بازی جدید.... باید یه روز خیلی عادی مونو توصیف کنیم.... اعضای لینکدونی همه دعوتتتتتتت!!!
زمان: یکمی مونده تا طلوع آفتاب
ماتیلدا یه چشم باز یه چشم بسته با طمانینه از تخت میاد بیرون.... حالا دو تا چشماشو می بنده و راه میفته.... تو هال گروپ میخوره به مبل و مجبور میشه یه چشمشو دوبازه باز کنه.... میره تو دستشویی بد و بیراه میگه به آب سرد و وضو میگیره.... با دو تا چشم باز بر میگرده تو اتاقش دنبال چادر نمازش میگرده .... بعدش یکم فکر می کنه ببینه دفعه قبلی مهر رو کجا گذاشته و پیداش می کنه.... بلاخره نمازشو می خونه.... چادرشو پرت می کنه اونطرف و تلپ ولو میشه تو تخت.... دوباره بد و بیراه میگه به ملافه های یخ کرده.... سه ثانیه بعد خوابش می بره....
زمان : ساعت شش و چهل و پنج دقیقه صبح
از یه جایی صدای ویبره میاد.... فکر می کنه منکه هنوز خوابمم نبرده بود کهههههه.... با چشم بسته می گرده موبایلشو از زیر بالش پیدا می کنه و یه دکمه یی رو فشار میده که ویبره قطع میشه.... خواب و بیدار گوش میده به کلنجار رفتن مامان و بابا که دارن داداشو مجبور می کنن صبحانه بخوره.... لباس بپوشه.... یادش بیاد چیو نذاشته تو کیفش و بره.... موبایل دوباره ویبره می ره.... ماتیلدا دوباره یه دکمه یی رو فشار میده و میگرده دنبال بالشش که افتاده رو زمین... باباش هم میرن سر کار.... موبایل دوباره ویبره میره.... یه چشمشو باز می کنه می بینه پنج دقیقه به هشته.... یه متر می پره هوااااا....
زمان: ساعت هشت
ماتیلدا معلق زنان لباس عوض می کنه.... مو شونه می کنه و چون عجله داره شونه گیر می کنه تو موهاش... به هر بیچارگی هست خودشو خلاص می کنه .... میشنه با آرامش تند تند صبحانه میخوره.... نون و پنیر و شیر سرد و مربا و شیرینی و اگه باشه تخم مرغ و میوه( خودت شکمویی)... ساعت میشه هشت و ربع.... ماتیلدا با سرعت نور خودشو می رسونه به کلاس... وقتی می بینه معلم نیومده اخماش میره تو هم....
زمان ساعت 10 صبح
ماتیلدا میاد خونه.... معمولا ددر دودورا شو میره.... ظهر خسته بر میگرده.... شایدم مجبور میشه نهار بپزه.... آهنگ میذاره و همراش میخونه و هی ادویه اضافه می کنه
زمان ظهر
ماتیلدا گشنهههههه تشنههههه با نینا و داداش سفره پهن می کنن و سر اینکه نوبت کیه چیکار کنه سه تایی دعوا می کنن.... بلاخره سفره چیده میشه
نهار
ماتیلدا مشغول نت می شود
بابا سرکار می روند
ماتیلدا گاهی جک پیدا می کنه میفرسته برای آقاهه
عصر داداش گروممممممپ وارد اتاق میشود.... ماتیلدا و داداش سر اینکه داداش چرا هیچ وقت در نمی زند دعوا می کنن... عصر ها گه گاه شیرینی می پزه.... گه گاه با نینا مخ مامان رو می زنن که برن شام خونه ی دایی ها.... گه گاه میرن مهمونی....
شب هم یا خونه دایی هان یا بابا که اومدن یه شام سر و ته هم بیاری درست می کنن و بعد بابا و فرزندان و مامان اخبار رو رد و بدل می کنن.... بابا کارای اینترنتی شونو می دن ماتیلدا....
ساعت ده یازده خانه در خاموشی فرو میره
ماتیلدا تازه از روی حواس جمع میاد نت.... آپ می کنه.... وبگردی می کنه.... مثل الان با آقاهه چت می کنه :دی
بعدشم لالاااااااااااااااااااااااااا
البته چون الان سرم شولوغه یکم توضیحاتش قاطی پاتی شد
منتظرم همه تون بازی کنیناااااااااااا