تبليغاتX
.:*و اینک آسمان از آن منست*:.

.:*و اینک آسمان از آن منست*:.

.:*دفتر خاطرات مجازی ماتیلدا*:.

و آخرین پست 87

سلام

باورم نمی شه..... آخرین پست 86 رو که می نوشتمو خوب یادمه و الان آخرین پست 78 رسیدم.....
سال خوبی بود.... با همه ی اتفاق های خوب و یا بعضا بدش....

منم یکم پیشرفت داشتم.... امیدوارم امسال بیشتر و بهتر پیشرفت کنم و آدم خوبی بشم ( هرکی ندونه میگه داره ترک اعتیاد می کنه یا همچین چیزی)
امیدوارم عید خیلی خوبی داشته باشین و همچنین یه سال شاد و خوشحال به سلامتی.....
و همه ی لحظه هاتون :دیییییییییییی باشه :دی

و منم فراموش نکنین !

فردا صبح راه میفتیم میریم تهران.... شب می مونیم خونه عمو بزرگه و صبحش اونا رو هم برمیداریم و میریم مشهد انشاالله..... دعاگو هستم.... شما هم باشین:دی

همین.....

پی.اس: من هرچی با آی ای و فایرفاکس خودم چک می کنم می بینم نوشته م هشتاد و هفت و درسته.... ولی نمی دونم چرا برای بعضیا هفتاد و هشت میاد؟
پی.اس دارای مخاطب خاص: من دااااارم مییییییییییرم مشهددددد.... باورت میشه اینقدر عوض شدم؟ ممنون بخاطر همه لطفی که بهم کردی!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 11:25  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

ویولت

وای خدایا.... امشب یکی از باحال ترین خبرای دنیا رو شنیدم! ویولت نامزد شده! باورم نمی شه..... همین ویولت لاغر خوش خنده ی خودمون! اونم با کسی که عمرا فکرشو نمی کردم..... ما اعضای دوره جمیعا شوکه شدیم!
واییییییی ویولت نامزد شدهههههههه..... وایییییییییی.... ای ولللللللللل
مبارکش باشه..... انشاالله به سلامتی....

بعد اینکه چهارشنبه سوری خود را چگونه گذراندید؟ امشب نمی دونم چی شدفقط دو سه تا صدای انفجار کوچولو از دوردست ها شنیدیم.... بهتر!

دیگه اینکه هنوز بهار و تابستون نیومده من لاغر شدم و میشه گفت خوشحال هم شدم.... چون چند تا از دامن هام تنم نمی رفت ولی حالا میره.....

بعدتر اینکه کلی کار ریزه ریزه دارم که داره دیوونه م می کنه

می دونم خیلی پست چرندی شد.... ولی من هنوز تو کف نامزدی ویولتم.... اصلا نمی دونم چیکار کنم..... حالا می فهمم وقتی بچه ها می گفتن نامزدی من براشون خیلی عجیب و شوک و هیجان انگیز بوده چه احساسی داشتن..... از عصر دارم بپر بپر می کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 0:6  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

چهارصد!!!!!

خوب من چی بیام بگم؟

مهم ترین کاری که از صبح کردم این بوده که دادم نینا موهامو چید!الان من چتری دارم .... چتریامم دوست دارم..... البته قراره دفعه ی دیگه حرفه ای تر کار کنیم. الانم خیلی خوب شده :دییییییییییییی

دیگه اینکه از صبح سه تا چادر برای خودم و مامانم و نینا با همراهی نینا دوختیم..... مونده درزاش رو اتو کنم که چون خیلی از درز اتو کردن بدم میاد گذاشتم برای بعد..... این مغازه ای که ازش چادر خریدم هر بار ازش خرید می کنم با چادره می رم زیارت.... اگرم برای کس دیگه بخرم اون میره زیارت..... الحمدلله خیلی دستش برام خوب بوده

هنوز دو روزی مونده تا چارشنبه سوری .... ولی اگه بدونی تو کوچه ما چه خبره! یکسره آخر شبا ملت میان این سیگارت و نارنجکا شونو تست کنن.... آخه تو کوچه پس کوچه ست پیدا کردنشون خیلی آسون نیست..... فقط می مونم من بیچاره که یه دیوارم تو کوچه ست..... یه وقتایی هم اینقدر صداش بلنده که نگو.....

هرچی پرنیان دلش میخواد عید همینجا بمونه من از اول اسفند منتظرم از شهر برم بیرون..... ما فعلا ها همینجاییم تا موقعی که بابا عشقشون بکشه راه بیفتیم....

راستی بخاطر صلوات ها خیلی خیلی خیلی ممنون


+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 20:8  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

سیصد و نود و نه

انگاری همه رفتن مسافرت! اینجای وبلاگستان خیلی خلوته....
امروز ما مقادیر متنابهی مسافر داشتیم که رفتن..... از جمله آقاهه و مامانش....

دیگه اینکه شدیدااااا افتادیم به بدو بدو و خیاطی مثل همه آخر سال های دیگه.... من همون شتره م که تو خواب پنبه دونه می دیده! استراحت و تفریح به من نیومده.... خوبه برنامه ای چیزی نریختم.... فقط یواشکی تو دلم گفتم چه خوب هفته ی آخر هیچچچچچ کاری ندارم.

یه مشکل بزرگ دارم که هیچ ربطی به خودم نداره..... می دونم حرفم مسخره ست.... مشکل مربوط به منم هست ولی من هیچ کاری نمی تونم برای حل کردنش انجام بدم به جز دعا..... شما هم اگه فقط چند تا صلوات بفرستین خیلی ممنون می شم.

ما هیچ وقت برای عید ماهی قرمز نمی گیریم (چون احتمالا فراموش میشه و بدبخت مییییی میره) ولی امسال دلم میخواد یه دونه ماهی داشته باشم مال خودم.... ولی حیف نمی شه ماهی رو بگیری تو دستت نازش کنی! تازهههه تهنایی هم که دلم نمیاد دو تا ماهی میخوام و یه تنگ گندههههه.....

این حنای رو دستم کمرنگ پررنگ شده پاک از ریخت افتاده (خب یادم نبود اگه کرم بزنم زودتر پاک میشه) من فعلا با مداد چشم ترمیمش کردم. خیلی حیف شد به عید نمی رسه....

دیروز که رفته بودیم تو خیابون یه بولروی بافتنی سیاه بامزه دیدم 130 هزار تومن..... منم خسیسسسسس نخریدمش..... مگه در سال چند بار می پوشم که بخوام اینهمه پول بدم؟

حتی با اینکه مثلا رژیم گرفتم کلی صورتم جوش زده..... چرا؟


پی.اس: صلوات یادتون نره ها! حداقلشم سه تا! (ماتیلدا پررو می شود)

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 23:26  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

پست سیصد و نود و هشتم

خسته م.... صبح زود پا شدم درس بخونم و بعدش یکی از کلاسام تعطیل شد.
عصری هم مجبور شدم برم خرید..... با مامان تا اون سر شهر رفتیم دیدیم مغازه هه بسته ست..... چند جای دیگه هم مجبور شدیم بگردیم تا یه مغازه ای پیدا کردیم و خریدمون تموم شده....
به اندازه چی هم موندم تو ترافیک و دود خوردم و حرص.... همقد خودمم پول آژانس شد.....
بعدشم که برگشتیم فهمیدم این دقیقا اون چیزی که میخواستیم نیست....

با نینا شام درست کردیم و الانم یه کیک و اون پای سیب رو که که توی نمایشگاه خریدم رو گذاشتم توی فر که بپزه..... می دونم کیکه رو که برگردونم تو ظرف زشت میشه..... یعنی کرم بدم روش؟

تازه آشپزخونه هم کلی نامرتبه باید مرتبش کنم

مثلا امروز قرار بود روز شروع تعطیلات من باشه.... خیلی استراحت کردم ها!!!!!! :(


+ نوشته شده در  شنبه 24 اسفند1387ساعت 22:57  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

ماتیلداسیف

 هم اکنون از گوش فرا دادن به سریال یوزارسیف فارغ گشته ایم و به این دلیل سخن گفتنمان مشابه سخن گفتن یوزارسیف گشته (لطفا از اینجا به بعد را با صدای تو دماغی بخوانید)

شاذه و خانواده و دایی بزرگمان به سلامت به مشهد رسیدند. مقادیری پیامک از ایشان دریافت نموده و بسی شادمان گشتیم. گویا پسر کوچک دایی بزرگ وقتی به یک فرسخی مشهد رسیده بودند اعلام کرده که تمایل به بازگشت به منزل دارد که در رختخواب خویش لالا بنماید و خواهشمند بوده بابایش زودی به منزل بازگردند!

قبل از مشاهده سریال یوزارسیف مقادیری بستنی با گردو تناول کردیم و حالا گرمیمان گرفته. تصمیم داریم پس از ارسال این مطلب برای خود خطمی درست نموده تا به حال عادی باز گردیم.

امسال چقدر کیف های (واژه ی دیرینه ی کیف چیست؟) کبیر مد شده است؟ یعنی قابل تحمل هایشان به اندازه ی ساک کودک است! بقیه کیف ها همانند جامه دان گنده می باشند. فکر کن مثلا تلفن همراهت را در آن بیندازی و شخصی با تو تماس گیرد.... بسیار طول می کشد تا موبایل (عذر می خواهم تلفن همراه) را بیابی و لابد تا آنموقع قطع شده.... در این صورت بایستی که تلفن همراه را در جیب بگذاری و دراینحال خب مگر مجبوری بروی کیف خریداری بنمایی؟ خب از همان اول از جیب استفاده می نماییم.

دقایقی است که با معلم ریاضی مشغول پیامک می باشیم. امکان دارد کلاس ریاضی به عصر موکول شود. ما ترجیح می دهیم همان صبح باشد یا از آن بهتر تعطیل گردد. ما برای فردا عصر تا 14 فروردین سال آینده برنامه ی تفریح ریخته ایم ( یعنی می خواهیم بریزیم).

مثبت چندیست که به کربلا مشرف شده. فردا تولدش است. بسیار عالیست که آدم روز تولدش کربلا باشد. چه هدیه ای به از این؟ نمی دانم کی باز می گردد که به دیدارش برویم. البته اگر در دیار خود بودیم.

همین و دیگر هیچ.

+ نوشته شده در  جمعه 23 اسفند1387ساعت 23:43  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

حنا

سیلام

امروز رفتم نمایشگاه.... تقریبا تمامش خوردنی بود و منم چون امیدوارم روزی روزگاری دیگه جوش نزنم تقریبا هیچی برای خودم نگرفتم..... فقط یه پای سیب از زندایی دومی خریدم (خیلی خوشمزه ست .... گذاشتم تو فریزر که بعدا ببینم چی میشه البته اگه کسی قبل از من نخوردش) برای بابا هم کورن فلکس خریدم و شکلات....
ولی یه کار خیلی باحالی کردم.... اگه گفتی! رفتم دادم یکی از دخترا رو دستم حنا گذاشت شکل گل و اینا..... البته رنگش یه خورده خیلی سیاه شد..... شبیه رنگ ماژیک شده ولی دوسش دارم.... خیلی باحاله.... من از حالا دیگه همیشه حنا میذارم.... :دیییییییی

دیگه اینکه امروز آخرین جلسه کلاس انگلیش رو هم رفتیم.... کلی هم خوش گذشت و هی مسخره بازی در آوردیم و خندیدیم....

بعد اینکه امروز میشه دو ماه که من اصلا زمین ناجور نخوردم..... تازه شم خیلی وقته که وقتی تندی میرم تو آشپزخونه به موقع جاخالی میدم و نمی خورم به لبه ی سه گوش کابینت..... شکلات هم از نمی دونم کی ولی خیلی وقت پیش تاحالا فقط یه ذره کوچولو خوردم که اصلا به حساب نمیاد.....ولی هیشکی تشویقم نمی کنه..... خیلی برام سخت بود که بتونم به اینجا برسم!!!!!! :(((

بعدش اینکه کتاب زیستمون خیلی کولاکه..... منکه عاشقش شدم.... فیزیکمونم جالبه..... گرچه باید دویست تا مثال برای من حل بشه تا من درک کنم موضوع رو..... چون من برای مسائل فیزیک دلم میخواد توضیح کاملا منطقی و ریاضی و بدون ایراد باشه..... سه چهارم کلاس هم به خر فهم کردن من میگذره .... بیچاره آناهیتا و نارسیس :دی

سبزه م خیلی خوشگل شده منتها نصف گندماش نمی دونم چرا رشد نکردن که این یه خورده کچل شده..... مهم نیست..... غیر از خودم هیچکس دیگه بهش توجه نمی کنه..... دیروزم داداش لگد مالش کرد ولی من برش گردوندم سرجاش :دی

من تاحالا برای سفره 7 سین برنامه ریزی نکردم..... الانم تو خونه هرچی نگاه می کنم 7 تا سین معمول سفره رو نمی بینم.... احتمالا مجبور میشم مثل 7سینایی که بچه گیا درست می کردم تو سفره سینی و سی دی و سنگ بذارم :دییییییییییییی

آلیشا میاین بریم مشهد؟ پلیززززززززززززززززززززز بیاین بریم.... خوش میگذره!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 18:57  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

و ماتیلدا به زندگی باز می گردد

آخیش.... شدم همون ماتیلدای قبلی.... توی همون گوشه ی دنج شلوغ .... کنار همون لپ تاپ عزیزم.... با همون اتاق بهم ریخته ی قبلی( البته این مورد جزو چیزایی نبود که دلم براش تنگ شده بود.... خیلی هم اذیتم می کنه)

این چند روز دچار اندکی تداخل شده بودم و کلا جدای دوری از لپ تاپ و نت اصلا حال و روز خوشی نداشتم و تقریبا غیر از یکی دو تا از کلاسام اصلا بیرونم نرفتم.... ولی الان خوبم.... مشکلم حل شده.... فردا هم با بچه ها قرار گذاشتیم بریم نمایشگاه ( حتی با اینکه اوضاع جیبم بیسیار بی ریخت می باشد) بعدشم کلاس انگلیش و بعدشم که جمعه میشه و خدایا هفته آخر سال هشتاد و هفت....

پارسال هم توی پست های ده روز آخرم یکسره لحظه شماری می کردم برای عید.... سال هشتاد و شیش رو تقریبا دوست نداشتم ولی هشتاد و هفت با اینکه خیلی اتفاقای غیرمعمول و کار توش بود ولی سال خیلی خوبی بود الحمدلله..... دلم میخواد سال هشتاد و هشت که تموم شد بگم امسال عاللللللی بود و تونستم برسم به اون چیزایی که می خوام.....

راستی از اینجا به مشی خیلی تبریک می گم..... مبارککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک

دیگه همین

خدایا شکرت بخاطر همه چی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 20:53  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

()*&^%$#@!

من خسته م.... یکی بیاد بهم انرژی بده پلیزززززززززز! حتی یه کلمه هم کافیه


پی.اسِ قبل از ظهرانه: ممنون.... الان دیگه عااااالی ام.... مشکلم حل شده.... شما انرژی نمی خواین؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 0:8  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

من چرا همش بیرونم؟

اوففففففففف من هی می گم از خیابون رفتن بدم میاد هی شما بگین چرا؟
دیروز با یلدا رفتیم کتابای کلاس انگلیشمون رو فنر بزنیم مغازه داره گفت برین ۱۰ دقیقه دیگه بیاین.... رفتیم تو کتابفروشی کنارش یکم گردش کردیم برگشتیم دوباره میگه برین ۱۰ دقیقه دیگه بیاین .... خلاصه بعد از یکساعت و ربع ما موفق شدیم کتابامونو بگیریم در حالی که زده کتابامونو داغوووووون کرده و از بس هم که سریع کار میکرد ما دیگه از خیر تلق روش و سیم پلاستیکی گذشتیم..... من دیگه عمرا برم تو این مغازهه....

بی بی هم دیروز برگشتید تهران.....

شاذه اینا دارن میرن مشهد.... فکر کنم آخر همین هفته.... ما هم بلاخره موفق شدیم بابا رو راضی کنیم ولی زمانش هنوز معلوم نیست.... منم که عمرا بتونم روی برنامه ریزی های طولانی مدت بابا حساب باز کنم.... هیچ عکس العملی غیر از آخ جون نشون ندادم.... فقط با نینا و داداش نشستیم عمه ها و یکی از عمو ها رو هم راضی کردیم..... شاذه اینا و دایی بزرگه هم که دارن میرن.... نه بد هم نیست.... سال دیگه کاملا حرفه ای میشم همه ی اعضای خانواده رو می برم مسافرت

این مطلب رو بخونین! خیلی باحاله

دیگه اینکه..... میخوام برم چادر بگیرم.... کسی تازگی چادر خریده ببینه کجا هست منم برم؟ گفته باشم اگه قراره خیلی دور خیابون بگردم نمی خوام ها.... مغازه دار هم باید خیلی فرز و مودب باشه!

همین دیگه

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 10:28  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

یک آپ جهت آپ کردن

من بدون اینترنت نمی میرم.... خیلی جالبه! البته دارم از تههههه دل دعا می کنم بابا در اسرع وقت این سیم شارژر لپ تاپ رو بیارن که دارم در فراقش دقققق می کنم!تازه اینجا فایر فاکس هم نیست .... منم بعد از هزار سال اومدم آینترنت اکسپلورر و این سرعتش داره کولاک می کنه.... فسسس فسسس
آخه چرا تو به نظرت میاد من غر غر می کنم؟

مهمونی که گفتم بی بی بود.... اینقدر دلم براش تنگ شده بودددد.... تقریبا تمام دیروز خانوادگیانه با هم بودیم.... خوب بود!.... کلی هم سه تایی با آقاهه و بی بی کل کل کردیم :دی

بعد اینکه عصری باید برم کلاس فیزیک.... میخوام برم با افتخار به خانم معلممون بگم من دفترمو پاک نویس نکردم و نمی کنم.... از سال اول همینجوری تو همین نوشتم .... دیگه بیخیاللللل داداچ! اونم حتما میگه :عسیسم تو که اینژوری هیشی نمی فهمیییییییی ! نمی دونم خانمه چه اصراری داره تهرونی حرف بزنه؟ تهرونیا هم البته اینجوری حرف نمی زنن!

من اومدم به همه سر زدم ولی ظاهرا امروز کامنتدونی های بلاگفا که قصد باز شدن ندارن! میریم پیس بلاگ اسکایی ها و سحر پرشین بلاگیمون هی کامنت میذاریم هی کامنت می ذاریم :دی

+ نوشته شده در  شنبه 17 اسفند1387ساعت 11:49  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

هیچی

تو مود نوشتن نیستم.... مهم ترین کارای این یکی دو روزم:

مربای کیوی پختم و لحظه آخر فراموششون کردم و سوخت!

تنهایی رفتم میوه خریدم.... برای بار اول اونقدرا هم بد نبود

اتاقمم با سرعت نور و کیفیت هشت گیگ ریختم بهم.... یکی بیاد جمعش کنه

همین.... و تصمیم گرفتم بلاگفایی بمونم تا بعد

اوضاع کامپیوتر و نتمون خیلی بی ریخت شده بعدا میام به همه سر می زنم

پی.اس: فردا یه مهمون میاد شهرمون.... خوشحال شدم .... ولی اگر به خوشی میومد خوشحالتر بودم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 17:14  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

دندون درد

سه روزه دوتا دندون عقلم دارن با هم درمیان.... منم دهنمو نمی تونم باز کنم.... تازه وقتی باز کردم بسته نمی شهههههه....
هنوزم هیچ فرقی نکرده.... چرااااا؟؟؟؟

خبر خاصی نیست.... اینجا این یکی دو روزه بارون میومد... الانم هوا ابریه....

و منم دندنم درررررد می کنه

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 12:28  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

too little

+ نوشته شده در  شنبه 10 اسفند1387ساعت 23:18  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

عیدانه و دوایر مرموز

سلام

خوشم میاد همه رو حال و هوای عید گرفته! همه یا دارن خرید می کنن یا خونه تکونی یا دارن تدارک سفرشونو می بینن! کار عیدانه امروز من سبزه بود....

هرسال دهم اسفند که میشه نزدیک ظهر من یاد سبزه عید میفتم.... می رم از مامان می پرسم پارسال چی سبز کردم؟ دوسال پشت سر هم یه جور سبز نمی کنم.... می رم گندم یا عدس یا ماش رو خیسش می کنم تا یکی دو روز بعد.... هر موقع که یادم بیاد. میرم دونه های جوونه زده رو می چینم روی پنبه و میذارم رو کابینت کنار ماکرو و تا روز عید بهش می رسم.... تو خونه ی ما سبز کردن سبزه وظیفه ی منه!
یک هفته آخر سال معلوم میشه که آیا ما مسافرت می ریم یا نه؟ اگه مسافر بشیم من و مامان و نینا بدو بدو می ریم تو خیابونا و احتمالا سوغاتی برای اهالی مقصدمون می گیریم و تجهیزات سفر رو درست می کنیم: آجیل شور.... چیپس.... آدامس... دفتر یادداشت... آب نبات... من شکلات می گیرم.... جوراب... کرم ضد آفتاب... نون ساندویچی... خیارشور و اگر چیز خاصی مونده باشه.... اون مواردی که نام برده شد حتما باید بخریم :دی
اگه بابا بعد از عید کار داشته باشن 29 اسفند راه میفتیم که سال تحویل مقصد باشیم.... وگرنه معمولا سوم فروردین راه میفتیم....
اگه نخوایم بریم سفر یکی دو روز آخر سال احتمالا مهمون داریم.... نمی دونم چرا؟.... دم به دم سال تحویل من و نینا یاد سفره هفت سین میفتیم و بدو بدو درستش می کنیم.... خیلی هم به تعداد س ها یا چی بودن س ها توجه نمی کنیم.... سال که نو شد از بابا عیدی می گیریم و اگه سال تحویل روز باشه می ریم خونه مادر و دیدن بزرگترای فامیل...
روز دوم فروردین عصرش مادر و بابابزرگم می شینن که همههههه میان دیدنشون! ما نوه ها اولش تو کار شیک و پیکی و لباس شیک بودنیم ولی بعدش که شلوغ میشه همه چی یادمون میره و شروع می کنیم به پذیرایی.... مهمونا که رفتن همه میشینیم دور هم و از خجالت میوه ها و شیرنی ها و آجیلا در میایم :دی
بقیه عیدم به گردش و مهمونی میگذره....

امروز رفتم مرحله دوم واکسن هپاتیتم رو زدم.... اینقدرم شلوغ بودددددد.... فکر کنم همه ی مامانا نوزاداشونو آورده بودن که واکسن بزنن.... منم وایسادم پشت سر این خانمها و آقایان خیلی جوان :دی تا نوبتم شده.... احتمالا چون طرف خیلی عجله داشت خیلی بد زد.... جاش درد می کنه!

شاید فردا با شاذه بریم بیرون! شایدم نریم (دوحالت بیشتر نداره) :دی

امروز یه مطلب خیلی جالب در مورد این اشکال هندسی توی چمنزار ها خوندم.... البته توضیحاتش خیلی به نظرم کامل و منطقی نیومد ولی خیلی جالب بود.... من عاااااشق هندسه م...

خیلی باحاله .... تو ادامه مطلب کاملشو میذارم

پی.اس: من اصلا به پری دریایی و موجودات فضایی عقیده ندارم... مسئله جذابش برای اون شکلای هندسی جالب بود


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 10 اسفند1387ساعت 15:19  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

سوپ

این دو سه روز داشتم دنبال یه جای خوب می گشتم که از بلاگفا اسباب کشی کنم.... من بلاگفا رو خییییییییلی دوستش دارم ولی یه جایی می خواستم امکاناتش بیشتر باشه.... اول گفتم ورد پرس ولی بعدش آقاهه چند جای دیگه هم معرفی کرد و دیگه الان مشغول تحقیقاتم....
امروز عمه م اینجا بودن.... نهار هم بابا کباب گرفتن.... بعدشم رفتیم نشستیم تو حیاط.... البته من سه چهار ساعتی داشتم با این برنامه داروخونه بابا ور می رفتم.... باید همه ی مثلا موجودی انبارشونو صفر می کردم....ولی باید دونه دونه دوا ها و بقیه چیزا رو انتخاب می کردم و اینا.... کم هم نه هزار و هفتصد جور چیز بود.... البته شب قراره خدمت کیف پولشون برسم برای همین وقتی گفتن کمکم کن فوری قبول کردم (دو نقطه دختر خبیث)
دیگه اینکه فقط نصف دیوار از اتاقم مونده که نشستمش.... دیوار تمیز خیلی چیز خوبیه.... خیلی دوست دارم :دی
منکه تقریبا اتاق تکونیم تموم شد.... البته امیدوارم تا عید دوباره به حالت قبل برنگرده :دی
این چند روز اصلااااااا حال کلاس خیاطی رو ندارم.... اصلا هم دلم نمی خواد اسم سوزن و نخ رو بیارم.... نمی دونم چرا.... مورد دوختنی هم خیلی دارم....
من در عملیات رجیمم شکست خوردم.... این دو سه روز هی دور هم بودیم هی من شکلات و شیرینی و از این قبیل خوردم.... تازهههههه چاق هم شدم! تازهههههه 4 کیلو! خیلی جالب بود برام :دیییییییییییی
یکمی کیوی داریم.... میخوام تا تموم نشدن برم زودی مربا شون کنم ببینم چی میشه! خیلی به نظرم چیز جالبی میشه.... تازه مربای سبز رنگ هم خیلی باحاله!
پریشب یه خورده سوپ من درآوردی درست کردم ولی دیروز ظهر ماهی داشتیم نشد بیارم سر سفره.... شبم همه بدون شام خوابیدیم (یعنی قبلش بیرون بودیم دیگه کسی گشنه ش نبود) ظهری هم که بابا کباب گرفتن.... فکر کنم آخرش مجبور شم خودم تنهایی بخورمش.... به نظرم خیلی هم خوشمزه شد
1 سوپ قارچ آماده --1 سوپ جو آماده-- 1قرص سوپ سبزی --1قرص سوپ گوشت-- سه تا لیوان شیر-- سه تا لیوان آب-- یه هویج رنده شده گنده-- یه پیاز خرد شده گنده--- یه کف دست جعفری--- یه کم پودر سیر--- یه کم فلفل قرمز--- یه کم فلفل سیاه--- دو سه قاشق رب گوجه (چون گوجه تازه نداشتیم) بعد اینا رو که قاطی کردین سوپ یه خرده شور میشه که توش جوهر لیمو بریزین--- بعدش می بینین هنوز یه چیزی کم داره و 50 گرم کره و بعدش خوشمزه میشه.... تازه شم هم غلیظه خوب سیر میشی هم این مواد شناور توش رنگی رنگی ان خوشگل میشه.... بعدشم می خورین!!!!!!

اینم نوشتم که بار آموزشی وبلاگم بره بالا :دی

+ نوشته شده در  جمعه 9 اسفند1387ساعت 20:0  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

ای ران سل

ایرانسل یعنی در حد چی زده به کله ش! جون آدمو به لبش می رسونه تو یه اس ام اس بفرسته یا بگیره!!! از صبح دو هزار تا کار داشتم که اس ام اسی حل میشد ولی اینکه حالیش نمی شه.... یکسره دم تلفن.... برای یه سوال و جواب آره و نه.... تازه یه مرض دیگه م گرفته موقع حرف زدن تا یکم حرف طولانی میشه یا موقعی که داری حرف جدی می زنی قطع میشه و نمی گیره تا بیست بار بزنی رو کاللللللللللللللللل.... یه چند روز خوب بودا.... دوباره نمی فهمم چش شده! دیروزم که اصلا دلیوری هام نمی اومد ولی گه گاه اس ام اسا می رسیدن!

دیروز بعد از نهار رفتیم خونه دایی بزرگه و بعدشم رفتیم بستنی خوردیم.... هوا داره گرم میشه .... من ژاکتمو گذاشتم تو ماشین و کلی وقت تو پیاده رو وایساده بودیم ولی اصلا احساس ناراحتی نمی کردم....

منم امروز شروع کردم به خونه تکونی! گرچه تازه اتاقمو تکونده بودم .... همچنان دلم میخواد دیوارا رو بشورم ولی نمی شه....

دفترخاطراتای قدیمی رو هم همین امروز و فردا مرخص می کنم.... خیلی خوبه!....

کاشکی یکی برای من کاکائو بخره من کیک یا شیرکاکائو درست کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 17:23  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

رجیممم میگیریم

این ویولت یه چیز کیک خوشمزه ای درست می کنهههههه.... آدم میخواد انگشت که سهله تا آرنج رو همراهش بخوره.... هوس کردم شدیددددد..... ولی از اونجایی که من باز رفتم تو رجیمممم که جوش نزنم اگه دستورشم ازش بگیرم نمی تونم بپزمش.... تازه اون کیک خوشمزهه رو که جاری جان درست می کنه رو هم نمی پزم.... اون مرغ سرخ کرده محشر رویال هم که بیخیال..... و دیگه از اون ژله های که برای عروسی بی بی درست کردیمممم واییییی.... تازههههه دیگه خبری از مخ بابا رو زدن برای اینکه برن توت فرنگی بخرن که بزنم تو خامه یا شکلات و نوش جان کنم هم نیست....

ببین من چقدر رجیمم سخت و طاقت فرساست! البته احتمالا چون رعایت رجیممم فقط در ساعات اداری اجباری است من دیشب که خوابم نمی برد ساعت سه عین دزدا بلند شدم رفتم از ته ته ته کشوم اون دو تا شکلاتی رو که آقاهه تولدم بهم داده بود و من چون قرار بود تو رجیممم باشم نخوردمش رو برداشتم و در عرض سه ثانیه بلعیدمش.... دوتا شکلات که چیزی نیست..... فوق فوقش ممکنه یه دونه جوش ایجاد کنه....

من به نظرم میاد یه جایی به خودم قول داده بودم دیگه از جوش شکایت نکنم ولی نمی شه آخهههههه....

از صبح نمی فهمم چم شده کتاب میخونم باید دماغمو بچسبونم به کتاب که نوشته ها رو درست ببینم و بخونم... اینجا هم که میام یکسره دستم روی کنترل و + ست که نوشته ها درشت تر بشه.... جاهایی هم که بک گراند و نوشته رنگاش خیلی تنده هم اصلا نمی تونم بخونم..... یعنی بیخوابی در نزدیک بینی تاثیر داره؟

آخ جوننننن فردا سه شنبه ست ولی تعطیله.... جانمییییییییییییییی!!! تازه شنبه هم احتمالا اول ربیع الاوله .... وای چه عالیییییییی!!! تاحالا هرچی بلوز صورتی و قرمز و خلاصه رنگ شاااد داشتم رو گذاشتم اول کمد که تا گفتن ماه صفر تموم شده بپوشم.... دارم دقققققق میکنم از بس رنگای تلخ و سرد پوشیدم.

داداش الان از کلینیک اومد.... گچ دستشو باز کرده.... دستش خیلی خنده داره اون جاهاش که بیرون گچ بود سفید معمولیه اون جا که لبه های گچ بوده پوستش حساس شده و قرمز قرمزه بعد از قرمزاش هم همچی بفهمی نفهمی سیاهه.... :))

عمه م اینا داره این تعطیلیا رو می رن اصفهان..... من تاحالا اصفهان نرفتم.... احتمالا یکی از اجداد من جهانگردی چیزی بوده که این ژنش رسیده به من و حالا من اینجوری شدم....

من دلم میخواد این تعطیلیا رو بشینم تو خونه و مهمونی کم جمعیت بدیم یا بریم مهمونی کم جمعیت (یعنی ما و اونا رو هم حد اکثر 10-12 نفر باشیم) شایدم بشینم محض رضای خدا هم که شده دو خط درس بخونم.... امسال کتاب دینی مون این هوا قطرشه.... کتاب ادبیاتم همچین هیکلش بد نست.... ریاضی هم ببینیش میگی اینکه چیزی نیست ولی سختهههههه.... تازه تاریخمم شدم نه و نیم.... معلم (..... سانسور شد) دردش می گرفت نیم نمره دیگه بده.... اعتراض هم زدم فرقی نکرد.... تازه میگه برو خدا رو شکر کن کمترش نکردم.... ایشششش .... من دیگه حال ندارم برم دنبال نمره و اینا.... ولش کن!

دهههههه برامون شله زرد آوردن ولی این رجیممم نمی ذاره من بخورم..... اینایی که میخوان رجیمممم لاغری بگیرن و بدتر از من هیچیییییییییی نباید بخورن چیکار می کنن؟ خدا صبرشون بده.... من الحمدلله به رجیممم لاغری نیاز ندارم وگرنه حتما بعد از سه روز دق می کردمم می مردم!


+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 18:16  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

Im Matilda forever

یک متن معترضانه بود که اونی که باید می خوند خوندش.... حالا میره تو ادامه مطلب که خاک بخوره
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 13:30  توسط .:*ماتیلدا*:. 

یک یکشنبه معمولی!

یه جوش گندهههههه پشت گردنم زده تکون می خورم تیر می کشه! می دونم تقصیر خودمه.... این چند روز تا جاییکه می شد کره و شیرینی و مربا و چیپس خوردم..... هر دفعه هم میدونستم نباید بخورما! منتها انگار یکی مجبورم می کرد برم بخورم!

من آخر یاد نگرفتم این کراوات رو درست گره بزنم.... آخرشم خوشگل نشد.... الان کراوات بیچاره چرووووک شده.... باید همینجور اتوش کنم آیا؟

امروز نهار شامی کباب درست کردم... منتها یادم رفت توش نمک بریزم.... اینقدر بد شده بود که نگو!.... خانواده هم اول شروع کردن به تعریف ولی بعدش که قیافه مو دیدن دیگه هیچی نگفتن! نمی دونم چه جوریه من تو کل مواد لازم همیشه فقط نمک رو یادم میره.... البته خوب غذای بی نمک رو میشه یه کارش کرد ولی غذای شور رو دیگه نه..... اشکال نداره دارم یاد می گیرم.... الان خیلی از چند وقت پیشا بهتر شدم

موهام شلوغ پلوغ شدن ولی من دلم نمیاد کوتاهشون کنم.... ولش کن می ذارم بعد از عید..... عروسی ای چیزی اگه شد می رم یه کاریشون می کنم!

گفتم عید.... می خواستم بابا رو راضی کنم عید بریم اهواز ولی به دلایل متعدد قضیه مالید.... منم الان دیگه دلم نمی خواد هیچ جا برم.... یعنی دو روز اول سال رو که حتما حتما دلم میخواد همینجا باشم.... بعدشم وقت زیاده.... فوقش می ریم تو همین بیابونای بیرون شهر با مشکک می چینیم و خوش میگذره (مشکک تو عید در اومده اصلا؟)

یه چند وقته جک نفرستادم برای آقاهه (نهههههه کی میگه من خودم جک خونم افتاده پایین دارم میندازم گردن آقاهه ؛)؟  ) برم دنبال جک بگردم :دی

داداش داره مرد هزار چهره تماشا می کنه..... من عاشق مامان این آقای شصت چی ام..... خیلی باحاله :))))

بابا از داروخونه یه کرم نیوآ ی 15 گرمی برام آوردن.... اینقدر خنده داره که نگو..... قوطیش یه ذره از قوطی ویکس بزرگتره.... منم دلم نمیاد مصرفش کنم بس که خنده داره....

چرا من افتادم به وراجی؟

پی.اس: احساس بدی نسبت به خودم دارم.... چرا من اینقدر ترسو شدم؟ شایدم خرافاتی؟ شایدم دوباره وقت کم آوردم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 21:58  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

مربای کیوی

چقدر من از این قالبه بدم میاد.... ولی به علت قحطی قالب مناسب فعلا با همین می سوزیم و می سازیم.... شایدم بعد از آپم برم یه قالبی پیدا کنم.... این واقعا وبلاگمو می کنه عین روح! منم که حساس روی قالب....

از صبح همه کارام برعکس پیش رفت.... یعنی راستش صبح خواب موندم و در نتیجه بقیه چیزا هم عین این مهره های دومینو که بزنی به یکیشون فرررررررت همه شون میفتن برنامه های منم بهم ریخت.... کلاس اولی رو که همش داشتم به این فکر می کردم که چه جوری بیدار بمونم.... بعد یه نیم ساعت برگشتم خونه میخواستم نهار رو یه کاریش بکنم نینا گفت خودش درست می کنه منم یه نگاهی رو کتاب ریاضی انداختم و رفتم کلاس.... تا دلتون هم بخواد گند زدم..... تمام راه حلا و همه چی درست بود منتها تا دلتون بخواد دو و سه و ایکس و آلفا و سینوس و اینا رو جابه جا می نوشتم..... آخرشم یک مقداری هاپویی برگشتم خونه....

بعدشم نهار خوردیم و من نشستم یه ذره خیاطی کردم (یه دامن دوختم ولی گشاد شده.... به نظرم خودم خیلی بد نیست ولی تابستون که بشه احتمالا خیلی برام گشاد تر میشه)

هیچی هم دیوار نشستم.... چون نه شیشه پاک کن داشتیم نه از این مایع های شوینده رافونه و این چیزا منم از دیوار شستن با پودر لباسشویی بدم میاد.... اگه با شامپو بشورمش چی میشه؟

فردا عصر دعوتم مهمونی..... میخوام برای مسخره بازی کراوات بزنم.... از عصر دویست بار گره زدم ولی خوشگل نمیشه..... نیققققق می کنه..... یا یه ورش خیلی دراز تر از اون یکی میشه.... خوب شد من پسر نشدم! تو این کتاب گره ویندهام (جورجت هایر) مرده متخصص انواع گره زدن کراوات بود تازه یه گره خاصی هم مخصوص خودش داشت.... من هرچی این کراواته رو نگاه می کنم  نمی فهمم چی کارش میشه کرد.... تازه کراواتمم صووووورتیه خیلی هم زشته!

هوس کردم مربای کیوی و مربای آناناس درست کنم.... هر دوشون خیلی خوشگلن! ولی مامان به کیوی خیلی شدیددددددد حساسیت دارن..... آناناسم که من فقط بلدم کمپوتشو بخورم :دی

چند وقت بود کم :دی گذاشته بودما...... الان :دی نیستم فقط گه گاه لبخند می زنم.... کافیه برای امشب!

دیگه برم

پی.اس: اینجا رو خوندم و فکر کردم من آدم خیلی بی عقلی هستم که نه از سلامتی و خوشحالی و خلاصه همه داشته هام درست لذت می برم تازه بخاطر کلی چیز بیخود غر غر هم می کنم..... معذرت میخوام! باید از حالا سعی کنم آدم بهتری باشم.

+ نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1387ساعت 23:50  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

سرم شلوغ میباشد

همه دارن یوسف پیامبر نگاه می کنن ولی من حوصله م سر رفته.... کلی هم کار سرم ریخته.... یه خورده درس خوندم برای فردا.... امروز مامان خوردن زمین دستشون ضرب دیده دیگه یه چند روزی من جانشینشون می شم.... فردا هم از صبح تا ظهر کلاسم.... فکر کردم صبح خیلی زود پاشم نهار درست کنم و یه کم دور خونه رو مرتب کنم و هشت برم تا دوازده کلاس .... بعدشم لابد بشینم برسم به داداش که مشقاشو بنویسه (سخت ترین کاریه که ممکنه تو یه خونه وجود داشته باشه).... بعدم بیام اتاق مرتب کنم.... چرا اتاق من اینقدر زود نامرتب میشه؟ ... بعد بشینم دامنی که دوختم و بلوزی رو که نیم دوز کردم رو آماده کنم برای کلاس خیاطی.... بعدشم لابد شب شده و شام....

هوممم اینم یه مدلشه.... تازه این هفته میخواستم دیوارا رو هم بشورم.... از دیوار شستن خوشم میاد...

دیشب دایی بزرگه و عمه بزرگه خونمون بودن.... آخر شب داداش پسر عمه رو نگه داشت نینا هم دختر عمه و دختر دایی بزرگه رو..... اول من نشستم همراهشون فیلم تماشا کردم ولی وسط راه خوابم برد.... عوضش صبح من اول پا شدم.... صبحانه هم بهشون کیک دادیم با املت! منم مربای توت فرنگی ریختم رو املتم و به نظرم خوشمزه اومد ولی بچه ها اینقدر اه اه کردن که نگو!

دیگه اینکه جدی جدی سال 88 داره میاد.... من برخلاف پارسال انتظار چندانی برای عید نمی کشم.... سال 87 رو دوست داشتم.... خدا کنه سال 88 هم سال خیلی خوبتری باشه..... شاید یه روز شمار بذارم بالای بلاگ....


+ نوشته شده در  جمعه 2 اسفند1387ساعت 23:11  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

اندکی دیپرس

این ترمی نمی دونم چمه اصلاااااا تو مود درس خوندن نیستم.... یعنی با اون نمره های کاملا عادلانه ای هم که به ما دادن دیگه اون یه اپسیلون انگیزه مم تموم شد.... همش فکر می کنم من اینهمه وقت صرف می کنم و خودمو تحت فشار میذارم و آخرش نتیجه خوب نمی گیرم خوب مرض دارم خودمو اذیت کنم؟

تو کلاس انگلیش سه تا شاگرد جدید دیگه م داریم.... خیلی باحالن.... کلاسمون پر شده.... ولی از شما چه پنهون من کلاس خالی و خلوت خودمون رو خیلی بیشتر دوست داشتم ....

امروز یه خرید خیلی خوب داشتم... رفتم گفتم من این بلوزا رو میخوام.... طرف گفت هر کدوم اینقدر... منم پولشو دادم و صاف اومدم بیرون... بدون هیچ دردسری .... کاش همه خریدا همینجوری بود! اینقدر بدم میاد از این فروشنده هایی که یکسره دارن حرف می زنن و توضیح میدن یا آدمو معطل می کنن!

یه بازی لوسی پیدا شده که باید بگیم چه جوری می میریم و یا اگه بفهمی سه ماه دیگه می میری چیکار می کنی؟ من این بازیه رو دوست ندارم فقط میگم دلم نمی خواد حتی چند دقیقه انتظار مردنم رو بکشم میخوام خیلی سریع و در آرامش بمیرم.... دلمم میخواد یه آدمی هم باشم که وقتی مردم بازماندگانم (!) دلشون برام تنگ بشه و به خوبی ازم یاد کنن....

داریم با پرنیان می چتیم.... چند روز پیش داشتم برای یکی تعریف می کردم که داشتم با پرنیان چت می کردم همچین چیزی گفتیم.... دهنش باز مونده بود که من فکر می کردم فقط میشه با پسرا چت کرد.... منم براش توضیح دادم که تنها فرد مذکر لیست من آقاهه ست.... دیگه کلی تعجب کرده بود! منم خیلی از این فکرش تعجب کردم....

من یه وقتایی شارژم یه وقتایی هم حال هیچی رو ندارم.... مثلا امشب.... نمی دونم چم شده... هر کار هم می کنم اخلاقم شبیه آدما نمی شه....

پی.اس: دیدی یه وقتایی یه جمله چند کلمه ای چه خوب حال آدمو جا میاره و آدم می تونه لبخند بزنه؟ الان یه جمله قشنگ از طرف یه آدم خیلی دوست داشتنی رو خوندم..... خیلی ممنون! حتی با اینکه رمزی نوشته بودی و قصدت فقط شوخی بود ولی الان خیلی خوشحالم کردی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 23:4  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

379

Avril Lavigne

Bad Reputation

Download

I dont give a damn bout my reputation
Youre living in the past its a new generation
A girl can do what she wants to do and thats
What Im gonna do
An I dont give a damn bout my bad reputation

Oh no not me

An I dont give a damn bout my reputation
Never said I wanted to improve my station
An Im only doin good
When Im havin fun
An I dont have to please no one
An I dont give a damn
bout my bad reputation

Oh no, not me
Oh no, not me

I dont give a damn
bout my reputation
Ive never been afraid of any deviation
An I dont really care
If ya think Im strange
I aint gonna change
An Im never gonna care
bout my bad reputation

Oh no, not me
Oh no, not me

An I dont give a damn
bout my reputation
The worlds in trouble
Theres no communication
An everyone can say
What they want to say
It never gets better anyway
So why should I care
bout a bad reputation anyway
Oh no, not me
Oh no, not me

I dont give a damn bout my bad reputation
Youre living in the past
Its a new generation
An I only feel good
When I got no pain
An thats how Im gonna stay
An I dont give a damn
bout my bad reputation

Oh no, not me
Oh no, not
Not me, not me

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 0:16  توسط .:*ماتیلدا*:.  |