clouds come we gone, we Rocafella
We fly higher than weather
And G5's are better, You know me,
an anticipation, for precipitation. Stacked chips for the rainy day
Jay, Rain Man is back with little Ms. Sunshine
Rihanna where you at?

[Rihanna]
You have my heart
And we'll never be worlds apart
May be in magazines
But you'll still be my star
Baby cause in the dark
You can't see shiny cars
And that's when you need me there
With you I'll always share
Because

[Chorus]
When the sun shines, we'll shine together
Told you I'll be here forever
Said I'll always be a friend
Took an oath I'ma stick it out till the end
Now that it's raining more than ever
Know that we'll still have each other
You can stand under my umbrella
You can stand under my umbrella
(Ella ella eh eh eh)
Under my umbrella
(Ella ella eh eh eh)
Under my umbrella
(Ella ella eh eh eh)
Under my umbrella
(Ella ella eh eh eh eh eh eh)

These fancy things, will never come in between
You're part of my entity, here for Infinity
When the war has took it's part
When the world has dealt it's cards
If the hand is hard, together we'll mend your heart
Because

[Chorus]
When the sun shines, we'll shine together
Told you I'll be here forever
Said I'll always be a friend
Took an oath I'ma stick it out till the end
Now that it's raining more than ever
Know that we'll still have each other
You can stand under my umbrella
You can stand under my umbrella
(Ella ella eh eh eh)
Under my umbrella
(Ella ella eh eh eh)
Under my umbrella
(Ella ella eh eh eh)
Under my umbrella
(Ella ella eh eh eh eh eh eh)

You can run into my arms
It's okay don't be alarmed
Come into me
There's no distance in between our love
So go on and let the rain pour
I'll be all you need and more
Because

[Chorus]
When the sun shines, we'll shine together
Told you I'll be here forever
Said I'll always be a friend
Took an oath I'ma stick it out till the end
Now that it's raining more than ever
Know that we'll still have each other
You can stand under my umbrella
You can stand under my umbrella
(Ella ella eh eh eh)
Under my umbrella
(Ella ella eh eh eh)
Under my umbrella
(Ella ella eh eh eh)
Under my umbrella
(Ella ella eh eh eh eh eh eh)

It's raining
Ooh baby it's raining
Baby come into me
Come into me
It's raining
Oh baby it's raining

+ نوشته شده در  شنبه 27 مهر1387ساعت 18:54  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

249

بی خیالی طی می کنییییییییییییییییییییییییممممممم

+ نوشته شده در  جمعه 26 مهر1387ساعت 15:25  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

248

فردا باید برم کلاس شیمی...
احساس خوبی بود که صبح فراموش کردم کلاس دارم و کلاس شیمی عصر رو هم مخصوصا نرفتم... می دونم فردا این خانمه گیر می ده که چرا نیومدی ولی راستش یه روز خوب به توبیخ فردا می ارزه....

امروز داشتم سالاد درست می کردم نمی دونم چی شد یهو کارد از دستم در رفت یه چاک حسابی انداختم رو دستم.... خیلی باحال بود ...تاحالا از نزدیک ندیده بودم خون از بدن آدم بچکه.... ولی من در عرض یک دقیقه تقریبا نصف استکان خون از دست دادم....خودم فکر می کنم خونم یکم رقیقه ولی مامان بهم گفتن لازم نکرده دکتر بازی در بیاری... من اگه اینقدر تی تیش مامانی نبودم شاید می رفتم دکتر می شدم ولی هی مشکل کوچولویی دارم اینه که خون یا درد کشیدن هرکسی غیر از خودمو ببینم حالم بد میشه.... چطوره برم دکتر بشم ولی بدم یکی دیگه مریضامو معاینه کنه و خودم بشینم زخمای دستم و ضرب دیدگی های متعددمو بررسی کنم؟

با مونس الدوله وقت می گذرانیم.... من می خواماین کتابو بخرم ولی هیچ جا نیست....ایشششششش


امروز داشتم به آقاهه می گفتم من رفتم تو ترک شکلات چون می ترسم مرض قند بگیرم.... اونم یه خورده حساب کتاب کرد می گه اینا که فقط توش پارافینه و شاید یکم کاکائو و از این قندای الکی مثل ساخارین.... منم که منتظر بودم یکی بیاد بگه شکلات بخور کل ماجرای ترک رو به فراموشی سپردم ولی الان شکلات ندارم بخورم... :-(

این پِت من (همون گوساله م که عکسشو دارین می بینین) نشسته کنارم.... جون می ده برای اینکه بگیرمش بغلم بشینم این فیلمه رو که از بی بی گرفتمو ببینم..... حتما یکم بهم امیدوار میشه وقتی ببینه من تقریبا در هر سه روز یه فیلم می بینم :دی


+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 21:15  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

247

اینجا طهران...سال یکهزار و دویست و هشتاد و هشت هجری قمری....
اندرون منزل شازده بابا الممالک
اینجانب بی بی ماتیلدا سلطان بانو
دده ها و کنیز ها و رمال و مشاطه و دلاله دور و بر می چرخند...
دختر ها گلدوزی می کنند... خانه داری یاد می گیرند... شوهر داری می کنند...
آجیل مشکل گشا پسته و بادام و خرما و فندق و کشمش و نخودچی و توت خشک... صد دینار می پیچند گوشه ی چهار قد ابریشم و می دهند به آجیل فروش...خودش میداند چکار بکند...آجیل می دهد...به نیت برآمدن حاجت بین هفت نفر تقسیم می کنند و هفت بار قصه ی آجیل مشکل گشارا تعریف می کنند...
می گویند آل یک جن است به شکل زن با صورتی به رنگ سرخ و یک بینی که جنس آن گل است....کارش اینست که جگر زن زائو را در زنبیل می گذارد و می برد.... ولی می گویند تا آل جگر زن زائو را از آب نگذراند امیدی هست که زائو معالجه شود....
خاصیت مهره ی مار اینست که آن را توی یک تکه پارچه می بندند و آن پارچه را با قاب قرآن به گردن می اندازند.... هرکس مهره ی مار همراه داشته باشد اولا جادو جنبل به او کاگر نمی شود و دیگر اینکه به چشم همه نازنین و دوست داشتنی خواهد بود...
آمدم سیزده بدر...سال دگر...خانه ی شوهر...بچه بغل...
....
اینجا شهر ما....سال دو هزارو هشته
اتاق من
من ماتیلدام
تو نت ول می گردم.... چت می کنم.... کارای مدرسه مو با کامپیوتر می کنم....
سوار هواپیما میشم...غر می زنم که چرا تاخیر داره و من دو ساعت دیر تر به مقصد می رسم.... اصلا هم فکر نمی کنم صد سال پیش این موقع همین مسیر چندین روز طول می کشیده...
دوستم توی دانشگاه نامزد پیدا کرده.... صد سال پیش این موقع یه دختری همسن اون داشته سبزه گره می زده که بختش وا شه....
صد سال پیش با استکان و نعلبکی آهنگ می ساختن ... من دنبال هدفون ام پی تری پلیرم می گردم

خیلی چیزا رو ننوشتم ولی بین این صد سال خیلی تفاوت هست....ولی دویست سال پیش با صد سال پیش هیچ فرقی نداره....




 
+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مهر1387ساعت 23:37  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

246

منو که میشناسین؟ احتمالا می دونین من اگه مثل آدم راه برم میفتم می میرم یا شاید همیشه در ضمیر نا خودآگاهم قصد خودکشی دارم؟
دیشب داشتم از پله ها میومدم پایین فکر کردم من خیلی وقته از پله نیفتادم ها.... هنوز نیفتادمو کامل نگفته بودم که دور از جان شما سقوط کردم پایین اولشم خوشال حام خوب بود فقط یکمی شوکه شده بودم ولی صبح دیگه نمی تونستم پاشم برم کلاس...
مهره هام هیچی نشدن...فقط یه ضرب دیدگی کوچولو شد که اگه اشاره بهش بشه خیلی آآآآآآخ می شم ولی از امروز به طور جدی تصمیم دارم یاد بگیرم مثل آدم راه برم چون با این ترتیب من فوق فوقش یکی دوسال دیگه خدمتتون هستم :))
تازه چند تا کار دیگه هم باید بکنم مثلا اینکه کمتر شکلات بخورم از دیروز شروع کردم... اون بسته ی شکلات شیری آیدین آبی خوشگل رو گذاشتم رو میز تحریر منتظرم ببینم کی از راه بدر می شمو می خورمش :دی :گریه
بعد اینکه یکم عجول نباشم
بعد تر اینکه مقادیری به نت واقعا معتاد شدم دوباره باهاس برم تو ترک
بعد تر تر اینکه چرا همه ی وبلاگا در مورد این همایش پرشین بلاگ نوشتن؟ منم بنویسم؟ نوچچچ
بعد تر تر تر اینکه فقط یه کوچولو از شکلاته رو بخورم؟ تا تهش نمی خورم قول میدم( آره جون خودم)
بعد تر تر تر تر اینکه دوست دارم بگم بعد تر تر تر تر تر تر تر تر تر
بعد خیلی تر همین


+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مهر1387ساعت 13:35  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

245

هان چیه فکر کردین امروز از شرم راحتین؟ نه نیستین ؛-)
اوففففف من چقدر ددری شدم؟ صبح خونه ی جاری محترم سروناز خانم بودیم بعد تا لنگ ظهر اونجا تشریف داشتم یهو یادم اومد باید برم کلاس انگلیش بدو بدو نهار خوردم رفتم اونجا از اونجا هم صاف رفتم دوره خونه ویولت... خوش گذشت....ولی جای رویال خیلی خالی بود (البته جای ما تو کربلا خالی تر بوده ؛-) حتما).... بعدشم که اومدم دایی دومی و دایی سومیم اینجا بودن.... بعدش بابا آقاهه رو هم آوردن... اونم خوب بود...
دو تا فیلم ندیده دارم شدیدا می خوام ببینم.... خونه ویولت هم داشتیم یه فیلمی که نمی دونم اسمش چی بود رو نگاه می کردیم که من پاشدم اومدم خونه...الان همین جور فکم پیاده مونده که چی شد فیلمه؟
فردا باید برم کلاس ریاضی .... مشقامم ننوشتم...عوضش اومدم اینجا... آیا خانم معلم جان اینجا رو می خونه؟
خوااااااااااااااابم میاد مثه چی.... نصف لیست مسنجرم آنلاینن هی برام آف می فرستن...منم این ویزیبل کردم فقط آفا رو می خونم ...حوصله ندارم با کسی حرف بزنم.... فقط یه نفر هست که می خوام باهاش بچتم که اونم آفه... شایدم این ویزیبله حوصله منو نداره...
از بیرون رفتن خسته شدم خیلی وقته یه روز کامل نموندم خونه...فکر کنم دو هفته ست من هر روز حتی شده یه ربع رفتم بیرون.... اوفففف خونه به این خوبی! من دیوانه م که می رم بیرون!

پی.اس:یه کیلو دیگه هم فَت شدم :دیییییییییییی
پی.اس2: امروز سر درد نبودم جانمییییییییییییییی
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مهر1387ساعت 0:22  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

244

امروز رفتیم پرسه ی دایی بابابزرگم...حالم گرفته بود ولی نه اینقدر که دیده شد.... من یه مرضی دارم عین این بچه های کوچولو تا قیافه ی غمگین و گریه میبینم حتی اگه در اوج شادی هم باشم می زنم زیر گریه.... نوه های دایی یکیشون یکی دو سال از من بزرگتره دوستیم.... موقع روضه خب گریه ش گرفت منم مثلا هی آسمون و در و دیوار رو نگاه کردم که گریه نگیره ولی نشد....نتیجه اینکه تا یه مدت هرکی میومد به اون تسلیت بگه یه ایشالا خدا صبرت بده هم به من می گفت یا اینکه اوا؟تو اینقدر دایی رو دوست داشتی که اینجوری گریه می کنی؟ خلاصه من تازه داشتم فکر می کردم آخ جون بلاخره سر دردام تموم شد که دوباره دچار شدم....
بگذریم....
امروز یکی از دوستام عقدشو بستن...مبارکش باشه
معلم قدیمیم هم نامزد شده.... اینقدر خوشحال شدم که نگو....
رویال هم رفته کربلا....
فردا هم دوره خونه ی ویولت هستیم....احتمالا بچه ها می خوان سر منو از بدنم جدا کنن چون نوبتم بود ندادم
امروز یهو متوجه شدم موهام بلند شده رسیده به شونه م.... بیسیار خوش وقت شدم.... کاش این عادت موی کوتاه از سرم بیفته....
امروز عمه زاده های گرامی رفتن خونه ی خودشون.... گفتم مامانشون اینا کربلان؟ به نظرم رفتن پیش عمه شون...خانه بسی خالی و ساکت است....
کتاب آمار چقدر چرته؟
یه جوش گنده سر شونه م زده امروز کوبیده شدم به دیوار(من عادت ندارم صاف راه برم هی می خورم به این ور و اون ور) له شد....جاش خیلی درد می کنه
همین

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مهر1387ساعت 19:42  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

243

حالا یعنی غیر از من هیشکی نمیاد هر روز آپ کنه؟ یعنی من بیکارم؟ خلم؟ چه جوریه؟
امروز یکی از مزخرف ترین روزایی بود که می تونستم داشته باشم....کابوس بود.... خدا نصیب نکنه!!!!
صبح کله سحر پا شدم عین اینکه دنبالم کرده باشن نشستم ریاضی خوندم آمار خوندم تاریخ خوندم مثه چی.... صبحانه رو هم بلعیدم جیم فنگ رفتم کلاس ریاضی دیدم دفترمو جا گذاشتم و فکر کن هشت صفحه تمرین حل کرده بودم به چه قشنگی.... مجبور شدم جریمه بنویسم.....بعدش فهمیدم کلاس تاریخ تعطیله بعد از اونهمه مصیبتی که برای حفظ کردنش کشیدم یک ساعت از خواب شیرین صبحم زدم برای هیچی!!!!! بعد اومدم خونه مثلا یکم استراحت کنم مجبور شدم برم مهمونخونه رو مرتب کنم که اونم جلوی چشمای خودم داداش و پسر عمه چنان بهمش ریختن که داشت اشکم در میومد...بعد یهو آناهیتا اس ام اس زده نیم ساعت دیگه تو مدرسه باش برای کلاس عربی.... گشتم مانتوی مدرسه مو از اعماق کمدم پیدا کردم اتوش کردم بعد مقنعه م گم شده بود اونم پیدا کردم و فقط کتاب عربی و یه دفتر برداشتم پرواز کردم تا مدرسه و چشمتون روز بد نبینه از دو تا پنج یکسره عربی خوندیم...حالا البته من خوش شانس بودم که تو کل کلاس تنها کسی بودم که صرف افعال ماضی و مضارع رو کامل حفظ بودم....خلاصه سرویس شدم اساسی.... بعدترش می خواستم مدارک مدرسه مو درست کنم دیدم ای بابا بیست نفر تو دفتر مدرسه ن....جالب تر اینکه مدرسه مثلا دخترونه از اون بیست نفر حدودا پونزده نفرشون مرد بودن....دوتا شونم گیتار همراشون بود....خیلاصه به من هیچی نرسید برگشتم خونه
دوباره سر درد شده بودم در حد اعلا سر بچه ها داد زدم و غریدم تاحالا
خیییییییییییییییییلللللیییییییییییییییی حالم خوبه!!!!
آقاهه یه لیوان گندهههههههه بهم داده خیلی باحاله توش شیرکاکائو ریختم هرچی می خورم تموم نمیشه.... ای ول :دییییی
الان پرنیان میگه تو چقدر شکمویی؟ چند روز پیش می گفت تو حتما شوهرتو سر یه هفته ورشکست می کنی چون یا همش داری می خوری یا یکسره مشغول تغییر و تحول و عوض کردن اطرافتی .... دقت که کردم دیدم بیراه هم نمی گه دارم سعی می کنم متعادل تر بشم
می خوام یکی از این لیمو ترشای این بالا رو بردارم قشنگ بچلونمش بخورمش بعدم انگشتامو با سر و صدا بلیسم( البته اگه جلوی مامان همچین کاری بکنم احتمالا اون بشقاب جلومو می کوبن تو سرم چون بنده قراره مثل خانوما رفتار کنم و پیشرفتمم  تقریبا نا امید کننده بوده)
دیگه فعلا همین الان یه حالیم فقط دلم می خواد بزنم یه چیزی رو خورد کنم بلکه جیگرم خنک بشه

پی.اس: کاملا مشخصه که این لپ تاپ امروز با یک تیم مردانه بیرون رفته.... بوی اودکلن بابا و آقاهه و عموی بزرگم با هم مونده روی این... یه اودکلن دیگه هم هست که نمی شناسم...خیلی باحاله

 
+ نوشته شده در  شنبه 20 مهر1387ساعت 22:45  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

242

من نمی تونم تجربه ی بیست ساله رو در عرض ده ثانیه درک کنم و مورد استفاده قرار بدم....
این غیر عادیه؟ خوب نمی تونم سخته...چرا نمی فهمی؟؟؟

پی.اس:دوباره سگ شدم
پی.اس2:حالم از خودم بهم می خوره

 
+ نوشته شده در  جمعه 19 مهر1387ساعت 23:54  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

241

اول اینکه خوشم میاد هی قالب عوض کنمممممممم.... تازه از صبح این سومیه دوتای دیگه همچین یه خورده ماست بودن (حالا یعنی این خیلی شاد شنگولیه) دیگه موقتا این شکلی هستم...

رفتم کلاس انگلیش...اینبار خبر خاصی نبود که بیام بگم....مقادیری بحث خوراکی کردیم منم گشنهههههه...ولی اوضاع مالیم خیط بود مجبور شدم به یک عدد نانی صد تومنی قناعت کنم.... اصلا جلسه ی بعدی میرم هزار تومن خوراکی می خورم که عقده ای نشم (نه کی میگه من شکمو ام؟)

از دیشب هی میشینم عین گاو زل می زنم به این گوساله هه اونم همینجور که می بینید مبهوت نگام می کنه....من هنوز از رو نرفتم هنوز زل زدم بهش شاید بلاخره بتونم باهاش ارتباط بیشتر بر قرار کنم فعلا  فقط در نقش گوساله اینجا حضور داره و من خوشالم که اینجا تهنایی نیستم ولااقل یه موجود غیر زنده پیشمه(من اینقدر سیاهم؟چو خوب)

کیف میده سمایلی بازی !!! دارم تماشاشون می کنم

پی.اس یازده و نیم شب:اتاق من یه دیوارش به کوچه ست و خونمونم نزدیک یه میدون پر رفت و آمده.... غیر از ماه های محرم و صفر و رمضان هم همیشه اینجا عروس کشونه و صدای بوق و آهنگ و جیغشون میاد... امشب سه سری تاحالا رد شدن .... سری آخری به نظرم سرعتشون زیاد بوده خوردن بهم یکمی دعواشون شده....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 18:27  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

240

Linkin Park
Breaking The Habit


Memories consume
Like opening the wound
I'm picking me apart again
You all assume
I'm safe here in my room
Unless I try to start again

[Bridge:]
I don't want to be the one
The battles always choose
'Cause inside I realize
That I'm the one confused

[Chorus:]
I don't know what's worth fighting for
Or why I have to scream
I don't know why I instigate
And say what I don't mean
I don't know how I got this way
I know it's not alright
So I'm breaking the habit
I'm breaking the habit
Tonight

Clutching my cure
I tightly lock the door
I try to catch my breath again
I hurt much more
Than anytime before
I had no options left again

[Bridge:]
I don't want to be the one
The battles always choose
'Cause inside I realize
That I'm the one confused

[Chorus:]
I don't know what's worth fighting for
Or why I have to scream
I don't know why I instigate
And say what I don't mean
I don't know how I got this way
I'll never be alright
So, I'm breaking the habit
I'm breaking the habit
Tonight

[Bridge:]
I'll paint it on the walls
'Cause I'm the one at fault
I'll never fight again
And this is how it ends

[Chorus:]
I don't know what's worth fighting for
Or why I have to scream
But now I have some clarity
to show you what I mean
I don't know how I got this way
I'll never be alright
So, I'm breaking the habit
I'm breaking the habit
I’m breaking the habit
Tonight
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 11:36  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

239

داریم با آقاهه چت می کنیم...موضوع مورد بحث وبلاگ بنده.... نتیجه نامعلوم :دی

اییییییییییییییش این خانمه عینک سازه زنگ زده میگه عینکت درست شده بیا ببرش.... نمی شد یه خورده طولش بدی؟منکه گفتم عجله ای نیست.... اصلا درک نمی کنه!!!!!

این که می بینید موجودیه که من به عنوان حیوون خونگی ازش نگه داری می کنم....چون نه غذا می خواد نه آب بغلشم بکنم نه چنگ می زنه نه خفه میشه....و خلاصه مردنی نیست ؛-) و ما قراره روزهای خوبی با هم داشته باشیم :دی فعلا اسمش هست گوساله :دیییییی

خیلی خوشگله...دوسش میداریم (من مرض دونقطه دی دارم آیا؟)

دیگه اینکه فردا باز شیمی داریم باز این خانمه می خواد بگه لیکواید....خوشش میاد با اعصاب من بازی کنه.....

راستش فقط می خواستم این گوساله رو معرفی کنم....از ظهر مشغول فک زدن بودم حرفام رفتن

پی.اس:حال کنین این آپ رو میذارم تو اسپشیال نوشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 23:1  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

238

یه بار بعد از هزار سال من اومدم دو تا عکس گذاشتم تو وبلاگم...همه ی قالبا رو می ریزه بهم

پی.اس:مهمون دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 10:14  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

237

از صبح سردردم نمی دونم چرا... ولی نکته ی جالب اینه که با اینکه مغزم داره از تو دهنم میاد بیرون یکسره دارم به همه لبخند ملیحانه می زنم و جک تعریف می کنم و... البته در مورد افراد مختلف فرق می کنه... مثلا الان با نارسیس یه جوری حرف زدم که میگه چته اینقدر خوشالی؟ بعد با یکی دیگه حرف زدم میگه چیزی شده؟حالت انگار گرفته ست....

یه بار بعد از هزار سال من اومدم فیلم ترسناک ببینم اسم فیلمه مسنجر بود...هیچ خوشم نیومد موضوعش که مسخره بود....تنها هیجانشم به جای ترس اتفاقای یهوییش بود که فقط آدم از جا می پره... تا تهشو نگاه نکردم عوضش چند تا اس ام اس با آقاهه رد و بدل کردیم خیلی به صرفه تر بود... خلاصه اینکه بلاخره رِیز یور ویس رو تا ته نگاه کردم ...نمی خواد بگین خودم می دونم من یکی از فیلم ندیده ترین افراد دنیام.... البته ناراحتم نیستم

دیگه همین فعلا حالم نمیاد بنویسم


پی.اس: همچنان هیییییییییییییششششششکی منو دوست ندارهههههه :((

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مهر1387ساعت 19:11  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

236

امروز رفتم کلاس انگلیش .... یک دنیا دلم برای آقا معلممون تنگ شده بود
من: وااااااایییی سلام آقای....
جناب استاد:هوممممم
من: خوبین؟ من خوبم
جناب استاد:هوممممم
من:درسامم خوندم
جناب استاد:هوممممم
من:پولتونم آوردم
جناب استاد:هوممممم
من:سه تا پنج هزار تومنی نو!!!!
جناب استاد:هوممممم
من:جناب استاد؟
جناب استاد:هوممممم
من: اهممممممممممم
جناب استاد:هوممممم
من: دونقطه او...دونقطه گریه...جناب استاد!!!!!!!!
جناب استاد:هوممممم
من:؟!
....
جناب استاد:هااااااان رمز جدول اینه پس؟؟؟!!!
من:هوممممم
جناب استاد:تو کی اومدی؟
من:هوممممم
جناب استاد:پول آوردی؟
من:هوممممم
جناب استاد:مشق نوشتی؟
من:هوممممم
جناب استاد:نارسیس چرا نیومده؟
من:هوممممم
جناب استاد:هوووویییی ماتیلدا....
من:هوممممم
جناب استاد: دونقطه نگاه عاقل اندر سفیه....این از وقتی نامزد شده یه طوری شده
من:هوممممم
جناب استاد: دو نقطه وِیتینگ....
من:اه ه ه چرا این اس ام اسه نمی ره؟؟؟ بعد از هزار سال ما یه جک گیرمون اومد بفرستیم برای نامزدمون....
جناب استاد:منکه می گم همش زیر سر نامزدته
من:؟!
جناب استاد:؟!

کلاس انگلیش برای سلامتی مفید است.

پی.اس: بلاخره موفق شدم برای خودم کفش نادر بگیرم...می دونستم کفش رو باز رو آدم باید کوچیکتر بگیره ولی من هفته ی پیش شیراز کفش طبی یه مارک دیگه خریدم سایز چهل و یک امروز صبح خریدم سی و هفت!!!!!!
پی.اس2: می خوام زنگ بزنم به آقاهه ولی مطمئنم من تلفن رو فقط نگاه کنم همه میان منو نگاه می کنن ایششششش
پی.اس3: امروز اصولا سگ شدم مثه چیییییییییییییییییییییییییییییی(مثل خود خود این هاپو های وحشی پلیسا)
پی.اس4:هییییییییییییشششششکی منو دوست نداره
+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت 17:24  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

236-1

ببین الان من خوابم... خرررر پفففف ... یعنی مامان گفتن یا می شینی کمدتو مرتب می کنی یا می گیری می خوابی ( آخه من نیست از صبح همش در حال استراحت بودم) فردا مهمون داریم... سی سی اینا میان
این سی سی میشه دختر عمه ی بنده که مامامیش اینا امروز رفتن کربلا بهدددد مامی من گفتن سی سی و داداشش نهار بیان خونه ی ما.... اوفففف اینا که کاری با من ندارن سی سی و نینا که دو قلو های بهم نچسبیده هستن...ایضا داداشم و داداشش...
مسافرت اصولا باعث چاقی من میشه هر اندازه هم راه برم فرق نداره ... از شیراز که برگشتیم من دو کیلو زیاد شدم که باعث بسی خوشوقتی است... خیلی مونده تا به اندازه ی آدما بشم
دی گه...
امشب مختصرا چهار تا انار قررررررمززززززززززز ترررررررررررررررررررش خوردم....کیف کردم .... ولی هرچی صبر کردم سردیم نگرفت عوضش رفتم این هوا شیرینی خرمایی خوردم که در نتیجه اون حالت خنک و فرش که بعد از انار داشتم تموم شد
این عکسه خوشگله


شرمنده یک مقادیری گنده ست
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 23:7  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

دو سه چار

اینجا هوا داغ و خشک... اسپیکر صدای باران.... ماتیلدا دچار توهم هوای خنک و خیس
ماتیلدا گشنه
ماتیلدا خوابالو
ماتیلدا وحشت زده از ترم اخیر
ماتیلدا ایز گوئینگ تو بی کریزی

صبح کله سحر پاشدم لباسی رو که تو کلاس خیاطی می دوختمو یکم درست کردم بعد رفتم حموم بعد می خواستم بشینم صبحانه میل کنم آناهیتا اس ام اس زده که بیا دنبالم بریم کلاس صبحانه رو نفهمیدم چه جوری بلعیدم(من بدون صبحانه می میرم) رفتم دنبالش... از هشت تا ده و نیم تارخ معصر خوندیم با زبان فارسی و ادبیات میخواستیم دینی هم بخونیم که وقت نشد الحمدلله همشون درسایی هستن که من بدم میاد بعد رفتم کلاس خیاطی تا یه ربع به یک الانم مثلا دارم استراحت می کنم (در واقع دارم شیمی می خونم ) که دو برم مدرسه تا سه بعدشم برم کلاس شیمی تا پنج پنج و نیم ...برگشتم همبیام ریاضی و آمار بخونم و انگلیسی ... برم ببینم برای شام برنامه ای نیست؟ مغزم بیچاره سرویس خواهد شد و الان تازه چهاردهم مهره!!!!
ای وای من دوباره باید بشینم این جدول تناوبی رو حفظ کنم
خب چیه دارم غر می زنم... شما هم یه تابستون فقط خورده بودینو خوابیده بودینو خوش گذرونده بودین (به معنای واقعی کلمه) الان زورتون نمیومد هی برین و بیاین و حفط کنین و....؟؟؟؟
من می خوام دوره بدم ولی نمی دونم چرا نمی شه؟؟؟؟؟؟؟
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 13:17  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

233

از عصر تا حالا پلاسم تو نت کلی آهنگ دانلود کردم با یه سایت باحال که حالم نمیاد برم آدرسشو بذارم اینجا

حال می کنین قالب وبلاگمو؟ خودم خیلی دوسش دارم با اینکه خیلی تاریکه و مقادیری کور می شیم تا دو خط بخونیم ولی.... تازه این صدای بارونه رو هم خیلی دوست دارم

یه خبر ترسناک شنیدم که هم خوشحال شدم هم ناراحت هم ترسیدم یعنی باعث شد به خودم بیام و ببینم کجا هستم و اینش ترسناک بود(هست) ولی خب الان انگار هدفم مشخصه و فقط مونده یه برنامه ریزی کوچولو موچولو اندازه ی اژدهاااااااااااااا

مامان من پاک روحیه مو از دست دادم.... احساس می کنم تمام کارایی که تاحالا می کردم بیخود بوده و الکی.....

+ نوشته شده در  شنبه 13 مهر1387ساعت 18:28  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

232

الان بنده خیلی خجالت زده هستم
دیروز در جریان مسابقه ی دو در تخت جمشید عینکم شیشه ش ترک خورد
الانم شکست

من الان چیکار باید بکنم؟

پی.اس:اینو دانلود کنین باحاله

http://www.esnips.com/doc/1c530fec-c52a-4885-9f4f-99d4184c7ed7/Briony

پی.اس2: ملت خوب بلدن زهره آدمو آب کنن هاااا اونم جوری که تمام آینده تو تیره و تار ببینی
+ نوشته شده در  شنبه 13 مهر1387ساعت 11:23  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

231

بازگردیدیم و از نظرات پرمهرتان بیسیار مشعوف گشتیدیم...
سفر خوبی بود جای شوما خالی بد نگذشت... کلی گردش کردیم....
راستش من قبلا شدیدا از شیراز متنفر بودم چون تقریبا هر بار رفته بودم بهم بد گذشته بود ولی اینبار خوب بود.... یعنی راستش همسفرامون باحال بودن و من فرصت نمی کردم به شهر توجه کنم
ولی از همه ی اینا که بگذریم تنها شهری که من با تمام وجود دوستش دارم و همه چیزش برام قشنگه اهوازه.... بی بی میگه چون یه رگت مال اونجاست دوستش داری ولی من خودم کاملا یا این حرف موافق نیستم چون من شهر محل زندگی خودمو زیاد دوست ندارم با اینکه یه رگم اینجاییه فقط به عنوان محل زندگیم بهش وابسته م....
خیلاصه تعطیلات خوبی داشتم
موبایلم داره زنگ می زنه ولی من اصلا حال ندارم با کسی حرف بزنم حتی برنمی گردم نگاه کنم ببینم کیه.... (نامزد بازی در میارم می گم البته اگه آقاهه زنگ زده بود فرق می کرد ؛-) ) اس ام اس هم موقتا تعطیل
امروز تشریف بردیم کلاس ریاضی...خانم معلم گردنش دوماهه که گرفته ولی هیچ کاری نکرده که خوب بشه مثلا نه رفته دکتر نه ویتامینی چیزی خورده فقط یکی دو بار ماساژ داده که اثر نداشته.... من و آناهیتا کم کم می خواستیم زنگ بزنیم به نامزدش بگیم بیا اینو ببر دکتر ولی نگفتیم!!!!
عصری کلاس شیمی داریم من از این معلمه خوشم نمیاد .... دم به ساعت دارم این تحصیلات عالی شو می زنه تو سر ما.... ایشششششششششششش
جانمی.... من همیشه می گم سفر برای من خوبه دو کیلو چاق شدم.... شیش کیلو بیشتر تا وزن ایده آلم نمونده....اوه خیلیه :-(
دیگه اینکههههههههه.....
یه کتاب خریدم آموزش آرایش.... این چند وقت از بس خط چشم کج و کوله و مژه بهم چسبیده و ماتیک تا زیر دماغ دیدم حساس شدم و به خودم گفتم تا خوووووووب یاد نگرفتم آرایش نمی کنم.....
در ضمن ستون فقراتم همه ی مهره هاش درد می کنه دیروز تو راه خیلی بد نشسته بودم
برویم لباس شسته ها را بر روی بند پهن بنماییم

پی.اس: ای ول نهار!!!!! دلم برای نهار خوردن تنگ شده بود داشتم فکر می کردم آیا افطار ساعت چنده که دیدم بوهای خوب از مطبخمان می آید
پی.اس2: من توی این سفر متحول شدم رفتم برای خودم انگشتر و گردنبند و اینا خریدم یه انگشتر ناززززز هم کادو گرفتم..... چند روز دیگه صبر کنین دیگه هیچ وجه تشابهی بین من و ماتیلدای قبلی نمی بینین
پی.اس3: تا سه نشه بازی نشه
 
+ نوشته شده در  شنبه 13 مهر1387ساعت 10:38  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

230

سیلام بر همگی
امروز یکمی تو هپروتم...همش تو خاطرات قدیمی و جدید سیر می کنم....
اکثر خاطرات مشخص بچگی من همراه پرنیانه.... مثلا موقعی که برادر جان داشت دنیا میومد و من یکی دو روز خونشون بودم....به اندازه ی دوسال به جای دو روز خوش گذشت....صبح بیدار باباش بیدارمون می کردن می رفتیم یه لیوان شیرکاکائو می خوردیم با یه کیک بعد می رفتیم لباس بپوشیم و از اونجایی که هم سایز بودیم اولین شلوار یا روپوش یا مقنعه ای که می رسید به دستمون رو می پوشیدیم و اولین کیف جلومونو بر میداشتیم که اونم توش سه تا دفتر مال من بود دو تا کتاب مال پرنیان و خلاصه قاطی پاتی
تو مدرسه کنار هم مینشستیم و تمام روز در مورد اینکه وقتی رفتیم خونه چی کار کنیم مشورت می کردیم و این نزدیکی زیادیمون تو اون مدت باعث شد خیلی از دوستای دیگه مون موقتا باهامون قهر کنن...بیشتر تقصیر من بود....من همیشه مورد مشورت وسنگ صبور و دوست نزدیک خیلی از دوستام بودم (هنوزم خیلیا منو اینجوری دوست دارن ولی من دیگه انرژی و حوصله ی اون موقع رو ندارم و در ضمن مشکلات هم همراه ما بزرگ شدن) بعد اون روزا بهشون تقریبا گفتم طرف من نمیاین من فقط با پرنیان دوستم :دی
تو خونشون من مشقای ریاضی هر دومونو می نوشتم چون باید فکر می کردم و سخت بود ولی پرنیان بدجنس هرچی رونویسی آسون بود خودش برمیداشت :پی
اینقدر معلم بازی کردیم....مامان بازی کردیم ... باربی بازی کردیم ....حتی به گمونم آَشپزیم کردیم .... سیندرلا هم دیدیم و کلی راجع بهش بحث کردیم انگاری در مورد فیلم اسکاری حرف می زنیم :دی
وبلاخره داداش جان من دنیا اومد و کیف ما تموم شد
ولی دوباره چهار پنج ماه بعدش من آپاندیسمو عمل کردم تنها دوستی که هر روز صبح و عصر میومد پیشم و وقتیم نبود تلفن می زد پرنیان بود....همش فکر می کردم کار درستی کردم که پرنیانو به عنوان دوست انتخاب کردم بقیه دوستام حتی زنگ هم نزدن اینقدر بهم برخورده بودددددد
یادش بخیر اینا و کلی داستان دیگه از همون نوشته ی روزه گرفتن منو پرنیان تو وبلاگش یادم اومد
...
چند روز پیش نامزد یکی از دوستام رو دیدم (دوستم از خودم بزرگتره) خیلی شیک با کلی فیس و افاده و کلاس تشریف برد منزل نامزد....اینقدر خدا رو شکر کردم آقاهه اینجوری نیست و راحته... وگرنه احتمالا من تاحالا دیوونه شده بودم.....
یکشنبه در جریان مهمونی بابا نمی دونم چی شده بود کفشای آقاهه جا مونده بود تو خونه ی ما.... دیشب اومده بود کفشا رو بگیره....بعدش که رفت دیدم یکی از بدترکیب ترین دمپایی هامونو بابا داده بودن که بپوشه بره خونه...تصمیم گرفتم برم چند جفت دمپایی آبرومند (عجب کلمه ای) تهیه کنم

این همسایه های ما نمی دونم دارن تو این ساختمان نیم سوخته شون چی کار می کنن؟ یکسره این زلزله سنج ما داره سر و صدا می کنه ولی ما هیچی حس نمی کنیم که بگیم زلزله شده ولی من کم کم دارم فکر می کنم نکنه پی خونه ی ما رو از ژله درست کرده باشن؟ چون دیگه اگه خدای نکرده واقعا زلزله بشه و این چیزه صدا بده من باورم نمی شه زلزله شده
امسال به طرز نفرت انگیزی درس خون شدم ایششششش
ماه رمضونم که داره فینیش میشه
دیگه همین
 
پی.اس: من بدون شک دیوونه م
پی.اس2: ممکنه امشب برم مسافرت.... مسافرتم نمیاد :-(
پی.اس3:شیراز امشب
پی.اس4: اولین باره وقتی بابا گفتن داریم می ریم مسافرت هیجان زده نشدم



 
+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مهر1387ساعت 12:34  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

عدد مورد نظر فراموش گردیده

ماتیلدا به آغوش نت باز می گردد...
آقاهه لپ تاپ مذکور را با تکنولوژی نت آشنا نمودند و ما الان بسی مشعوف می باشیم.
ما کلی حرف داشتیم که بزنیم ولی حرف هایمان رفته.... امروز کلاس شیمی تشریف داشتیم که جانمی جان از ساعت 7-8 به 10 منتقل شد.... ما سه دقیقه ی اول را خوب گوش دادیم ولی از آن به بعد هی معلم مذکور لیکوئید (به معنی مایع) را لیکوووو-واید تلفظ نمودند و در نتیجه ما خنده مان گرفت و حواسمان پرت شد ولی کلا درس بدی نبود.... از شیمی 2 بهتر می باشد.
ریاضی هم همان کابوس وحشتناک قبلی است تمامش تابع و مشتق و از این چیزهاست که ما یاد نمی گیریم و نفرت داریم شدیدددددد
ولی زیست همچون زولوبیا می ماند از شیرینی و باحالی و اینا.... زیست خیییلللللیییی دوست می داریم
و ایضا زمین شناسی
و از آمار خنده مان گرفته و پیش بینی می شود در زمان تحویل پروژه به گریه بیفتیم
....
چندی است که بسیار متحول شده ایم....نمی دانیم چطور شده که این قدر رک شده ایم با هیچ کس رودربایستی نداریم....در همین دو سه روز گذشته سخنانی گفته ایم که اگر چند وقت پیش بود حتی از فکرش هم سبز قرمز آبی می شدیم....دوستان ولی امروز گفتند این رویه جدید مقبول تر است اما بنده اینگونه دوست نمی دارم....
کتاب جالبی به نام معما نوشته ی سینتیا استوارت را مطالع نمودیم شما هم بروید مطالعه بنمایید
....
یکی بیاید به من بگوید مگر تو آرنولد هستی که هی مبل جا به جا می کنی؟ نیست خیلی کمر خوبی داری حتما باید دکور مهمانخانه را هم درست کنی! تو را چه به این غلط ها؟ کمر درد حقت است!
انشاالله به همه سر می زنیم و از خجالتتان در می آییم
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مهر1387ساعت 13:43  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

228

Im going to learn how to live in the way I want
+ نوشته شده در  شنبه 6 مهر1387ساعت 17:15  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

227

دمک آخر دنیاست ! بخند! آدمک مرگ همین جاست ! بخند! آن خدایی که بزرگش خواندی..... به خدا مثله تو تنهاست! بخند! دست خطی که تو را عاشق کرد شو خی کاغذی ماست بخند! فکر کن درد تو ارزشمند است فکر کن گریه چه زیباست! بخند! صبح فردا به شبت نیست که نیست تازه انگار که فرداست ! بخند! راستی انچه به یادت دادیم پر زدن نیست که در جاست! بخند! آدمک نغمه آغاز نخوان به خدا آخر دنیاست ! بخنـــــــــــــــــــــــــــــــــــد
+ نوشته شده در  جمعه 5 مهر1387ساعت 2:17  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

226

 

Happy 25th birthday "Aghahe"...!l

 

 

 

p.s: I can not connect to the net easily(emlash hamine?) I will write comments on your blogs later... sorry

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مهر1387ساعت 22:34  توسط .:*ماتیلدا*:.  |