تبليغاتX
.:*و اینک آسمان از آن منست*:.

.:*و اینک آسمان از آن منست*:.

.:*دفتر خاطرات مجازی ماتیلدا*:.

طبق معمول سه نقطه

واقعا نمی دونم چم شده.... این چند روز هر بار میخوام بیام بنویسم انگار مغزم مثل کاغذ سفید میشه.... دیگه هیچی یادم نمیاد که بنویسم.... یا فقط چیزایی یادم می مونه که نوشتنی نیست....

فکر کنم امروز بلاخره موفق بشم اون کیکه رو بپزم.... ببین چهار شنبه چقدر بهتر از سه شنبه ست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 9:16  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

یک عدد ماتیلدای خل

فیلم نگاه می کنم

کتاب می خونم

درس کم میخونم

فقط شعرای Lean رو زمزمه می کنم

عکس تماشا می کنم

همه چی رو متر می کنم

هر روز تصمیم می گیرم این کار و اون کار رو بکنم ولی همه چی برعکسش پیش می ره

از بلوزی که برای کلاس خیاطی می دوزم بدم میاد

کلکسیون قوطی آدامس ریلکس و آدامس اکسی تول جمع می کنم

شکلات نمی خورم و غر می زنم چرا صورتم جوش زده

چهار تا تیکه پیتزا که می خورم سیر سیر می شم و بدم میاد که شدم مثل این دخترای نازنازی

از صبح تا شب عین این ارواح سرگردان دور خونه قدم میزنم

اس ام اسام خیلی کم می رن و میان.... منم فقط به دو سه نفر جواب میدم

وقتی یکی واقعا عصبانیه یا ناراحته یا خیلی جدیه من خنده م می گیره

وقتی خیلی خوشحالم و بهم خوش میگذره نمی دونم چی باید بگم و وقتی تمام سعی مو می کنم مسخره ترین جمله های دنیا از دهنم میان بیرون

عاشق جوراب خاکستری ام

هوس کردم یه تیکه از موهامو صورتی آدامسی بکنم

وقتی بهم میگن این کارت بچه گونه ست یا میگن چرا مثل بچه ها رفتار می کنی دلم میخواد جیغ بزنم

دلم میخواد برم بشینم تو کمد و کتاب بخونم

دلم میخواد آب بازی کنم

دلم میخواد یه آهنگ بذارم و صداشم تا تههههه بلند کنم و همراش بخونم و بعدش غش غش بخندم

دلم نمی خواد فردا صبح برم کلاس ریاضی

از سه شنبه نفرت دارم

دلم میخواد مثل خیلی سال پیش تمام یه خمیر دندون نو رو خالی کنم تو روشویی

دلم میخواد یه آدم لاغر استخونی رو سفت بغل کنم ببینم چرا آناهیتا وقتی منو بغل می کنه می گه عقققق


من الان خوشحالم

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 23:37  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

بدون محتوی

امروز بیست و هفتم بهمنه.... سه روز مونده تا اول اسفند.... اسفند یعنی خونه تکونی.... یعنی یه هیجان بی صدا.... یعنی یه انتظار تکراری که خسته کننده نیست... اسفند یعنی یه سال دیگه هم گذشت....

ولی الان هنوز بهمنه و من نمی خواستم اینا رو بگم.... از صبح نشستم یه کم فیلم تماشا کردم... یه کم درس خوندم.... یکم با دوستام حرف زدم.....

نمی دونم چرا نوشتنم نمیاد.... یه وقتایی اینقدر حرف دارم بنویسم که نمی دونم از کجاش شروع کنم....یه وقتایی هم مثل الان ده بار صفحه ی مدیریت بلاگفا رو باز می کنم و فکر می کنم چی بنویسم ولی هیچی به ذهنم نمیاد....

از صبح ده بار اومدم برم نو آشپزخونه این دستور کیک جدید رو امتحان کنم ولی الان فکر می کنم ولش کن میذارم برای بعد از اربعین....


+ نوشته شده در  یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 19:16  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

A big problem

چرا من اینجوری شدم؟

+ نوشته شده در  شنبه 26 بهمن1387ساعت 23:49  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

آدینه نوشت

من واقعا باید روی این موضوع افسردگیم وقت بذارم دیگه داره وضعیتم بحرانی میشه! از صبح تاحالا بیرون بودم یا مهمون داشتیم.... دیروز صبح که از خواب پا شدمم گفتم امروز دیگه یکسره خونه م و می تونم یکم به اتاقم و چیزای دیگه برسم.... عصر رفتیم رفتم پرسه شبم شام بیرون.... واقعا من می ترسم این افسردگی و مردم گریزیم خطر مرگ داشته باشه.... :دییییییی

امروز داشتم شدیددددد آه می کشیدم کاش من یه عالمه صدف و ستاره دریایی خشک شده و مروارید و شن داشتم که می تونستم هنر از خودم در کنم.... دو دقیقه بعد دو تا مغازه بهم معرفی کردن.... بعدشم نینا گفت دوستش رفته جنوب می تونه برام جمع کنه بیاره .... منم پررو یه سفارش گندههههه صدفی بهش دادم...

من دلم یه دامن جین بلند می خواد.... لطفا یکی بره پارچه بخره خودم می دوزم....

امروز پسردایی دوسال و نیمه م طی یک حمله ناگهانی پرید تو بغلم گفت: ماتیلدا عسیسم من خیلی دوست دارم! بعدش که من از شوک در اومدم دیدم موبایلم نیست.... :دی بعد دیدم خواهرش داره بهش میگه موبایل ماتیلدا رو چرا برداشتی برو بدش بهش و اینا پسردایی با یه لحن حق به جانب گفت: دارم با ماتیلدا حرف می زنم تو برو بعدش بیا!  هنوز نفهمیدم چی شده من یهویی اینقدر عزیز و دوست داشتنی شدم!

فردا ادبیات داریم.... من یادم نیست کتابمو کجا گذاشتم؟.... میگین تو کتابخونه ست یا یه جای دیگه؟

دیروز اومدم یه قاب عکس جدید بزنم به دیوار اتاقم دیدم هیچی جای خالی رو دیوار نیست.... هیچ کدوم از چیزای رو دیوار رو دلم نمیاد بردارم..... یعنی اینو همینجوری بذارم رو کشو؟

سرشب زنگ زدم به زن عمو کوچیکه.... کلی حرف زدیم با هم.... بعد که گوشی رو گذاشتم دیدم همه دارن دونقطه او منو نگاه می کنن.... میگن ما ندیده بودیم کسی اینقدر با زن عموش دوست باشه.... البته نصف تعجبشون برای این بود که من و زن عمو کوچیکه کم هم دیگه رو دیدیم ....ولی دلیل نمی شد که دوست نباشیم..... از نظر اعضای خانواده دوستی نزدیک من با شاذه (که زن داییم هست) هم خیلی غیرعادی و عجیبه....

فهلا بای

پی.اس: اه ه ه ه حوصله م از این ولنتاین بازیا سر رفته.... ولنتاین فرداست؟ خدا کنه زودی بگذره راحت شیم.... اینقدر خوشحالم آقاهه اهل این بازیا نیست!

پی.اس: چادری که کربلا پوشیدم بخاطر رطوبت اونجا کش اومده... من فکر می کردم برگردیم دوباره اندازه میشه ولی نشد.... باید کوتاهش کنم!

پی.اس: دارم سی دی های عکسامو مرتب می کنم و همه عکسا رو نگاه می کنم.... دلم برای همه آدمای توی همه عکسا تنگ شده.... دلم برای روزایی که اون عکسا رو گرفتم هم تنگ شده...

+ نوشته شده در  جمعه 25 بهمن1387ساعت 20:33  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

!!!

برای اولین بار در طول یکسال گذشته هم یادم رفت قالبم چه شکلیه هم یادم نبود بار آخر کی آپ کردم!

این یک اتفاق تاریخی است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 23:28  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

سیلام

خوبین؟ ما هم خوبیم

دیروز ظهر دایی ها اینجا بودن بعدش ما و شاذه اینا رفتیم کوه (اینم عکسش....البته اگه من لبه اون دیواره می ایستادم قشنگتر می شد ولی بنده به دلیل شجاعت فراوان نرفتم)

بعدش من بدو بدو آماده شدم رفتم مهمونی (خوش گذشت)

الانم که اینجام و شدیدا نوشتنم نمیاد. تازه شم ظهر من باید نهار بپزم که هنوز نصف کاراش مونده !

دیگه همین....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 10:0  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

سه نقطه

سیلام

این نت وسط کامنت خوندن من قطع شد. هرچی هم خواهش و تهدید می کنم وصل نمی شه که نمی شه. یه چند روزه خیلی لوس شده . منم از هر طرف می رم یه چیزی بهش می گم!

دیشب وسط مهمونی بابا برقا رفت. بابا اینا هم رمانتیک زیر نور شومینه و شمع مهمونی رو ادامه دادن. بعد موقعی که شام می دادیم هم بود ولی بعد دوباره رفتتتتت فکر کنم تا صبح. منم دیشب شارژ موبایلم آخراش بود دیگه صبح دو سه تا اس ام اس باهاش زدم خاموش شد. ما هم که برق نداشتیم. دیگه صبح تا ظهر که بیرون بودم بدون موبایل سر کردم و دریافتم که یه جور بدی به موبایلم معتاد شدم. خیلی بد بود! حالا دارم فکر می کنم باید یکمی از خودم دورش کنم بلکه بهتر بشه.

کلاس انگلیش هم رفتیم. خوش گذشت.

بعد از کلاس رفتم کارت شارژ بگیرم برای موبایلم ( من بودم می گفتم میخوام اعتیادمو ترک کنم؟ حرفمو پس می گیرم کار من نیست :دی) سه تا دو هزار تومنی گذاشتم روی ویترین مرده بهم یه پنج هزار تومنی پس داد منم خوشال تا دم در رفتم بعد یهو فکر کردم چرا 5 تومن پس داد؟ حتما می خواسته پونصد تومنی بده اشتباهی داده.... دو قدم برگشتم بعد فکر کردم حالا گیریم می خواسته پونصد تومن پس بده کارت شارژ که 5 تومنه منم که عمراااااا پنج و پونصد بدم! رفتم پنج هزار تومنی رو دادم بهش گفتم اشتباهی دادین باید هزار تومن پس می دادین! هزاری رو داد گفت: اینقدر از پنج هزار تومنی بدم میااااااااد خدا می دونه.... از صبح تا حالا این دفعه شیشمه به جای پونصد تومنی پنج هزار تومنی دادم ولی شما نفر اول بودین که برش گردوندین! منم گفتم یعنی این کارتا پنج و پونصده؟ گفت: نه اینا تا چند وقت پیش پنج و نیم بود من قاطی کردم. جمله ش که تموم شد یه دسته شکلات که دستش بود رو ریخت زمین. شوت بود بیچاره!

من دلم پنج هزار تومنی میخواد :دی

شبی شاید بریم خونه عمه.... منم بخاطر ددر رفتگی مفرط در چند روز اخیر نتونستم برم خونه آناهیتا و اونم الان از دستم دلخوره.... چیکار کنم حالا؟ فردا صبح که تعطیله بابا خونه ن نمی شه بگم بیاد اینجا فردا عصرم که نیستم... و کی می تونه برای چهار شنبه ش برنامه ریزی کنه؟ من نمی تونم!

(من دارم فکر می کنم من اینقدر میشینم تو خونه و در و دیوار رو نگاه می کنم نکنه یه بار افسردگی گرفته باشم؟ :دیییییییییییییییی)

من هی چرت و پرت می نویسم بلکه نت وصل بشه و من آپ کنم.

نیم ساعت بعد: وصل شد جانمییییییییییییییییییییییییییییی

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 18:26  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

پیشرفت های ماتیلدا در یک سال اخیر

1.من می تونم تا توان چهارده اعداد دو و سه و چهار رو از حفظ بگم.

2.من می تونم برای لباسام الگو در بیارم.

3.من می تونم در حال مطالعه راه برم و به در و دیوار نخورم.

4.من می تونم بدون صد بار چشیدن نسکافه مو درست کنم.

5.من می تونم 200 صفحه کتاب رو چهار ساعته برای یه امتحان حفظ کنم.

6.من می تونم سه روز پشت سر هم برم خرید و دیوونه نشم.

7.من می تونم یکم عربی حرف بزنم بدون اینکه وسط جمله سوم از خودم نا امید بشم.

8.من می تونم آشپزی کنم بدون اینکه هربار دستمو بسوزونم یا غذا رو خراب کنم.

9.من می تونم در برابر مشکلات کوچیک آرامش نشون بدم.

10.من می تونم روزی 20 بار برم تو آشپزخونه و فقط در سه روز یک بار بخورم به لبه کابینت و در هفته یک بار لیز بخورم کف زمین.

11.من می تونم یکماه تمام شکلات نخورم.

12.من می تونم هر روز دامن بپوشم و شیک بگردم (ولی قول نمی دم دق نکنم)

13.من می تونم فنجون قهوه رو بردارم و کلی قصه به هم ببافم و بعدش بگم همشو از خودم در آوردم.

14.من می تونم به ماتیلدای قدیمی نگاه کنم و به ندانسته هاش لبخند عاقل اندر سفیه بزنم.

15.من می تونم یک عالمه سالاد درست کنم بدون اینکه دستمو ببرم.

16.من بوی پونه و مرزه رو از هم تشخیص می دم.

17. من تلفظ محوطه رو یاد گرفتم.

18.من یه بار تنهایی سوار آسانسور شدم, بعد از 11 سال (البته منکه نمی گم تا دو ساعت بعدش دست و پام می لرزید و به غلط کردن افتادم)

19. من می تونم یک ساعت با داداش هم صحبت بشم بدون اینکه دیوونه بشم.

20. من می تونم پای درست کنم.


برای یک سال بد نیست نه؟ یعنی ممکنه من سال دیگه یک عدد خانم مبادی آداب عاقل و فهمیده تحویل جامعه بدم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 22:20  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

من و میزم

اینجا جایگاه لپ تاپ بنده ست.... چون همین امروز مرتبش کردم عکسشم گرفتم.... این دو شخصیت که روی صندلی نشستن یکیشون اسمش هست گوسفنده یکی شون اسمش گوساله هه.... اون قاب عکسه منو آناهیتا توشیم.... اون گلای دست راستی برای این روی اون کارتن گذاشتم که بیان بالا و من بتونم ببینمشون.... اون دست چپ هم شاید یکمی از این عطر جدیده م معلوم باشه که یادم رفت از رو میز برش دارم...:دی

حالا دیگه می دونین من معمولا از کجا پست هامو آپ می کنم و براتون کامنت میذارم یا باهاتون چت می کنم. :دی

این میزه خیلی قدیما یه رو میزی هم داشت که الان رومیزیه به ملکوت اعلی پیوسته و من پس از سالیان سال هنوز نرفتم براش جایگزین پیدا کنم.... اون فنجون قهوه که سر و تهه مثلا داره شکلات از توش می ریزه روی یه کیک.... از دور هم اینقدر واقعی به نظر می رسه که من روزی یکی دو بار هوس می کنم کیکه رو بردارم و گازش بزنم.... اون صورتیه محلول ضد آکنه منه که من عصرا وقتی یادم میاد که اِ باید بزنم وب کم رو روشن می کنم و استفاده ش می کنم.... :دی

اون گلای لاله دست چپی رو شاذه روز نامزدیم برام کادو آورد.... اون لیوانه که توش خط کشه وقتی برای بی بی تعریف می کردم بچه که بودم مادر برام یه کیف قرمز دوخته بودن رو بی بی برام خرید رو لیوانه نوشته:

You are the sweetest Grandma

With all the things you do

I want to tell you everyday

How much that

I Love You

( خوشم میاد بخاطر این آی لاو یو وبلاگمو ف  ی  ل  ت  ر  کنن هیچ ازشون بعید نیست)

اینم از من و میزم :دی


پی.اس: وقتی اینترنت سرعتش خیلی کمه و هی قطع میشه یه جور خاصی دلم میخواد جیغ بزنم!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1387ساعت 23:5  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

گربه

جای شما خالی یک صبحانه عالی خوردم.... کله پاچه (تازه از اونایی که بابا همه چیزای اضافی شو گرفتن و تمیزههههه) با یه نوشابه یخخخخخخخ....

دیروز یکی از بچه ها می پرسید تو چه جوری می تونی کله پاچه بخوری؟ قیافه گوسفنده نمیاد جلو چشمت؟ دلت نمی سوزه؟ من ازش نپرسیدم خودش مثلا وقتی ژیگو می خوره یاد گوسفنده نمیفته؟ اونم دست گوسفنده ست دیگه!
عصری با بچه ها قرار گذاشتیم همه با هم بریم مدرسه بلکه بتونیم کارمونو راه بندازیم.... اینقدر این مدرسه ما شلوغ بازاره که نگو.... شتر با بارش توش گم میشه جواب درستم که به آدم نمی دن ....من این دیپلممو بگیرم تا ده سال دیگه پامو تو هیچ مدرسه ای نمی ذارم
نیم ساعت پیش می خواستم بشینم نفهمیدم داداش صندلی رو از پشت سر برداشته.... الان من واقعا در حیرتم چه جوری من هنوز زنده م! البته کمرم هنوز خیلی درد می کنه و دلم نمی خواد داداش از فاصله چهار متری بهم نزدیکتر بشه
من از این سمایلی گنده ها خوچم میاد.... خنده دارن
راه های درمان حواس پرتی چیه؟

پی.اس: سرعت اینترنتمون خیلی افتضاحه... کامنتا رو جواب نمی دم ببخشید!
+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1387ساعت 12:53  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

سمایلی

یعنی شما واقعا اینقدر روزانه های منو دوست داشتین؟  واقعا سورپریز شدم. من فقط سه روز نبودم!

فردا صبح کله پاچه مهمون داریم من کله پاچه دوست دارم.... مهمونامونم دوست دارم.... بعد از اون یکشنبه شب هم جلسه بابا خونه ی ماست.. دیگه به مامان هرچی میگیم می گن بذار من دوشنبه صبح در موردش فکر کنم که بیکارم. ولی حس ششم من میگه دوشنبه بیکار نخواهند بود.

این قالبه اذیت می کنه؟ من الان دلم نمی خواد عوضش کنم....

سه شنبه هم دعوتم مهمونی! چرا نمی ذارین من بمونم تو خونه آخهههههه

امروز حالم نمیاد عکس کوچیک کنم و آپ کنم و بذارم عوضش سمایلی گذاشتم

از صبح نتمون قطع بود منم نشد بیام آپ کنم الانم دیگه حرفام رفتن.... چی بنویسم دیگه؟

+ نوشته شده در  جمعه 18 بهمن1387ساعت 16:34  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

عنوانم نمیاد

من از فوتو بلاگ داشتن خوشم میاد ولی از روزانه نوشتن بیشتر خوشم میاد.... دوباره همون ماتیلدای قبلی شدم...

الان خونه جاری جان بودیم (یه آش خوشمزه و یه کیک خوشمزه خوردیم) پرنیان گفت میخواد فردا آپ کنه ... چو خوب! منکه وبلاگشو خیلی دوست داشتم....

امروز به کلاس انگلیشمون یه شاگرد جدید اضافه شد.... جناب استاد اولش میخواستن باهاش محترمانه رفتار کنن هرچی از دستش جوش می آوردن سر ما خالی می کردن باحال بود.... سه نفر دیگه هم بیان کلاسمون پر میشه.... گرچه من به کلاس انگلیش شلوغ عادت ندارم ؛)

من پارسال ماه محرم و صفر همش تهنایی تو خونه بودم داشتم دققققق می کردم ولی امسال یه روزایی دلم برای خونه تنگ میشه از صبح می رم بیرون تا شب..... ایشالا سال آینده نرمال می شم....

تازگی نمی دونم چی شده به آلبوم دیدن علاقمند شدم....به کسی هم چیزی نگفتم ولی هرجا می رم مهمونی صاحبخونه برام آلبوم میاره... اینقدر خوبه! آخه خودم خیلی اهل عکاسی و اینا نیستم.... تازه همین چند روز پیش نشستم آلبوم خودمو درستش کردم.... باید برم یه کم از عکسای جدید که رو سی دی دارم رو چاپ کنم بذارم توش....

از این قالب فعلی قلبم می گیره.... این نوشته رو که پست کردم عوضش می کنم

اینم ادامه فوتو بلاگ .... سه تا عکس قبلی مال نجف بود.... اولی کفشای منو دوستمه.... دومی هم تو خیابون دیدیمش جالب بود..... سومی هم اگه ندیدین پایین دست چپ یه خطای عابر پیاد کمرنگی هستن.... اینقدر دلم برای بچه ها و الاغه میسوختتتتت.... تو اون سرما کلی معطل شدن

اینم از این یکی

پی.اس: آلیشا اینم فونت درشت برای شما که بتونین تو زمینه تیره راحت تر نوشته ها رو بخونین

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 20:25  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

:دی

الاغه پشت خط عابر پیاده ایستاده البته باید یکم بگردی تا معلوم بشه


+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 11:51  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

Mirrors

D:

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 23:48  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

Change

مدتی فوتو بلاگ می شویم تا ببینیم چه پیش می آید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 17:21  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

سه نقطه

روزانه نوشتن کار بیخودی نیست؟ من مثلا الان باید بیام بگم صبح بابابزرگ مهمان داشتن برای صبحانه و من هم زود پا شدم و به طور طبیعی الان باید خیلی خوابم بیاد ولی نمیاد.... بعد برگشتیم خونه نهار درست کردم ( برای اولین بار برنجم سوخت خیلی باحال بود!) تااااااا الان....

خب این شد مطلب؟

دلم میخواد مهمون دعوت کنم....دلم میخواد روزه بگیرم.... دلم میخواد خیاطی کنم .... دلم میخواد کتاب بخونم.... دلم میخواد ژله میوه درست کنم.... دلم میخواد پرده هامو بشورم....

ولی هیچ کدوم از حد نوشته شدن جلوتر نمی رن.... منم فقط نشستم اینجا و هیچ کاری نمی کنم

این زمستون کی تموم میشه؟ اینجا که نه هوا سرده نه برف و بارون داریم.... فقط تنها چیزی که هست یه جوریه انگار همه کسل و خسته ن.

خب چی بنویسم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 16:57  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

سرماخورده

صبح باید می رفتم کلاس خیاطی ولی وقتی بیدار شدم دیدم ای داااااد تمام بدنم خشک شده تکون نمی تونم بخورم.... سرم هم درد می کرد مثل چی....گلوم هم می سوخت در نتیجه صدام در نمی اومد.... فکر کنم از بس دیروز تو مدرسه از تو کلاسای داااااغ پریدم تو راهروی یخخخخ یا رفتم تو حیاط و هی گرم و سرد شدم سرما خوردم.... وگرنه همه چیم مثل قبل بوده....

خیلاصه کلاس خیاطی که پرید.... منم با هزار زور و زحمت بلاخره پا شدم رفتم جعبه قرصامونو ورداشتم یک عدد نایت کلد (خب دی نداشتیم) (اسم با کلاس ادالت کلده ؛)  ) و یک عدد ژلوفن (از این بروفن جدیدا) میل کردم.(این سری که بابا یه خورده دوا آوردن خونه همش از این جدیداست.... البته من اعتراف می کنم سه روز طول کشید تا من اسمای دیگه ی همه قرص و دوا ها رو پیدا کردم)....بعدش خوابم میومد مثه چی.... دیگه به قهوه و آب یخ متوسل شدیم که مردیده نشویم.

بعدش شاذه اومد دنبالم رفتیم بیران(خودت همش میری بیرون منکه همیشههههه تو خونم نه مهمونی میرم نه خیابون.... چرا چپ چپ نگاه می کنی؟).... منم بلاخره موفق شدم خرید الکی نکنم و مامان برای اولین بار گفتن آفرین تنهایی رفتی خرید و چیز به درد نخور نخریدی! (البته من و شاذه چیزی در مورد پفک هایی که خریده بودیم بهشون نگفتیم :دی) بعدشم که می دونین تلپ شدم واسه نهار و اینا :دییییییییی

بعدترش رفتم خونه بابابزرگ اینا که فردا صبح مهمون دارن و مقادیری ظرف صافی کردیم و الانم که اینجام.

یه شکلات نسله دارم مزه قهوه و یه چیز دیگه میده.... خیلی دوستش ندارم.... می دمش نینا شاید دوست داشته باشه.... من فقط شکلات کاکائویی و شیری دوست دارم و فقط یک نمونه شکلات کارامل.... آدم به این تی تیش مامانی ای دیدین؟ ا ه ه ه ه ه

دیگه همین!

پی.اس: من امروز به طور کامل به گفته "هرچی قسمت باشه همون میشه" ایمان آوردم.

پی.اس2:از صبح هر کار می کنم همه بهم می گن چرا مثل بچه ها رفتار می کنی؟ داشتم برای مامان تعریف می کردم یه خرس بامزه تو مغازه دیدم مامان وسط راه جوش آوردن پا شدن رفتن! ده خب منکه با عروسک بازی نمی کنم فقط تماشاش می کنم ؛(

پی.اس3:من پرتقال می خوام

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 20:16  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

کارنامه

-سلام خانم محمودی من اومدم کارنامه مو بگیرم(لبخند ملیحانه)

*خب برو بگیر (یک گاز گنده به ساندویچ)

-اممم یعنی الان کارنامه ها رو نمی دین؟ (لبخند ملیحانه دل بهم خورده)

*من اینو گفتم؟ برو پیش خانمِ سالاری (تلاش فراوان برای فرو بردن لقمه.... حالت تنت میخاره بچه؟)


-خانوم سالاری.... سلام (لبخند ملیحانه)

*.... سلام (ادامه نامه بدخط را به زور خواندن)

- کارنامه ها پیش شماست؟ (لبخند ملیحانه... دارم باهات حرف می زنم منو نگاه کن!)

* .... چی؟ نه نیست....

- اِه! خوب من الان چیکار کنم؟ کی کارنامه ها رو میدین؟ جواب اعتراضامون اومده؟ ( نگاه خطرناک.... دهه منو نگاه کن یه دقیقه!!!)

*اوا؟ خانم چقدر سوال می پرسی؟ نخیر نیومده.... برو پیش خانم بلوچ یه خورده کار ثبت نامتو درست کن تا وقتی کارنامه اومد کاملش کنی.... برو دیگه.... (چرا اینجوری نگام می کنه؟ شاگردم شاگردای قدیم)


-سلام.... خانوم بلوچ من میخوام ثبت نام کنم.... خانم سالاری گفتن یه کمشو بی کارنامه می شه انجام داد (لبخند بی لبخند....)

*حالا اون یه چی گفته توئم باورت شده؟ نوچ بی کارنومه خبری نیست (آدامس به لبه ی نعلبکی چسبانده می شود و چای هورت کشیده می شود)

- خانوم سالاری گفتن خب.... (تلاش برای جلوگیری از استفاده کلمات خشن)

* دارم میگم نمی شه.... مشکلی داری برو پیش خانوم افضلی... برو دیگه دختر (سه عدد بیسکوییت ترد به طور کامل در دهان.... ادامه ی هورت چای)


- خانوم افضلی من کارنامه میخوام .... لطفا تکلیف منو مشخص کنین! ( سر به سرم نذار که اعصاب ندارم)

*چته؟ کارنامه؟ پیش خانم محمودیه.... مگه دفعه اولته میای اینجا؟ (چادر دور کمر شل می شود )

- یعنی چی؟ نیم ساعته دارین منو به همدیگه پاس می دین.... یه جواب درستم نمی دین.... بیکار که نیستم خانوم.... یه کلام بگین! (تریپ پاچه گیری و اینااااا)

*خبه خبه شلوغش کردی.... برو فردا بیا شاید اومده باشه (پر چادر روی زمین کشیده می شود)

-خانم فردا دوباره منو علاف نکنینا.... (چشم غره از همونا که آناهیتا همیشه می ره)


*عزیزم تو چرا اینقدر ناراحتی؟ (توجه توجه من مشاور مدرسه م.... هرکی درد دل داره بیاد پیش من)

- من ناراحت نیستم ( حوصله تو یکی رو ندارم)

* عزیزم من کاملا درکت می کنم.... خب طبیعیه آدم وقتی با دوست پسرش دعواش میشه یکم عصبی میشه (اوا خاک عالم اینکه انگشترش دست چپشه نکنه نامزدی شوهری چیزی داره؟)

-من دوست پسر ندارم (زنیکه پررو...)

*میدونستم عزیزم.... تو قیافه ت به این چیزا نمی خوره.... (دیگه چی باید بگم؟)

-معلومه که نمی خوره!!!!!!!!!!!!!! (چیو داری نگاه می کنی؟ برو بذار منم برم دیگه)

*هر مشکلی داری می تونی بامن در میون بذاری.... بیا بریم دفتر من اونجاست... عزیزم (نزدیک بود یادم بره بگم عزیزم)

-من مشکلم شمایین که نمیذارین برم خونه.... (ایشششش)

*عزیزم؟ (چرا رفت؟ من فقط داشتم تسکینش می دادم)


نیم ساعت از مدرسه ی ما اینجوریه.... بعد می گین چرا تو به درس خوندن علاقه نشون نمی دی؟




+ نوشته شده در  شنبه 12 بهمن1387ساعت 22:54  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

بعضی جمعه ها

ما هم گه گاه جمعه ها را مرخصی می گیریم و خوش می گذرانیم!

+ نوشته شده در  شنبه 12 بهمن1387ساعت 0:10  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

Everything

واقعا خجالت داره.... یه روز من نبودم جز جینی هیشکی آپ نکرده.... یعنی هوا اینقدر سرده که همه کامپیوترا یخ زدن و کی بردا قندیل بستن؟.... تند تند آپ کنین خوووووب

این نوشته دیشب خیلی چیز بیخودی بود صبح فکر می کردم نه بابا خواب دیدم نوشتم بعد الان اومدم دیدم اِ هست!!!!! بعدم دیدین که این خوابا نصف شب خیلی ترسناکن و واقعی ولی وسط روز اصلا.... ولی نمی خوام دیلیتش کنم....

ظهری اس ام اسام قاطی و پاتی شده بود و بخاطر یک سر به سر گذاشتن کوچولو یک انتقام گنده ازم گرفته شد و یک عدد اس ام اس به جای اینکه فقط نارسیس دریافتش کنه آقاهه هم دریافت کرد.... حالا بعد از یکساعت من دوزاریم افتاده که چه خبره.... خیلیییییییییی ضایع شدم.....

کلاس انگلیش هم خوب بود.... از وقتی کتاب جدید رو شروع کردیم من بخاطر همون " نو که اومد به بازار کهنه میشه دلازار" هی درس خونده می رم کلاس و موقتا شدم دختر خوب و دیگه اسمم یادشون نمیره.... خیلی خوبه!

بعدشم یهوووووو با لباس کلاس تشریف بردم خونه دایی بزرگه.... زن دایی مهمون داشتن منم سوت سوت با یه تی شرت سیاه کاملا اسپرت و شلوار جین نشستم .... بعد وقتی دیدم همه بلوز بافتنی تنشونه و فقط من تی شرت پوشیدم سوت سوت تر شدم.... ولی خوب گرمم میشهههههه.... مامان هم بهم میگن تو ترموستات نداری!!!! هوا اینجا کاملا بهاریه.... ما هیچ زمستون سردی نداشتیم..... زمستون خوب مال پارسال بود....

نمی دونم چرا همش فکر می کنم یه چیزیو یادم رفته....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 22:50  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

کابوس شبانه مسخره!!!

خواب بد دیدم دیگه فعلا برای اینکه ادامه شو نبینم اومدم اینجا....

خوا می دیدم با یه نفر داریم از پله های یه ساختمون بلند می ریم بالا... پله هاشم از این فلزی ها بود که همه چی از توش پیداست.... منم نمی تونستم به اوشون بگم که می ترسم بیام بالا و در عین حال فکر می کردم اونکه همرامه خب میریم بالا..... بعد رفتیم طبقه مثلا بیستم و من داشتم قبض روح (درست نوشتم؟) می شدم و اوشون رفت کنار یه نرده ای که یه خورده از زانوی من بالا تر بود ایستاد که پایینو نگاه کنه و منم صدا کرد.... منم هم خیلی ترسان و هم فکر می کردم اونم هست رفتم کنارش که یهو زیر پامون خالی شده افتادیم....بعد دوتایی گیر کردیم به یه میله که هی داشت پایه ش سست می شد که بیفته و من فکر می کردم اونی که می ترسیدم اتفاق افتاد....وللش... ولی اوشون چیییییی؟ همش میخواستم مراقب باشم اون طوری نشه و از خواب پریدم....

هنوز قلبم تو دهنمه.... کاشکی می شد به اون شخص زنگ بزنم صداشو بشنوم که آروم بشم.... اگه دوباره بخوابم ادامه ی اون خوابو می بینم .... اه ه ه ه.... من سالی یه بار کابوس می بینم اونم معمولا وقتی یهو خیلی احساس آرامش پیدا می کنم.... چرا صبح نمی شه؟


پی.اس: این یک پست مزخرف بیخود است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 1:16  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

ماتیلدا واکسینه!!!

آخیش! رفتم واکسن زدم خیالم راحت شد.... رفتتتت تا نهم اسفند.... اینقدرم جای پچلی بود که نگو! آمپولا و سرنگای قبلی رو همینجور رو هم تل انبار کرده بودن .... اون تختشم  مثلا ملافه یه بار مصرف داشت ولی احتمالا اونا برای صر صد نفر یه دونه استفاده می کردن هرچی هم اصرار کرد برم روش بشینم نرفتم ...اه ه ه ه ه....

مامانم از دهنشون در رفت که سبزی تموم کردیم.... این خانمه که کمکمون می کنه رفته 18 کیلو شوید خریده و 8 کیلو سبزی خورش و 8 کیلو سبزی پلو!!!!!!!! الانم نشسته داره هی خرد می کنه هی خرد می کنه..... بعد به من میگه برو شویدا رو یه جایی پهن کن خشک بشن.... من فکر کنم باید رو پشت بوم پهنشون کنم که همه شون جا بشن! تمام جونم بوی سبزی گرفته.....

این کتابه رو آقامون بهمون داده... بامزه ست....زود برین بخرین بخونین.... اون نقاشیاشم خیلی خنده دارن

اینم جمله اولشه: برای: لیلی و فرهاد    وبرای:بچه های بزرگ و بزرگ های بچه

دیگه اینکه.... دارم الگو در میارم..... خدا کنه خانم معلم خوششون بیاد.... خودم از مدله خوشم میاد.... تازه تو بوردا هم جلوی الگوش فقط دوتا نقطه بود :دییییییییییییییییی (یعنی آسونه)

از این قالبه خیلی خوشم نمیاد ولی هیچ جال قالب خوشگل نیست..... منم تنبلللللللللللللللللل خودم هیچ کار نمی کنم!!!!!

بریم سراغ سبزی ها والگو هامون

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 10:46  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

خوب

امروز سه شنبه ی خوبی بود.... یعنی هیچ اتفاق بدی نیفتاد....

اول که سر کلاس کلی با آناهیتا و خانم معلم جان خندیدیم و خوش گذشت (البته بگذریم که همقد خودم بهم تکلیف داده.... خوب مگه چی میشه که من همه ی درسامو یادم رفته بود؟)

بعدشم زنگ زدم به بابا گفتم من بیام؟ گفتن بیا من واکسنه رو دارم ولی باید بری تو مرکز بهداشت نمی دونم چی بزنی! که خب چون من تهنایی نمی رم کشکش سابیده شد! حالا اگه من هپاتیت گرفتم افتادم مردم تقصیر این مرکز بهداشته ست!

یعدش نهار مهمون داشتیم عمو و عمه اینا و آقاهه.... خوب بود....

دیگه اینا....

میدونی فکر کردم من این وبلاگمو شاید تا آخر امسال اینجوری بنویسم.... بعد روزانه هامو وردارم ببرم یه جای دیگه.... بعد از اونجایی که دلم نمیاد اینو پاکش کنم و بلاگفا وبلاگایی رو که خیلی وقت آپ نکنن رو دیلیت می کنه ممکنه اینجا رو بکنم یه فتو بلاگ یا از این وبلاگایی که هر آپ دو سه جمله می نویسن.... روزانه نویسی در حالتی که هرکی میشناسدت میاد می خونه خیلی آسون نیست.... وبلاگ آینده رو به کسیمعرفی نمی کنم.

این از این

ماه صفرم که اومد.....

امروز من یه کشف خیلی بزرگ کردم ... ولی نمی گم :دی

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 19:42  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

چرا من از سه شنبه نفرت دارم

دیدی آدم یه وقتایی به یه جایی می رسه که انگار ظرفیتش تموم میشه؟ منم الان اینجوریم.... اینقدر همه چی قاطی شده که نگو.... نمی فهمم چیکار کنم..... تنها چیزیم که می تونم بگم اینه: I give up

همه چی دقیقا برعکس برنامه های منه.... هرچی میگم اشتباه میشه.... منم دیگه بریدم.... الان دیگه جا ندارم جوش بزنم.... یه جور سرخوشی ابلهانه گرفتتم!....

سه شنبه:صبح عموم از تهران میان ...صبحانه درست نمی خورم چون دارم بدو بدو می کنم...بعدش کلاس ریاضی.... بعد من میرم داروخونه از بابا واکسن هپاتیت ب میگیرم و میرم تو کلینیک ترتیبشو می دم..... از گشنگی نمی فهمم چیکار کنم.... بعد میام خونه.... و سعی می کنم یکم این پازل بهم ریخته کارامو مرتب کنم.... شاید برای نهار مهمونی چیزی دعوت کنیم بعد عصر من میرم مدرسه برای ترم جدید ثبت نام می کنم.... بعد احتمالا با اعصاب خورد بر میگردم خونه.... بعد به آناهیتا زنگ می زنم و میگه رسیده تهران یا میگه تو فرودگاهه که بره تهران.... بعد میشینم الگو در میارم برای لباسم برای چهارشنبه که باید برم کلاس خیاطی.... بعدش دیگه دارم دیوونه می شم و دعا می کنم یه تنوعی چیزی پیدا بشه که من دققققق نکنم.... بعدشم تصمیم می گیرم فرداش نرم خیاطی و به جای چهار شنبه ها پنجشنبه ها برم.... آخر شب می شینم پشت اینترنت.... تو یه وبلاگ دیگه هرچی عصبانیت دارم خالی می کنم و بهتر می شم.... بعدش اگه آقاهه یا یکی از بروبکس آن باشن یکم چت می کنیم و بعدش سه شنبه تموم میشه....

کی چهار شنبه میشه؟


پی.اس:من خوبم.... و زندگی بر وفق مراده.... نه فکرای منفی بکن... نه سوال.... می تونی لبخند بزنی و بگی این دختره زده به سرش! من اینجوری بیشتر دوست دارم


+ نوشته شده در  سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 0:44  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

استرسسسسسس

میخواستم یه آپ درااااااااااااااااااااز تحویل بدم ولی ده تا کار ریخته سرم .... همه رو هم دارم می دوئم که تمومشون کنم ولی اصلا پیشرفت نمی کنم.... به خاطر همین اصلا نمی رسم درست به همه برسم و مثل آدم رفتار کنم.... الان همش فکر می کنم آیا چند نفر از دستم ناراحت شدن.... عذاب وجدااااان دارم این هوااااا....

همین.... دعا کنین زودی به حالت عادی برگردم.... دارم از استرس می میرم


+ نوشته شده در  دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 17:35  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

ورجه ورجه می کنیم!

سیلام

صبحی بلاخره تشریف بردم کلاس خیاطی!!!! دست بزنین براممممم.... تازه با چرخ خیاطی جونم رفتم.... البته یه شیرینی افتادم.... حالا کووووو تا چار شنبه.... البته من اون دختره که خواب موند دیر رفت هااااا.... هیچ ربطی هم به اون دختره ندارم که تا یک داشت چت می کرد بعدشم خواب از سرش پریده بود تا ساعت نمی دونم چند بیدار بود.... نهههه اصلا از این وصله ها به من نچسبونین!!!!! ولی هرچی منتظرم خیلی خسته و خوابالو بشم هیچ خبری نیست.... من همچنان حالم خیلیییییییییی خوبه.... انرژی مثبت بیش از حد نیاز هم خیلی دارم..... تو کلاس هم یکسره در حال قدم زدن کار می کردم (یعنی کار نمی کردم) :دی

باید برم پارچه بخرم.... من دو تا پارچه برده بودم که بدوزم خانم معلم گفتن نههههههه باید بری تریکو بخری! اونم از اون پارچه فروشی که اون سر دنیاست.... ایشششش هی منو میفرستن تو خیابون.... خرید دیگه حد اکثر هفته ای دوساعت کافیه دیگهههههه....

گشنمه نهار سبزی پلو داریم.... همچنان از این تن ماهی های سبزی دار استفاده می کنیم..... خوبیش اینه نه مزه ماهی میده نه مزه سبزی.... معلوم نیست آیا چی با هم قاطی کردن؟.... میگی ما چیز خور میشیم می میریم؟ من بیست دقیقه جوشوندمش....

دو تا بسته شکلات از دست خودم قایم کردم ولی یادم رفته کجا گذاشتمشون..... خدا کنه آب نشده باشن.... می ترسم گذاشته باشم تو کمد لباس یا کشوم.... البته اتاق من اینقدر سرد هست که خیلی نترسم ولی....

هه هه.... الان کتار من یه گوساله هست (همونکه عکسشو گذاشته بودم) یه گوسفند هست.... یه خروسم هست.... دیگه چه حیوونی میشناسین که من باهاش بتونم طویله مو کامل کنم؟


+ نوشته شده در  یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 13:37  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

A good day

امروز روز خوبی بود.

صبح با اینکه برف و بارون قاطی میومد با شاذه رفتیم تو خیابون.... من یک عدد کتاب سیدنی شلدون خریدم (Blood line) و یک مداد اتود چون دیشب اتودم به ملکوت اعلی پیوست! البته من به قصد چیز دیگه رفته بودم که آخر گفتم یه روز دیگه با مامان برم.... یه کتاب فروشی هم کشف کردیم و من و شاذه نصف از سرما نصف هم بخاطر یه قفسه گندهههههه کتاب داستان یه نیم ساعتی اونجا دور گشتیم..... منم هفت هشت تا کتاب دیگه رو نشون گذاشتم که وقتی پولدار شدم برم بخرم :دی

بعدشم عین این بچه پررو ها نهار تلپ شدم خونشون :دی و کلییییییییییی حرف زدیم و من الان خیلی احساس خوبی دارم.... دیگه دم غروب هم بازگشتیم به خانه و ایناااااا.....

ولی هنوز حالم خیلی خوبه.... یه چیزایی بود خیلی وقت بود رو دلم مونده بود با شاذه که حرف زدم هم جواب سوالامو گرفتم هم سبک شدم.... 

فردا می رم کلاس خیاطی.... چرخ خیاطیمم می برم.... یه بلوز هم قراره بدوزم (یعنی میخوام بدوزم خانم معلم هنوز خبر ندارن :دی) دوشنبه هم کلاس انگلیش سه شنبه هم ریاضی و اینگونه دوباره درس شروع می شود! یه ماه ول گشتم بد عادت شدم.

امروز نی نی شاذه کلی سعی کرد اسممو بگه کامل موفق نشد .... بلاخره یهو تصمیم گرفت به من بگه آبجی! البته شایدم چون من و شاذه خنده مون گرفت خوشش اومد بگه.... تاحالا کسی بهم آبجی نگفته بود (جز نینا اونم موقع مسخره بازی)

من دچار فراوانی بیش از حد انرژی شدم.... نمی تونم مدت طولانی یه جا بشینم.... میرم دور خونه قدم میزنم :دی

+ نوشته شده در  شنبه 5 بهمن1387ساعت 18:38  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

طالع بینی بنده

یه بازی هست باید یه متن طالع بینی ماه تولدمونو بنویسیم و بگیم کدوماش با ما می خونن....

منبع:www.3jokes.com/talebini/shakhsi

هرکی دوست داره دعوته.... منو دو هزار سال پیش نارنجی دعوت کرده بود

متولدین دی، نماد: جدی (همون بز خودمونه)

یژگی‌ها و خصوصیات‌ کلی‌ متولدین‌ دی‌ ماه‌: :دی
کاری‌ (بستگی داره)، واقع‌ بین‌( آره)، اهل‌ عمل‌(هوممم بستگی داره)، دور اندیش( آره)‌، محتاط،(بعله) حسابگر(نه چندان)، معتقد(یس) و آینده‌ نگر(تقریبا)
جاه‌ طلب‌(میشه گفت آره)، بلند پرواز (خیلی)و منضبط(فقط در مورد سر موقع کاری انجام دادن اونم کارای خاص :دی)
با حوصله(اصلا)‌، شکیبا(فقط در موارد خاص)، بردبار(چوم)، حسابگر(گفتم که)، با احتیاط و دقیق‌(تقریبا)
شوخ‌ طبع‌، بذله‌گو(کم)، تودار(بعله)، درون‌ گرا(بعله)، ساکت‌ و خوددار(تقریبا یس)

جنبه‌ منفی‌ شخصیت‌ متولدین‌ دی‌ ماه‌: (بدجنس. اینا رو نباید می گفتی)
بدبین‌ و تقدیرگرا (گه گاه)
ناخن‌ خشک‌(نه)، حسود(سسس یه خورده)
بیش‌ از حد حراف‌(تو اون بالا میگی ساکت اینجا میگی حراف؟ خب آره گاهی جوگیر می شم)، انعطاف‌ناپذیر(هوممم)، مقرراتی(یه خورده)‌، خشک‌(تقریبا)، جدی‌ و سختگیر (نه همیشه)

شخصیت‌ متولدین‌ دی‌ ماه‌ یکی‌ از با ثبات‌ترین‌ و عمدتا جدی‌ترین‌ها در منطقه‌البروج‌ به‌ حساب‌ می‌آید(اوه مای گاد). این‌ افراد انعطاف‌ناپذیر و مستقل‌ دارای‌ ویژگی‌های‌ اصیل‌ وارزشمند زیادی‌ هستند(تنکس). آنها ذاتا افرادی‌ با اعتماد به‌ نفس‌(نه خیلی)، مطمئن‌(اممم)، مصمم‌(آره)، با اراده‌(پنجاه پنجاه)،یک‌ دنده‌(بعله)، خونسرد و آرام‌(اینو خوب اومدی) هستند. آنها سخت‌ کوش‌(نچ)، جدی(فرصت کردی یه خورده این جدی بودن مارو بزن تو سرمون)‌، پرکار(هان؟)، زرنگ(مممم)‌، هوشیار(میشه گفت آره)،زیرک‌(چوم)، واقع‌ بین‌(میشه گفت از اون واقع بینای حال بهم زن)، اهل‌ عمل‌(میگم نه)، متعهد(خوب بستگی داره به آدمش)، با استقامت(در مورد مریضی تقریبا بله)‌، ثابت‌ قدم‌(نه)، با پشتکار(هفتاد درصد)، پی‌ گیر (گیر نمیدم)و به‌شدت‌ محتاط هستند(احتیاط شرط عقله :دی) و برای‌ رسیدن‌ به‌ اهداف‌ و مقاصدشان‌ آنقدر پافشاری‌ وسماجت‌ به‌ خرج‌ می‌دهند که‌ به‌ نتیجه‌ مطلوب‌ برسند(خب... آره). از آنجایی‌ که‌ آنها زحمت‌ کش‌و قابل‌ اعتماد هستند(هان؟)، تقریبا در هر حرفه‌ای‌ که‌ عهده‌دار می‌شوند، موفق‌ و سربلند ازآن‌ بیرون‌ می‌آیند.(تنکیو مگه تو اینجوری اعتقاد داشته باشی) آنها به‌ راحتی‌ تمام‌ طرح‌ها و برنامه‌های‌ نیمه‌ تمام‌ را با موفقیت‌ به‌پایان‌ می‌رسانند(من از تموم کردن کار نصفه یدیگران خوشم نمیاد) و آن‌ چنان‌ لیاقتی‌ از خود نشان‌ می‌دهند که‌ در هر محلی‌ ستون‌ ومحور اصلی‌ به‌ شمار می‌آیند( تو چقدر به من امیدواری؟).

متولدین‌ دی‌ ماه‌ مدیرانی‌ مصمم‌، مدبر، مبتکر و چاره‌ جو هستند(خب فقط وقتی مهمونی میدم اونم وقتی حالم خوبه) و نه‌ تنها برای‌خودشان‌ بلکه‌ برای‌ دیگران‌ نیز معیارهای‌ بالایی‌ را در نظر می‌گیرند.(مگه نباید بگیریم؟) از آنجایی‌ که‌افرادی‌ صادق‌، راستگو و درستکار هستند(همون بچه مثبت خودمونو میگه .... هستم تقریبا)، حتی‌ به‌ انتقاد از خود می‌پردازند(بیست و چهار ساعت ولی فایده نداره) و درجهت‌ رفع‌ عیوب‌ خود تلاش‌ زیادی‌ از خود نشان‌ می‌دهند(بستگی داره عیبش چقدری باشه) و به‌ شدت‌ انضباط و نظم‌را رعایت‌ می‌کنند(ای بابا... خداکنه! ما که تاحالا چیزی ندیدیم). آنها با شیوه‌ای‌ منظم‌، با قاعده‌، جدی‌ و سرسختانه‌ بر علیه‌مشکلات‌ شخصی‌ خویش‌ می‌جنگند(مشکلات شخصی چیه؟) و برای‌ رسیدن‌ به‌ خواسته‌های‌ خود حتی‌ گاهی‌خانواده‌ خویش‌ را فدا می‌کنند (نههههه)و هنگامی‌ که‌ همه‌ دست‌ از تلاش‌ کشیده‌اند و ناامیدشده‌اند، آنها تمام‌ جد و جهد خویش‌ را به‌ کار می‌گیرند تا موفق‌ شوند(دهه خب بیا تمومش کنیم راحت شیم چرا جا می زنی؟). در واقع‌، زمانی‌که‌ لازمه‌ تحقق‌ یک‌ پروژه‌ توانایی‌ عملی‌ به‌ همراه‌ بلند پروازی‌ و جاه‌طلبی‌ است‌،وجود متولدین‌ دی‌ ماه‌ ضروری‌ می‌شود و همه‌ خواهان‌ استخدام‌ و به‌ کار گماردن‌ آنهاهستند(جدی میگی؟). آنها مدت‌ها وقت‌ می‌گذارند تا به‌ دقت‌ و محتاطانه‌ نقشه‌ای‌ بکشند تا به‌خواسته‌های‌ بلند پروازانه‌ خویش‌ برسند(هوممم آره) (که‌ اغلب‌ نیز به‌ ثروتمند شدن‌ می‌انجامد(این اغلبت هیچ درست نیست)).اگرچه‌ آنها خسیس‌ نیستند، ولی‌ می‌توان‌ به‌ آنها لقب‌ مقتصد و حسابگر داد(خسیس نیستم)، چون‌قادرند با حداقل‌ تلاش‌ و پول‌ به‌ نتایج‌ بزرگ‌ و عالی‌ برسند (والا ما قادر نیستیم یه وقتایی دیدی یه ذره پول کلی برکت داره؟)و با وجود توانایی‌ سازمان‌دهی‌ عالی‌ می‌توانند به‌ راحتی‌ و به‌ طور خود جوش‌ روی‌ چند پروژه‌ همزمان‌ کارکنند.(این درسته.... مدیریت بحران)

آنها احترام‌ خاصی‌ برای‌ قدرتمندان‌ قائلند(قدرتمندان از نظر عقل فقط) ولی‌ اگر به‌ درجات‌ بالا برسند امکان‌ نداردکه‌ به‌ نقطه‌ نظرات‌ دیگران‌ گوش‌ فرا دهند(آره... دعا کنین کمتر اینجوری باشم). از آنجایی‌ که‌ خودشان‌ به‌ شدت‌ منضبطهستند(هی بگو منظبت کشتیمون)، توقع‌ دارند که‌ زیر دستانشان‌ نیز به‌ همان‌ اندازه‌ نظم‌ و ترتیب‌ را رعایت‌ کنند وخویشتن‌ دار باشند و می‌خواهد هر وظیفه‌ای‌ را که‌ به‌ آنها محول‌ می‌کنند، به‌ بهترین‌نحو انجامش‌ دهند(تو کار گروهی آرههههه). با وجود این‌ خودشان‌ نیز در کار پر زحمت‌ و منصف‌ هستند(منصف!). ازآنجایی‌ که‌ به‌ شدت‌ محافظه‌ کار، خوددار، درون‌ گرا و تودار هستند، در میان‌همکارانشان‌ از محبوبیت‌ زیادی‌ برخوردار نیستند(:گریه هیشششکی منو دوس نداره). آنها به‌ سنت‌ بیش‌ از نوآوری‌ بهامی‌دهند(خیلی کم)، حتی‌ اگر نوآوری‌ ارزشمندتر باشد. آنها تا حدودی‌ خشک‌ هستند و گهگاهی‌نیز به‌ شدت‌ بدبین‌، افسرده‌ و ناراحت‌ به‌ نظر می‌آیند و اصلا قادر نیستند آن‌خصوصیات‌ را از دید دیگران‌ پنهان‌ سازند(چوم). به‌ ویژه‌ زمانی‌ که‌ در کاری‌ شکست‌بخورند، به‌ شدت‌ افسرده‌ می‌شوند و سرخوشی‌ ذاتی‌ آنها یکباره‌ تبدیل‌ به‌ غم‌ و اندوه‌می‌شود(آره) و اگر این‌ حالت‌ مدت‌ زیادی‌ ادامه‌ پیدا کند، آنها درمانده‌ شده‌ و محتاج‌ کمک‌می‌شوند(مال من مدت زیاد ادامه پیدا نمی کند چون میرم دنبال یه کار دیگه). به‌ همین‌ دلیل‌ نیز لازم‌ است‌ که‌ ساعت‌های‌ زیادی‌ را به‌ تعمق‌ و تجدید قوااختصاص‌ دهند تا آن‌ احساسات‌ و عواطف‌ درونی‌ را مهار نمایند.(آی دونت نو)

عده‌ اندکی‌ از متولدین‌ دی‌ ماه‌ دچار تغییرات‌ شدید حالات‌ روحی‌ و خلق‌ و خومی‌شوند که‌ در نتیجه‌ لقب‌ ناشایست‌ ناپایدار را به‌ خود اختصاص‌ می‌دهند(بی تربیت این القاب ناشایت چیه به من نسبت میدی؟). اگرچه‌ درظاهر به‌ نظر خوددار و آرام‌ می‌رسند ولی‌ می‌توانند به‌ طرز حیرت‌ آور و ناگهانی‌ شوخ‌و بذله‌گو شوند(آره منتها نیم ساعت بعد از موضوع شوخیه یادم میاد).

دیگر ویژگی‌ غیر منتظره‌ در برخی‌ از متولدین‌ دی‌ ماه‌ علاقه‌ای‌ شدید علوم‌ مکنونه‌است‌ که‌ علیرغم‌ ذهن‌ شکاکشان‌ به‌ آن‌ اصرار می‌ورزند.(علم مکنونه یعنی چی؟)

آنها دارای‌ نیروی‌ عقلانی‌ خیلی‌ موشکاف‌، باریک‌ اندیش‌، هوشمندانه‌ و نکته‌ سنج‌هستند.(نه برای هرچیزی) آنها عمیق‌ فکر می‌کنند و همواره‌ در حال‌ بررسی‌ و سبک‌ و سنگین‌ کردن‌ تمام‌احتمالات‌ قبل‌ از تصمیم‌گیری‌ هستند تا انتخابی‌ سالم‌ و ایمن‌ صورت‌ دهند.(ده خب مگه بچه بازیه که سبک سنگینش نکنیم؟) آنهادارای‌ حافظه‌ای‌ قوی‌ و عالی‌ هستند و علاقه‌ای‌ سیری‌ناپذیر برای‌ کسب‌ دانش‌ دارند(الان نمی خواد منو شکل انیشتین ببینین ولی من عاشق چیزای علمی ام).آنها افرادی‌ منطقی(یس... تازه طرفمونم متولد مهره)‌، معقول(هاهاها)‌، تیزهوش‌ و فهمیده‌ هستند(خیلی جوکی تو! معنی فهمیده رو هم فهمیدم! خوبی شما؟) و از تمرکز حواس‌ خوبی‌برخوردارند و در مباحثات‌ و مناظرات‌ هیچ‌ گاه‌ از کسی‌ کم‌ نمی‌آورند.(ما در مناظرات و مباحثات شرکت نمی کنیم که بخواهیم کم بیاوریم)

آنها با منطق‌ قوی‌ و خاص‌ خودشان‌ با زیرکی‌ دشمنانشان‌ را مغلوب‌ می‌کنند(نچ) و آنها رامات‌ و متحیر به‌ جای‌ می‌گذارند(چه دشمنای خنگی هم داریم). آنها در ارتباطات‌ شخصی‌ خویش‌ اکثر اوقات‌معذب‌ و ناراحت‌ هستند، اگرچه‌ در ظاهر آن‌ را بروز نمی‌دهند(خب استرس دارم...). اگرچه‌ تا حد زیادی‌خود محور محسوب‌ می‌شوند ولی‌ به‌ افراط نمی‌روند و با افرادی‌ که‌ آنها را خوب‌نمی‌شناسند، زیاد گرم‌ نمی‌گیرند و محتاط عمل‌ می‌کنند(سخته خب!). از آنجایی‌ که‌ در کار دیگران‌دخالت‌ نمی‌کنند، دوست‌ ندارند دیگران‌ نیز در کارشان‌ مداخله‌ نمایند(فضولی موقوف). در مواجهه‌ باآشنایی‌های‌ اتفاقی‌ با سیاست‌ و با ملاحظه‌ عمل‌ می‌کنند(خب منکه همیشه میگم سختمه با افراد جدید ارتباط برقرار کنم)، دوستان‌ اندکی‌ دارند ولی‌نسبت‌ به‌ آنها به‌ شدت‌ وفادارند (دوستانمان اندک نیستن ولی نسبت به اندکیشون "به شدت" وفاداریم) و به‌ راحتی‌ می‌توانند به‌ دشمنانی‌ سرسخت‌ و مقتدرتبدیل‌ شوند(راستش تا میخوام ابراز دشمنی کنم موضوع یادم رفته). قبل‌ از تصمیم‌گیری‌ برای‌ ازدواج‌ و دل‌ بستن‌ جوانب‌ امر را خوب‌بررسی‌ می‌کنند و در حقیقت‌ آرام‌ آرام‌ و با احتیاط راه‌ علاقه‌ و دلبستگی‌ را طی‌می‌کنند.(یه خورده صبر کن من تجربه هامو کسب کنم بعد می گم)

(این قسمت رو بعدا باهاس جواب بدم)اگرچه‌ بعد از ازدواج‌ تا حدودی‌ حسود می‌شوند ولی‌ نسبت‌ به‌ همسرانشان‌ به‌ شدت‌وفادارند. درواقع‌ آنها به‌ خاطر این‌ ازدواج‌ می‌کنند که‌ همه‌ روزی‌ باید دست‌ به‌ این‌عمل‌ بزنند و در نتیجه‌ کمتر با شکست‌ مواجه‌ می‌شوند.

هر حرفه‌ای‌ که‌ در آن‌ مجبور به‌ سر و کله‌ زدن‌ با ارقام‌، ریاضیات‌ و پول‌ شوند،برایشان‌ جذاب‌ محسوب‌ می‌شود(چوم( و به‌ شدت‌ به‌ موسیقی‌ علاقمندند(من از سکوت مطلق خوشم نمیاد برای همین فقط گوش میدم که دورم صدا باشه). آنها می‌تواننداقتصاددان‌، کارشناس‌ امور مالی‌، سرمایه‌ گذار، بانکدار، دلال‌، مدیر، مجری‌ وگرداننده‌ آژانس‌ املاک‌ باشند(جدی میگی؟). هم‌ چنین‌ به‌ عنوان‌ دیوان‌ سالار و یا کارمند خشک‌ ومقرراتی‌ دست‌ همه‌ را از پشت‌ می‌بندند(واقعا؟؟؟). از آنجایی‌ که‌ به‌ استدلال‌، مباحثه‌ و برنامه‌ریزیهای‌ طولانی‌ مدت‌ علاقمندند می‌توانند سیاستمداران‌ خوبی‌ از کار در آیند.(طولانی مدت؟اصلااااااا) نیز،معلمانی‌ فوق‌ العاده‌ هستند(به هیچ وجه)، به‌ خصوص‌ زمانی‌ که‌ قدرت‌ کنترل‌ و سازمان‌ دهی‌ به‌ آنهاداده‌ شود و مجبور نباشند تا با دیگر کارمندان‌ سرو کله‌ بزنند(؟). آنها دانشمند، مهندس‌،کشاورز و مهندس‌ ساختمانی‌ موفقی‌ می‌توانند باشند (دانشمند؟ مهندس شاید...کشاورز هرگز مهندس ساختمانی هم شاید)و هم‌ چنین‌ به‌ علت‌ دارا بودن‌سرعت‌ انتقال‌ و شوخ‌ طبعی‌ که‌ خصیصه خاص‌ متولدین‌ دی‌ ماه‌ است‌،(هه هه هه) در برنامه‌های‌تفریحی‌ و سرگرم‌ کننده‌ نیز موفق‌ هستند.(به شرطی که دیگرا تر تیبشو بدن من فقط توش شرکت کنم)

بیماری‌ها و مشکلات‌ احتمالی‌ متولدین‌ دی‌ ماه‌: (بسم الله الهی به امید تو)
صورت‌ فلکی‌ جدی‌ بر زانوان‌(وای نه)، استخوانها و پوست‌ (اگه منظورت جوشه آره)حکومت‌ می‌کند، در نتیجه‌متولدین‌ دی‌ ماه‌ مستعد شکستگی‌ استخوان‌، رگ‌ به‌ رگ‌ شدگی‌ و پیچ‌ خوردگی‌ زانو ودیگر مشکلات‌ پا هستند(الحمدلله هنوز خبری نیست). انواع‌ بیماری‌های‌ پوستی‌ از جوش‌ و بثورات‌ جلدی‌ وکورک‌ گرفته‌ تا جذام‌ (در کشورهای‌ که‌ این‌ بیماری‌ شایع‌ است‌) آنها را تهدید می‌کنند.(:گریه)هم‌ چنین‌ از آنجایی‌ که‌ گرایش‌ به‌ سمت‌ نگرانی‌، دلشوره‌ و سرکوب‌ کردن‌ و فروخوردن‌ عواطف‌ و احساسات‌ درونی‌ شان‌ را دارند، خطر ابتلا به‌ دل‌ شوره‌ وناراحتی‌های‌ گوارشی‌ برایشان‌ وجود دارد.(مامان کمک کشتنم رفتتتت) گفته‌ می‌شود که‌ در خطر معرض‌ ابتلا به‌ کم‌خونی‌، ناراحتی‌ که‌، زکام‌، ناشنوایی‌، روماتیسم‌ و راشی‌ تیسم‌ نیز هستند(مرض دیگه نبود نام ببری؟).

علاقمندیها: افراد مطمئن‌ و حرفهای‌ جدی(هوم)‌، مهارت‌ و دانش‌ حرفه‌ای‌(اِی)، دانستن‌اصل‌ مطلب‌ برای‌ مباحثه‌ و مذاکره(یس)‌، تأسیسات‌ محکم‌ و استوار، هدف‌ و اراده‌(آره).

بیزاریها: طرح‌ها و پروژه‌های‌ حساب‌ نشده‌ و نامرتب‌،(مرگ منه) خیال‌پردازی‌ و رؤیا بافی‌(نه مشکل خاصی ندارم)،مشاغل‌ و کارهای‌ بیهوده‌ و بی‌سرانجام‌، اعمال‌ شرم‌ آور، استهزاء و تمسخر(همه ی موارد بلی).

(من اینجا شو خیلی درک نمی کنم بیخیال)مشکلات‌ احتمالی‌ که‌ ممکن‌ است‌ سر راهشان‌ قد علم‌ کنند و شیوه‌صحیح‌ برخورد با آنها:
هر کسی‌ ویژگی‌ها و خصوصیات‌ منحصر به‌ فردی‌ دارد و زمانی‌ که‌ این‌ خصلت‌هاسرکوب‌ و یا فرو خورده‌ شوند، یا برآورده‌ نشوند، باعث‌ بروز مشکلاتی‌ می‌شوند.توصیه‌ ما این‌ است‌ که‌ این‌ پیشنهادات‌ را به‌ کار ببندید و از مواجهه‌ با نتایج‌ عالی‌ آن‌شگفت‌ زده‌ شوید:
مشکل‌: احساس‌ می‌کنید که‌ اطرافیان‌ از شما و ذات‌ خوبتان‌ سوء استفاده‌ می‌کنند.
راه‌ حل‌: بهتر است‌ ایجاد کمی‌ تغییر و تحول‌ را در اطرافتان‌ در نظر بگیرید و دربیان‌ خواسته‌هایتان‌ بیشتر محتاط باشید.
مشکل‌: ناخواسته‌ کاری‌ می‌کنید که‌ مردم‌ از شما رویگردان‌ شوند.
راه‌ حل‌: لازم‌ است‌ که‌ حرفها و اعمالی‌ را که‌ اخیرا بر کرسی‌ نشانده‌اید، دوباره‌بررسی‌ نمایید و عاقلانه‌تر انتخاب‌ کنید.
مشکل‌: همکارانتان‌ مایل‌ به‌ تشریک‌ مساعی‌ یا کار در کنار شما نیستند.
راه‌ حل‌: با این‌ که‌ از قدرت‌ خوبی‌ در محل‌ کار برخوردار هستید، بهتر است‌ زمانی‌که‌ در کنار همکاران‌ دیگر پا به‌ پا کار می‌کنید، این‌ چنین‌ عمل‌ ننمایید.
مشکل‌: گاهی‌ اوقات‌ احساس‌ می‌کنید بیش‌ از حد خسته‌ شده‌اید و نمی‌توانیدپروژه‌هایی‌ را که‌ در دست‌ دارید، به‌ پایان‌ برسانید.
راه‌ حل‌: بهتر است‌ سعی‌ نکنید تا چندین‌ پروژه‌ را هم‌ زمان‌ در دست‌ بگیرید وطوری‌ برنامه‌ ریزی‌ کنید که‌ فرصت‌ استراحت‌ داشته‌ باشید تا آرامش‌ خاطر بیابید.

سیاره‌ حاکم‌ بر شما کیوان‌ (زحل‌) است‌. (می گم من خیلی از زحل خوشم میاد مال همینه!)
فاصله‌ متوسط از خورشید9/555
دور گردش‌ نجومی‌ از کانون‌ (بر حسب‌ سال‌)29/46
شعاع‌ استوایی‌ (بر حسب‌ کیلومتر)60268
شعاع‌ قطبی‌ (برحسب‌ کیلومتر)54360
دور گردش‌ و دوران‌ جرم‌ (بر حسب‌ ساعت‌)10/66
انحناء خط استوا نسبت‌ به‌ کانون‌ (بر حسب‌ درجه‌)26/73
تعداد ماهواره‌های‌ مشاهده‌ شده‌18 (بار علمی طالع بینیه بالاست)

حقایق‌ جالب‌ و شگفت‌انگیز دیگری‌ راجع‌ به‌ ماه‌ تولد شما (دی‌): (صب کن من تخمه بیارم هیجانش بیشتر بشه!)
حیوانی‌ که‌ در ارتباط با ماه‌ تولد شماست‌، یک‌ بز زیباست‌.(به به نظر لطفتونه) این‌ حیوانی‌ است‌ که‌ ازپاهایی‌ محکم‌ برخوردار است‌ و وزنش‌ به‌ طور متوسط به‌ 75 تا 150 کیلوگرم‌  (من که چهل و هفت کیلو ام)و قدش‌به‌ 87/5 تا 97/5 سانتیمتر می‌رسد(من 165 سانتم). از آنجایی‌ که‌ دارای‌ سم‌ها و ساق‌ هایی‌ محکم‌است‌، لیز نمی‌خورد(زمین؟ نههههه ؛)  ) و در فن‌ گرفتن‌ مهارت‌ خاصی‌ دارد و بسیار چالاک‌ و فرز است‌(من فقط خیلی وول می خورم هنر دیگه ای ندارم).این‌ حیوان‌ دارای‌ کله‌ای‌ کوچک‌ و شاخ‌ هایی‌ باریک‌ و سیاه‌ است‌ که‌ به‌ صورت‌ یک‌انحناء و خمیدگی‌ به‌ سمت‌ پشت‌ به‌ طول‌ 20/5 تا 22/5 سانتیمتر رسیده‌ است‌.(وای که من چقدر خوشگلم :((  ) این‌بز سفید است‌.(خب)

رنگ‌ محبوب‌ و خوش‌ یمن‌ متولدین‌ دی‌ ماه‌ «قهوه‌ای‌(محبوب؟ نهههه) و اکثر رنگ‌های‌ سیر و تیره‌(عادته)»است‌.

سنگ‌ خوش‌ یمن‌ برای‌ متولدین‌ دی‌ ماه‌ سنگ‌ سلیمانی‌ (سنگ‌ بابا قوری‌) سیاه‌است‌.(اینی که میگی چی هست حالا؟) این‌ سنگ‌ گونه‌ای‌ از عقیق‌ است‌ که‌ به‌ واسطه‌ نوارهایی‌ موازی‌ و یک‌ در میان‌سیاه‌ و سفید شناخته‌ شده‌ است‌. از این‌ سنگ‌ برای‌ تراشیدن‌ و کنده‌ کاری‌ نگین‌های‌نقش‌ برجسته‌ استفاده‌ می‌شود (یک‌ نقش‌ در لایه‌ سفید که‌ نقشی‌ برجسته‌ در مقابل‌لایه‌ سیاه‌ قرار می‌گیرد)(آهان). اگر جای‌ لایه‌ سفید با لایه‌ای‌ رنگی‌ عوض‌ شود، آن‌ وقت‌ این‌عقیق‌ نام‌های‌ متفاوت‌ دیگری‌ می‌گیرد، مثلا اگر قرمز باشد نام‌ عقیق‌ یمانی‌ (عقیق‌) رامی‌گیرد. عقیق‌ها همیشه‌ به‌ رنگ‌ سیاه‌ در نمی‌آیند مگر آن‌ که‌ نام‌ سنگ‌ سلیمانی‌(باباقوری‌) را داشته‌ باشند. (عقیق‌ به‌ کرات‌ به‌ رنگ‌های‌ قرمز، سبز، آبی‌ و غیره‌درآمده‌ است‌).(خب حالا.... منم اضافه می کنم اسم دیگه ی عقیق کوارتزه)

نام‌ افراد مشهوری‌ که‌ در ماه‌ دی‌ متولد شده‌اند: ( اولیش ماتیلدا )
سر اسحاق‌ نیوتن‌ (چو خوب)
لویی‌ پاستور (ای ول)
ادگار آلن‌ پو (نمیشناسم)
+ نوشته شده در  جمعه 4 بهمن1387ساعت 20:36  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

(آیکون عنوان نداریم)

اوپس فردا تفلد بابایی مان است.... من هرسال عزا می گیرم چه فعالیت خاصی به این مناسبت انجام بدم.... چون سلیقه من و بابا کاملا متضاده....

مثلا در مورد اودکلن و عطر.... بابا عاشق اون دسته ای هستن که من خیلی بدم میاد.... و بابا هم همیشه از عطر های مورد علاقه من نفرت دارن.... (آیکون ایشششش)

خلاصه فکر کنم باید به یه کیک بسنده کنیم.... البته بگذریم که پنجاه سالشون میشه و باید یکمی مراعات غذا خوردنشونو بکنن ؛) (آیکون دختر خبیث)

داداش مهمون داره الان پشت کامپیوترن دارن موقتا بی دعوا بازی می کنن....قبلشم داشتن فوتبال بازی می کردن.... بعدشم کیکی که نینا پخته رو میدیم بهشون!.... این آقایان جوان خیلی بامزه اند!

اوپسسس عصری رفتیم کلاس انگلیش جناب استاد می گن: نچ !!!!تو نامزد کردی.... کربلا هم رفتی.... بازم دست از سر من ورنمی داری؟ همه تا اینجوریا میشن دیگه نمیان کلاس....

منم با یک لبخند :دیییییییی گفتم: تازه کجاشو دیدین من هم می خوام برم مکه هم میخوام عروس بشم و بعدش بازم بیام پیشتون :دییییییییییییییییییییییییییییییی

جناب استاد یک آه غم انگیز ناکی کشیدن و گفتن: خب بیا.... منکه حرفی ندارم... ولی حوصله ت سر نمی ره من هی بهت درس میدم تو نمی خونی یاد نمی گیری؟

منم غم انگیز ناک شدم: یعنی من اینقدرررررر درسم بده؟

-: اینقدررررررر که نه یه خورده کمتر :دییییییییییییییییییی

ولی با اینحال من تا وقتی که بتونم می رم پیششون :دی..... (آیکون شاگرد با اعتماد به نفس مفرط و پررو)


دیگهههههه هیچی....

پی.اس: از این پس ما مقادیری جواب زیر کامنت هایتان درج می نمائیم. در صورت تمایل می توانید مطالعه شان کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت 18:1  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

پیچ امین الدوله

یه مدت خیلی کوتاه من و یکی از دوستام یه وبلاگ داشتیم که اون توش داستان می نوشت و وبلاگ به دلایلی تعطیل شد. امشب قرار بود کلا حذفش کنم منتها چون این نوشته شو خیلی دوست داشتم گفتم بذارم اینجا که هم فراموش نشه هم شاید دیگرانم مثل من ازش خوششون بیاد.

پی.اس: تمام مطالب زاییده تخیلات نویسنده ش هستن.... من هیچ توضیحی در این مورد ندارم


پیچ امین الدوله

من در یک ساختمان چهار طبقه زندگی می کنم.شش ماهی می شود که ساکن اینجا شده ایم..عاشق خانه مان شده ام.عاشق ساختمان صاف و سفید،عاشق باغچه ی کوچک و پیچک های سبز و گلهای پیچ امین الدوله ی آویخته از دیوار ها، عاشق تازگی و عاشق آدمهایش....

طبقه ی اول کنار آسانسور یک پیر مرد ۷۰ ساله ی سرحال زندگی می کند.چهره اش صاف و صوف و خندان است.نه عصا بدست میگرد نه دندان مصنوعی میگذارد.تک پسرش را داماد کرده و تنها زندگی می کند.پسر یک شب در میان سر می زند.پیرمرد با پسرش خوشحال تر از همیشه است...با اینکه از گذشته حرفی نمی زند ولی حرف از گذشته که می شود اندوه چشمهایش را تاریک می کند. دنیای پیرمرد دنیای بزرگیست.

روبروی آپارتمان پیرمرد خانه ی ماست.ما پنج نفریم.پدر و مادرم، من و دو برادر دو قلویم که همیشه ی خدا در حال شیطنت هستند. پدر و مادرم هر دو روزها سر کارند ولی شبها که همه دور همیم خوش میگذرد.بابا از همکار هایش تعریف میکند ، مامان از مریض هایش، برادرهایم بعضی از شیطنت های مدرسه را تعریف می کنند و من نقاشی های جدیدم را نشانشان میدهم.خانواده ام را دوست دارم.

طبقه ی دوم بالای سر ما زن میانسالی با پسرش زندگی میکند.چهره ی زن آرام است و همیشه بر همه چیز مسلط است.۱۷-۱۸ سال پیش از شوهرش جدا شده.عاشق لبخند های آرامش بخش و لحن ملایمش هستم.پسرش اخلاقی دارد شبیه مادر ولی چهره ای هیچ شبیه او نیست.مادر و پسر چنان بهم وابسته اند انگار پیچکی و دیواری که پیچک به آن آویخته.آرزو می کنم اگر من هم روزی بچه دار شدم با بچه ام همینقدر صمیمی باشم.

روبروی آنها زن و شوهر خیلی جوانی ساکن هستند.شوهر ۲۲ ساله است و دارد لیسانس می گیرد.همسرش فقط ۱۶ سال دارد و دبیرستانی است.زندگی شان به اقتضای سن و سالشان جوان است و کوچک و ساده ولی لبریز از امید و زندگی.شوهر هم درس می خواند هم کار می کند .روی درس زن جوانش هم خیلی حساسیت دارد.دخترک هم درس میخواند و هم سعی می کند با تمام بچگی زندگی ایده آلی برای همسرش بسازد.زندگی آن چنانی ندارند ولی همین سادگی شان هم حال و هوای خاص خودش را دارد.

طبقه ی سوم کنار آسانسور هم متعلق به زن و شوهر جوانی بود که حالا از اینجا رفته اند.

آپارتمان دیگر طبقه ی سوم محل زندگی یک خانواده ی چهار نفره است.مرد خانواده هرروز راس ساعت معینی از خانه بیرون می رود و بر می گردد. همسرش زن تپلی است با لبخندی همیشگی و انرژی فراوان.خانه شان تمیز ترین خانه ی ساختمان است و دستپخت خانم از همه ی خانمهای دیگر بهتر است. دو تا بچه ۵-۶ ساله هم دارند.یکی لاغر و قد بلند و دیگری تپل و کوتاه.

طبقه چهارم فقط یک آپارتمان هست که مرد جوانی در آن ساکن است. مرد قد بلندی دارد با چهره ای جدی بدون لبخند. ساختمان را خودش ساخته .همه ی آقایان ساختمان در بست طرفدارش هستند ولی خانمها ازش سر در نمی آورند.آدم عجیب و پر رمز و رازی است.

....

روی ایوان می نشینم و به همسایه هایمان فکر می کنم.آدمهای جالبی هستند و من دوستشان دارم.دستم به شاخه ی ترد پیچ امین الدوله میخورد که از نرده آویزان شده.همین تکان مختصر عطرشان را چنان توی هوا پخش میکند که گیج می شوم.فکر میکنم  من در یک ساختمان چهار طبق زندگی می کنم که....


+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 23:51  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

347

۱.در حال حاضر بنده سه عدد دندان عقل یکم در آمده دارم.چهارمی هنوز مانده تا دربیاید. مسواک زدن دندان های مذکور یکی از طاقت فرسا ترینکار های عالم است.

۲.دیشب در جلسه دوباره برایمان تولد سورپریزی گرفتند.این بار واقعا واقعا سورپریز شدیم.بعد هم که یاد علائم ونشانه ها افتادیم به خنگی خودمان بسیار خندیدیم.

۳.ما کاشف به عمل آمده ایم که معده دردمان بخاطر بد غذا خوردن است. مشغول اصلاح عادات غذایی می باشیم. دیشب بسیار راحت تر خوابیدیم.

۴.امروز نهار را بنده و این خانمی که میاد کمکمون و مامان با هم درست کردیم. بسیار غذای شیکی است: حلیم بادمجان. ما علاوه بر مواد معمول این غذا هرگونه غذای ته یخچالی داشتیم داخل آن ریختیم و بعد با سس زن زدیمش که معلوم نشود. خیلی هم خوشمزه شده قیافه نگیرید!

۵.چیز دیگری یادمان نمی آید


پی.اس: خیلی خیلی خسته و عصبی ام... حوصله ی هیچ کس و هیچی رو هم ندارم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 11:48  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

تن ماهی

جدیدا تن ماهی شده عین تخم مرغ شانسی! هر دفعه که میخری با دفعه ی قبل فرق داره. امروز نهار سالاد ماکارونی با ماهی درست کردم ماهیاش سبزی هم داشتن.... سبزی هاش بوی شوید و یه چیز دیگه می داد ولی مزه جعفری داشت.... خلاصه من خیلی خوشم نیومد.... این داداش محترمم هم که استاد تقویت روحیه: فقط کافیه بار به گوشش برسونه من غذا درست کردم.... اعتصاب غذا می کنه. امروز بابا بزور چند تا قاشق به خوردش دادن هنوز داره غر میزنه....

پرنیان نمی دونم چی شده یهو تصمیم گرفته وبلاگشو ببنده.... منم یکمی بد وبیراه بهش گفتم.... البته لازم به ذکره که من خودم تا پارسال هیچ وبلاگیمو بیشتر از چهار پنج ماه حفظ نمی کردم و این یکی کودک استثنایی شده که هنوز زنده ست.... ولی خب من نوشته های پرنیانو دوست داشتم....

از صبح دارم بدون وقفه پیش خودم اینو زمزمه می کنم:

One way or another I'm gonna find ya
I'm gonna getcha getcha getcha getcha
One way or another I'm gonna win ya
I'll getcha, I'll getcha
One way or another I'm gonna see ya
I'm gonna meetcha meetcha meetcha meetcha
One day, maybe next week
I'm gonna meetcha, I'll meetcha

اینو تو خیلی از فیلما شنیدمش ولی دلم میخواد کاملشم پیدا کنم....

حال ندارم بنویسم ولی انگار برنامه ریزی سیستم من اینه که الان باید می نوشتم


+ نوشته شده در  سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 15:19  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

پرچانگی

بنده همچنان به مرض دل درد مبتلا هستم و خوابم نمی بره.... الان یک عدد بالش پر گلوله کردم تو شکمم بلکه یکم آروم بشه ولی در عوض تازه یادم اومد من بالش پر بهم نیومده و دارم هی عطسه می زنم.... یک عالمه گلپر و شیر سرد خوردم تازه مثلا یکمی بهتر شم.... تقصیر خودمه ...نشستم یه عالمه گندم خوردم اینم یه عالمه ادویه و رب گوجه داشت....
نشستم بکوب 100 صفحه از این کتاب Can you keep my secret رو زبان اصلی خوندم..... اینقدر خوشوقت شدم که دارم کم کم یاد می گیرم کتاب انگلیسی هم بخونم.... چون من حرف زدنم نسبتا خوبه ولی اصلااااااااا بلد نیستم کتاب بخونم....ولی دارم یاد می گیرم....
فردا هم من باید نهار درست کنم ( دونقطه سبززززز) مامان گفتن دو هفته من تهار درست کنم.... تازه دو روزش گذشته! حالا خدا کنه من بعد از دو هفته یکم حرفه ای شده باشم..... حالا چی درست کنم؟خودم هوس پوره ی سیب زمینی کردم ولی نمی دونم چی با پوره ی سیب زمینی؟ ژیگو میشه گذاشت؟ یا استیک؟ یا چیزی که فقط خودم تو خونه دوست دارم: کلی سبزیجات پخته و پوره سیب زمینی کنارشم یه سالاد خنک رنگی! بابا به اینا همه کنار هم میگن غذای بزی (چون من یه دفعه از دهنم در رفت هم متولد سال بزم هم نماد دی بزه)... تازه از بس هم میگن آره تو همینا رو می خوری لاغر می مونی و اینا..... خب غذای بز درست نمی کنم....
من بستنی می خوامممممم.... میگین اگه الان با این دل درده بخورم بدتر میشه؟ به بیخوابش نمی ارزه (الان من خوابم هاااااا)
ببینین من تند تند آپ می کنم شما لااقل روز یه مطلب جدید هست که بخونین (حالا هر قدر لوس و بیخوده ببخشید) لااقل یه جایی هم به من معرفی کنین تند تند آپ بشه من بخونم.... یه وقتایی وبلاگستان متروک میشههههههههههههه مثل چی! الان من از بیکاری اینجا نشستم به پرچونگی!

پی.اس: قالب عوض شد!
پی.اس2:یه مارمولک پشت توری پنجره خوابش برده.... یک ساعته اونجاست ولی تکون نمی خوره.... منم هیچ دلم نمی خواد برم شوتش کنم!!
پی.اس3: من فکر می کردم زمستونا از شر جک و جونور خلاصیم!!!
پی.اس4:من دیشب بود گفتم چرا هیشکی نصفه شب نمیاد اس ام اس بازی؟ الان چند نفر اس ام اس دادن بهم... ولی دوتاشون خوابشون برد....چهار تاشون نوشتن میخوان بخوابن و لطفا من به فکرم نرسه بهشون اس ام اس بزنم بیداری؟ دو تا شونم دو تا جک فرستادن و تموم!!!! یکی هم زده الاغ بگیر بخواب!!!!!! من چقدر محبوبم خودم خبر نداشتم؟!


+ نوشته شده در  سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 0:10  توسط .:*ماتیلدا*:.  |