منم بلاخره سرما خوردم.... گلوم می سوزه و یه سرفه های ناجوری می کنم.... این سرما خوردگیای اخیرم خیلی سرفه دارن من قبلا سرفه ای نبودم.... فقط عطسه می زدم....(چه متن مسخره ای)
در خانه ی ما گفته "کوزه گر از کوزه شکسته آب می خوره" کاملا رعایت میشه.... بابای بنده دکتر داروسازن و داروخونه هم دارن (نه بابا راست میگی؟) ولی تو خونه ی ما همیشه قحطیه قرص و مسکنه.... اول اینکه بابا خیلی خوششون نمیاد ما دار و دوا نوش جان کنیم بعدشم اینکه خب یادشون میره بیارن.... الان یکماهه ما داریم خواهش می کنیم برامون یه ورق استامینوفن و یک ورق ادالت کلد بیارن.... ولی کو گوش شنوا؟ در نتیجه بنده الان به طب گیاهی رو آوردم و برای خودم بابونه دم کردم و خوردم....و خب چون داشتم فیلم میدیدم خب، تمام زبون و گلوی مبارک را جزغاله نموده ام!
مامان گرامی صبح دعوت بودند منزل مامان نارسیس... من نیز میخواستم برمز ولی با توجه به وضعیت کنونی و اینکه "کی حال داره یه ساعت بره شیک کنه" همینجا ماندم....
بعد از آنجا که من خیلی دختر خوبیم و وقتی مامانم می رفتن گفتن درو رو هیشکی باز نکنی وگرنه آقا گرگه میاد می خوردت الان یکی داره زنگ می زنه منم جواب نمی دم.... (البته می دونم گدا ئه چون صداش میومد که داشت با بقیه همسایه ها حرف می زد)
دیگه اینکه دیروز صبح به توصیه یک بانوی بزرگوار گریپ فروت گذاشتیم روی صورتمان بلکه پوستمان خنک شود و جوش هایمان آرام گیرند.... دور از جان شما.... دورررر از جان شما.... حساسیت داشتیم الان نقاط متنابهی از صورتمان گلگون گشته و می سوزد..... ظاهرا لایه ی رویی پوست کلا نابود گشته....
اضافه می کنم که اندکی سر درد و معده درد هم بهمان عارض گشته
احتمالا تقویم شخصی بنده روز جمعه سیزدهم ماه را نشان می دهد!!!! امید است تا شب بلای دیگری به سرمان نیاید و در قید حیات بمانیم!
+ نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 9:41  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
نصف گل کلم من برای ظهر جوشوندم.... تمام زندگیم بوی گل کلم میده.... عود هم سوزوندم فایده نکرد....تازه دور از جان شما هم گل کلما هم سس سفید روش هر دو خیلی بی نمک بودن.... ما هم پنیر پیتزا نداشتیم.... بیچاره مهموناااااا.... البته جریمه م مجبورم همه شو خوردم بخورم.... ولی خیلی ظالمانه ست... تو سس سفید کلی کره هست و من شنبه دعوتم عروسی... هیچ دلم نمی خواد بازم جوش جوشی باشم (نیست الان صورتم خیلی صاف و خوشگله.... از اون لحاظ می گم)
تازه الان رفتم یکمی مه جونگ بازی کردم وقتی اومدم بیرون دیدم اواااااا....؟ تمام این آیکون ها و چیزای دیگه ی روی دسکتاپ دو برابر شدن.... مثل وقتی آدم یکی از این بازی قدیمیا رو میذاره.... بعد من گفتم خب حالا می گردم درستش می کنم.... تو هلپ اند ساپورت نگاه کردم مربوط ترین چیزی که دیدم دی پی آی(فکر کنم مال اندازه ی فونته) بود که اونم موثر نبود.... دیگه بعد از یکساعت التماس و خواهش بلاخره پناه بردم به آقاهه که هلپپپپپپ من اینو چیکار کنم؟ اونم گفت برو رزولوشن رو درست کن.... بعد بنده هم بسیار ضایع شدم چون دیدم این توضیحاتی که میده درست جلوی دماغ بنده بوده ولی من ندیده بودمشون.... یعنی ماشاالله بهم!!!!
مامان می گن نچ نچ نچ داییت (شوهر شاذه)با این کامپیوتر بازیت از دستت جون سالم بدر برد معجزه بود.... طفلک آقاهه رو نمی دونم چه جوری از دستت نجات بدیم؟ اولش خیلی بغ کردم ولی بعدش دیدم بیراه هم نمی گم من همیشه یه سوالی دارم یا یه جای یه برنامه ایم درست کار نمی کنه....
ولی الان همه چی ریزه اینقدر خوبههههههه
دختری با گوشواره های مروارید نثر خیلی عالی و مناسبی داشت....نویسنده و مترجم هر دو خیلی عالی بودند .... موقعیتها و توصیف ها خوب بود.... ولی یه مشکل کوچولوش این بود من داستانشو دوست نداشتم....
ولی به خوندنش می ارزید....
اون چراغ ها را من خاموش می کنم رو هم که قبلا 120 دفعه خونده بودم و بلاخره موفق شدم بدستش بیارم.... الان فقط قسمتای مورد علاقه مو خوندم....
کتاب ادبیات فارسیمو تموم کردم.... الان تقریبا می شه گفت من تا هفته ی آینده این موقع کاملا آماده م که امتحانامو بدم.... خدا کنه موقع امتحانا هم همینجور باشم..... دیگه از ریخت کتاب درسی بدم میاد!!!!
عصری آناهیتا و نارسیس و مری و یکی دیگه از بچه ها بعد از کلاس شیمی شون اومدن تلپ شدن خونه ی ما.... منم چون صاحبخونه ی بسیار خوبی هستم صاف گفتم یه ساعت بیشتر نمونین.... سر یه ساعتم تاکسی گرفتم پرتشون کردم بیرون.... بیچاره هااااا..... البته در همین یک ساعت تقریبا تمام کیک (همون که دیشب نینا پخته بود تا عصر سه چهار تکه ش خورده شده بود) و یک ظرف میوه ی کامل رو میل کردن.... نوش جونشون....
کاشکی یه روزی تهنایی پرنیانو دعوت کنم.... دلم برای اون روزایی که تنهایی همو دعوت می کردیم تنگ شده...
جمعه دوره داریم .... کاش ویولت رو اغفال کنم با هم بریم....
چه آپ درازی!
پی.اس: جانمیییییییییی چه احساس خوبیه که ببینی شلوار جینی که تا ده روز پیش رو تنت لق میزد دیگه دکمه ش بسته نمی شه!!!!!! آیم وری فتتتتت..... چه عالییییییییییی
+ نوشته شده در چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 20:20  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
خداوند از درگاه خودش یک عدد پروژه ی آمار خوشگل به بنده عطا بفرماید.... دومین پروژه م هم مورد پسند قرار نگرفت... احتمالا من دیوانه م که میام این همه وقت میذارم برای یه مشت عدد الکی که بعد خانمه بگه اینا رو خودت ننوشتی.... اینا در سطح دانشگاهه نه دبیرستان.... یعنی واقعا آدم باید تو دانشگاه بتونه اینا رو بنویسه؟.... اه ه ه ه
صبح رفتیم گردش و خرید خوش گذشت.... من صاحب دو جلد کتاب شدم: دختری با گوشواره های مروارید نوشته ی تریسی شوالیه نشر تندیس.... کتاب جالبیه منتها بیشتر به درد یه بعد از ظهر جمعه ی ابری می خوره که آدم بیکاره... من زیاد داستانایی رو که کند پیش می رن رو نمی پسندم.... ولی با اینحال از این خوشم میاد....
اون یکی هم چراغ ها را من خاموش می کنم زویا پیرزاد بود که خیلی وقت بود دوست داشتم بخرمش...
صبح تو یه مغازه ای داشتیم همینجوری عطر و اودکلنا رو بو می کردیم یهو من اشتباهی یه عالمه اودکلن مردونه زدم به دستم(هر کارم می کنم بوش نمیره )...ظهر بابا می پرسن تو چرا بوی اودکلن می دی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شبی عمو بزرگه م از تهران میان.... من میخواستم یه شیرینی درست کنم که شیرینیه هم تلخ شد(نسکافه داشت) هم سوخت..... منم از لجم دیگه پامو تو آشپزخونه نذاشتم.... نینای بیچاره رفت کیک پزید.... حوصله م از کیک سر رفته.... کاش فردا برم نون خامه ای بخرم؟ نمی شهههههه بابا و مامان بعد از این آزمایش آخری رفتن تو رژیم دیگه مواد چرب و قندی نمی خورن .... نینا و داداش هم که اصلا فرهنگ نون خامه ای ندارن نمی شه بشینی روبروشون ته ظرفو دربیاری.....
امروز یه گربه از لای در حیاط اومد تو صاف رفت تو اتاق من رفت رو تخت... تمام چیزامو تمیز کردم ملافه هامم شستم ولی داداش دم به دیقه یادآوری می کنه که اییییییی گربه رفته تو تختت ایییییییی
هوممم برم یه کم میوه بشورم....
+ نوشته شده در سه شنبه 28 آبان1387ساعت 19:9  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
+ نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1387ساعت 18:16  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
+ نوشته شده در یکشنبه 26 آبان1387ساعت 21:40  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
سلام العلیکم
خوبین؟ ما هم خوبیم....
من یهوووووو درس خون شدم الان نشستم عربی میخونم که عصر امتحان داریم... یعنی داشتم می خوندم که این شیطونه اومد گفت تو امروز نت نرفتیییییییی
تازه شم دیروز نشستم ریاضی خوندم امروز امتحان ریاضیم رو خوب دادم ولی یادم نبود آمارم امتحان داریم اونو دیگه فقط در حد یه ده گرفتن تونستم از رو دست آناهیتا بنویسم..... ایشششش این خانم معلممون هی میاد بالا سرمون.... ما هم که دوتا بیشتر نیستیم.... نمی شه تقلب کرد....
تازه ترشم من الان نصف کتاب تاریخ معاصرمون رو حفظم.... فک کنننننننن.... ولی خدا کنه فردا کلاس کنسل نشه که من دوباره استعدادام نهان بشن...
اق چقدر این پاراگراف بالایی لوس نوشته شد؟؟؟؟؟
دیشب نشستم برای پرنیان قالب یافیدم ولی دیگه خوابم میومد نشد خیلی خوشگلش کنم.... تازه یه عالمه چیز میز هم میخوام برای موبایلش دانلود کنم که هنوز هیچ اقدامی نکردم.... اوا درس دارم خببببببب
دیروز نمی دونم فک کنم یک ساعتی داشتیم پای تلفن با آقاهه حرف می زدیم بعد دایی بزرگه پرسیدن کی بود این همه حرف داشتین با هم؟
منم گفتم آقامون بود
دایی: مسافرته؟
من:نه
دایی: خدای نکرده مریضه؟
من:نه
دایی:اتفاقی افتاده؟
من:نه
دایی:چند وقته هم دیگه رو ندیدین؟
من در حال تفکر: امممم از پریروز عصر هم دیگه رو ندیدیم... چطور مگه؟
دایی: خب تقریبا چهل و شهت ساعت همدیگه رو ندیدین یکساعت حرف از کجا آوردین؟
من: ؟؟؟؟؟ نمی دونم....
دیگه همین..... آقاهه سیم کارتمان را شارژ نمودند و ما بسی :دی و ممنونشان گشتیم. برای همین یکساعت با تلفن حرف زدیم :دییییییییییییییییییییییی
دیگه دایی کوچیکه عینکی شدن.... من کلی بهم بر خورد که چییییییییییییی؟؟؟؟؟؟ داییم هنوز جوونن برای چی آخه باید عینک بزنن؟ ولی بعدش کلی با دایی سر به سر هم گذاشتیم.... من و دایی نمره ی عینکمون یکیه منتها من عینک دوربین می زنم اونا نزدیک بین :دی
ما یه کارد تیز خوشگل داریم که من خیلی دوسش دارم و همه چی باهاش خورد و تیکه تیکه و پوست می کنم ولی بدون استثنا هر بار بهش دست می زنم باید یه جایی از دستمو ببرم..... الان پنج تا زخم عمیقققققققق سه میلیمتری رو دستامه.... یعنی من مشکلی باهاشون ندارما.... ولی همه بهم می گن دستات شده مثل دست کلفتا..... :گریههههههه
کتاب شیمی رو هم تموم کردم..... اینو باید بالا می نوشتم ولی الان یادم اومد.... برام دست بزنین.... تشویقم کنین.... بوسم کنین....آفرین بهم بگین که همینجور دختر خوبی بمونم.... جایزه هم لازم نیست خودم رفتم یک عدد نارنگی به خودم اهدا کردم
هان دیگه همین.... اوه ه ه ه چقدر من فک زدم؟
+ نوشته شده در شنبه 25 آبان1387ساعت 11:18  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
من شارژم و خوشحالم و لبریز از آرامش
نمی دونم چرا...
لبخند می زنم و لبخند می زنم و لبخند ....
حس نوشتن ندارم یعنی چیز نوشتنی هم ندارم
تا همین چند لحظه پیش کلی حرف داشتم ولی حالا نه
اومدم برای همه کامنتای الکی کوتاه گذاشتم که بگم به یادتون هستم
همین
خدایا شکرت بخاطر همه چیز
+ نوشته شده در جمعه 24 آبان1387ساعت 23:1  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
از صبح سی و پنج کیلومتر خیاطی کردم که به هیچ جا نرسیده
کلی آشپزی کردم که بدرد هیچی نمی خوره
یه عالمه درس خوندم که فایده نداره
رفتم یه عروسی سرم هم درد می کرد مثل چی!!!
یک دنیا درد دل گوش دادم و حرص خوردم و دیپرس شدم این هوا....
پروژه آمارمو با کلی دردسر نوشتم و خانمه میگه خوب نیست یکی دیگه بنویس...
خود درگیری دارم.... می خوام سعی کنم آدم بشم که نمی شهههههه
و هزار تا چیز دیگههههه....
ولی نمی دونم این خنده ی الکی چیه رو صورتمه.... شبی تو عروسی یکی اومده میگه اینقدر هی با بی بی میگی می خندی صدقه بذار مردم چشمتون می کنن.... اصلا اینهمه می خندی خوب نیست.... خوش به حالت... خوشی دیگه هیچ غمی نداری....
نه غمی ندارم خیلی هم خوشحالم.... فقط نمی دونم چرا اعصابم خورده.... همش دلم می خواد گریه کنم...
+ نوشته شده در پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 22:53  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
صبح برای سوپ پیاز خورد کردم دستام الان یه بوی پیاز مفصلی میدن که بیا و ببین (معمولا دیگه اینقدر بو نمی گرفت) ولی خوشم میاد احساس آشپز بودن بهم دست میده....
امروز سوپ پیاز داشتیم... من به جای چهار تا شیش تا قرص سوپ انداختم توش.... خوشمزه شد ولی یکمی شور بود که من بروی خودم نیاوردم :دی
تلویزیون داره یه برنامه نشون میده در مورد جراحی جاهایی که بهم پیوند خوردن.... مریضه هنوز یه سالشم نشده... من دارم رادیویی گوش می دم و برام جالبه ولی می دونم اگه نگاه کنم فوری احساساتی می شم دیگه نمی تونم ادامه بدم.... ولی اگه این داداش جان نمیومد دم به دقیقه برام تفسیر کنه خیلی بهتر بود....
امروز برای آقاهه یه کیک پختم که واقعا پفش نخوابیده بود! باورت میشه؟ ولی بریدمش ورقه هاش بارک شده بودن راحت میشکستن.... من فقط به خودم می گم از این بدتر هم می تونست باشه....
یه کیندر دیگه خریدم گذاشتم ته کمد ....الان به خودم قول دادم اگه تونستم دکور اتاقمو عوض کنم و بعدش ده روز حتی 10 ثانیه هم نامرتب نباشه می تونم بخورمش..... ولی شما دعا کنین هیچ مورد کادویی اضطراری پیش نیاد.... یعنی پیش هم بیاد من عمرا دیگه کیندر جایزه مو به کسی بدم.....
امروز بیست دفعه هی رفتم تو حیاط و اومدم تو برای همین هی باید لباس روی لباس می پوشیدم.... آخر مامان میگن: ای بابا شدی مثل پیاز برو مثل آدم لباس بپوش.... نمی دونم چی اینقدر خنده دار بود سه ساعت به این حرفشون خندیدم....
امروز یه کاری رو شروع کردم که تاحالا نکرده بودم.... دعا کنید نتیجه ش خوب بشه....
یه کپسولای ویتامین باحالی بابا برام آوردن (الان لابد میگی بابام چیکاره ن؟ معلوم نیست داروسازن؟) اینقدر خوبه از وقتی می خورم هم این اشتهای مسخره م درست شده هم کم کم دارم قوی میشم(تریپ رضا زاده) هم کلی خوشگل شدم لپام گل انداخته.... ولی یه عیبی داره اگه یه روز یادم بره بخورم دیگه جون ندارم تکون بخورم :-(
هوممم مامان رفتن دندون پزشکی.... اگه بودن می دادم چادرمو ببرن( همون چادر پیرزالیه :دی)
پی.اس:قطره ها به دلیل درگیری با فایر فاکس و اوپرا حذف شدند
+ نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 17:31  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
اینجا هوا سرده... سرماش اذیت می کنه و یه سوز بدی میاد .... ولی خوبه...
هرسال اینجا تا اواسط آبان هوا خنکه.... یعنی میشه بدون ژاکت بری بیرون ولی بعد یهو خیلی سرد می شه و این جریان ادامه داره تا اواسط بهمن....
دیشب خواب می دیدم تولدمه خودم هستم با چند نفر که نمیشناسم تو حیاطمونیم.... یه کیکم جلوم بود که داشت روش برف میومد.... منم خیلی سردم بود....
از خواب که پریدم دیدم رو زمین زیر پنجره خوابم برده :دییییی
این قطره ها رو هم گذاشتم که با صدای بارون وبلاگم ست بشه ؛-) ولی فکر کنم یکمی با فایر فاکس مشکل داره...
میخواین یه قالب بارونی هم پیدا کنم بذارم؟
همشهریامون بخونن: وبلاگم لیچ آآآآآبه.... :دی
+ نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 9:26  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
اققققققققققق چه روزی!!!!
اول رفتیم کلاس ریاضی بعد اونجا عین آدم برفی یخ زدیم.... دو
ساعتتتتت!!!!! وقتی داشتم بر می گشتم دیدم یه دختره ی همچین حیرون واستاده
وسط کوچه... قیافه شم مشکوکه.... خونه ی ما تو یه چار کوچه ست که یک کوچه
ش صاف می خوره به خیابون کناریش می خوره به یه کوچه ی دیگه و بعد میره تو
خیابون... دو تای دیگه دو تا بن بست کوتاهه که همش مسکونیه ...همه هم قوم
و خویشیم....
خلاصه دیدم دختره وایساده وسط بن بست ما ( بن بست شخصیمون ؛-) ).... منم خیلی خشن پرسیدم:
-: خانوم اینجا چی کار داری؟
دختره: امممم به شما چه ارتباطی داره؟
منم ضایع شدم ولی دیدم نمیشه ول کنم برم: اممم یعنی با کی کار داری؟ (قیافمم همچنان خشن)
دختره یهو با اعتماد به نفس کامل خونه ی ما رو نشون داد و با یه لحن طلبکار گفت: اومدم خونه ی خاله م. فرمایشی بود؟
منم خنده م گرفته بود در حد انفجار: آهان اینکه خونه ی ماست.... منم که اصلا خاله ندارم که بخوام دختر خاله داشته باشم!
همسایه بغلیمون مادربزرگ شاذه هستن بعدی دخترشون بعدی هم خواهر شاذه (افتادیم وسط قومای شاذه کمککککک ؛-) )
بعد این خونه کناری رو نشون داد گفت:نههههه اینو می گم
من با یه نگاه عاقل اندر سفیه گفتم: اینم خونه ی مادر بزرگمه!!! (یعنی باید راستشو می گفتم؟)
دختره دستپاچه و ضایع: ای بابا حواسم چرا پرته منظرم این خونه هه بود....
من دوباره خیلی خشن گفتم:اینم خونه ی خاله خودمه...بعدیشم خونه ی خواهرمه... (من احتمالا خودمو با شاذه عوضی گرفته بودم)
بعدم خیلی خشن و ترسناک گفتم این منطقه شخصیه و برو و چی کار داری و دیگه
نبینمت و من شوخی ندارم و اینا.... دختره هم رفت ولی چند دقیقه بعدش دیدم
پشت موتور دوست پسرش تشریف برد تو خیابون.....
دیگه خلاصه این از این
بعد از اینهمه زحمت مزاحم پرونی مامان می گن ماتیلدااااااا نهار امروز با تو!!! سبزی پلو با ماهی!
ماهی تن هم نه ماهی واقعی تو فر.... فک کن!!!!! سبزی پلوش که سه سوت رفت
تو قابلمه بعدش موند ماهیاش که من هر ادویه ای به کله م رسید ریختم توش با
کلی کره و آبلیمو ولی نمک یادم رفت.... خیلی هم بدمزه نبود.... می شد بدون
دل بهم خوردگی بخوریش ؛-)
بعد از اینهمه کوزت بازی اومدم برم تو نت دیدم سرعتش هست یه چیزی تو مایه
های یه بایت بر ساعت!!!!!! دم به ساعتم قطع می شد فقط یاهو مسنجرم بعد از
سه ساعت وصل شد که اونم فقط دریافت می کرد زورش نمی رسید بفرسته....
بعد اومدم یکی دو تا اس ام اس بزنم به آقاهه وسط راه اعتبارمم تموم شد....
یعنی دیگه می خواستم خودمو بکشم رسما....
قبل از اینکه خودمو بکشم یکی هم شروع کرد هی میسد کال انداختن بعدش بلاخره
جواب دادم تقریبا جیغ زدم الوووووووووووووو!!!!! یه دختره با عشوه میگه
الو؟ منم در مرز دیوانگی بودم تقریبا همون جیغ زدم سرش: یه بار دیگه زنگ
بزنی شماره تو میدم مخابراتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت!!!!!!!
ترسید دیگه زنگ نزد..... من امروز کلا جذبه م عجیب زیاد بود....
بعد ترش تا همین الان تو این مهمونخونه ی یخ زده مون داشتم الگو در
میاوردم که سریعا لباس بدوزم (شتر در خواب بیند پنبه دانه) الان دست و پام
رسما بی حسه....
می دونی چی روزمو تکمیل می کنه؟ اینکه الان کلیک کنم روی "ثبت مطلب و بازسازی وبلاگ" و این همه نوشته بپره!!!!!
پی.اس: چه خوب کپی پیست کردما؟ پریده بود
+ نوشته شده در سه شنبه 21 آبان1387ساعت 16:37  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
سلام
عیدتون مبارک
یه بار من آپ نکردم این پرنیان اومده غر میزنه.... ایششش ؛-)
دیروز و امروز را در خیابان و خرید و اینا گذراندیم.... فککککک کن!!!! خریدامونو دوست داشتم ولی منو کشتی دیگه اخر هفته دیگه نمی خوام از خونه بیام بیرون.... خب کی حرف منو گوش میده؟
پنجشنبه دعوتم عروسی.... یه لباس خوشمل دارم که باید از بی بی بپرسم چه جوری می تونم تنگش کنم.... اصلا خوب نیست آدم خیلی لاغر باشه....
دیگه اینکه یه فیلم مثلا ترسناک هم دیشب دیدم که بیشتر از ترسناک حال بهم زن بود.... حالا نمی دونم برای چی نشستم تا تهشو نگاه کردم.... دیگه تا صبح خواب دل و جگر پاره پوره و آدمای تیکه تیکه شده و آدم فضایی می دیدم.... در نتیجه صبح بخاطر بیدار شدن های متعدد خواب موندم
بهد تر اینکه الان کمرم درد می کنه.... نمی خواد یادآوری کنی خودم می گم غلط کردم اون کفش ناراحته رو پوشیدم....
یکی هست هی میاد برای من کامنت میذاره خیلی وبلاگ خوبی داری من دیگه دارم مشتری ثابت میشما وبعدش یه عالمه بیا وبلاگمو بخون که درست جمله هاش یادم نیست.... ولی جالب اینه که تا حالا چند بار کامنت گذاشته ولی متنش یکی بوده.... منم کامنتاشو حذف کردم وبلاگشم نرفتم.... این سیستم کامنت فیل ترینگ منم خیلی قویه هااااا....
یه مزاحم تلفنی هم داشتم که سرویسش کردیم و ادب شد.... اینقدر خوبه آدم هی بهش میسد کال نزنن.... دیگه باتری موبایل سه سوت تموم نمی شه.... تازه منم دیگه نمی خوام سر کسی جیغ بزنم....
مامان دوباره دارن مربای به می پزن.... میگفتن اینبار من بپزم که یاد بگیرم ولی به هاش خیلی خوب و خوشگل بودن دیدم اگه خرابش کنم خیلی حیف میشه.... حالا وقتی یکم این مربای به هامونو خوردیم( یعنی خوردم) میرم مربای پرتقال درست می کنم..... اینقدر خوشمزه ست (البته مال من اعتمادی بهش نیست ؛-) میخواستم تذکر داده باشم)
یه چادر زمینه سیاه خریدم که نقشای ریز و پر خاکستری داره و خیلیم شلوغه.... خودم خیلی دوسش دارم ولی هرکی دیدش گفت اققققق چقدر پیرزالیه.... خوب هست ولی دیگه نه اینقدر فقط تا نود سالگیم میتونم بپوشمش.... خیلی بده؟
شما میدونین پیرزال یعنی چی یا فقط تو شهر ما میگن؟ معنیش میشه پیرزن ولی بابای من به پیتزا هم میگن پیرزال.... مادر هم به هرکی موهاش سفید باشه میگن پیرزال.... بقیه هم به چادر من میگن پیرزال :دی
تازه یه چادر کمرنگ هم چند سال پیش خریدم که خطای آبی کمرنگ و سبز کدویی(این سبز اختراع منه) و خاکستری داشت نمی دونم چرا به اونم می گفتن پیرزالی؟؟؟؟؟؟ :دی
تازه من هی به مامانم اطلاع می دم من خاکستری دوست ندارم برام نخریناااااا :دی
ما ایشون و همسناشون میگیم پیرزال (این دوستمه :دیییییییی)
+ نوشته شده در دوشنبه 20 آبان1387ساعت 16:41  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
ببین من الان خیلی شاهکار کردم تاحالا سر حرفم وایسادم نیومدم نت.... آخه ببین چقدر طفلکی شدم ؛-(
مثلا اینکه یه بار مثل آدم نشستم درس خوندم.... یعنی میشه گفت امسال دفعه ی اولم بود که خط به خط درسمو خوندم ها.... بعد صبح کلاس ریاضیمون هوتوتو شد .... منم سر لج تا نه و نیم گرفتم خوابیدم .... بعدم رفتم کلاس خیاطی نشستم سی و پنج کیلومتر کوک زدم... یعنی کار هرگز نکرده.... تازه دست به قیچی هم نزدم.... بعد خانم معلم می گن:اینجا هاشو لازم نبود کوک بزنی پایینشم قیچی کن.... تازه دفعه ی بعد بیا که تنگش کنیم.... بعد ترش اومدم خونه عین دیوونه ها نشستم عربی خوندم صاف پریدم تو مدرسه.... اونجا هم ساعت اول درس دادن ساعت دوم هم اول چون گشنه م بود مثل چییییییی (ده خب چهار پنج ساعت بود یه اپسیلون خوراکی از گلوم پایین نرفته بود من موندم چه جوری من یه ماه روزه گرفتم؟) بعد هم مهمون شدم خونه ی یکی از دوستام.... رسیدم خونه شیکان پیکان کردم رفتم اونجا بعد یه اشخاصی بودن من روم نشد از اون کیک خوشمزه هاش دوباره بردارن.... ولی خدا بهم رحم کرد بعدش باید می رفتم خونه ی عمه...یه شام محشر و نصف ظرف میوه شونو میل نمودم (فقط دیگه مونده بود مامان اینا و عمه اینا رو بخورم) .... بهد تازه مجبور شدم یه بسته کیندر رو که ده روز بود نگه داشته بودم جایزه ته فریزر که وقتی دختر خوبی شدم کتاب شیمی رو کامل خوندم برم بخورمش رو کادو بدم.... فکر کن!!!! فقط بیست صفحه مونده بود کتاب تموم بشه ؛-((((( حالا من با چه امیدی درس بخونم؟
تازه شم فردا امتحان تاریخ دارم (یا ابوالفضل!!!!)(اینو امروز آقاهه گفت حالا همش افتاده سر زبون من) بعد چون الان افسردگی دارم تنبیهم رو تا همینجا ادامه میدم و میام نت.... تا بلکه یکم تسکین پیدا کنم :-l
کوتاه اینکه پاک زده به کله م ....نمی دونم چرا همچین شدم؟
پی.اس: امروز اینجا یه بارون محشر بارید.... با رعد و برق!!!!!!!!!!!!!
پی.اس2:بلاخره اینهمه پرخوری داره نتیجه میده.... من همش فکر می کردم یه طوریمه ولی همونجوری که همه بهم گفتن مقدمه ی چاقی بود.... جانمی دوکیلو زیاد شدممممم :دیییییییییییییی
پی.اس3: اهههه این پست الان برای یکشنبه ثبت میشه من شنبه نوشتمش!!!!
+ نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت 23:22  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
اعصاب معصاب ندارم هااااااا
اینقدر از دست خودم عصبانیم که می تونم در عرض سه دقیقه ....
نمی دونم در عرض سه دقیقه چه کار می تونم بکنم
ولی می خوام خودمو یه تنبیه اساسی بکنم
فرا نت تعطیل پس فردا هم تعطیل یک شنبه هم تعطیل
اینجوری متنبه می شم مودب میشم یاد میگیرم که دیگه هیچگونه غلطی نکنم
ماتیلدا خل.... خر.... دیوونه....
دونقطه جیقققققق دو نقطه گریههههههههه
پی.اس: کامنتدونی بسته.
+ نوشته شده در جمعه 17 آبان1387ساعت 0:31  توسط .:*ماتیلدا*:.
من نیست خرید کردنم خیلی خوبه ولی هیشکی استعدادامو کشف نمی کنه دم به ساعتم باید برم دور خیابون....
صبح شاذه خودشون یه خورده خرید داشتن دیگه بنده هم خودمو انداختم بهشون گفتم منم میام که پارچه بخرم.... بعد بابا هم یه تراول دادن بهم گفتن برو خرید کن.... منم اصلا با تراول مشکل دارم.... چون همش باید مراقب یه جیبم یا یه جای کیفم باشم ولی اسکناس رو تیکه تیکه همه جا میشه قایم کرد (دونقطه او-دونقطه دی)....
خلاصه ما تشریف بردیم پارچه بخریم.... بعد از یک میلیون سال رفتیم بازار شهرمون.... من فقط بچگیام رفته بودم.... اینقدر برام جالب بوددددد.... ولی تنها مشکلی که داشت ما تمام قد بازارو گز کردیم ولی محض رضای خدا هم که شده اگه بگی یه لیوان آب ما دیدیم.... مخصوصا که یه جا هم از فرط گشنگی پیراشکی خوردیم و تند بود ما هم سی کیلومتر راه رفته بودیم.... ولی هیچ جا آب معدنی نبود.... دم یه ساندیچی هم گفتم آب داری بدی؟ همچین نگام کرد انگار فحش دادم...بعد میگه نخیر فقط همراه ساندویچ آب میدیم!!! منم طفلکی تشنه اومدم بیرون....
بهد من گفتم میرم یه پارچه بریز آبی یا صورتی خوشگل پیدا می کنم و می دوزم و به به و چه چه.... ولی هیچی پیدا نکردیم.... پارچه های خیلی خوشگل بود ها ولی مناسب مدل من نبود... اونایی رو هم که مناسب بود یا من خوشم نمیومد یا به جیب مبارکم نمی خورد....
دیگه رفتم لباس آماده خریدم..... تازه یه مدل و یه رنگی که عمرا از جلوش رد هم نمی شدم.... ولی اینو بیست دفعه دیدم دیگه خیلی دلم رفت.... و خریدمش..... الانم فکر می کنم خیلی جیغه و برای آدم تیپ من خیلی تو چشمه ولی.... فکر کن ماتیلدا لباس نقره ایییییی.....البته نینا میگه اوقدرا هم که من فکر می کنم نورافکن و اینا نیست..... ولی چون بنده همیشه اعتماد به نفسم زیر خط فقره همش میگم نکنه بد باشه و اینا...
اینم از این....
الانم دارم از خستگی می میرم.... اینقدر راه رفتم که نگوووووو دارم غش می کنم
داریم میریم خونه ی مادر
+ نوشته شده در پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 16:34  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
اوففففففففففف چرا امروز این دیوونه شده؟ اول که سی و پنج کیلومتر نوشتم همشو پروند.... حالا حتما همین یه باری که من کپی پیست نکردم هم باید می پرید....
بعدشم این چرا نمی فهمه من الان میخوام فارسی بنویسم و انگلیسی می نویسه؟ چرا من حتما باید دستی زبونشو عوض کنم؟
این نوشته هه که پرید پاک خلقم تنگ شد...
دیشب شام سیب زمینی سرخ کرده درست کردم خوردیم.... البته من بعدش عذاب وجدان گرفتم که الان بابا مامان من حدودا پنجاه سالشونه و دیگه باید یه کم مواظب غذا خوردنشون باشن.... بعد من اینجوری می کنم.... البته یه مدت خیلی رو غذا ها حساس بودم ولی الان می گم زشته من هی بخوام نظر بدم.... خودشون می دونن دیگه!....
امروز هم آقاهه اینجا بود.... الانم بابا مهمون دارن.... من فقط مهمونخونه رو درست کردم و الان اومدم اینجا.... بعدش که خواستن شام بدن دوباره میرم کمک مامان..... یعنی راستش الان هیچ کاری نیست که بخوام بکنم....
هان راستی الان از خونه ی دایی مامانم برگشتیم.... خانمشون مهمونی زنونه داشتن.... شاذه و پرنیان و ویولت و یک میلیون نفر آدم دیگه هم بودن.... عصرونه آش رشته دادن که خییییییییللللللللیییی خوشمزه بود.... منم که جدیدا آلویز هانگری اند ردی تو ایت.... بعد شاذه هم فکر کنم از اون قرصای لاغری نخورده بودن دوتایی نشستیم علاوه بر آش نصف شیرینی و آجیل و میوه های جلومونم میل نمودیم..... حالا من ساعت یک و نیم یا دو به اندازه ی سه نفر نهار خورده بودم( البته یعنی به اندازه ی سه تا ماتیلدا) بعدشم دو تا نارنگی و کیک.... بعدش دیگه گفتم الان آقاهه میگه این چشه همش داره میخوره الان لابد میاد منم می خوره.... دیگه مقاومت کردم تا خونه ی دایی.... و اینا...
نتیجه ی نشستن کنار شاذه هم این شد که فردا میان دنیالم با هم بریم تو خیابون.... منم میخوام برم پارچه بخرم برای این لباسه که الگوشو در آوردم..... اوففففف من از خرید فقط گردششو دوست دارم..... اصلا نمی دونم چه جوری باید با مغازه دار سر و کله بزنم یا اصلا به فکرم نمی رسه مثلا این چیز خوبی رو که دیدم و پولم همراهمه میشه بخرم....طوری نیست بلاخره مجبور می شم آدم بشم....
من مثلا الان یه دور نوشته بودم و حرفام رفته بودن ولی اینهمه شد!!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 18:43  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
خیاطی کار لذت بخشیه .... مخصوصا وقتی چیزی رو که می دوزی دوست داشته باشی.....
از صبح مشغول الگو در آوردن بودم.... البته اینی که من الگو شو در آوردم و دارم روش کار می کنم فقط یخه ش شبیه اون مدلیه که من دیروز پیدا کردم :دی.... ولی خوشگله.... فقط مونده پارچه :دی
تازههههه دارم نقاشی هم می کشم.... تو این یکی ابدا استعداد ندارم.... ولی خوشم میاد بکشم.... الان دارم این دختره رو که داره اینجا می دوئه رو می کشمش--------->
عصری بی بی داره از سفر برمیگرده.... دلم براش تنگ شده :-)
فردا مهمون دارم و داریم....:دی
دیگه اینکه می خوام پس فردا دکور اتاقمو عوض کنم چون اینجوری که هست گرما و سرماش دچار تداخل میشه و در ضمن این دکور جدیده جاش گشاد تره .... اوففففف یه وجب اتاق چقدر کار داره ....
امروز نهار ماست اسفناج داشتیم..... من شخصا نصف ظرفشو تنهایی میل نمودم.... من چرا چاق نمی شم آخهههه؟ :-(
الان باید برم کیک بپزم.... کیک چی بپزم هنوز معلوم نیست....کیک انار وجود داره؟ یه کوه انار داریم که هرچی می خوریم تموم نمیشه بدم نمیاد یه بلایی سرشون بیارم....
واییییییی مامان مربای به پختن.... هنوز داغه یه نیم ساعت دیگه اگه دیدین من گم شدم برای اینه که رفتم سر وقت قابلمه هه ؛-) (خودت شکمویی)
چرا من امروز همش ه رو ع می زنم؟
موهام بوی سیب می دن.... این ژل جدیده یه بوی سیب خوبی میده..... خیلی جلوی خودمو گرفتم که دستمو که ژلی شده بود رو نلیسم :سبز
برم یه جک پیدا کنم بفرستم برای آقاهه.... من هروقت جک خونم میفته پایین می رم یه عالمه از تو نت پیدا می کنم ولی اگه خیلی شانس بیارم ممکنه یکیش یادم بمونه که بتونم بفرستم برای آقاهه ؛-):دی
فهلا بای
+ نوشته شده در سه شنبه 14 آبان1387ساعت 16:10  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
می دونی الان چی دوست دارم؟
دلم می خواد با چند نفر آدم آشنا بریم بیرون یه شام حسابی بخوریم (من استیک می خورم با فرنچ فرایز با کوکا لایت) بعدش بریم بستنی بخوریم (بستنی قیفی که نونش کاکائویی باشه) بعدشم بیایم خونه ی ما مثلا قهوه یا میوه بخوریم (قهوه ی منو در حد فال گرفتن بریز میوه هم نارنگی می خوام با کیوی.... قربون دستت نمکدونم بده) بعد بشینیم هی حرف بزنیم و آخرشب با یه لبخند که ناشی از گذراندن یک شب خوبه بریم دنبال کار و زندگیمون (همون افقی خودمونه)....
بعد الان میبینی من دارم به علایقم فکر می کنم.... در حالی که باید بشینم مشقای ریاضیمو بنویسم.... دفتر عربیمو پاک نویس کنم.... اتاقمو جارو کنم.... یک میلیون تا سی دی رو رایت کنم.... و یه عالمه ی دیگه از این کارای لذت نبخش....
می دونی اگه اینا نبودن من الان نشسته بودم زیر پنجره کنار شوفاژ.... یه آدامس ریلکس تو دهنم بود (فک کنم گیلاسیش بود) یه عالمه شکلات کنارم بود.... سه تا کتاب جدید نیمه باز اون طرف تر بود.... و من داشتم با چشمای نیمه باز وبگردی می کردم و خوشحال می بودم که دیگه لازم نیست برم دنبال مدل لباس بگردم چون امروز صبح با معلم خیاطی یکی اختراع کردیم.....
هی هی هی.... بی خیال
من نه الان کارای واجبمو دارم می کنم نه کارای مورد علاقمو.... پس در نتیجه من دچار یه مرضی شدم که چند روز پیش در موردش خوندم و الان اسمش یادم نمیاد.... آخرش ایسم داشت ...فک کنم البته....
امروز رفتیم کلاس انگلیش.... جاتون خالی امروز جناب استاد خییییللللللللییییییی سرحال بودن بیشتر از همیشه خوش گذشت
جناب استاد: Loud یعنی چی؟
من(دو نقطه تعجب که یعنی من اینقدر خنگم که از این سوالا ازم می پرسن؟):یعنی بلند.
جناب استاد:یعنی به بلندی این ساختمونه؟
من(دو نقطه چشمام از کاسه داره میفته بیرون):نه یعنی صدای بلند.
جناب استاد:هومممم پس Load یعنی چی؟
من( دونقطه هزار بار این کلمه رو تو کامپیوتر دیدم ولی هیچ وقت فکر نکردم یعنی چی): امممم راستش تو اینترنت به دانلود می گن بارگذاری... امممم ...یعنی...بار؟(دونقطه الان حتما یه چیزی بهم میگن هاااا)
جناب استاد(دونقطه انگار دیدن جنازه ی من زنده شده....لبخند امیدوارانه):بعله یعنی بار!
آناهیتا(دونقطه بدبینانه و نا امیدانه): یعنی باری که میذاریم رو دوشمون؟
جناب استاد: حالا حتما نباید رو دوش باشه.... تو کامیون میشه.... یا اینکه مثل این(دونقطه ماتیلدا) کامپیوترت بار کشی کنه....
من(دونقطه تمام Loadهایی که تاحالا دیدم یادم میاد؛-) ) :هومممم
آناهیتا:بارکشی؟کامپیوتر؟
من:بابا دانلود آپلود اینا ندیدی تاحالا تو کامپیوتر؟ تو نت؟
آناهیتا:چه ربطی به کامیون داره؟
نارسیس: ببخشید جناب استاد بیف استروگانف غذای امریکائیه؟
جناب استاد:نخیر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(دو نقطه نگاه های خطرناک) توبگو(دو نقطه ماتیلدا)
من(دو نقطه الهی به امید تو):امممم روسی؟
جناب استاد:بعله!!!! تو چقدر شکمویی هرچی راجع به غذا ازت می پرسم بلدی!
من(دو نقطه از خود راضی): ما اینیم دیگه(دو نقطه یادم اومد نگم داداچ)
جناب استاد:ولی قیافت خیلی افتضاحه.... فرهنگ غذا خوردن نداری.... دیگه ازت سوال نمی پرسم
من(دو نقطه ضایع):....
این مدت چند ثانیه ی کلاس ماست و نتیجه ش اینه که یک سال و نیمه ما داریم نیو اینتر چنج 2 رو می خونیم و تموم نمیشه....
عجب آپ لوسی!!
+ نوشته شده در دوشنبه 13 آبان1387ساعت 16:55  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
سه لام
خوبین؟خوبیم!
از خرید برگشتم.... از اونجایی که بنده فوق تخصص خریدن دارم عمه بزرگه منو برداشتن بردن همراهشون که خرید کنن.... بعد یه پاساژی کشف کردیم که من در عهد شاه وزوزک رفته بودم.... بعد الان دیدم ای ول چه باحاله و احتمالا اگه با مامانم بودم یا پول به اندازه ی کافی داشتم نصفشو خریده بودم.... البته یکی از دلایل علاقه ی ناگهانی بنده به خرید این بود که عین همون چیزایی که مشهد و شیراز دیده بودم اینجا بود ولی با قیمت یک چندم.... بیشتر سر عصبانیت هوس خرید کردم....
خیلاصه این از این.....
تازه قراره فردا برم خونه ی معلم خیاطیمون هم دو تا لباسامو یکم درست کنم هم برم ژورنال ها رو نگاه کنم ببینم یه لباس خوب پیدا می کنم برای این چند تا عروسی آینده... ولی شایدم یکی از این لباسایی که امروز تو این پاساژه یافیدم رو بخرم.... خوشمل بود.... اگه بتونم فردا مامانمو بردارم ببرم اونجا :دی
از صبح نمی دونم چمه یکسره گرسنمه.... عین چی همش در حال خوردنم ولی انگار نه انگار.....
کاشکی من یه کوچولو چاق بشم....
من امروز در طی یک اقدام شجاعانه تصمیم گرفتم که اینقدر تی تیش مامانی نباشم و هی نگم اینو دوست ندارم اونو دوست ندارم.... بعد یه گریپ فروت رو برداشتم تا ته خوردم دیگه آخراش داشت اشکام سرازیر می شد ولی موفق شدم.... هیچیم هم نشد :دیییییییییییی
دلم برای این قالبه تنگ شده بود
+ نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت 17:15  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
12 تا کامنت تبلیغاتی
وبلاگ خوبی داری به منم سر بزن
من آپم ها....
محض رضای خدا....
همه رو دیلیت کردم
امضا دو نقطه دی
+ نوشته شده در شنبه 11 آبان1387ساعت 22:20  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
جدیدا خیلی رک شدم و بی پروا....
یکی هم بهم گفت خیلی خونسرد شدم
یه نفر دیگه هم گفت تو خودمم و دیگه مثل قبل برای همه کس دل نمی سوزونم
چرا؟
پی.اس: فکر کنم اینجا هم بلاخره داره بارون میاد.... بلاخره می تونم صدای بارون وبلاگمو گوش بدم و وقتی پنجره رو باز می کنم بوی خاک خیس رو حس کنم....
پی.اس2: میگی الان بگیرم بخوابم و آلارم بذارم برای فردا صبح ساعت پنج که بشینم درس بخونم یا الان بخونمو تا هشت بخوابم؟ گزینه ی اول صحیح تر است به شرطی که من ساعت پنج باتری موبایلمو در نیارم
پی.اس3:این پست نمی خوام کامنت داشته باشه برای پست قبلی کامنت بذارین
+ نوشته شده در جمعه 10 آبان1387ساعت 21:12  توسط .:*ماتیلدا*:.
من به سیصد که رسیدم دیگه عدد نمیذارم.... خیلی مسخره ست....
امروز از صبح بیرون بودم تا همین یکساعت پیشا....اول خونه مادر بعد خونه مادربزرگ آقاهه بعد ناهار خونه شاذه اینا(تا ده دقیقه به پنج موندیم) بعدش یه کم خونه بودیم رفتیم دیدن دایی مامانم....
فردا روز وحشتناکیه.... دارم برای سه شنبه رقیب پیدا می کنم.... از هشت صبح تا شیش بعد از ظهر یه سره کلاسم.... درسای هیچ کدومم مرور نکردم....اه
کلاس خیاطی هم فردا دارم.... دارم یه لباسی میدوزم که عروسی آمیتیس(اسمش موند آمیتیس.... بیچاره) می پوشم همون فیروزه ایه که صد ساله دارم میدوزم ولی نمی دوزمش.... ایششششش خب پارچه ش ژرسه ست سخته....
همراه شام یه هات سس خوردم هنوز دهنم داره می سوزه.....
صورتم جوش زده مثل چیییییییییی!!!! فکر کنم اثر اون دواهایی که چند ماه پیش می زدم رفته.... من طفلکی آرزوی صورت صاف به دلم می مونه.... دوباره برم دکتر؟ نههههه
فکر کنم سرما خوردم از صبح همش دلم ضعف می ره و گشنمه.....
دهه چرا اس ام اسام دلیور نمی شن؟ همیشه وقتی من کار ضروری دارم این یهو می زنه به کله ش.... بی تربیت!!!!! همه ی اعتبارم تموم شد....
یه چادر گل منگلی از تو کشوی پارچه هام پیدا کردم شیطونه میگه برم همین فردا نه پس فردا ببرم بدوزمش.... حتی با اینکه نخیه و خیلی چروک می شه....
یه گیره ی مو کادو گرفتم خیلی خوشگله.... ولی موهای من خیلی صافه توش نمی مونه می ریزه پایین.... از ایناست که شبیه کلیپس مو هستن ولی یه خورده بزرگتر(عجب آدرسی) برم موهامو فر بزنم؟(عمرا)
من تو این پست هیچ دونقطه دی ننوشتم....چرا؟
+ نوشته شده در جمعه 10 آبان1387ساعت 20:53  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
منظم سازی اتاق بلاخره به پایان رسید ولی از آنجایی که بنده معمولا به روش خرکی کار می کنم الان می خوام دیوار بشورم که بعدش بشینم دیوارامو خوشگل کنم...:دی
دیشب رو زمین خوابم برد الان گردنم خشک شده دیگه به طرف راست برنمی گرده....
امروز کلاس انگلیش تعطیل شد.... اینقدر درس خونده بودممممم گفتم یونیت آخر کتاب بچه ی خوبی بشم ولی انگار قسمت نبود ؛-)
وقتی بلاگفا رو باز کردم کلی حرف داشتما ولی نمی دونم چرا الان حرفام رفتن؟
دلم برای عمه هام تنگ شده.... کی منو می بره اهواز؟ دلم برای اهواز هم تنگ شده... می خوام برم تویین ساندویچ بخورم... برم بستنی مجید یه بستنی قیفی حسابی بخورم.... آخر شب برم لب کارون و عکس چراغای خیابونو که افتاده تو آب رو نگاه کنم.... برم پارک لاله همونجایی که هر سفر می رفتیم بازی.... یا پارک شقایق که بخاطر اون قوری سنگی گنده که توش بود اسمشو گذاشته بودم پارک قوری.... یا برم تمام کیانپارس رو پیاده گز کنم و آدماشو تماشا کنم....
بی خیال خیلی رمانتیک شدم
مامان برام یه کارد دوبچه خریدن امودم از تو بسته ش درش بیارم ببینمش دستمو برید.... مطمئن شدم که تیزه و خوب کار می کنه ولی وقتی هنوز دستم می سوزه و چشمم میفته به کارده بیشتر دلم میخواد بندازمش تو سطل ؛-)
اٍه؟ پرنیان آنه.... برم بچتم باهاش؟ نه یکمی وب گردی می کنم بعدش اگه هنوزم آن بود ....
هوس کردم برم کارتون میکی موس ببینم.... خیلی خنده داره؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 16:39  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
از من به تو نصیحت وقتی داری تو خونه تون اتاقتو انتخاب می کنی اون اتاقی رو که دو تا دیوارش تو کوچه یا حیاطه و دیوار سومیش تو راه پله رو بر ندار ... وگرنه مثل من الان قندیل می بندی.... هنوز هم برای شوفاژ زوده ولی الان دماغ و انگشتای من همچین یه خورده از یخی بی حس شدن.... تازه کمدم هم تو دیواریه که پشت به حیاطه و تمام لباسای من آیس کریم هستن.....
ولی خب عوضش این اتاق بیشترین مقدار آنتن ایرانسل و وایرلس رو داره... مثلا وقتی اس ام اسات نمی رن فقط کافیه یه مانور اینجا بدی همه چی حله....
تازه پنجره ی هیچ کدوم از همسایه ها هم توش دید نداره....
تازه اتاقمم خیلی دوست دارم.... به هیشکیم نمی دمش.... فقط کاش یه جوری بشه گرمتر باشه...
+ نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 21:28  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
سیلاممممممم
خوبین؟ منم خوبم :دی
روز خوبی هم داشتم ...
یه عالمه اتاقم مرتب تر شده ولی نمی دونم چرا تموم نمی شه... آخرین باری که اینجوری ریختم بیرون دو سال پیش بود ...فکر کنم این بارهم بره تا دوسال دیگه.... اینقدر چیز میز ریختم بیرون که نگو.... چقدر کاغذ و کتاب ریختم بیرون دوتا کیسه زباله کامل.... ولی هنوز یه عالمه کتاب دارم ... نمی فهمم چه طور تموم نمی شن؟
بیخیال.... میخوام برم بردر(بوردر؟) بخرم بزنم به دیوار شایدم خودم نقاشی کشیدم (منم که میدونین خیلی نقاشم!!!) بعد یه عالمه عکس و نقشه از دیوارم در آوردم جاش نو بزنم.... اولش فکر کردم خب چی میشه اصلا هیچی رو دیوار نزنم همینجوری ساده بمونه ولی بعد دیدم نهههههه دیوارم خیلی آبیش غم انگیزه افسردگی می گیرم....بعد نیست کار کم داشتم گفتم خب اول دیوارمو میشورم بعدش هر کار خواستم می کنم.... من خلم!!!!
صبح دفتر ریاضیم گم شده بود بی دفتر رفتم در نتیجه دور از جون شما جریمه شدم این هواااااااااا.... این خانم معلم ما رحم ندارهههههه :-(
داداش صبح تو مدرسه حالش بد شده بود منم خوش خیال فکر کردم آخی طفلک مریضه باهاش مهربان باشم ولی از همون لحظه ای که این تصمیمو گرفتم چنان مغزمو خورد که بلافاصه پشیمون شدم.... اصلا هم مریض نیست حالش خیلیم خوبه....
امروز کلاس خیاطی بوده ولی من خبر نداشتم.... در نتیجه شنبه میرم....
از تو باغچه ی مامان یه گل کندم و به خودم اهدا کردم از صبح تاحالا هم هیچیش نشده....عجیب نیست؟

+ نوشته شده در سه شنبه 7 آبان1387ساعت 18:34  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
خسته شدم از بس همیشه سنگ صبور همه بودم ولی هیچ وقت هیچ کس فکر نکرد منم گاهی حرفایی دارم
دیگه نمی خوام حرفای کسی رو گوش بدم.... دیگه نمی خوام مورد مشورت کسی باشم...
خسته شدم
خیلی
+ نوشته شده در سه شنبه 7 آبان1387ساعت 0:0  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
واییییییییییییییی
خسته م ولی خوابم نمیاد از صبح عین این خلا تا می شده چایی و قهوه خوردم بعدشم چون تو تاکسی مقادیر بسیاری باد سررررررد خورد تو کله ی مبارکم سر درد شدم پانادول خوردم.... من از باد بدم میاد ....از پانادول هم بدم میاد....از نارنجی بدم میاد.... از بیرون رفتنم بدم میاد.... البته امروز خیلی خوشوقت شدم که خیابون رفتنم کنسل شد....فقط همین یکیو کم داشتم....
مهمونیم هم یه خورده قاطی پاتی و هول هولکی شد ولی خوش گذشت... عضو جدید هم تایید شد تقریبا.... اینجا بهش می گیم... آمیتیس فعلاچون این اسمی رو که میخوام بذارم روش انگلیش هست تلفظشو بلت نیشتم.... همسن خودمونه و اونم نامزد داره (آخیش دیگه بچه ها گیر نمی دن به من یکی)....چند وقت دیگه هم عروسیشه از همین حالا هم مارو استخدام کرده واسه کمک ؛-)
امروز یه تی شرت گشاددددد پوشیده بودم که خودم خیلی دوسش دارم.... یه بار یکی برای آناهیتا خریدم بعد دیدم خودمم میخوام بعد کوچیکترین سایزش همین بود که برای آناهیتا گرفته بودم عین همونو هم خودم برداشتم.... حالا تی شرته قالب تن آناهیتاست ولی دو نفر اندازه ی من توش جا میشه... گذشته از اینا خیلی راحت تر از این بلوزای جینگیلی بود که الان مد شده همه تو مهمونیا می پوشن.... خوشم اومد
نمی دونم چرا جدیدا ته همه ی جمله هام یه داداچ می گم...یه بارم به بابا گفتم هرچی شما بگین داداچ بعد کلا ضایع شدم چون بابا دیگه خیییییلیییی عاقل اندر سفیه نگام کردن :دی
دیگه همین
امشب حال کامنت گذاشتن ندارم فردا میام به همه سر می زنم
چرا هیشکی آن نمیشهههههههه؟ دو نقطه گریهههههههه من میخوام با یکی بچتم
+ نوشته شده در دوشنبه 6 آبان1387ساعت 22:28  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
چهارده تا کامنت از زیر سیستم ماتیلدا فیل تر ینگ بیرون اومد... مرسی
ظاهرا طلسم ترک نت در حال شکستنه.... خیلیا دوباره برگشتن... من این آپ رو می نویسم و می رم ولگردی!!!
فردا همه جور کاری دارم... برعکس امروز.... دیگه اینقدر بیکار بودم که وقتی آقاهه سر کلاس تاریخ بهم زنگ زد اینقدر خوشاااال شدم....تقریبا میشه گفت این مهم ترین اتفاق امروزم بود... به علاوه ی یه بستنی ؛-)
اتاقم هنوز یه شباهت عجیبی به جنگل آمازون داره یکی نیست بیاد بگه تو مریضی همه ی اتاقتو یهو می ریزی بیرون که بعد نتونی جمعش کنی!!!
خیلاصه بعد از مراسم ولگردی یک مقادیری اتاق جمع مینماییم تا ببینیم به کجا می رسیم
بعد فردا صبح باید اول برم یه خورده خرید کنم واسه مهمونام... بعد برم برای خودم یه تی شرت خوشگل که سیصد سال پیش تو یکی از پاساژای اون ور شهر دیدم رو بخرم با یه خط چشم واگه هنوز پول داشتم یه ریمل (حالا اگه اینا رو همین فردا صبح نخرم آسمون به زمین میاد) بعدش تبپ بزنیم بریم خونه ی دختر خاله ی مامان دوره ی بچه های بابای مادر که امیدوارم مجبور نشم خیلی بمونم بعد بیا خونه شام و کیک درست کنم....بعدش ساعت سع تا پنج برم کلاس انگلیش و احتمالا بعدش خریدایی رو که یادم رفته(ایششش اینهمه زحمت برای خاطر هفت نفر) بعد پنج ونیم خونه باشم که مهمونا میان و لابد تا نه و ده مشغولیم و بعدش بشینم مهمونخونه رو مرتب کنم و بعد ترش برم یکم ریاضی بخونم که سه شنبه خانم معلم سر از تنم جدا نکنه
واییییییییییییی عجب روزی!!!!! دو نقطه گریه
یه دامن خوشگلی هزار سال پیش خریدم برای روزای چاقیم ؛-) بعد از اونجایی که این روزها فعلا دست نیافتنی به نظر میان دامن رو گذاشتم ته ته کمد که دیگه چشمم بهش نیفته
تازگی رفتم تو مود این آهنگای خشن راک و دیسکو و اینا...
الان داشتم آب می خوردم پرید گلوم... بعد از حدود پنجاه تا سرفه طبیعتا صدام گرفت.... داداش می پرسه: سرما خوردگی از طریق موبایل منتقل میشه؟ منم میگم نهههه حالا چطور مگه؟ میگه: از بس به آقاهه اس ام اس زدی تو هم سرما خوردی صدات گرفت... دیگه دوستام صداهامونو با هم اشتباه نمی گیرن!!!
اوووووف از صبح یه مزاحم پیدا کردم عین چیییییی.... دفعه ی اول زنگ زده میگه ببخشید خانوم شما اسمتون چیه؟چند سالتونه؟ منم قطع کردم بعد هی زنگ میزنه تا جواب میدم قطع می کنه....دیگه الانا جوابشو نمی دم گذاشتم رو سایلنت که صداشم نیاد ولی تا مثلا می خوام دست بزنم به این موبایل این زنگ می زنه.... ایشششش اعصاب نمی ذارن واسه آدم
چونه م گرم شده
+ نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387ساعت 21:43  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
هی هی هی جدی جدی پاییز داره میرسه
ها....اینجا هوا داره سرد میشه.... شبا باید ژاکت بپوشی بری بیرون ....
اتاقای در بسته ی رو به شمال هواشون سرده....منم اینجا رو زمین نشستم و دستام یخ کرده.... هوس چایی کردم با یه کیک داغ.... آقاهه هم سرما خورده.... من در علم سرماخوردگی کاملا بیسوادم فقط بهش گفتم آخی ایشالا زودی خوب بشی ....
نهار عمه اینا خونمون بودن....
امروز اتاقم رو کاملاااااا ریختم بیرون مرتب کنم....بعد یه عالمه عتیقه
پیدا کردم... مثلا دفتر خاطرات های خییییلللییی قدیمیم.... مال وقتی هشت
نه ساله بودم.... خیلی بدخطن و پر از غلط املایی و پر از نقاشی....
مثلا این جالب بود:
آذر هفتاد و هشت روزش مهم نمی باشد.
خیلی ناراحت هستم امروز مامان دو بار تنبیحم کردنددفعه ی اول برای اینکه
دوباره خمیر دندان را در دسشوعی خالی کرده بودم و چاله پر از کف شده بود.
من فکر می کنم دسشوعی خوشبو شده ولی مامان هنوز عصبانی هستند. کار دیگرم
واقعا بد بود چون روی نینا آب ریختم. او خودش سرما خورده است و این جوری
بدتر می شود.
این یکی تاریخ نداره ولی احتمالا چند روز بعدشه:
امروز عصر پرنیان اینجا بود. کتاب فارسی من اشتباهی رفته بود توی کیف او و
کتاب فارسی او اشتباهی آمده بود توی کیف من. با هم نقشه کشیدیم که یک وقت
هایی کتاب ها یمان را با هم جا به جا بکنیم. چون خیلی مزه می دهد.ویولت و
زهره و سهیلا همش می خواهند با من و پرنیان دوست باشند که رازمان را
بفهمند ولی ما آن ها را راه نمی دهیم. آن ها هم همش قهر می کنند. برای
همین من امروز فقط پرنیان را دعوت کردم تا دو تایی پاس تیل بخوریم.
چهارم مهر هفتاد و نه
من نمی دانم چرا این آپاندیس تمام نمی شود. امروز سه تا کله ملّق زدم که
جای بخیه هایم یک خورده درد گرفت.امروز دقیقا بیست و چهار روز از عمل من
گذشته.البته می دانم که فقط پوست روی شکمم نیست که باید جوش می خورده و
گوشت روده ام هم باید خوب می شده. ولی این جوری که آقای دکتر (برادر
آقاهه) گفتند من فکر کردم حالا که گوشت روده را هم بخیه زده اند من فوقش
ده روز مریضم. من چند تا کتاب از کتابخانه ی بابا برداشته ام که از رویشان
بخوانم و در مورد بدن انسان بیشتر بفهمم. ولی توی این کتاب ها کلمه هایی
هست که من نمی فهمم.همه آنها تهشان ایسم یا اینگ دارند.
آبان هفتاد و نه
امروز مامان اجازه دادند خودم شیر خشک داداش را درست کنم. دایی کوچیکه بهم
گفتند شیر خشک را چگونه درست می کنند و خیلی جالب بود. ولی وقتی شیر را
داشتم بهش می دادم نزدیک بود از روی نی نای نای بیفتد ولی مامان ندیدند
اگرنه دیگر نمی گذاشتند دست به داداش بزنم. تازه وقتی داشتم لباسش را عوض
می کردم یادم رفت دکمه ی لباسش را باز کنم و داداش گریه شد. نی نی بودن
کار سختی است.
اینا رو نوشتن خیلی طول کشید. همش داشتم می خوندم و یادم می رفت بنویسم.
امشب شام ماهی صبور داشتیم. من ماهیشو اصلا دوست ندارم چون فقط خاره و
یکمی ماهی هم روش. ولی حشو ای که این دوست بابا گذاشته روش خیلی خوشمزه
ست. عربها ماهی رو محشر می پزند.
+ نوشته شده در شنبه 4 آبان1387ساعت 19:53  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
این دایی نامه ی ما چقدر مورد توجه قرار گرفت؟؟!! یعنی اینقدر جالب بود؟ همه کامنت خصوصی گذاشتن که جدی اینجوری بود؟ مگه میشه؟ اصلا به قیافت-قیافشون نمی خوره!!!!
دیگه اینه روابط دایی خواهر زاده ایه ما.... من اصولا با دایی عمو عمه هام نسبتا راحتم....دوستیم با هم :دی
(نگا دچار خودشیفتگی مفرط شدم!!!)
امروز اولش از یه موضوعی خیلی حالم گرفته بود همچین مقادیری خوش اخلاق شده بودم عین همین هاپو ها.... ولی وقتی در آستانه ی دیوانگی بودم با یه اس ام اس ده کلمه ای حالم خوب شد.... می خواستم طرفو بزنم بگم نمی شد یه روز زودتر اینو بزنی من اینقدر حرص نخورم؟؟؟!!!
بهدششش ناهار با آقاهه اینا و سروناز اینا بودیم.... خوش گذشت....
بهد ترشش شام خونه عمه اینا بودیم.... نمی دونم چرا ما تا یه چیزی میشه تلپ میشیم خونه ی عمه اینا؟
هان راستی این قالب بخاطر آلیشا جون(عمه ی سومم) تغییر یافت و زمینه ش روشن شد چون نوشته هاش معلوم نمی شدن....البته اونا پیشنهاد کردن من بالد بنویسم و همین قالب رو نگه دارم ولی من دیدم عوض کردن این آسون تره.... چرا قالبای مورد علاقه ی من همیشه تیره ن؟
فردا تعطیله می تونم امشب تا دیر وقت بیدار بمونم ولی هیششششکی نیست که باهاش بچتیم.... الانم روم نمی شه به پرنیان یا رویال اس ام اس بزنم بگم آن بشین....
این عکسه خوشمل نیست؟ البته خیلی کیفیتش خوب نشده (خودت بلد نیستی عکس بگیری! من خیلیم متخصصم)....

+ نوشته شده در جمعه 3 آبان1387ساعت 23:8  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
صد و بیست و هشت ضربدر دو میشه دویست و پنجاه و شیش .... میشه دو به توان هشت..... من توان های دو رو راحت حفظ شدم ... میدونی چه جوری؟ از روی اندازه ی مموری موبایلا و کارت حافظه ها....فکر کنم هشت و شونزده و سی و دو مگ اولش بود.... هنوز به هشت و شونزده گیگ نرسیده بودیم...
نهار من و نینا خونه ی شاذه اینا بودیم.... جاتون خالی آش رشته داشتن ... منم به حد مرگ خوردم....بعدشم تا شیش و نیم عصر به گپ زدن گذشت....آخرشم تلپ شدیم تو ماشین دایی که برسوننمون خونه.... خواهر زاده ی پررو یعنی من... امروز کلی یاد خیلی وقت پیشا کردم ....تقریبا ده دوازده سال پیشا قبل از عروسیشون هر وقت می رفتم خونه ی مادر اینا(به مامان بزرگم می گیم مادر) باید یه چرخی هم تو اتاق دایی می زدم همیشه تو اتاقشونم یه عالمه کتاب و سیم و میخ و پیچ بود که دیگه وقتی داشتن باهاشون کار می کردن من فقط اجازه داشتم وایسم تو درگاه .... تازه تو اتاقشون کامپیوتر داشتن که خیلی مهم بود.... یه وقتایی اجازه می دادن وقتی دارن با کامپیوتر کار می کنن منم بشینم کنارشون تماشا کنم.... اینقدر احساس افتخار می کردم و برام مهم بود که نگوووو..... خیلی وقتا دایی داشتن این قطعات الکترونیکی رو نمی دونم چی کار می کردن.... یکی از علایقم این بود که بشینم تماشا کنم دارن سیم و چیزای دیگه رو بهم لحیم می کنن و بعدش پیچش می کنن بهم.... تازه گاهی توضیح میدادن این بعدش میشه مثلا واکمن من دیگه خیلی هیجان زده می شدم.... اینقدر تو اتاقشون نشستم عکسشونو که دارن لحیم کاری می کنن رو نقاشی کردمممممم.... این لحیم کردن اصولا به نظرم خیلی کار جالبی بود.... خلاصه خوش بودیم با دایی کوچیکه مون.... موقع عروسیشونم اینقدر افتخار می کردم که داماد دایی منه!!! کلی برای بقیه بچه ها قیافه گرفتم که من با دوماد روبوسی کردم....
هنوزم با اینکه کمتر دوستیم من با دایی کوچیکه خیلی نزدیکترم تا با دو تا دایی دیگه م.... تازه علایق مشترک هم زیاد داریم....مثلا یه بار از این کول دیسک کوچولو ها که قطرش به اندازه ی نصف یو اس بیه (الان با این توضیح دقیقا متوجه شدین چی می گم دیگه؟! ؛-)) دایی خریده بودن هر دوتا ذوق زده داشتیم امتحانش می کردیم و حرف می زدیم ولی بقیه نه....ولی یه فرقی داریم من زورم میاد تا یه چیز باحالی دیدم بخرم ولی اونا هنوز ندیده خریدنش....:دی
این پست شد دایی نامه....:دی
پی.اس: چرا وب متروک شده؟ نه هیشکی میاد نه هیشکی میره.... آپ قحطی شده....کامنتم که فقط آقاهه میاد میذاره(مرسی) واقعا نکنه خبریه من طبق معمول کله م زیر برفاست نفهمیدم؟؟؟!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 20:7  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 20:59  توسط .:*ماتیلدا*:.
|