اوپس! توهم گلودردی که داشتم به واقعیت پیوست.... منم برای خودم ادالت کلد و ویتامین ث و آب نمک گرم و شال گردن تجویز کردم.... اصلا دلم نمی خواد الان دوباره مریض بشم من فقط سه روز بود که خوب شده بودم....
وای خداوندا!!!!! من پس فردا امتحانام شروع میشه.... معلم ریاضی مون مریض شده اساسی.... من هرقدر هم درس بلد باشم باید یه روز معلممو ببینم که اعتماد به نفس پیدا کنم....
میگی بی بی الان رسیده تهران؟
میگی عموم الان رسیدن تهران؟
تاینی پیک کلا روانی شده من فقط یه بار دیگه سعی می کنم عکس بذارم اگه پست بعدی هم اذیت کرد دیگه نمی ذارم.... ایششششش لوس....
دیشب یه عکس خوشگلی از بردرزاده ی آقاهه گرفتم عینکش اومده رو نوک دماغش... خیلی هم عاقل اندر سفیه داره دوربینو نگاه می کنه.... اینقدر بامزه شدهههههههه..... دیشب کلا خیلی با من دوست شده بود!
آقامون تب داره.... الان مورد بحثمون 37 درجه بودن یا نبودن است! (37 درجه! بودن یا نبودن مسئله اینست)
من فکر کنم به گوشواره ای که توی عروسی پوشیدم حساسیت داشتم.... چی کار کنم؟ من فقط بلدم داروی سرماخوردگی برای خودم تجویز کنم
چه آپ مسخره ای! یک خط از هرچیز....
+ نوشته شده در شنبه 30 آذر1387ساعت 11:55  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
سل لامممم
و بی بی را شوهر دادیم.....
خیلی مجلس خوبی بود جاتون خالی.... لباسم
هم هیچ شبیه اون مدلی که من فکر می کردم نبود ولی خوب بود... دوسش
داشتم.... البته غیر از سه ثانیه ی اول هم دیگه بهش فکر نکردم....
دوربینمونم از تهران رسید.... تازگی نمی دونم چشه هروقت کار واجب داریم می
زنه به کله ش.... دیشبم عکساش افتضاح بودن و من یه کمی با موبایل عکس
گرفتم ولی بعدش می خوام برم سروقت پرنیان عکساشو ازش بگیرم....
شبم بعد از هزار سال بابام قبول کردن ما
رو ببرن عروس کشون!!! دیگه جبران همه ی این چند وقت که نرفته بودیم شد....
تمام مدت بابا و نینا و دختر دایی آقاهه و شوهرش داشتن سوت میزدن و بوقای
عجیب غریب و یه موقعی هم بابا آهنگ گذاشتن صداشم تا ته بلند کردن.... حالا
بیست تا ماشین دیگه هم بود که راننده و سوار هاش خیلی جوون تر از بابا
بودنا ولی هیشکی به قدر بابا سر و صدا نکرد :دی خوش گذشت جاتون خیلی خالی!
پرنیان و آناهیتا رو هم همراهمون بردیم
تازه فکر کنم من جزو معدود کسایی بودم که
گریه نکردم! فک کن!!!!! منی که همیشه اشکم سرازیر بود دیشب خیلی هم سعی
کردم هااا ولی نشد همش فکر می کردم عروسیشه برای چی باید گریه کنم! البته
میدونم وقتی بره تهران دیگه واقعا گریه می کنم.
میخواستم عکسای کربلا رو بذارم ولی تاینی پیک دیوونه شده
پی.اس: ما دوم دی امتحان آمار داریم اه ه ه ه هشتم و نهم و دهم هم تاریخ و زبان فارسی و انگلیسی داریم.... حالا انگلیسی رو بیخیال بقیه ش چی؟ باز خوبه روز تولدم امتحان نداریم وگرنه من امسال نمی خواستم متولد بشم (یه چیزی نوشتم فقط آناهیتا می فهمه چی گفتم که اونم اینجا رو نمی خونه)
آخه چرا ما باید امتحان بدیم؟؟؟؟
+ نوشته شده در جمعه 29 آذر1387ساعت 16:17  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
وای فردا عروسیه!!!! کی باورش میشه؟
لباسم رو به اتمامه.... مامان اومدن به فریادم رسیدن لباسه کلا متحول شد خوشمل شد..... الان من میخواستم زیپشو بدوزم یهو مامان میگن لازم نکرده زیپ لباس ساتن رو تو بدوزی بده خودم! منم یه کمی تعارف بازی در آوردم بهدش دادم بهشون.... حالا ایشالا اگه شبی تزئیناشم تموم کنم خیلی خوب میشه....
صبحی یه خورده رفتیم خونه ی آقاهه اینا مثلا کمک ولی هیچ کار خاصی نبود که اون موقع انجام بدیم.... یکم ول گشتیم بعدش برگشتیم خونه.... ظهر من و بابا باهم نهار پزیدیم (که نتیجه همون آشپز که دو تا شد....) بعد ساعت چهار رفتیم خونه ی خاله ی آقاهه سالاد خورد کردیم و بعد دوباره بازگشتیم به منزل تا اندکی به لباسمان برسیم.
فردا میخوام خراب بشم سر لیدی برد موهامو اتو کنه.... مامان میگن صورتم باریکه شاید خیلی خوب نشه ولی تنها چیزی که صبح تا شب دووم میاره و هیچیش نمی شه اتوئه.... حالا خوشگلی و زشتیشو بی خیال.... حوصله ندارم فکر اونو بکنم....
من چرا سرم درد می کنه؟
راستی صبح اینجا برف بارید و یکم نشست.... فکر کنم برف دومی امسال بود... اولی وقتی ما کربلا بودیم باریده بود. برفای صبحی آب شدن ولی الان دوباره باریده اگه تا نصفه شب بباره خیلی کولاک میشه.... بابا میگن طفلک بی بی عروسیش برفی شد ولی من می گم ای ول عروسیش برفی شد چه باحال!.... طبق معمول اتاق من عینهو یخچال ولی بعد از ۵ سال دیگه عادت کردم.... مشکلی هم با سه لا لباس پوشیدن موقع خواب هم ندارم!!!
یه خبر دیگه: من پروژه ی آمار مورد تایید معلم دارم! باورتون میشه؟ بعد از اون سه تا پروژه ای که پس زدن بلاخره این یکی قبول شد.... فکر کنم خانمه دلش برام سوخت ولی من بهش نگفتم این یکی رو از تو اینترنت پیدا کردم.... فقط تهدید کردم اگه نمرمو ندی من می دونم با تو!!!!!!!!!!!!
نه روز دیگه تولد وبلاگمه.... پارسالم اینموقع تو وبلاگ قبلیم از برف نوشتم و سرما.... چقدر من پارسال درسخون بودما؟ هوممم اون موقع عینکم نداشتم( حالا نیست الان خیلی عینک می زنم) هه هه اون موقع نومزد هم نداشتم! دختر عمو کوچیکه هم نداشتم! چقدر امسال و پارسال من با هم فرق داره؟
من مثلا الان باید برم خیاطی کنم اومدم اینجا چرت و پرت می نویسم!
+ نوشته شده در چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 20:39  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
یعنی می بینی؟ الان بهترین موقعیت برای خیاطی کردن منه.... ولی این چرخ خیاطی خنگ نمی فهمم چشه داره خرابکاری می کنه.... یه درز صاف صافه هاااا سه بار دوختم و شکافتم.... الانم لباسه رو پرت کردم یه جایی که نبینمش و دارم فکر می کنم یعنی میشه من تا پنجشنبه این لباس رو بدوزم یا برم یکی بخرم؟ فردا هم که تعطیله..... ای خدااااااا.... مامان رفتن عروسی.... اگه بودن یا می شد بپرسم چرخ چشه یا اینکه ببرمشون بیرون لباس بخریم....
دیروز کلاس انگلیش نرفتم.... فردا عوضش باید برم کلاس ریاضی که دلم نمی خواد برم.... نمی دونم چی شده این چند روز همه از من کسب تکلیف می کنن؟ منم جواب هیشکیو نمی دم....
هرچی میخوام از لباس ننویسم نمی شه..... نمی خواد بگین تو که عروسی خواهرشوهرته چرا زودتر به فکر نبودی! به فکر بودم لباس هم خریدم ولی الان دیگه نمی شه بپوشمش.... مقادیری تغییرات در طرز لباس پوشیدن در خانواده بوجود اومده.... دیگه اینجوری شده....هرچی هم نگاه می کنم می بینم لباس نپوشیده هیچی ندارم یا حداقل لباس یه بار پوشیده..... ای بابا....
همه می گن از موقعی که از کربلا برمیگردن کلی تغییر می کنن و متحول می شن وخلاصه پیش می رن به سوی اینکه بهتر بشن..... من تنها تغییری که کردم اینه که تونستم جلوی خودمو بگیرم شیرینی کم بخورم که صورتم جوش نزنه برای عروسی (البته الانم همچین صاف و مرتب نیست).... یه خورده بد خلق هم شدم که خب اون مال خستگی و استرسه (نگاه کن چه جوری دو متر پارچه مغز آدمو می خوره).... هنوز چیز دیگه ای حس نکردم.... بابا می گن خودشون خیلی تغییر کردن ولی راستشو بخواین من هنوز چیزی ندیدم 
خیاطی کم داشتم همین الان آستین بلوزمو جر دادم..... بعد می بینم اوا؟ امن مامان هم ندوخته ست! لبخند می زنم! خواهش می کنم تشویقم نکنین که خجالت می کشم
سی و پنج دفعه تذکر دادم که وقتی در اتاقم بسته ست لطفا شترق درو باز نکنین بیاین تو بگین ماتیلداااااا..... خواهشا در بزنین! داداش میگه باش درو پشت سرش می بنده سه قدم از در دور میشه یهو بدو برمیگرده درو به ضرب باز می کنه می گه ماتیلداااااااا سی دی هاتو می دی؟ دفعه ی بعد در می زنم!
پی.اس: هیچ جای این متن معلوم نیست که من الان میخوام از عصبانیت جیغ بکشم! چرا آخه؟
پی.اس۲:داداش دوباره اومده تو میگه ماتیلدااااااا بعد قیافه ی منو می بینه رو کشو در میزنه بعدش در میره....
+ نوشته شده در سه شنبه 26 آذر1387ساعت 17:14  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
Britney Spears
Unusual You Lyrics
Nothin' about you is typical
Nothin' about you's predictable
You got me all twisted and confused
(It's so you)
Up 'til now, I thought I knew love
Nothin' to lose and it's damaged 'cause
Pattern to fall as quick as I do
(But now)
Bridges are burnin'
Baby, I'm learnin'
A new way of thinking now
Love, I can see
Nothing will be
Just like it was
Is that because
Baby, you're so unusual
Didn't anyone tell you you're s'posed to
Break my heart, I expect you to
So why haven't you?
Maybe you're not even human 'cause
Only an angel could be so unusual
Sweet surprise I could get used to
Unusual you
Ah-ah, ah ah
Ah-ah, ah ah
Ah-ah, ah ah
Ah-ah, ah ah
Been so many things when I was someone else
Boxer in the ring, tryin' to defend myself
And the private eye to see what's goin' on
(That's long gone)
When I'm with you, I can just be myself
You're always where you say you will be
Shocking, 'cause I never knew love like this
Could exist
Tables are turnin'
My heart is soarin'
You'll never let me down
Answer my call
Here after all
Never met anyone
Like you
Baby, you're so unusual
Didn't anyone tell you you're s'posed to
Break my heart, I expect you to
So why haven't you?
Maybe you're not even human 'cause
Only an angel could be so unusual
Sweet surprise I could get used to
Unusual you
Ah-ah, ah ah
Ah-ah, ah ah
Ah-ah, ah ah
Ah-ah, ah ah
Can't believe that I
Almost didn't try
When you called my name
Now everything is changed
Baby, you're so unusual
Didn't anyone tell you you're s'posed to
Break my heart, I expect you to
So why haven't you?
Maybe you're not even human 'cause
Only an angel could be so unusual
Sweet surprise I could get used to
Unusual you
Ah-ah, ah ah
Ah-ah, ah ah
Ah-ah, ah ah
Ah-ah, ah ah

+ نوشته شده در دوشنبه 25 آذر1387ساعت 9:32  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
امروز احتمالا باید بریم دسر درست کنیم.... دو جا مراسم دسر درست کنان داریم ولی چون من یکی از دسر ها رو فقط تاحالا میل کردم و هیچی در موردش نمی دونم می رم اون جای دومی....حال می کنین چقدر سیکرت حرف می زنم؟
دیشب داشتیم با بی بی حرف می زدیم.... اون ریلکس نشسته بود با من حرف می زد من این طرف از جوش بالا پایین می پریدم.... وای من هنوز لباسم آماده نیست.... احساس بدجنسی می کنم که دادم به شاذه..... نیست خودش کم کار داره فقط لباس من مونده بود که خراب بشه رو سرش.....
الان دارم یه خط اینجا می نویسم یه کم دورمو جمع می کنم....
تنها مشکلی که من تو کربلا داشتم آب معدنی هاشون بود که به نظر من یکمی مزه وایتکس میدادن.... منم تمام مدت به جاش نوشابه و آب پرتقال میخوردم.... حالا گذشته از اینکه وقتی اولین آب معدنی ایرانی رو خوردم ذوق مرگ شدم که آخ جون آب..... الان آب رو با یه لذت خاصی می خورم.... هیچ تمایلی هم ندارم که دست به بطری نوشابه بزنم :دی
آلبوم جدید بریتنی رو دانلود کردم باحاله من در حال حاضر از آهنگ Unusual you خیلی خوشم میاد....
الان هم می رم لیریکسشو پیدا می کنم میذارم اینجا
+ نوشته شده در دوشنبه 25 آذر1387ساعت 9:28  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
بلاخره موفق شدم برسم به کامپیوتر.... هوراااااا..... از موقعی که رسیدیم یکسره مهمون داشتیم.... البته بابا فقط دیروز نشسته بودن .... ولی همون دیروز هم مردونه هم زنونه کلی مهمون داشتیم.... امروز عصرم دوستام اومدن پیشم.... الان در حال حاضر کسی نیست.... با همه ی اینا من همیشه مهمون دوست دارم....
عرض شود خدمتتون که یکمی سرمون شلوغه.... اولیش اینکه 5شنبه عروسی بی بی هست.... ولی من همین الان اعتراف می کنم تاحالا هیچ کمکی نکردم (چه عروسی؟) ولی ایشالا فردا میرم دیگهههههه.... تازه اینکه من برای عروسی هنوز لباس ندارم.... امروز با شاذه نشستیم لباسمو بریدیم.... یه دعای حسابی بکنین که زودی تموم بشه و خوبم بشه....
دیگه اینکه ما از اول دی امتحان داریم..... و من هیچی بلت نیستم.... چه خووووب....
امروز بعد از مدتها بلاخره خوردم به لبه ی کابینت آشپزخونه..... فکر کنم استخونم از عادت رفته بود چون هنوز بعد از چند ساعت ردش درد می کنه.... من اگه یه روز خونه ای بسازم کابینتای آشپزخونه شو از وسط دیوار درست می کنم.... خطرش کمتره....
یه خط چشم قهوه ای خیلی بدرنگ کادو گرفتم..... همون سه ثانیه اول گمش کردم بعد طرف میگه برو بیار بکش ببینم چه شکلی می شی.... منم ضایعععععععع.....
این کتاب رازم را نگه دار رو از شاذه گرفتم محشره.... امروز چند تا از راز هامو که شبیه رازای دختره بودن رو به شاذه گفتم کلی خندیدیم: 1- من از آسانسور می ترسم
2-من از دمپایی خیس نفرت دارم
3- هیچ وقت روی عروسک هام اسم نذاشتم
4- وقتی میخوام برم روضه جورابای سیاه بابامو کش میرم
به اینا می گن راز مگو :دی
و فچ کنم باز مهمان داریمممممم
+ نوشته شده در یکشنبه 24 آذر1387ساعت 20:8  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
من الان خوابم می دونی که؟ یعنی همه انتظار دارن من الان غش کرده باشم ولی گردنم درد می کنه خوابم نمی بره تازه به محض اینکه افقی میشم شروع می کنم به سرفه زدن....
چطورین؟ خیلی دلم برای همه تنگ شده بود نایب الزیاره همه بودم وکلی دعا کردم....
امروز فقط می خونم کامنت باشه برای بعدا.....
دلم برای اینجا هم تنگ شده بود....
دوربینمو تهران خونه ی عموم جا گذاشتم..... خیلی هم حق با منه بعد از سه روز می خواستم بخوابم از تو رختخواب کشیدنم بیرون ساعت چار صب.... چراغا خاموش منم که خواببببب ولی ممکنه تا آخر هفته برسه به دستم.....
دیگه فعلا همین زودی بر میگردم به هم سر می زنم
+ نوشته شده در جمعه 22 آذر1387ساعت 11:48  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
انشاالله یکشنبه مسافر کربلا هستم....
نمی دونم کی برمیگردیم....
دعاگو و به یاد همه هستم.... جای همه خالیه....
التماس دعا
+ نوشته شده در جمعه 8 آذر1387ساعت 14:14  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
دیشب سرماخورده بودم مثل چی؟! یه قرص سرماخوردگی با یه ژلوفن 400 بلعیدم.... عین خواب زمستونی خرس افتادم تا صبح.... سرماخوردگیم خوب شد ولی الان هم تمام تنم خورده هم پای چشمم سیاه شده.... قیافه م افتضاح شده... تازه اخلاقمم یه چیزی تو مایه ی هاپو.... خلاصه بسیار موجود دوست داشتنی و جذابی هستم....
شبی تو خونه ی پردیس اینا روضه ست..... نمی دونم میشه برم یا نه خیلی دلم میخواد برم....
چرا نت این چند روز خلوته؟ نه کسی میره نه کسی میاد.... چیزی شده؟
امروز کلاس انگلیسی خوش گذشت.... جناب استاد خیلی خوش اخلاق و مهربون بودن(البته منم خیلی درس خونده بودم) خلاصه در کمال آرامش درس خوندیم....
نمی دونم چرا حرفم نمیاد.... یعنی میاد ولی نوشتنی نیست.... کلی جیغ و داد و غرغر .... بخاطر اینکه از دوباره کاری بدم میاد.... سه چهار روزه هرکار می کنم همه می گن نباید می کردی و وقتی دوباره همه چی رو به حالت قبل برگردوندم می گن نه اشتباه شد باید همونجوری می کردی و ....
برنامه هامم بهم ریخته و قاطی پاتیه.... قاتل منم نامنظمی و سروقت نبودنه.... یعنی من خودم یه جور بدی همیشه سعی می کنم سر وقت باشم .... چند روزی هم هست که حساس تر شدم و هر یک دقیقه تاخیر یا جلو افتادنی عصبانیم می کنه.... بلاتکلیفی هم چیز بدیه....
تازه فکر کن! شکلات کیندری که اینهمه بخاطرش صبر کردم و سعی کردم رو نمی خواستمش.... کادو دادم به یکی از دوستام.... این یعنی من خودم نیستم....
دعا کنین کارم درست بشه.... سه چار روز دیگه بیشتر تحمل ندارم....
+ نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 16:30  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
خیلی خسته و عصبی و مضطربم....
خطمی هم اثر نمی کنه....
سردرد هم شدم....
؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 20:57  توسط .:*ماتیلدا*:.
صبح با ویولت و پردیس رفتیم کلاس نقاشی..... دلم خیلی تنگ شده بود.... ولی همه چی یادم رفته.... اصلا نمی فهمیدم این مدادو چه جوری بگیرم تو دستم.... یه نقاشی نصفه نیمه ی خیلی زشت هم کشیدم که خیلی دلم میخواد پاره ش کنم ولی نمی شه..... من هنوز یاد نگرفتم از روی مدل زنده نقاشی کنم.... ولی خیلی دوست دارم از روی نقاشی خودم بکشم..... نتیجه شم بهتر میشه....
دیروز بابابزرگ یلدا از دنیا رفتن.... من خیلی ناراحت شدم ولی الان بیشتر ناراحتیم بخاطر یلداست..... عصری با ویولت دوتایی می ریم پرسه.... مامانم بعدش تهنایی می رن.... اینجور مجلسا پاک اعصابمو می ریزن بهم..... نمی دونم چه جوری تا قیافه ی ناراحت می بینم جلوتر از صاحب عزا من دارم اشک می ریزم .... برای همین تا میشه نمی رم مگر اینکه نسبت نزدیک داشته باشیم یا صاحب عزا رو خیلی دوست داشته باشم..... خدا نیاره....
خلاصه از الان من دیپرسم که الان میرم اونجا تا یلدا رو می بینم اشکام سرازیر میشه بجای اینکه تسکینش بدم بدتر داغ دلشو تازه می کنم.... هلپ....
بگذریم
یهو دم ظهر هوس سوپ کردم بعد دیدم مامان دور و بر آشپزخونه نیستن یه سوپ پیاز و یه سوپ قارپ با یه گالینا بلانکای گوساله و یه سبزیجات با هم تفت دادم با 6 تا لیوان آب.... یه عالمه پیازه خشک و هویج و برگ کرفس و جعفری و فلفل قرمز و شیر هم بهش اضافه کردم..... یکمی زیادی جوشید و ژلاتینش در اومد ولی خیلی خوب شده بود .... بلاخره یه چیز خوشمزه تونستم بپزم .... ولی نمی دونم چرا غیر از خودم بقیه وقتی ملاقه ی اولی رو میدادم تعارف می کردم که بازم بخورین خیلی جدی شروع می کردن به خورش بادمجون خوردن؟ من فقط یکمی پر چاشنیش کرده بودم.... فقط یکم! ولی خودم دوست داشتم....
مامان برام سه تا جوراب خریدن بسیار مشعوف گشتم.... جوراب چیز خیلی خوبیه.....
من تمام قول هایی رو که به خودم داده بودم که اگه بهشون عمل می کردم میتونستم برم اون شکلات کیندرمو بخورم رو عملی کردم ولی الان می خوام ببینم تا کی می تونم مقاومت کنم نخورمش؟ یعنی ممکنه من یه روز آدم بشم؟ تازه الان غیر از شکلات نخوردن چند تا کار دیگه هم هست که دارم خودمو وادار می کنم که انجامشون بدم یا ندم که در نتیجه من می تونم دختر خوبی بشم.... مثلا با اینکه خیلی بدم میاد یخچال و خالی می کنم و تمیزش می کنم..... یخچال ما هم که همیشه نیاز به تمیز شدن داره..... یا مثلا با اینکه چندشم میشه به سبزی نشسته و کلم یا کاهو هایی که ممکنه توشون حشره باشه دست بزنم ولی با اینحال برای اینکه به خودم بگم غلط می کنم بدت میاد با دست نه حتی با دستکش اینا رو ور میدارم و دونه دونه تمیز می کنم و تازگی دیگه بعد از کار من حالت تهوع ندارم :دی یا وقتی دارم چیزی سرغ می کنم یا خرد می کنم وقتی دستم سوخت یا دستمو بریدم دیگه جریس پریس نکنم (این اصطلاح احتمالا محلیه یعنی جیغ و ویغ)
خلاصه اینکه قراره من در صد سال آینده یک خانم با شخصیت بشم
من چندماهه خیلی عوض شدم هاااا می گفتم من عمرا قبل از بیست سال عروس بشم یه هفته بعدش نامزد شدم..... می گفتم عمرا آشپزی یاد بگیرم هیشکی هم نمی تونه مجبورم کنه حالا دارم یکسره کتاب آشپزی می خونم و تمرین می کنم..... می گفتم دلم میخواد لاتی و امروزی حرف بزنم و به هیشکی ربط نداره ولی الان همش دارم سعی می کنم مثل خانمای 50 ساله حرف بزنم..... می گفتم غیر ممکنه من بتونم دو روز بدون کتاب سر کنم ولی الان گاهی یک هفته هم می گذره و من یک خط هم رمان نخوندم....
و خیلی می گفتم های دیگه که حالا دارم عکسشو انجام میدم....
چرا اینجوریه؟ چرا من دارم مثل این خانم های بزرگ و متشخص و نمونه (قصد توهین ندارما) کسل کننده میشم؟
+ نوشته شده در سه شنبه 5 آذر1387ساعت 13:1  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
دو و نیم باید برم کلاس انگلیش.... اصلا هم حال ندارم برم.... الانم اومدم مثلا یکم درس بخونم دیدم اوا؟ دیکشنری هام نیستن.... یادم اومد دادم به یکی از بروبکس.... ماها اینقدر بدبخت بیچاره شدیم که دیکشنری هامونم مشترک شده.... حالا من اومدم از دیکشنری های نت استفاده می کنم..... اصلا هم وبلاگ نمی نویسم.....
دیشب یه کمی هری پاتر نگاه کردم صدا و تصویرش کیفیت کولاکککککککک بعدشم خوابم نمی اومد نشستم یه فیلم ترسناک-رومانتیک نگاه کردم..... ولی اگه بگی من یه اپسیلون ناراحت شدم یا ترسیدم! عین پی نشستم نگاه کردم بعدشم دی وی دیشو پرت کردم مثلا رو کشو ولی افتاد یه جای دیگه.... حالا هم گم شده حوصله ندارم بگردم دنبالش.....
یه چادر خیلی خیلی خوشگل دوختم ولی پایینش پارچه کم آوردم.... می خوام جیغ بزنم.... تازه یه عالمه خیاطی و خرید و برو و بیا ی دیگه هم دارم که هیچ حرکتی برای انجامشون از خودم نشون ندادم.....
وای خدا باید برم کلاس هیچی هم درس نخوندم امتحانم داریم......
چه آپ لوسی؟
+ نوشته شده در دوشنبه 4 آذر1387ساعت 12:58  توسط .:*ماتیلدا*:.
|

Im just watching the movie !l
+ نوشته شده در یکشنبه 3 آذر1387ساعت 23:3  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
از عروسی باز گشته ایم.... این عروس و من تو یه روز نامزد شدیم.... بعد چند نفربهم تذکر دادن که:دیدی امشب عروسی ف هست.... کی میشه عروسی تو؟ نمی دونم چرا خوشحال بودم این شب بخصوص عروسیم نیست....
آناهیتا امروز به ضرب فحش منو ورداشت برد آرایشگاه موهامو شینیون کردم( چون آناهیتا از ماتیلدا با موی باز بدش میاد) آرایشگره خیلی خوب درست کرده ولی الان تک تک موهامو دارم حس می کنم چون یکم دستکاریش کردم داره کشیده میشه.... ولی دلم نمی خواد همین امشب بازش کنم....
امروز به علت عروسی و آرایشگاه و نهار پختنم(شور شده بودن) کلاس عربی رو دک کردم.... اینقدر کیف داد که نگو.... البته امروز قرار بود درس جدید بدن که یه خورده عذاب وجدان گرفتم که کنار کیفش اصلا به چشم نمیاد....
دیروز می خواستم یه آپ محشر بکنم ولی نت کار نمی کرد.....
دارم از خستگی غش می کنم ولی نمی دونم چرا نشستم اینجا دارم می نویسم.... حتی حالم نمیاد برم وبلاگای بقیه رو بخونم.... فردا می رم می خونم ولش کن....
دیروز خونه ی رویال اینا بودیم.... تو هالشون یه مبل راحتی هایی دارن که من عاشقشونم گندهههههه نرم از اینایی که آدم دلش میخواد خودشو پرت کنه روش بعدشم لم بده فیلم نگاه کنه یا کتاب بخونه بعدشم خوابش ببره.... تنها عیبش اینه که وقتی افتادی توشون باید یکی دستتو بگیره بکشه که بتونی بیای بیرون :دی
بابا رفتن اون موبایل چینی مورد نفرت منو دادن یه نفر دیگه خودشون ای 51 نوکیا گرفتن..... خوشوقت شدم بیسیار زیاد.....
چند روزه به اندازه ی قبل اس ام اس بازی نمی کنم؟ احتمالا در ضمیر ناخودآگاهم خل شدم! ولی الان دلم میخواد تا صبح با یه نفر اس ام اس بازی کنیم.....هیشکی نمیاد؟ چه بددددددد
گردنم درد گرفت بس که اریب (عریب؟ نه همون اریب بهتره) به صفحه ی این نگاه کردم....برم دیگه
فردا میام به همه سر می زنم
پی.اس: یه چیزی رو یه جایی مثلا قایم کردم حالا یادم نمیاد کجا گذاشتم..... چی کار کنم حالا؟
پی.اس2:من خیلی کار دارم..... چرا امروز دوم آذره؟ نمی شد بیستم آبان باشه؟
پی.اس3:یکی اس ام اس زده میگه نگاه کن ف عروس شد تو چرا عروس نمی شی؟ منم بهش جواب دادم مگه من جای تو رو تنگ کردم که اینقدر ناراحتی؟ اههههه گیر میدن ملت؟
پی.اس4:من یک عدد بلوز صورتی جدید و نو ته کمدم کشف کردم دلتم بخواد
پی.اس5: دوست داشتم 5 تا پی.اس بذارم
+ نوشته شده در شنبه 2 آذر1387ساعت 22:37  توسط .:*ماتیلدا*:.
|
+ نوشته شده در جمعه 1 آذر1387ساعت 0:35  توسط .:*ماتیلدا*:.
|