تبليغاتX
.:*و اینک آسمان از آن منست*:.

.:*و اینک آسمان از آن منست*:.

.:*دفتر خاطرات مجازی ماتیلدا*:.

گندم

فردا دوره خونه ی مثبتیم..... یه دامن بامزه دارم ولی هنوز بلوز مناسب پیدا نکردم....مهم نیست.... من برای هر مهمونی سه چهار دست لباس رو انتخاب می کنم...بعد از یکیش خیلی خوشم میاد .... بعد دم مهمونی که میخوام برم نظرم عوض میشه یه چیز دیگه می پوشم.....

چند وقتیه تایپم افتضاح شده نمی دونم چرا.... دقت کردین تو نوشته هام غلط خیلی زیاد دارم.... دیگه اگه عجله هم داشته باشم که بدتر.... نمی دونم انگار انگشتام مال خودم نیستن.... خیلی تنبل شدم....

اینترنتمون دقیقا همون موقعی که کار واجب باهاش داری قطع میشه .... یعنی اینقدر لجم می گیره که نگو.... وقتی هم که کار زیاد داریم سرعتش یه جور وحشتناکی میاد پایین.... یه هفته ست اینجوری شده!

امروز نهار گندم پختم با یه جور پلو که بهبهانی ها درست می کنن بهش می گن یکوبه! هر دوش خوشمزه شده بود (وقتی می گم خوشمزه یعنی هیچ مشکل خاصی نداشت ) من ساعت ده تازه رفتم ببینم تو آشپزخونه چه خبره.... یازده و نیم هم تقریبا دیگه کارم تموم شده بود.... ولی با اینحال ترجیح میدم روزایی که قراره آشپزی کنم صبح زود شروع کنم که نه - نه و نیم دیگه غذا آماده باشه برم به بقیه کارام برسم! (اوااااااا حالا دوبار نهار پختم دیگه اینهمه توضیح نداشت که)

دیگه اینکه شاذه یه کیک گوشت خوشمزه ای درست کرده بود من یادم رفت دستورشو بپرسم.... جدیدا خیلی به غذاهای تو فر پختنی علاقمند شدم....

بلاخره عصری پرنیان اومد پارچه شو برد.... یعنی من باید می بردم بدم بهش ولی هی نمی شد.... تازه یه امانتی دیگه هم دارم که پس ندادم و اون بدجور رو دلمه.... همش عذاب وجدان دارم!

آخ جووووون از 5شنبه کلاس انگلیش داریم..... دلم برای جناب استاد اینقدر تنگ شدهههههه من از وقتی رفتم کربلا دیگه ندیدمشون..... حالا هم کتابمون تموم شده باید برم کتاب جدید بگیرم..... چه عالی!

یه کتابفروشی هست (این کتاب جدیده رو هم از همون باید بگیریم) من خیلی ازش خوشم میاد.... اینقدر همه چی مرتبه که آدم فقط چند دقیقه باید وایسه تماشا.... فروشنده شم از ایناییه که هرسوال کتابی بپرسی جوابتو می دونه.... البته فقط کتاب کمک درسی و لوازم تحریر و اینجور چیزا داره ولی من هربار میرم ته جیبم حسابی سوراخ میشه....

چقدر چرت و پرت نوشتم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 دی1387ساعت 18:32  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

دلم درد می کنه

قالبم خوشگله؟؟؟؟؟ بگین خوشگله چون من کلی نشستم ادیتش کردم و الان میخوام لذت ببرم.....

ظهر یه نهاری درست کردم که خودم کلی کیف کردم ولی بقیه خاطر نشان کردن که یکمی زیادی پرچاشنی شده... یعنی هم زمان هم خیلی ترش بود هم تند بود هم شور بود.... منم که عاشق چیزای اینجوری ام ولی خیلی از مردم با من مخالفن.... مامانم نشستن کلی برام توضیح دادن که نمیشه همچین چیزی رو جلود مهمون گذاشت منم در کمال اعتماد به نفس ته ظرفو در آوردم....

فک کنم مال همینه که از عصر معده م درد می کنه.... تاحالا تجربه چندانی در مورد معده نداشتم و ایشالا دیگه نداشته باشم.... خیلی حاد نیست ولی اعصاب برام نذاشته (البته من الان خییییییییللللللییی خوشحالم سر درد نیستم)....

شبی مادر رو برداشتیم رفتیم روضه....یعنی اول ما همینجوری دیدنی رفته بودیم پیششون یهو بابا تصمیم گرفتن همه رو ببرن.... منم لباسام یکم از لباس روخونه ای نو تر.... خلاصه رفتیم اونجا.... منم سعی کردم به روی خودم نیارم که خیلی فشنم و اینا... تازه آستین لباسمم سفید بود دم به ساعت تا آرنج می کشیدمش بالا که از زیر چادر در نیاد.... خلاصه  اینجوری شد....

نشستیم با نینا هاتچیک تماشا کردیم....بعد هر دقیقه پقی می زدیم زیر خنده.... دیگه این داداش بیپاره م مرده بود از کنجکاوی که چیه به من نشون نمی دین؟ بیچاره داداشم.... یه وقتایی که با نینا خیلی دوست میشیم و محلش نمی ذارم به حد مرگ عذاب وجدان پیدا می کنم!

وای دلمممممممم..... درد می کنه... نصفه شبی چیکارش کنم آخههههههه

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 دی1387ساعت 0:15  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

همچنان پیچیده

ما همچنان پیچیده هستیم.... آنهم از نوع گره کوررررررررررررررررر

من از این قالبه خوشم نمیاد.... قالب خوب هم پیدا نمی کنم.... تازه اصلاااااااااا هم حوصله ندارم بشینم با این کد و اون کد بازی کنم.... هلپ دیگه!

این چند روز یکسره تو خیابون خواهم بود.... من از الان عزا گرفته م.... امروز صبح کلی نشستم با سه تا مغازه دار سر کردم تا یک اپسیلون کارم انجام شده.... یعنی اگه من یکم بیشتر علاقه داشتم الان دیگه راحت بودم ولی......

زدم یکی از بهترین لیوانامو انداختم زمین و یه ترک گندههههههه برداشته.... فکر نمی کردم رو فرش چیزیش بشه.... من لیوانام خیلی برام عزیزن! الان اینقده دپسرده م که نگووووووو.....

عمه دومی دارن می رن تهران.... هرچی کردم راضی نشدن بیان پیش ما.... ولی عوضش من دلم میخواد عید برم سرشون خراب بشم.... یعنی من سال تحویل و یکی دو روز اول دوست دارم همینجا باشم ولی بقیه ش رو نه.... تعطیلات عید هم بهترین جای دنیا اهوازه! ولی هنوز نتونستم بابا رو راضی کنم.... یعنی جواب نمی دن کههههههه.... من دلم تنگ شده!

این هفده سالگی من شرون چندان دلنشینی نداشته ولی من پرانرژی و سرحالم.... این خودش خیلی مسئله ی مهمیه.... کاش بقیه شم به همین سرحالی باشم :دی

چرا جدیدا هیشکی نصف شب بیدار نیست من بهش اس ام اس بزنم؟ دیشب خوابم نمی برد اس ام اس زدم به یکی از بچه ها بهم گفت برم ببینم ساعتم خراب نشده؟ بعدشم که من گفتم خوابم نمی بره دیگه جوابمو نداد.... بدجنسسسسسس.... خوب خوابم نمی برد چیکار کنم؟

چه آپ تیکه تیکه ی لوسی؟ واقعا که!

+ نوشته شده در  شنبه 28 دی1387ساعت 23:28  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

...!

در حال حاضر توضیح احوالات بنده کمی پیچیده است!

لطفا بعدا مراجعه بفرمائید

متشکرم


پی.اس: امروز تولد یه دوست خیلی آشناست ولی من نمی تونم بهش تبریک بگم

+ نوشته شده در  شنبه 28 دی1387ساعت 13:19  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

ور می جکیم

ما وقتی فکرمان مشغول می شود دچار اضطراب مفرط می شویم.... الان چند ساعته من دارم از اضطراب خفه میشم.... اصلا هم نمی دونم دارم جوش چیو می زنم فقط این قلبم تو دهنم داره می زنه.... حالا خوبیش اینه از قیافه م معلوم نیست.... البته خب شاید یکی از دلایلش این باشه.... ولی مهم اینه که من وقتی مضطربم انرژیم ده برابر میشه و یکسره مشغول بدو بدو وبپر بپرم.... شبم خوابم نمی بره.... دست هم بهم می زنن این هواااااا ور می جکم چیکار کنم حالا؟ (شاذه این هیچ ربطی به آسانسور و پله برقی و پل هوایی نداره.... یکی از دلایلش همون دلیلیه که شما امروز برای من فال نگرفتین)

شبی دایی کوچیکه اینا خونمون بودن به صرف نون خامه ای و نون ناپلئونی! بابای من برای تولد هر کدوم از اعضای خانواده که باشه شیرینی مورد علاقه شو می خرن.... بعد امروز تولد قمری داداشمم بود دیگه من گفتم نون خامه ای داداش گفت ناپلئونی.... ولی این بار ناپلئونی ها خوشمزه تر بودن!

دیشب آقاهه به من می گفت اینقدر نگران جوش نباش و بیخیال خودش خوب میشه و اینا.... منم دختر خوب حرف گوش کنننننننن.... امروز کلا آلزایمر شدید گرفتم نه صابون زدم نه ژل تازه یه عالمه نون خامه ای هم خوردم..... فکر کنم اگه یکم حرف گوش نکن باشم اشکالی نداشته باشه.....

امروز کلی با شاذه بحث و تبادل نظر کردیم و من چند تا از ترسای بزرگمو کشف کردم.... ولی ظاهرا دکتر برای درمانش قرص میده.... منم فقط با درمانی روحی روانی بدون دارو موافقم.... مثلا من از آسانسور به حد مرگ می ترسم و امکان نداره تنهایی برم توش تازه وقتی هم با یکی می رم یکسره دارم دعا می خونم که زودتر خلاص شم..... خب این مشکل بسیار بزرگیه.... چون من هربار می رم تهران و بر میگردم بعدش یه سری پادرد و کمر درد و لاغری بی موقع دارم ..... خب این باید درمان بشه و یکی بیاد به من تفهیم کنه آسانسور ترس نداره.... ولی در طی سالیان سال ثابت شده که نرود میخ آهنین در سنگ.... من از آسانسور می ترسم!

این ورجکیدن یه اصطلاح کرمانیه.... از غیر کرمانیا هرکی فهمید یعنی چی .....:دی


+ نوشته شده در  شنبه 28 دی1387ساعت 0:11  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

و هفده ساله می شوم...

اون آماندا رو ماتیلدا بخونین!


پی.اس: از بچگیم دوست داشتم به جای هفده بنویسم هیوده!

پی.اس2: یک اس ام اس تبریک: گاو و الاغ و اردك ، كبریت و گاز و فندك ، جوجه و مرغ و لك لك ، تولدت مبارك

+ نوشته شده در  جمعه 27 دی1387ساعت 0:35  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

تولد سورپریزی

امروز بچه ها تو خونه ی یکی دیگه از بچه ها برای من و ویولت تولد سورپریزی گرفتن.... به من گفتن تولد ویولته به ویولت گفتن تولد منه.... دیگه کلی دونقطه دی شدیم.... کیکمونم خیلیییییی خوشمزه بود :دی بچه ها هم کلی شرمنده م کردن.... حالا تولدشون جبران می کنم :دی؛-)

اینجوری ها.... جدی جدی هفده سالم میشه؟ خیلی خنده داره... منم خودم مناسب ترین سن برای خودم رو چهارده میدونم.... سه ساله من همینجور چهارده ساله موندم.... :دی

امروز اندازه یک اپسیلون اتاق مرتب کردم.... جدی جدی دیگه میخوام همه ی وسایل بیخودمو بریزم دور.... همیشه میگم نههه اینا یادگاری هستن و نگه شون میدارم ولی تا دفعه ی بعد که اتاق مرتب کنم اصلا یادشونم نمیفتم.... حالا البته اگه من باشم وقتی الان اتاقم کاملا خالی از یادگاری شد سال دیگه این موقع دو برابر خرت و پرت جمع کردم.... آدم بشو نیستم انگار.... :دی

یه چادر خوشگل بریدم اندازه یه مثلث گندهههههه پارچه کم آوردم.... چیکار کنم؟

اون روز که با پرنیان رفتیم خرید هر دومون کاموا خریدیم.... پرنیان پشت بلوزشو بافته من هیچ کار نکردم.... عوضش من دارم پارچه ی بلوزمو میدوزم.... وای دیدی پارچه ش هنوز مونده پیش من!

کلاس خیاطی دوباره باز شده ولی من دیگه نمی رم.... چون هم ساعتش با ریاضیم تداخل داره هم من الان با کتاب آموزش خیاطی و بوردا کلی هنر از خودم در می کنم.... حالا ببینم تا بعد چی میشه....

این فایر فاکس چشه اینقدر نوشته هام نامرتب شدن؟ هردفعه از فایر فاکس تعریف می کنم بلافاصله دیوونه میشه.... نه درست شد ....

پی.اس:امروز تولد نوه عمه ی بابامه با هم خیلی دوستیم.... ولی من شماره شو گم کردم چکار کنم حالا؟
پی.اس2:من فردا تولدمه نه امروز.... تازه تولد دختر عمو کوشولومم هست
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 دی1387ساعت 14:49  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

یک نفر چنان بهم ضد حال زد که هنوز بعد از چند ساعت منگم.... سرم درد می کنه مثل چی! جوش آورده بودم عصبانی بودم میخواستم سرش داد بزنم و همه ی پته هاشو بریزم روی آب که دیگه نتونه سرشو بلند کنه.... ولی نمی دونم چرا به جای اینکه حتی لااقل جوابشو بدم یا چه میدونم یه کاری بکنم که لااقل اونم یکم ضدحال بخوره.... بجای اینا فقط لبخند زدم و هیچی نگفتم.... اونم به حرفش ادامه داد و گفت و گفت وگفت ....

واقعا فکر میکنم فقط اگه یکمی کمتر مودب یا باشخصیت یا هرچی دیگه بودم هم هیچ اتفاقی نمی افتاد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 دی1387ساعت 22:42  توسط .:*ماتیلدا*:. 

اندر احوالات اینجانب

من اصلا نمی دونم برای چی اسم خودمو گذاشتم ماتیلدا.... البته از ماتیلدای رولد دال خوشم میومد ولی دیگه اینقدر بهش ارادت نداشتم که اسمشو بذارم رو خودم.... یعنی همیشه لیلا دوست داشتم که حالادر کمال خوشوقتی می گم که اسم دختر عموم لیلا شد .... الان هم همش فکر می کنم اسمم ماتیلدا هست تا من یه اسم خوبی پیدا کنم که نمی کنم.... در نتیجه ماتیلدا هستیممممم.

اگر من موفق می شدم این جنگلی رو که درست کردمو مرتبش کنم می تونستم با چرخ خیاطی خودم (اوا خب عقده ای شدم) برای خودم کلی خیاطی کنم.... هی میگم دیگه پا میشم جمعش می کنم بعد چشمم به اتاق که میفته می گم نهههه من نمی تونم.... نمی دونم چرا ریخت و پاش آسونتر از جمع کردنه؟ من در عرض یکساعت بهمش ریختم والان دو روزه که نمی تونم مرتبش کنم؟

چون اعتبار ندارم دارم رو موبم برنامه و بازی اینستال می کنم که اونم یکی در میونشونو نمی خونه.... من الان دارم کشف می کنم این دایموند من و اون تاچ اچ دی سیستمشون یه چیز خاصی داره چون جاهایی که برنامه ی پاکت پی سی هست بعضی وقتا یه قسمت جدا برای دایموند و اچ دی داره....

راستی از این محافظ صفحه های موبایل از کجا میشه خرید؟ محافظ موبایل من به طرز وحشتناکی خط شده بعد هرکی بهم می رسه میگه وای چیکار کردی با موبایلت؟ منم باید هی بگم این محافظشه خودش طوریش نشده...

امروز تولد یکی از دوستامه.... این یکی دیگه کادو نمی خواد فقط یه اس ام اس که اونم وقتی اعتبار دار شدم تقدیم می کنم.... این تولدت مبارک و هپی برت دی تویو خیلی بیحال نیستن؟ کاش یه جمله قشنگتر پیدا کنم؟

یه رنگ موی موقت از این ریملی ها گرفتم.... یعنی همه جام رنگی شد غیر از موهام.... خیلی بیخود بود.... آخرش نه تونستم موهامو آبی کنم نه صورتی نه سبز.... یکی بیاد بگه مریضی سه تا سه تا می خری؟ ولی خیلی باحال میشه آدم مثلا وقتی میره مهمونی یکمی از موهاشو با لباسش ست کنه ؛-) مثل اون دختر موبوره توی Just my luck... میشد یکی از دوستای لیندسی لوهان

امروز نهار کتلت داریم.... هم من هم این خانمه که میاد کمک مامانم از آردسوخاری ها چشیدیم بعد ملتفت شدیم اینا انواع فلفله یکمی آرد هم توش ریختن.... الان سر زبون هر دومون پرزاش رفته از بس تند بود....

الساعه دوباره به لبه ی کابیتن اصابت (درست نوشتم؟اسابت اثابت شایدم با ع یا ط می نویسن) کردم منتها به جای اون استخون همیشگیم اینبار زاویه م بد بود تیزیش رفت تو پهلوم... جاش درد می کنههههههههه....

فهلا همین (چقدر حرف زدم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 دی1387ساعت 10:43  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

آکرومانتیولا

زندگی من به هیجان و انگیزه بنده.... یعنی یه جور بدی هم وابسته به اینام.... یعنی من تا یه انگیزه قوی و زنده یا یه استرس و هیجان حسابی نداشته باشم بدرد هیچی نمی خورم.... یعنی میشم مثل الان.... حالا اگه یکی هم حالمو گرفته باشه دیگه خیلی بدتر میشه.... تازهههه روی همه ی اینا دل درد هم باشه ....میشم همین موجودی که الان هستم: نامنظم (از صبح تاحالا همچین اتاقمو ریختم بهم که دیگه نمی شه بیای تو!) تنبل و خسته ( مگه میشه این اتاقو جمعش کنم؟ نهههههه... ولش کن!) غرغرو (این چرا اینجوریه؟ تو چرا داری منو نگاه می کنی؟ چرا اومدی کتار من نشستی؟ برو اونور) سگ اخلاق (جیییییییییییغ.... هاپ هاپ....) فراموشکار ( به دختر همسایه قول دادم براش سی دی ببرم یادم رفت) ز نظر ظاهری هم میشه گفت شبیه مجسمه بودا.... چارزانو میشینم تکیه می دم به دیوار اخمامم می کشم تو هم سقفو تماشا می کنم....

خلاصه در این مدت بنده بسیار ماتیلدای دلربا و جذاب و عزیز و دوست داشتنی ای هستم ( یعنی عینهو یه جونوری شبیه آکرومانتیولا) تا اینکه از آسمون یه چیزی برسه که منو راه بندازه دوباره بشم شبیه آدم ... یعنی همین ماتیلدای معمولی! (که لااقل این اتاقمو جمعش کنم.... اتاق نامرتب هم رو اعصابم پیاده روی می کنه)

خداوندا از درگاه خودت مقداری اخلاق خوش و انرژی به من عطا بفرما!

این عکس آراگوگ آکروماتیولای تو هری پاتره.... منم عین همینم منتها یکمی لاغرتر! ؛-)D-:

پی.اس: ترجمه فارسی نسبتا قابل قبول داستان های بیدل نقال نوشته جی.کی رولینگ.... من نثر ویدا اسلامیه رو بیشتر میپسندم.... منتها این ترجمه برای رفع کنجکاوی چیز مناسبیه.... 110 صفحه ی درشت نوشته هم بیشتر نیست.... میشه پشت کامپیوتر خوند....

لینک دانلود رمزشم اون پایین ریز نوشته برای اینکه مثل من یکساعت نگردین:divanesaz

پی.اس۲: یک خانم بسیار عزیزززززززززززززززز امروز منو یاد این کتاب انداختن... حیف که کتاب خوندن پشت کامپیوترو دوست ندارن

 پی.اس3: اههههههه اعتبار موبایلمم تموم شد.... حتی اس ام اس بازی هم نمی تونم بکنم :(((((((((((((((

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 دی1387ساعت 19:13  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

تمام

سلام

امتحانام تموم شد... حسن ختامش هم رفتم خونه ی شاذه... بعدم اومدم خونه ی خودمون خوابیدم.... خوب بود

دیگه هم دلم نمی خواد راجع به درس و امتحان حرف بزنم تا چند وقت دیگه....

شاید یکم دیگه بیام یه آپ درست بکنم


پی.اس: چرا وقتی آدم تو اوج حال خوبشه یکی حتما باید خرابش کنه؟ من ترجیح می دم امتحان داشته باشم ... لااقل اینجوری دیگه کسی کاری به کارم نداره....
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 دی1387ساعت 15:40  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

سمایلی بازی

الان کامپیوترو از زیر دست نینای بیچاره (هاهاها اینقدر تو اون کامنته بهم گفتی!!!) کشیدم بیرون... سه ساعت وبگردی کردم بعد پرسیدم تو که کاری نداشتی؟ من یه آپ بکنم؟ نمی دونم چرا یه جوری نگام کرد؟

صبحی بابا صبحانه مهمون داشتن کله پاچه... دیشب یکم کمک مامان دادم یکم هم درس خوندم وبعد تا ساعت سه لالا بودم بعد نشستم خوندم خوندم خوندم تا حدود نه صبح....دیگه مهمونا هم یکساعتی می شد رفته بودن نشستم از روی حواس جمع یه کله پاچه حسابیییییی خوردم بعد هم رفتم تو مدرسه کلی به آناهیتا مثلا پز دادم دیدم بعد از سه بار کله پاچه گفتن اینجوری شد منم دیگه براش تعریف نکردم

امتحان زمین شناسی مونم خوب بود.... هیچم به اون سختی که می گفتن نبود من فقط سه نمره ننوشتم

الان یه کمی دارم از خواب غش می کنم ولی تا کتاب شیمی رو می بینم خواب از سرم می پره.... در نتیجه نه می تونم بخوابم نه اونقدر حواسم جمعه که بخونم .... کی فردا عصر میشه که من امتحانام تموم شده باشه؟تازه فردا صبح خونه شاذه هم دعوتم که نمی دونم می رسم بعد از امتحان برم یا نه؟

نینا یک عدد کادو تولد بیسیار عالی بهم داد که تا داد مصرفش کردم.... نوچ شکلات نبود وگرنه من الان جوش جوشی شده بودم.... نمی گم چی بود (البته الان یه خورده جوش جوشی هستم چون شکلاتی رو که آقاهه بهم داده بود رو خوردمش)

فهلا بای

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 دی1387ساعت 15:9  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

331

سرم خیلی شلوغه فردا صبح مهمون داریم و منم امتحان زمین شناسی دارم.... هیچ کاری هم نکردم.... پس فردا هم امتحان شیمی دارم....عصرشم باید برم بیرون....

این چند روز دیگه حتی از خواب هم خبری نیست.... خدا بهم رحم کنه!

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 دی1387ساعت 16:31  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

...؟

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين»
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.»
آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين »
نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه… نه!»
دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»

آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم



+ نوشته شده در  شنبه 21 دی1387ساعت 23:20  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

هیچی

اوفففف عجب شانسی دارم من! نمی دونم این فایر فاکس چش شده بود برای هیشکی نمی تونستم کامنت بذارم... حالا پاکش کردم از اول اینستال کردم خوب شد.... الان میام به همه سر می زنم....
صبح با پرنیان رفتیم خرید :دی.... اولش که با هزار بدبختی تاکسی گیر آوردیم.... بعدشم سه ساعت یه آدرس یه خطی رو توضیح دادم ... موقع خرید کردنم بیست بار زنگ زدیم به مامانامون که چی چقدر بخریم.... آخر من کاموا کم گرفتم پارچه ی پرنیان هم جا موند پیشم :-ا
نمی دونم چرا اینقدر خسته م؟ انگار کوه کندم صبح و عصر رفتم بیرون.... انرژیم کلاااا تموم شده
میام کامنت بذارم

پی.اس: 5 شنبه مثبت دوره داده چه عااااالی
پی.اس2: فردا تولد ویولته.... چی بهش بدم؟
پی.اس3:هیچی
+ نوشته شده در  شنبه 21 دی1387ساعت 18:30  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

بچه بودیم!

از دایی کوچیکه آلبومشونو گرفتم کلی عکس قدیمی باحال دارن توش.... کلی عکس هم از بچه گیای من توشه (ها ها ها وقتی نوه ی اول باشی دایی هات کلی عکس ازت میگیرن و کلی عزیزی ) حالا دارم ازشون اسکن میگیرم برای خودم....

یه عکسی هست مال وقتی می رفتم ملا.... اون موقع ها مادر پاشون شکسته بود ما همش از صبح تا شب خونشون بودیم..... دایی هم هنوز با شاذه نامزد بودن.... من یه روز از ملا جایزه گرفته بودم بدو بدو اومدم تواتاق دایی و هیجان زده گفتم داییییییییییی من جایزه گرفتم و نشوندمشون همه ی جایزه هامو نشونشون دادم.... بعدم کاغذ کادوهه رو مثل روسری سرم کردم ازم عکس گرفتن.

فرداش تو ملا اولین دندون شیریم افتاد ....ظهر با گریه رفتم پیش دایی: دایییییییی دندونم کنده شد.... چیکار کنم؟ من فقط شیش سالمه منکه هنوز مثل بابا بزرگ پیر نشدم!!!! اونا هم نشستن یکساعت برای من توضیح دادن که موضوع دندن افتادن چیه تا من راضی شدم بعدشم اضافه کردند که هرکی کادو میگیره فرداش دندونش میفته (و من تا مدتها به این حرف ایمان داشتم و از کادو گرفتن خوشم نمیومد) بعد رفتم تو کیفم نگاه کردم دیدم دندونم نیست دوباره با گریه برگشتم پیش دایی که دایییییییییییی دندونم نیست!

اصلا هم هر روز ظهر تلپ نمی شدم تو اتاق دایی.... اصلا هم زر زرو نبودم.... اصلا هم دایی مو اذیت نمی کردم.... نههههههه اصلاااااااا....

من خیلی آدم لجبازیم ام که با وجود اینکه اسپیس کامپیوتر خرابه غیر از این متن سی کیلومتر دیگه هم جای دیگه دارم می نویسم!

+ نوشته شده در  جمعه 20 دی1387ساعت 16:58  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

دماغ سوخته

ایشششششششششش یه بار من اومدم از خودم هنر در کنم و شیک بشم... نمی شه که!!!! دو سه روز پیش بابا رو مجبور کردم فیله بخرن که من استیک درست کنم بعدشم به دقت نشستم آماده ش کردم خوابوندمش و بعد به دست فراموشی سپردمش... امروز تو یخچال گوشتا رو دیدم یادم اومد من می خواستم آشپزی کنم.... خلاصه شیک و پیک رفتم آشپزی کنم که چشمتون روز بد نبینه تیکه سومی رو گذاشتم یهووووو روغن پاشید و ماهیتابه (و محتویاتش) آتیش گرفت.... منم که دسته ماهیتابه رو گرفته بودم دستم سوزیددد ماهیتابهه رو پرت کردم اونور آشپزخونه....

الان من موندم با یک عدد دماغ سوخته و ضایع شده.... و ایضا دست سوخته.... و یک آشپزخانه چرب.... و خوشبختانه مامان قبل از شکوفا شدن استعداد های آشپزی من نهار درست کرده بودیم وگرنه می نوشتم 5 نفر آدم گشنه....

فعلا تصمیم گرفتم همین غذاهای معمولی خودمونو بپزم استیک و بیفتک و غیره پیشکش...

بگذریم

در طی جریانات اتاق سازی (!) من یه لیست همقد خودم نوشتم که الان اینهمه چیز ریختم دور و دوباره باید جایگزینش رو بخرم و اینهمه چیز من ندارم باید بخرم.... از اونجایی هم که من عاشق سر و کله زدن با مغازه دارمنمی دونم چه جوری نجات پیدا کنم....حالا شاید با پرنیان که رفتیم بیرون ترتیب یه خورده شو دادم....

داداشم بعد از روضه ها شدیدا احساس خوش صدایی بهش دست داده و یکسره با فیگور و ژست های مختلف و تن صدا های بالا و پایین مشغول هنر نمایی تشریف داره....

همین فعلا....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 دی1387ساعت 12:41  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

گریه

یعنی این گریه کردن منم مشکلیه هاااا....

هشت شب اول ماه محرم تو تمام روضه ها هی من روضه گوش دادم هی دپسرده شدم ولی جز در موارد خاص (فکر کنم نوشتمش؟) دریغ از یک قطره اشک!!!! یعنی یه جاهایی دیگه می دیدم خیلی ضایعم بزور چشمامو بهم فشار میدادم که یکم اشکالود بشه ملت فکر کنن منم دارم گریه می کنم... شده مثل این کامرون دیاز تو فیلم The holiday

ولی عوضش این دو روز اخیر.... از صبح تا شب روضه و .... منم انگار عقده ی این چند روزم باز شده بود.... به حد چییییی هی گریه کردم و اشک ریختمممممم .... فکر کنم این غده اشکیم بیچاره نابود شد..... الان هم چشمام قرمز شده مثل گوجه فرنگی ( چه تشبیهی؟) هرکی می بینه یا میگه اواااااا چرا چشات اینقدر قرمزه؟  (اونم درست بعد از روضه پرسیدن داره آخه؟)یا میگه واییییییی چقدر چشات سبزه؟ قبلا نبوداااا؟  (خب سبز و قرمز متضادن بیشتر معلوم میشه.... لنزم کجا بود؟!!) خلاصه اینکه گریه آدمیزادی به من نیومده

کمرم همچنان درد می کنه..... منم دیدم ول کن نیست دیگه مسکن نمی خورم.... بابا می گن خب استراحت کن بگیر بخواب خوب میشه.... بعد من هنوز از جلوی بالش و پتو رد نشدم بابا می گن ماتیلدااااا تو چرا همش خوابی؟ بریم روضه ....

این چند روز چند نفرو دیدم از فرط گریه غش کردن.... من تاحالا غش نکردم ولی یاد آن شرلی افتادم که یکی از آرزو هاش این بود که غش کنه :دی

این چند روز جینی در شهر ما به سر می برد.... امروز باهاش خداحافظی کردم که فردا میره... میس هر میشم ؛-(

دلم برای بی بی تنگ شده اساسی.... ولی نمی دونم چیکار کنم.... این چند روزم اینقدر سرم شلوغ بوده نشده زنگ بزنم... فقط چند تا اس ام اس که اونا هم یکی در میون می رسن!


ما تا آخر دی هیچ کلاسی نداریم عالیهههههه.... ولی باعث تاسفه که من هیجدهم ماه متوجه این موضوع شدم :-ا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 دی1387ساعت 22:30  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

کاش غوغای عاشورا نبود

نینوا در پهنه دنیا نبود

یک سر مو کم نمی شد از حسین

جمله دنیا و ما فیها نبود


+ نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت 20:33  توسط .:*ماتیلدا*:. 

عنوان ندارم

سرم درد می کنه.... گردنم درد می کنه.... دلم درد می کنه....

خوابم میاد ولی خوابم نمی بره....

من چیکار کنم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 22:46  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

ANGRY

اوفففففففففففف می خوام از ته سرم جیغ بکشم... یعنی این شانس من در حد یک اپسیلونم نیست! .... منم که خرررررررررررر هر دفعه می گم این بار فرق می کنه..... ایششش

امروز معلم آمار کاشف به عمل اومده اونایی که غیر حضوری آمار رو برداشتن (یعنی من آناهیتا و یک میلیون نفر آدم دیگه) موقع امتحان لازم نبوده پروژه تحویل بدن!!!! بعد هم خیلی محترمان پروژه هامونو داد دستمون مرخصمون کرد!!!! یعنی فقط می خواستم بشینم رو زمین زار زار گریه کنم.... من چهار تا پروژه نوشته م تا بلاخره ای یکی رو قبول کرده.... تازه به اندازه بیست صفحه نمودار کشیدم و توضیح دادم.... حالا تلپ انداخته تو دستم میگه لازم نبود.... انگار نه انگار که این خانم همونیه که میگفت پروژه ده نمره ست و بدون پروژه پاس نمی شین! آخه من الان چیکار کنم؟؟؟؟؟؟

این از این اونم از معلم صبح! گیر میده که چی؟ تو چرا این استخون لگنت اینجاست؟ چرا سفته؟ خب اینجاست دیگه چیکارش کنم؟ تازه وقتی میگی استخون لگن برای چی فکر می کنم باید زیر دستت ابر باشه؟ بعدشم تمام مدت عین میخ وایسا بالای سر من که این دختره مشکوکه که تقلب همراهش داشته باشه!!!!!

من الان یعنی آروم شدم و بعد اومدم اینجا.... ولی تازه دارم میشم شبیه آتشفشان!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 14 دی1387ساعت 23:42  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

عربییییییییییی

دقت کردین همیشه این موقع سال تو وبلاگا همه بداخلاق میشن و بی حوصله؟ حالا بگین یه خورده ش مال امتحانای محصل ها یه خورده شم مال حال و هوای ماه محرم و صفر.... بقیه ش نمی دونم مال سرمای هواست مال چیه؟ اصلا تابستونا همه کلی اکتیون خوشحالن.... ولی تا هوا یکم سرد میشه....

امتحان عربی رو به نظر خودم خوب دادم ...یعنی اگه یکم دیگه هم خونده بودم عالی می شد.... ولی غیر از خودم فقط دو نفر دیگه عادی از سر امتحان بلند شدن...بقیه همه نا امیییییییید ناراحت که امتحانم خراب شد.... (البته من عمرا خودمو واسه امتحان نکشته م)

یه محلول ضد آکنه بابا برام آوردن نوشته باید شب قبل از خواب بزنیم به مناطق جوش جوشی .... کی شب میشه؟ ظاهرا بعد از مصرف یه بسته ش باید خیلی خوشگل بشم ولی من خیلی امیدوار نیستم.... فقط دلم میخواد از این وضع فجیع در بیام که بعد یه فکری به حال بقیه ش بکنم! یه کرم هم خودم از داروخونه برداشتم که فکر می کردم ضد آفتابه بعد اومدم خونه دیدم کرم لایه برداره که من بدون دستور صریح دکتر غیر ممکنه ازش استفاده کنم.... بابا میگن حالا فعلا داشته باشش تا بعد....

آقاهه از تهران یه کیندر خوشمل برام آورده با خودم شرط کردم که تا کتاب زمین شناسی رو نخوندم دست بهش نزنم ( خوب باید یه بهونه ای پیدا می کردم) .... گذاشتمش تو کتابخونه هر چند دقیقه یه بار یه لبخند ملیحانه بهش می زنم :دی

این مدرسه ای که میریم برای امتحان نهایی توش امتحان میدیم یه حیاط خالی گنده داره جون میده دورش بدویی.... ولی این آناهیتا اصلا پایه نیست.... اگه پرنیان بود کلی با هم دور مدرسه میدویدیم و خیلی خوش میگذشت! ( پرنیان یادته دبستان چقدر دویدیم؟ یادش بخیررررررر)

میخوام برم کتاب این فیلم پی.اس آی لاو یو رو دانلود کنم بخونم.... فیلمش خیلی خوشگل بود.... مرسی شاذه!!!!!

اوفففف چقدر حرف زدم؟ برم چادرمو اتو کنم شاید شب بریم روضه

+ نوشته شده در  شنبه 14 دی1387ساعت 16:54  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

!!!

نمی دونم چمه.... میام سی کیلومتر می نویسم می نویسم می نویسم بعد همشو پاک می کنم و با نیش از بناگوش در رفته از بلاگفا میام بیرون!

پی.اس: فردا امتحان عربی دارم.... خدا کنه این آخرین امتحان عربی رو هم خوب بدم و راحت شم! هم اکنون نیازمند دعاهایتان هستمممم!
پی.اس2:این چند روز همش آخر جمله هام !  میذارم. چرا؟!

بعدا نوشت: توجه کردی ما الان دو روزه تو سال 2009 هستیم؟ من الان متوجه شدم.... تازه یهو متوجه تر شدم که 17 ژانویه هم تولدمه!!!
+ نوشته شده در  جمعه 13 دی1387ساعت 12:57  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

بداخلاق

یادم نبود وقتی خیلی حالم خوبه یعنی بیست و چهار ساعت بعدش میشم هاپو! الان بیست و چهار ساعت بعدشه منم هاپوی وحشی !

صبح دکورمو عوض کردم و تا این خرت و پرتام جا به جا شدن کل انرژیم تموم شد.... بعد آناهیتا زنگ زد گفت چند تا از بچه ها میان اینجا.... تو هم بیا.... به صرف قهوه و بیسکوییت و میوه و مقدار زیادی حرف و خنده.... البته خیلی جای شکرش باقیه که مامانش اینا خونه نبودن وگرنه به طور قطع ما رو با اردنگی می نداختن بیرون.... بس که خل بازی در آوردیم.... بعد با ویولت و پرنیان برگشتیم خونه... منم بلاخره موفق شدم کارت شارژ بخرم برای موبایلم !!!!

دو سه روز پیش یکی از بهترین عطر هام وسط اتاق شکست.... حالا تا از در وارد میشم بوش می پیچه تو دماغم.... دیگه حالم از بوش بهم می خوره....

شبی رفتیم روضه.... منم احتمالا بخاطر همون هاپو شدنم نشستم از بسم الله اولی تا آخر روضه گریه کردم کردم کردم .... ولی هنوز حالم خوب نشده .... من دلم میخواد دوباره برم کربلا.... کی پایه ست بریم؟

اتاقم جای راه رفتن نداره.... تمام زندگیمو ریختم وسط.... ولی امشب دیگه نمی تونم مرتب کنم.... فردا پنجشنبه ست کاری ندارم.... میشینم مرتب می کنم می شم یک خانم منظم همونجوری که مامان دوست دارن!

تازه نمی دونم چرا دلم می خواد دفتر خاطراتای چهار سال اخیرمو بندازم بیرون! چند صفحه شو که دوست داشتم کندم که نگه دارم بقیه شو گذاشتم کنار که خیلی محترمانه یا بسوزونمشون یا یه جوری بلاخره از شرشون راحت بشم....

این ساعت دیجیتاله که خریدم هر ربع ساعت یه بار میگه ویییییییییییییییییسسسس .... باتریشو در آوردم جیگرم خنک شد.....


+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 دی1387ساعت 22:53  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

:دی

با کا مپیوتر اومدم که زودی برم.... با لپ تاپ که میام دیگه از پای نت بلند نمی شم....

امتحانم فکر کنم گفتن نداره که خوب دادم.... معلمه خیلی گیج بود بیچاره.... گفت تا آخر وقت امتحان نمی شه پاشین! یعنی دو ساعت تمام.... منم سر چهل دقیقه تموم کرده بودم بقیه وقت رو همش برگه پاسخنامه مو که پر کرده بودمو گرفته بودم تو هوا که دور و بری ها استفاده کنن.... بعدش اینقدر همه دعام کردن!!!!

زن دایی بزرگه عمل کردن.... دختر دایی بزرگه و برادر کوچیکه ش شبی خونه ی ما هستن.... کلا خانواده مونو چشم کردن ها! یکسره مشغول دوا و دکتریم!

بعد از روضه همه ی دایی ها و فرزندان (به استثنای همون زنداییم) شام خونمون بودن... بهشون نیمرو دادیم.... خوش گذشت.... بعدشم من به شاذه قول دادم همین شبی دکورمو عوض کنم.... که می بینین دارم می کنم :دی

رو موبایلم از این برچسبای شکل گل چسبوندم خوشگل بشه.... این چند روز چندین نفر از آقایونو دیدم مثل موبایل من داشتن.... گفتم یه کاری بکنم که با مال اونا فرق داشته باشه :دی

امشب حالم یه جور ناجوری خوبه.... از سر شب هی اس ام اس چرت به این و اون زدم.... هی خل بازی در آوردم.... هر کار هم می کنم این انرژی تموم نمی شه.... برای همین بارکشی رو گذاشتم برای نصف شب.... :دی

چه حس خوبیه فردا صبح امتحان نداشتن؟ دیگه تا شنبه که عربی داریم آزادم.... جانمییییییی!

ده؟! ماتیلدا!!!! جمع کن بساطتو برو دنبال کارت ! بدو... زود....تند.... سریع (این تکیه کلام باباست وقتی عجله دارن بی وقفه می گن زود....تند...سریع)

فهلا بای.... شما فردا یا نوشته های یک ماتیلدا ی زنده و عادی رو میخونین یا نوشته های یک جنازه ی دیوانه! :دی

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 23:2  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

زبان خارجه

فردا صبح.... ساعت شد دوازده خب امروز صبح امتحان انگلیسی داریم.... من فقط نگاه کردم ببینم کتاب انگلیسی مدرسه م تو کتاب خونه هست یا نه و دارم بجاش رازم را نگه دار رو زبان اصلی می خونم.... خیلی مفیدتره!.....

و میدونی چی کشف کردم؟ من از انگلیسی ها (واضحترش بریتانیایی ها) خوشم نمیاد.... حالمو بهم می زنن.... البته چند مورد استثنا هست ولی کلا آدمای نفرت انگیزی هستن.... دلیلشم واضحه این چند روز پنج تا کتاب انگلیسی و سه تا فیلم انگلیسی دیدم که برای یه مدت طولانیم کافیه....

شبی رفتیم روضه.... خوب بود....

فردا بچه های دایی بزرگه میان اینجا از صبح تا شب.... خوش میگذره.... مخصوصا که پسردایی سه ساله مان جدیدا خیلی با من دوست شده..... ولی هم به این دلیل هم بخاطر امتحان نمی تونم برم کلاس نقاشی....

میخواستم برای اتاقم یه میز کوچیک بخرم اون میزی که خیلی خوشم اومد مختصرا سیصد و بیست هزارتومن بود..... منم که خسیس! کلا از میز خریدن منصرف شدم. یعنی راستش میز کوچیک خوشگل که مناسب اتاق من باشه کم دیدم ... فقطم همین یکی رو قیمت کردم.... اصلا خرید کردن به من نیومده.... عوضش رفتم برای خودم یه پاکت آلو خریدم هزار و پونصد تومن.... خیلی بیشتر مزه داد!!!!

جدیدا خیلی خیلی بی خیال و ریلکس و بی تفاوتم..... اینم زیادیش خیلی بده....امروز خانمه سر امتحان بالای سر من وایساده رسما مشکوک که من دارم تقلب می کنم (اصلا تقلب به من میاد آخه؟ ) منم خوشااااال اینقدر زل زدم بهش تا رفت.... بعدشم که برگشت من در همون لحظه ی خاص بودم که هیچی یادم نمیومد و داشتم دور برگه پرسشنامه م گل و بلبل می کشیدم.... اومده میگه خانممممم تقلب نکن خلاصه سه تا مراقب دیگه اومدن که چیکارش داری؟ بچه بیچارههههههههه.... من کلی لبخند ملیحانه بهش زدم.... حالا میگین منو میندازه؟

ای وای! ساعت شد دوازده و بیست و پنج.... هی میومدم یکم می نوشتم یکم گردش می کردم خیلی طول کشید تا تموم بشه.....

 

پی.اس: من این پست پایینیمو دوست دارم....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 0:26  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

امتحان زبان فارسی

تکواژهای وابسته...... ممممممم.... مانتوم رو اتو نکردم......

ممدّ حیات - مفرّح ذات- موسم ربیع .... من هیچ وقت نمره ی دیکته م از هیجده پایینتر نبوده.... چه افتخاری؟

مطابقت نهاد و فعل.... من هنوز با گزاره مشکل دارم....

این کلمات را با "ها" جمع بسته ایم اما نمی توانیم همه ی آنها را با "ان" جمع ببندیم.... خب به من چه؟

ماضی ساده- ماضی استمراری- ماضی بعید -ماضی التزامی- ماضی نقلی- ماضی مستمر..... ماضی ساده- ماضی استمراری-...

زندگی نامه نویسی.... آخه اینم درس دادن داره؟ خب آدم هرجور دلش بخواد زندگیشو می نویسه!

فاصله ی میان واژه ای.... همون اسپیس خودمونه ولی حتما من یادم میره چی بود

مفعول ... متمم.... مسند.... هان؟

خصایل و سجایا...سطوت سلطنت...خوالیگر دربار.... آدم در طول عمرش چند بار این کلمه ها رو میشنوه که بخواد بنویسه؟

نظام معنایی زبان؟

وابسته های پیشین و پسین.... چقدر از اینا بدم میاد! هنوز تازه درس سیزدهمم.... 24 تا درس داریم

عناصر اصلی نوشتههای ادبی را بنویسید. خیال و احساس شاعرانه - آرایه های ادبی - صداقت و صمیمیت....


بقیه مطلب به دلیل حرف های ناپسندی که نگارنده نثار اداره ی آموزش و پرورش می کرد نوشته نشد!

پی.اس: دعا کنین خوب امتحان بدم

پی.اس: هیچی

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 دی1387ساعت 9:22  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

غر می زنیم

من اینجا رسما اعلام می کنم که غلط کردم گفتم روزی یک ساعت میام نت! مگه میشه آخه؟

دیشب خونه ی مادر بودم .... فکرم بدجور مشغول بود خیلی بد خوابیدم.... ولی الان خوابم نمیاد.... کلی هم کار دارم.... دیروز تا آپ کردم مامان گفتن برو پیش مادر و در نتیجه اتاقم به همون وضعیت وحشتناک قبل باقی موند.... عصر هم امتحان دارم و هنوز کلی عدد و تاریخ مونده که حفظ کنم..... قبل از ظهر هم شاید شاذه بیاد که اگه بیاد خیلی عالی میشه..... منتها این دفعه دیگه تعارف نمی کنم بیاد تو اتاقم.... چون خطر مرگ داره ؛-)

دیگر اینکه امروز بابابزرگ از بیمارستان مرخص میشن.... من یه نصف سوپ درست کردم و بقیه شو سپردم به مادر و جیم شدم....

بابا حدودا یه گیگ فایل صوتی به من دادن گفتن با ای میل بفرست برای عمه دومی!!!!! من تاحالا فقط بیست مگ آپلود کردم تا چهار صد سال دیگه طول می کشه.... حالا اگه سی دی شو با پست میفرستادن دو روز بیشتر طول نمی کشید....

سرم درد می کنه


+ نوشته شده در  یکشنبه 8 دی1387ساعت 10:7  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

اهم اهم

1: امروز چرخ خیاطیمو باز کزدم و یکم دوختم بعدم دوباره بسته بندیش کردم گذاشتم سر جاش.... بیچاره جا و مکان نداره باید میز کوچیکه رو خالی کنم بذارم برای چرخ....

2:امروز نهار ماهی داشتیم..... من توی سیخ در آوردن حرفه ای شدم..... کم کم می تونم ماهی صبور رو هم تند تند و بدون سیخ بخورم....(البته نهار امروز ماهی صبور نبود)

3:امروز عصر دکور اتاقمو عوض می کنم.... هیچ گونه عذری پذیرفته نیست!

تا آخر این هفته هم حکومت نظامی برقرار کرده و روزی یکساعت بیشتر نمیام نت....

فینیشد هییر

+ نوشته شده در  شنبه 7 دی1387ساعت 15:41  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

Scarlet

یه کشف جدید: رنگ قرمز به من میاد! ولی جای تاسفه که این موضوع دم ماه محرم و صفر معلوم شد.... و من همچنان یک بانوی موقر و متین از همون مدلی که آناهیتا بدش میاد می مونم!

من نمی دونم چی باعث شده من و آناهیتا با هم دوست باشیم؟ یعنی برای نمونه هم که شده یک وجه مشترک یا علاقه یا سلیقه یا... مشترک دیگه ای نداریم..... وقتی میگم هیچی یعنی هیچی ها! ولی نمی دونم چرا من اینقدر باهاش دوستم.... یعنی یه چیزی تو مایه های خواهری.... امشب که بلوزم قرمز بود آناهیتا میخواست خودشو از خوشحالی بکشه که یه بار من شاد و شنگول پوشیدم( حالا قرمز قرمزم نبود ولی ....) ولی کلا من با رنگای سرد و ملایم راحت ترم.....

کادوهای مری غیر از دو سه مورد همش شکلات بود.... :))

شب میخواستم برم خونه ی مادر اینا ولی دختر دایی زودتر اقدام کرد.....عوضش رفتیم خونه ی عمه.... اونجا همه نشستن یوسف پیامبر نگاه کردن ولی من جدول حل کردم.... چقدر این کارگردانه توی انتخاب بازیگراش بی سلیقی به خرج داده؟ غیر از چند مورد من با همه شون مخالفم .... از همه بیشتر با اون بازیگر یوزارسیف.... ولی از زلیخا خوشم اومد.... اسم بازیگرش چی بود؟؟؟؟

شما هم بعد از گذروندن یکماه پر از هیجان ماه بعدی شو با بی حوصله گی میگذرونین؟ اینجا هیچ اتفاق هیجان انگیزی نمیفته.... حتی هوا هم اونقدرا سرد نیست.... من امشب بدون ژاکت رفتم بیرون شوفاژمم خاموشه.... حالمم خوبه! کاشکی برف میومد....

چرا من دلم میخواد یه آپ طولانی بنویسم؟ چون خوابم نمی بره و اگر اینجا ننویسم می رم درس میخونم و درس خوندن قبل از خواب کار بسیار زشتیه (این عقیده ی فعلی منه شاید ترم بعد بگم درسخوندن تو رختخواب خیلی هم خوبه)

قالبو عوض کنم؟ بعد از گذشتن روز تولد وبلاگم قالب تولد نایت اسکینو میذارم روش :دی یعنی قرار بود صبح بذارم ولی یادم رفت.

+ نوشته شده در  شنبه 7 دی1387ساعت 0:24  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

تولد وبلاگم مبارککککککککک

امروز تولد وبلاگمه

تولدش مبارکککککککک.... یک سال شد؟ یه ساله که من ماتیلدام.... :دی

دیشب خانوادگی آقاهه رو ورداشتیم رفتیم بیرون شام خوردیم خوش گذشت.... بعدشم من خوابم نمی برد تا ساعت سه دو تا از کتابامو خوندم .... یکیش خوب بود یکیش نه چندان....

الان با عمه دومی حرف می زدم کاشکی زودی بیان پیشمون دلم براشون خیلی تنگ شده.... حالا راه دور هست! ولی خب اونقدر دور نیست که نشه سالی یکی دوبار رفت و برگشت.... (مختصرا هزار و صد کیلومتره چیزی نیست کهههه) عید ولی من میخوام برم اهواز!!!!!

شکلاتم تموم شد..... خیلی زشته آدم یه چیزی رو نصفه ول کنه.... نچ نچ نچ! اصلا حواس آدم جمع نمی شه..... حالا هرچی زحمت کشیده بودم مثلا ترک شکلات کنم برباد رفت! خداوند از درگاه خودش یک اراده قوی به من عطا بفرماید انشاالله

فهلا میرم....

+ نوشته شده در  جمعه 6 دی1387ساعت 12:2  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

چاکلت

عجب قالب مسخره ای! حالا یه روز نگه ش میدارم بعد شوتش می کنم بیران!

کریسمس خود را چگونه می گذرانید؟ ما کریسمس خودمان را پشت کتاب تاریخ گذراندیم.... از حالا به بعدشو پشت چهار تا رمان جدید می گذرانیم....

دیشب من رفته بودم پیش مادر.... اونا هم راس ساعت نه خاموشی اعلام کردن.... منم راس ساعت دو بلاخره خوابم برد..... بعدشم ساعت شیش پا شدم.... هشت هم با دایی کوچیکه رفتیم دیدن بابا بزرگ (خوب بودن) بعدشم من معلق زنان برگشتم خونه بدو بدو آماده شدم رفتم دوره خونه دختر دایی مامان.... بعد یکم اونجا نشستم و بدو برگشتم خونه مامان گفتن مهمون نداریم..... :-(

منم مجبور شدم بشینم تاریخ بخونم.... البته می دونم فایده ای برای دوشنبه نداره.... من امتحانای حفظی رو بیشتر دوست دارم..... یه روز وقت میذاری حفظ می کنی و فردا امتحان میدی.... پس فردا هم همه چی فراموش! به همین سادگی به همین خوشمزه گی (خوشمزگی؟)

امروز یهو ملتفت شدم من بعد از عروسی بی بی همچنان در رژیم موندم و شکلات نخوردم..... بعد که ترتیب نصف شکلاته رو دادم تو آینه خودمو دیدم .... خب من هنوز باید به رژیمم ادامه میدادم.... :))

دیگه اینکه برای مری هم شکلات گرفتم.... عین این شکلاته رو کربلا خریدم... اینجا دوبرابر و نیم اون قیمت میفروشن! ایشششش.... تازه میخواستم کاپوچینو هم بگیرم که خسیسیم اومد....(البته چون نیاز شدید به کاپوچینو داریم این خساست حد اکثر تا فردا دوام خواهد آورد)

مادر زنگ زدن میگن شبی کدومتون میاین؟ منم در کمال خشونت دختردایی رو شوت کردم اونجا گفتم من کار دارم تو برو.... یعنی واقعا هم نمی تونستم برم چون امشب مامان می مونن کلینیک پیش بابابزرگم و من بهشون قول دادم آشپزخونه رو مرتب کنم.

من میخوام دکور اتاقمو عوض کنم هی نمی شه..... چرا آخه؟؟؟؟؟؟

پی.اس۱:هپی کریسمس

پی.اس۲: فردا تولد وبلاگمه .... به نظر شما یه قالب خوشگل کادوی خوبیه؟

پی.اس۳:نگار وبلاگت باز نمی شه!

پی.اس۴: اینست اوضاع خانه ی ما: من دارم یه رمان مسخره میخونم.... نینا داره تو اتاقش کتاب میخونه ولی خیلی وقته صداش در نیومده.... داداشمم داره رو پشتی مبل اسب سواری می کنه.... تلفن مدام زنگ می زنه.... مامانم کلینیکن بابا هم داروخونه ن....

من حوصله م سر رفته!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 دی1387ساعت 18:21  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

Merry Christmas!

DOWNLOAD THE SONG

Dashing through the snow 
In a one-horse open sleigh
Through the fields we go
Laughing all the way.
Bells on bob-tail ring
Making spirits bright
What fun it is to ride and sing
A sleighing song tonight.

Chorus:
Jingle bells, jingle bells
Jingle all the way,
Oh what fun it is to ride
In a one-horse open sleigh, O
Jingle bells, jingle bells
Jingle all the way,
Oh what fun it is to ride
In a one-horse open sleigh.
A day or two ago
I thought I'd take a ride
And soon Miss Fanny Bright
Was seated by my side;
The horse was lean and lank
Misfortune seemed his lot,
We ran into a drifted bank
And there we got upsot.
A day or two ago
The story I must tell
I went out on the snow
And on my back I fell;
A gent was riding by
In a one-horse open sleigh
He laughed at me as
I there sprawling laid
But quickly drove away.
Now the ground is white,
Go it while you're young,
Take the girls along
And sing this sleighing song.
Just bet a bob-tailed bay,
Two-forty as his speed,
Hitch him to an open sleigh and crack!
You'll take the lead.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 دی1387ساعت 15:6  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

آپاندیس

اوفففف چه روزی!!!

دیشب بابابزرگم تب داشتن رفتن دکتر معلوم شده آپاندیس دارن.... آپاندیس در سن ۷۸ سالگی هم چیه آخه؟ خلاصه من که دیشب تا دو بیدار بودم فکر می کردم حالا چی میشه.... صبحم کله ی سحر ساعت هفت پا شدم. بعدش یکم نهار پزیدم بعد رفتم دوتا بلوز از دختر دایی مامانم خریدم بعد خیلی به دقت جاشون گذاشتم خونشون.... قربون حواس جمع من!

الانم مامان رفتن کلینیک پیش بابابزرگم ولی وقتی گفتم منم میخوام بیام گفتن لازم نکرده هنوز بچه ای! بعد دیدن من دارم یه جوری نگاشون می کنم گفتن:یعنی دورشون شلوغ نشه بهتره!

خیلی حیف شد من آپاندیسمو در جوانی عمل کردم. اگه الان عمل می کردم خیلی بیشتر کیف میداد! الان لابد می گین من دیوونه م! خب نتیجه ترکیب علاقه به فیزیولوژی و احساساتی بودن میشه ماتیلدا. من فیزیولوژِی خیلی دوست دارم . اگه یکی رو ببینم دستش خراش افتاده اصلا نمی تونم نگاه کنم ولی اگه خودم هر بلایی سرم بیاد هیچ ناراحت نمی شم!

دیشب با بی بی حرف زدیم.... دلم براش تنگ شده بود!

وای من هنوز هیچی برای مری نخریدم.... تمام پولمم دادم پای اون دوتا بلوز!

هیشکی نمی خواد منو دعوت کنه؟ من میخوام برم مهمونی!

پریروز موبایلمو ریست کردم.... دیدم بدون این برنامه ی فارسی سازش چقدر بهتر کار می کنه ولی فکر کنم باید زودتر نصبش کنم چون خرجم داره می ره بالا.... همه اس ام اس فارسی میفرستن

دیگه همین برم ببینم نهارا به کجا رسیدن! میگین ظهری همه رو گشنه میذارم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 دی1387ساعت 11:20  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

Lyrics

Britney Spears


Quicksand

I still see your coat hangin' on the door,

Never let anybody put one there before
My pillow's got your head printed on it
Baby, of all the guys you were my favorite

Don't ask, me why
I just can't say goodbye
No not, tonight
No, I just can't say it

[Chorus:]
'Cause I'm gonna hold on
Yeah, I'm gonna hold on
Baby, gotta keep holdin' on to what we had
'Cause I don't wanna move on
So I gotta hold on
Baby because you and me are sinking like quicksand
Like quicksand, like quicksand
Baby because you and me are sinking like quicksand
Like quicksand, baby like quicksand
Baby because you and me are sinking like quicksand

You came along I didn't know of love
But now I know that sometimes it's just not enough
I hear your footsteps in my corridoor
But it is just my heart, it's pounding like before

Wish I, could try
But I just can't say goodbye
No not, tonight
No, I just can't say it

(Chorus)

'Cause the ground is breaking,
I can feel it shaking
Wish it was that easy,
But it's not that easy
Gotta hold my hands up,
Gotta keep my head up
Gotta keep on breathing,
Baby even if we're sinking
Even if we're sinking
Baby even if we're sinking
Even if we are sinking

'Cause I just-just gotta-gotta hold (Hold)

(Chorus)

Only got one life to live,
We don't even need a piece of sand
Only you and me,
We need to hold on and hold on and...

Only got one life to live,
We don't even need a piece of sand
Only you and me,
We need to hold on and hold on and hold on
And hold on
And hold on, and hold on

And hold on, and hold on, and hold on
And hold on, and hold on, and hold on
And hold on, and hold on, and hold on

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 دی1387ساعت 22:43  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

دندون عقل

امتحان آمارمو خوب دادم..... نصف ناراحتیم مال پروژه هه بود که اونم فکر کنم از بس دعا خوندم فوت کردم تو صورت خانم معلم فقط مال منو قبول کرد چون مال بقیه خیلی مختصر بود مال من ده دوازده صفحه شده بود (:دییییی)

امروز کلاس نقاشی داشتیم دیدم اصلا حسش نیست.... حوصله نداشتم برم زل بزنم به مدل بعد یه چیز خط خطی بکشم که هیچ ربطی به موضوع نداره.... من از رو کتاب نقاشی کردنو بیشتر دوست دارم....

دیشب خواب دیدم تو خیابون موبایلم از دستم افتاد رفت زیر چرخ یه ماشین له شد.... اینقدر تو خواب حالم بد شده بوددددد....بعدشم که بیدار شدم موبایلمو سفت گرفتم که یه بار خطری تهدیدش نکنه.... موبایلمو دوسش دارم خبببب....

راستی اولین دندون عقلم یکمیش در اومد.... خیلی خوشوقت شدم خیلی وقت بود داشت اذیت می کرد.... عموم گفتن یکی دیگه هم میخواد در صد سال آینده در بیاد.... در هر صورت فعلا دهن من کامل باز نمی شه.... اون آخرش درد می گیره....

دیشب دایی ها اینجا بودن... کلی با شاذه حرف زدیم.... آخرش به این نتیجه رسیدیم اما کریگن تو کتاب رازم را نگه دار مرده روحش رفته تو بدن من.... :دی

اتاقم به طور کامل سر و تهه.... می خوام مرتبش کنم.... دیشب شاذه رو یه سکته خفیف دادم.... یعنی اگه اتاقم مرتب بود می شد چرخ خیاطیمو باز کنیم ولی.....

چرا نوشته ها همه شون یه خط دو خط شد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 دی1387ساعت 10:17  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

آمار نمی خوانیم :دی

پروژه آمارمو ویرایش کردم فقط مونده پرینتش کنم.... امتحان به این مسخره ای اینهمه باید رو مغز من پیاده روی کنه.... امتحانو که دادیم کتابه رو نیست می کنم.....

هی میخوام یه دور دیگه این کتابه رو مرور کنم هی حواسم جمع نمی شه.... امروز چرخ خیاطیم رسید.... الان کاملا بسته بندی شده و خوشگل اونطرف اتاقه.... به مامان قول دادم که تا وقتی از مدرسه برنگشتم دست بهش نزنم.... الان یه خط آمار میخونم یه لبخند ملیحانه به آرم برنینا ی روی کاتن می زنم.... حالا آی من خیاطی کنممممممم.... فکر کنم مثل چرخ خیاطی شاذه ست....

دیشب یه خانمی زنگ زده بود خونه ی ما تا گوشی رو برداشتم گفتم الو میگه الو ماتیلدا جون سلام خوبی؟ خوشی؟ مامانت اینا خوبن؟ نامزدت خوبه؟ چی کارا می کنی؟ چه خبرا؟ گوشی رو بده به مامانت..... منم خب طبیعتا دیدم این خانمه منو که ظاهرن خوب میشناسه جوابشو دادم بعد پرسیدم شما؟ میگه اواااااا نشناختی؟ من شیدام! ما یه شیدا خانم داریم تو دور و بری هامون ولی صدای این خانمه اصلا شبیه اون شیدا خانم که من میشناختم نبود! گفتم من هنوز بجا نمیارم ببخشید! میگه مگه تو ماتیلدا شجاعی نیستی؟ منم گفتم:نهههه خانمه اول فکر کرد سر به سرش میذارم بعد که باورش شد هم من ضایع شدم هم اون چون دوتامون قاطی کرده بودیم.... ولی خیلی این تشابه اسمی و مشخصاتش جالب بود .... (اسم من هیچ اسم تکی نیست.... یکی از اسمای بسیار معمولیه)

دیگه اینکه من پاشم برم یه جای دیگه درسمو بخونم.... که دیگه نه چشمم به چرخ خیاطی بیفته نه به لپ تاپ که دیگه اغفال نشم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 دی1387ساعت 10:53  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

یخ می زنیم!

من یعنی فردا امتحانام شروع میشه.... کاملا مشخصه دیگه؟ آره؟ معلومه من دارم خودمو از درس خوندن می کشم؟ معلوم نیست؟ چه بد....

من تمام فرمولا رو حفظم فقط مونده این تعریفیا که باید فردا بهشون برسم و یک تن تمرین که خانم معلممون پس از رهایی از چنگال بیماری بهمون داده.... چیزی نیست کهههه

عوضش تا هشتم دیگه خبری نیست چرا من همیشه هشتم دی یا هشتم خرداد امتحان دارم؟

بگذریم...

شب یلدا ی خود را چگونه گذراندید؟ من اولش نشستم عین این بدبخت بیچاره ها هی خیارشور خرد کردم هی داداشم اومد خوردشون بعدش قرار شد مهمون داشته باشیم منم در کمال خوشحالی خیار شور ها رو پرتاب کردم تو یخچال و نشستم شیرینی چیدم.... ولی خوب بود خوش گذشت...

 چی بگم خب؟ فصل امتحانه دیگه! دلم نمی خواد بگم همش تاریخ و شیمی و چه و چه می خونم.... عین این بچه مثبتا....

یه فیلم دیدم اسمش بود The Holiday جالب بود.... منتها بازیگراش بدون استثنا خیلی بدقیافه بودن.... یعنی خوبشون همون کامرون دیاز بود که من خیلی ازش مراد نمی بینم.... ولی فیلمش خوب بود.... خندیدم

فکر کنم شوفاژ اتاق من کلا از فرط تلاش مرده.... گذاشتم رو بالاترین درجه ش.... در حالت عادی بالاترین درجه ش حدود سی باید باشه.... ولی الان دمای اتاق من پونزده درجه ست.... منم تو اتاق که هستم ژاکت می پوشم.... بیرون که میام باد گرم میخوره توصورتم که مجبور می شم درش بیارم.... خیلی سیستم گرماییمون جالبه....

عوضش الان دیگه داداش عوض اینکه روزی سه بار تذکر بده که: وقتی عروسی کردی اتاقتو من برمیدارم چی و چی و چی رو برندار ببرو چی رو بردار ببر .... به جاش میگه اتاق ماتیلدا که خیلی سرده وقتی عروسی کرد می کنیمش انباری! می بینین چقدر داداشم به آینده من و اتاقم توجه داره؟

5شنبه دوره خونه مری هستیم تولدشم هست.... چی براش ببرم؟ خیلی اهل این خرت و پرتای دکوری و شیک و پیکه.... خوردنی نمی شه ببرم چون همیشه رژیم داره.... چی ببرم؟ پارسال کلی منو تحویل گرفت باید جبران کنم..... قبلا خیلی عاشق فیلم بود ولی الان چند وقته برادرش ویدیو کلوپ باز کرده .... مممممم

منم الان گشنمه...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 دی1387ساعت 11:56  توسط .:*ماتیلدا*:.  |