تبليغاتX
.:*و اینک آسمان از آن منست*:.

.:*و اینک آسمان از آن منست*:.

.:*دفتر خاطرات مجازی ماتیلدا*:.

مهمانی میرویمممممم

بهار که میشه همه می گن ای وای امتحان داریم ولی با این وجود همه تند تند مهمونی میدن.... مخصوصا این بروبکس ما عشقشون مهمونیه..... خو خوش میگذره.... عصری هم مهمونی تشریف داشتیم..... بعد عین این عقده ایا در حد مرررررگ خل بازی در آوردیم و هی به خودمون خندیدیم.... مخصوصا به این نارسیس و آناهیتا و یلدا.... جوک بودن شدیددددددد.....
تازه من دانه رو کشف کردم..... یعنی از بدو تولد میشناسمش .... ولی یهو اسمای نتی همدیگه رو کشف کردیم.... (خیلی چاکریم آبجی).... خولاصه بار علمی هم داشت مهمونیمون :دی
موضوع جلسه ی بنده به علت متولد شدن داداش در چند روز آینده منتفی شد..... نمی دونم چی میشد اگه این برادر بنده یه ده روز دیر تر تولدش بود؟؟؟ تازه هنوز اون مهمونی بزرگه باحاله م هم هست :دی.... یه کاریش می کنم.....
بخاطر خوشحالی بی بی امروز نشستم مقادیری زیست خوندم....
پست قبلی چقدر علمی نوشته بودمش که همه در موردش سوال داشتن :))))
آخخخخخخخ .... شمع چکیدم رو دستم..... جدیدا از بس تو آشپرخونه دستمو سوزوندم پوستم کلفت شده دیگه خیلی آخ نمی شم :دی
کاشکی می شد من بتونم یاد بگیرم مسقطی درست کنم (نگین مسقطی چیه ها) یا مسکلات (اینم که دیگه معلومه چیه!!!!! خیلی هم خوشمزهههههه س)
هان.... فردا کلی کلاس ملاس و ایضا مهمونی در پیش دارم.... مجبوووووورم برم :(

پی.اس: ساسی مانکن گوش بده نبودیم که ساسی مانکن گوش بده شدیم :-o
+ نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 21:53  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

گوگل کروم

بعدا اضافه شد:

تلف(talf) یا ترف(tarf) یا قره قروت(ghare ghoroot) یه چیز ترش هست که اینجا خیلی معموله.... آب ماست رو اینقدر می جوشونن تا خیلی غلیظ بشه و جامد بشه ... گاهی تو غذا هم می ریزیمش.... البته توی خونه ی ما تند تند خورده میشه و به غذا نمی رسه .... مشهد هم دیدم که توی این مغازه هایی که زعفرون و این چیزا دارن تلف داشتن .... چیز عجیبی نیست...

گوگل کروم یه برنامه ست مثل اینترنت اکسپلورر که باهاش میشه بری تو اینترنت (جمله بندیش درسته؟؟) فقط مارکش فرق می کنه ؛)

الان بنده خیلی با کلاس شدم..... چون با براوزر جدیدم اومدم آپ کنم : گوگل کروم!!!!!!!

میدونم خیلی هم جدید نیست ولی جهت رفع فضولی چیز بدی هم نبود.... الان غیر از آی ای فایر فاکس و اوپرا و نت سکیپ و گوگل کروم هم دارم.... البته نت سکیپ فقط جهت تکمیل دکوراسیون اینستال شده و به زودی دیلیت خواهد شد (طفلکی!!!)

صبح با شاذه رفتیم تو خیابون.... من برای خودم یه کاسه خریدم و یه شلوار (3000 تومن :)) فک کننننن) ویه عالمه تلف و دو تا چایی صاف کن :دی من همونی بودم که داشتم فک می کردم من هیچیییییییییی نمی خرم.... بعدشم مثل همیشه وایشادیم سر خیابون پیراشکی خوردیم..... (کارایی که من به خودی خود نمی کنم)

ده دوازده تا برنامه برای موبم دانلود کردم هیچ کدومو نخوند ولی سه تا برای بابا دانلود کردم که همه رو خوند.... خیلی لجم گرفت!!!!

کی می گفت گوگل کروم خیلی سریعه؟ چاخان می کرد.... فایر فاکس خیلی بهتره!!!! بچممممممم....

جهت اطلاع مهسا خانم: ما تو جلسه مون شیش نفریم که نوبتی 5 تای دیگه رو دعوت می کنیم.... کار خاصی هم نمی کنیم..... می شینیم دور هم و حرف می زنیم و خوش میگذره!!!! دیگه انواع خل بازی هم مجازه..... شام یا نهار یا صبحانه!!! یا هرچی دیگه رو هم خود صاحبخونه باید درست کنه!  خبر خاصی نیست

اوممممم از بس تلف خوردم تمام پرزای زبونم رفته..... صبح به یارو گفتم 500 تومن تلف بده.... الان به نظرم 300 تومنشو خوردم :))

امروز داشتیم با بی بی در مورد درس حرف می زدیم وقتی بهش گفتم فقط 40 صفحه از کتاب زیستو خوندم میخواست اول منو بکشه بعد خودشو!!!!! منم خوشااااااال میگفتم نههههه خیلی نمونده که فقط 200 صفحه دیگه ش مونده!!!! :))))

هرچی من میخوام تو آپ هام از درس حرف نزنم نمی شه کهههههه

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 16:34  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

همین

سلا ا ا ا ا ا م.... این سلامم با مقداری خمیازه قاطی شد.... خو عاااادت نیدارم صب زود پا شم.... تازه اگرم بخوام صب زود پا شم شب زود تر لا لا می کنم!!!!! (ماتیلدا تنبل :دی)

عرض شود خدمتتون که باز بهار شده و بساط مهمونیا به راهه و بر و بکس ما هی مهمونی میدن! منم که تو مهمونی شلوغ دادن خیلی تنبلم ولی وقتی مهمونی شلوغ میدم دیگه کلا جو گیررررر می شم! الان شدیدا هوس کردم مهمونی بدم به صرف صبحانه!!!!!!! می گم همه ساعت نه بیان و یه صبحانه محشر با هم میخوریم و کلی خوش میگذره! اینم از این.... اول گفتم فقط جلسه ایا ولی بعد دیدم نههههه بقیه رو هم بگم بیان!!!! هنوز نمی دونم کی بگم بیان!

و اینکه ما امتحانای مستمر مون داره شروع میشه..... چه بدددددد

خیلی خوشحالم متولد بهار نیستم نمی دونم چرا؟ از متولدین بهار کلی دور و برم هست.... خیلی هم آدمای باحالی هستن ولی من تولد خودمو بیشتر دوست دارم!!!! :دی

امروز نزدیک بود آدرس وبلاگمو بدم به معلم فیزیک ولی دیدم ممکنه نوشته باشم اه ه ه ه فیزیک اون وقت میاد کله مو می کنه!!!! ولی شاید هم یه روز دادم بهش..... باحاله.... هر دفعه ساعت کلاس که تموم شد موبایلشو در میاره میگه هرچی دارین بلوتوث کنین!!!! خودشم محتویات موبایلش شبیه هموناست که ما داریم..... خانمهای 25-6 ساله اطراف من کمتر اینقدر جوانانه رفتار می کنن.... ولی اینم جالبه....

فهلا همین
+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 19:59  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

سالاد ماکارونی دراز دراز

اوممممم صبح رفتیم خونه مادر.... ظهر تهناییییییی نهار خوردیم (تازه نهارمونم یخچال در هفته ای که گذشت بود) بعدشم احتمالا چون من داشتم روز جمعه ای دققققق می کردم از بس ریاضی نوشتم و دینی حفظ کردم و فیزیک نوشتمو زیست خوندم..... ساعت چهار پنج دایی هامون اومدن خونمووووون!!! میخواستیم بگیم پرنیان اینا هم بیان که خونه نبودن موبایل مامانشم جواب نداد!

بعدشم شام دایی کوچیکه و شاذه رو نگه داشتیم (هه هه نذاشتیم شاذه بیاد داستان بنویسهههههه) و من دوباره استعداد های نهفته م فوران کرد و یه سالاد ماکارونی محشر درست کردم.... نینا و گلی هم وردستم بودن..... صبر کن بنویسم چیا توش بود برای استفاده های بعدی!

ماکارونی دراز که تکه تکه ش کردیم
گوجه که دراز دراز خورد کردیم
Baby Corn که دراز دراز خورد کردیم
خیار شور که دراز دراز خورد کردیم
تخم مرغ آب پز مال سه روز پیش که دراز دراز خورد کردیم
قارچ پخته
ماهی تن که با ادویه کاری و جعفری وهر نوع فلفلی که تو خونه دارین و نمک و سبزی خشک و پودر سیر تو روغن خودش سرخ کردین
سس مایونز _ آبلیمو _ آبغوره _ سرکه (سه مورد آخر برای اینکه ته شیشه مایونز رو رقیق کنین که دیگه نخواین تا آرنجتونو بکنین تو شیشه که تا آخر سس رو بریزین)

همه شو قاطی می کنین و میخورین!!!!

تازه ویتامینا تونم گم می کنین و شما که هیچ وقت یادتون نمی موند ویتامین باید بخورین همین امشب بندتون گرفته که ویتامین بخورین که قوت بگیرین!!!! :دیییییییییییییییی

من هر قدر هم روز شنبه م پرکار باشه ناراحت نمی شم..... شروع هیجان انگیز چیز باحالیه!!!!

امروز بابا داشتن تقریبا دعوام می کردن من عین خیالم نبود هیچی تازه با هزار بد بختی جلوی خودمو گرفتم که نخندم..... نمی دونم چم شده از صبح بی دلیل می خندم عین این خلااااا.... حتما خل شدم دیگه!

یوهو! من فردا باید شیش پاشم که داداش رو بیدار کنم بره مدرسه..... مامان اینا میخوان برن آزمایش بدن من میشم خانم خونه!!!!! :دی تازه باید صبحانه هم آماده کنم! فک کنننننن خیلی با کلاسه!!!!!

دیگه همین شب بخیرررررر

پی.اس: یه چند وقته پی اس نذاشتم....

+ نوشته شده در  جمعه 28 فروردین1388ساعت 23:45  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

اینجوریاست دیگه

سلامممممممممم

گفتم عصر میام دیگه

جای شما خالی کلاس انگلیش بودم و منم نمی دونم چم شده بود کلا خنگ شده بودم و تقریبا تمام سوالا رو اشتباه جواب دادم.... جناب استاد دیگه آخراش می خواستن تا می خورم بزننم :دی:دی

بعدشم تازه وقت پیدا کردم دارم پی پی جوراب بلند رو می خونم..... من و آقاهه هر کدوم چند سالی برگشتیم عقب یاد پی پی خانوم افتادیم..... تازه یه کتابی هم دیروز خریدم که اسمش جالب بود ولی الان یادم نیست چی؟ در هر حال من برای پی پی مشتاق تر بودم..... اوممممم داره شیرنی رو زمین درست می کنه! ای ول :دی

صبح تو کلاس خانم فیزیک یاااادش رفت بیاد..... ما هم که کلا بار اولمون بود درس خونده بودیم همچین خورد تو ذوقمون که دیگه عمرا بشینیم اینجوری بخونیم!!!!! تازه میخواست امتحان هم بگیره!!!! من طفلکی صبح کله سحر بیدار شدم و اون دو هزار تا فرمول رو حفظ کردم!!! البته الان به این نتیجه رسیدم که مهندس شدن غیر ممکن نیست (خب تا دیروز فک می کردم غیر ممکنه)....

به به می بینم که داستان شاذه بانو هم داره مهیج میشه!!!! من تازه با این داستانه دوست شدم..... (راستی اون چیزی رو که فرموده بودید ابتیاع نمودم)(خیلی هم خوب بود دیروز امتحان کردم میشه گفت جواب داد)(البته این مورد بنده که میدونین شبیه هیچ مورد دیگه ای نیست) تو پرانتزی ها مال شاذه بودن!

آیا نگار هنوز داره جومونگ می بینه که از نت محو شده؟؟؟؟؟؟

هومممم همین..... کلی کار نتی دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 17:48  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

عنوان؟

مثل اینکه سرنوشت من با کلاس فیزیک فشرده گره خورده.... امروز کلاس فوق العاده داریم.... اصلاااااا حسش نیست..... البته اندازه یه اپسیلون درس خوندم.....

دیروز کلاااااا بهم خوش گذشت.... روز خوبی بود....

هومممم خب صبح اول صبح هبچ اتفاقی نیفتاده که من بنویسم

عصر میام مث آدم می آپم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 9:26  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

ماتیلدا گندههههههه می شود!

اوممممم صبح دوره بودیم.... ممکنه دفعه دیگه نوبت من باشه (انشالله هسسسسست) به محض اینکه برگشتم رفتم سراغ کتاب و الان می دونم چه شیرنی هایی میخوام درست کنم و چیا پذیرایی کنم و کلی برنامه دیگه فقط مونده مهمونا بگن میان :دی

بعدش اینکه دوباره باید برم کلاس ف ی ز ی ک! طبق معمول هیچی هم درس نخوندم.... چون داشتم فکر می کردم فردا کیک چی بپزم! تازه باید میرفتم چند تا کادو تولد هم میخریدم (امسال چقدر متولدین فروردینمون زیاد شدن؟) هنوز نرفتم.... مثلا میخواستم پس انداز کنم که نشد.... ولش کن....

اومممم عصری که برگشتم باید بشینم اتاق مرتب کنم..... اتاق من خیلی زود نامرتب میشه.... چون فقط به عنوان اتاق ازش استفاده نمی کنم..... من تقریبا روزی 18 ساعت تو اتاقمم.... تازه وقتی هم هیجان زده میشم هی همه چی رو می ریزم بیرون ولی وقتی باید جمعشون کنم انرژیم تموم میشه :دی.... ولی دارم کم کم متعادل میشم.... کمتر می ریزم بیرون :دی

یه پارچه ملافه ای خوشگلللللل خریدم که به نظر خودم برای چادر خیلی ناز میشه ولی حیف خیلی کلفته.... :(

دیگه اینکه بابا میخواستن منو بزورررر چاق کنن .... حالا دور از جان شما بی برنامه چاق شدم شکمم یه جور بدی زده بیرون و بقیه م لاغر مونده..... شلوارام دوباره تنگ شدن..... ایششش حالا دوباره باید لاغر بشم و دوباره با برنامه و ورزش چاق بشم..... فک کن آدم دامن بخواد بپوشه ولی نتونه! امروز میخواستم یه دامن سفید با مزه بپوشم ولی کمرش بسته نمی شد! :(((((( تازه شم دوباره باید شکلات و شیرنی رو تعطیل کنم! فک کن!!!! مشکل از این بزرگتر؟؟؟؟؟؟ :))

جانمی جان! من میخوام کلی مهمون دعوت کنمممممم....


+ نوشته شده در  سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 14:45  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

نومزدی ویولت

یه عالم نوشتم همش پرید....

نوشته بودم رفتم نامزدی ویولت و خیلی خوش گذشت.... ویولت اینقدر خوشگل شده بودددددددد.... مبارکش باشه

و اینکه تا آخر هفته قراره خودمو بکشم از مهمونی و ددر دودور

:دیییییییییییییییی

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 23:21  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

من میخوام برم کربلا .... میای بریم؟

امیدوارم تا من این آپ رو می نویسم باز برق نره.... نمی دونم چه جوریه.... این چند روز تا یکم باد و بارون میشه برق میره.... فکر نمی کردم اینقدر سیم ها مون ناز نازی باشن..... برق که بره نت هم میره .... لپ تاپ هم خیلی شارژ نداره و موبایلمم تازه زدم تو شارژ.....
ولی یه خوبی داره این برق رفتنا.... اینقدر یاد کربلا میفتم....

اول یاد حرم که تنها جایی بود که همیشه روشن بود.... یاد اینکه بعد از تاریکی و ترسناکی کوچه ها تو حرم چقدر ظارامش داشتم و چقدر دعا میکردم....
تو کل شبانه روز شاید فقط 5-6 ساعت برق شهر وصل بود.... بقیه ش رو هتل برق اضطراری داشت که اونم فقط چراغا رو روشن می کرد.... اصلا یادم نمی ره طبقه سوم بودنمونو.... اون آسانسور داغون رو که تمام سیم هاش زده بود بیرون رو.... من که همش یا می ترسیدم برق بره و ما بمونیم تو آسانسور یا اینکه سنگین بشه و سقوط کنیم..... یاد اون شوفاژ برقی میفتم که برای هر اتاق سه در چهار که یه ورش تمام پنجره بود گذاشته بودن و همیشه سرد بود....
یاد اینکه شارژر موبایلمو جا گذاشتم تو چمدون نینا....
یاد اینکه شبا منی که اینقدر گرماییم و وسط برف نمی تونستم لباس کلفت بپوشم اونجا موقع خواب یه بلوز و شلوار تریکوی کلفت با جوراب بلند و روسری و ژاکت زیر پتو میخوابیدم و می لرزیدم....
یاد ساعت 4/30-5 صبح تو تاریکی و سرما حرم رفتن و ساعت 8 گرسنه هتل برگشتن و صبحونه ی محشر هتل رو خوردن: یه چیزی شبیه نون لواش.... یه نون مخصوص عراق ... نون خشک هایی که خودمون از اینجا برده بودیم.... تخم مرغ آب پز.... چهار جور پنیر خارجی و هرروز چک کردن که حروم نباشه.... دو جور مربا با بسته بندی ایرانی.... آبمیوه های نیم گرم که کارمندای هتل هر روز یه مدلی می چیدن روی میز....شیر داغ که من دوست نداشتم و بابا مجبورم می کردن بخورم.... چایی های که هتل می داد و توش یه چیزایی شبیه اکلیل بود و اینکه تی بگ معمولی مثل طلا بود.... قهوه های جور واجور که همه از اتاقشون میاوردن.... سرشیر واقعی.... عسل واقعی.... چقدر مزه میداد برای یه آدم گرسنه!
یاد خیابوناش افتادم که شبیه هیچ کدوم از خیابونایی که قبلا دیده بودم نبود.... خاکی بود.... کثیف بود.... خراب بود.... و دعا میکردم که یه روز همه چی خوب بشه..... و از خودم خجالت می کشیدم وقتی مردمش رو می دیدم که با وجود اینهمه کمبود و سختی اینقدر شاکر بودند و خوب بودند.... و من با اینهمه نعمتی که خدا بهم داده بود مثلا بخاطر یکم سرما اعتراض کرده بودم.... وقتی یه زن قدبلند رو کنار خیابون دیدم و یاد عمه کوچیکه افتادم از ظرافت صورتش.... بخاطر اونا رفتم ازش یه چیزی بخرم و وقتی داشت قیمتا رو میگفت.... گفت که قبلا برای خودش خانمی بوده که از خونه بیرون نمی اومده و حالا نشسته گوشه خیابون و برای نون شبش جوراب میفروشه.... تمام پولی که تو جیبم بود رو جوراب خریدم
ولی همه سختی هاش و ترس هاش و اضطراب هاش قشنگ بود....
همه ش و هزار برابر بیشترش به اون آرامش و احساس امنیت و خوشحالی اینکه تونستم زیارت کنم می ارزید....

برق داریم ولی من دلم میخواد برم کربلا و تو خیابونای تاریک برم و از تفتیش های متعدد بترسم و بگذرم تا بتونم زیارت کنم.....
میای بریم؟

پی.اس: متنم خیلی احساساتی شد.... خب منم الان خیلی احساساتی بودم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 22:6  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

دو ساعته یه بلاگ تو 360 ساختم ولی هرکار می کنم نمی تونم توش آپ کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 13:54  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

+(*&%^$%$@#@#$)+

اوففففففففففففف آخرش من یا یه بلایی سر خودم میارم یا سر این خانم افضلی!!!! ده هزار تومن دادم بهش تا یه امضا برام بکنه.... آمارمم داره.... لباسات اینجوریه.... بابات دکتره.... نامزد داری... و هزار تا فلان و بهمان دیگه.... آخرشم میگه پارتی بازی کردم برات.... اه ه ه ه

وای خدایا من هنوز دو ترم دیگه هم باید با این سر کنم؟ خدا کنه بره به یه مدرسه دیگه و یه آدم خوبتری بیاد به جاش.... من حریف تمام کادر مدرسه میشم الا این یکی!.... دو ساعت تمام مغز منو جویده برای خاطر یه امضا!

بگذریم

صبح کلاس ریاضی رو منتقل کردیم به فردا.... بعد از ادبیات و دینی دیگه مغزم به ریاضی نمی کشید.... تازه بعد از نهارم فیزیک داشتیم و بعدشم که اون بالا ملاحظه می کنین....

تازهههههه بلاخره موفق شدم به بی بی زنگ بزنم.... از اول سال نشده بود درست و حسابی حرف بزنیم....

کاشکی امشب بریم یه جایی.... اگه فقط یه دور کوچولو تو خیابونم بزنم کافیه.... مثلا برم تا سوپر و یه ماست بخرم برگردم.... هوممم شما هیچ کاری ندارین من براتون بکنم؟ البته غیر از کار اداری :دی

برای موبم یه کبف بافتم که خیلی زشت شده....یکی هم دوختم که اونم خیلی زشت شده :دی

میدونم خیلی آپ لوسی شده ولی با مغز جویده شده نمی شه خیلی فکر کرد

+ نوشته شده در  شنبه 22 فروردین1388ساعت 18:59  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

گوشواره

سیلام

این بلاگفا این چند روز چشه تا دست بهش میزنیم قاطی می کنه؟ تازه میخواستم خیلی ازش تعریف کنم بگم امکاناتش داره زیاد میشه که خودش نذاشت....

یکم دیگه یوسف پیامبر شروع میشه و منم طبق معمول به رادیویی شنیدن صداهاش بسنده می کنم.... نمی دونم این چه فیلمیه که حتی بابا هم جمعه ها میشینن که ببینن.... یعنی منم سی و سه سال دیگه میشینم فیلم نگاه می کنم؟

از صبح یه بند مشغول جا به جا کردن وسیله هام بودم.... تازه روضه هم نشد برم.... یعنی راستش اینقدر خاکی و خسته بودم که روم نمی شد با این قیافه برم.... صاحبخونه و مهمونا همه شون با هم فرار می کردن ؛)

بابا اینا هم که نبودن داداش یک عدد عصرانه بسیار حسابی و خوشمزه مهمونم کرد.... واقعا تاسف آوره که اون آشپزیش از من بهتره.... اصلا آقایون رو چه به آشپزخونه رفتن؟ ولی برای منکه نهار نخورده بودم (چون صبحانه کله پاچه خورده بودم) خیلی خوب بود.... ممنون

من دلم یه لباس فیروزه ای رنگ میخواد.... یه گوشواره های خوشگلی خریدم ولی به هیچ کدوم از لباسام نمیاد .... اومممم یا اگرم یه بلوز سفید جینگیلی پیدا کنم خوب میشه..... فکر کنم فردا مامان دارن میرن خیابون.... میگم بخرن برام.... خودمم میرم کلاس ریاضی.... وای نگو! فردا کلاس فیزیک داریم و امتحان هم داریم و من هیچی بلد نیستم!!!! خیلی خوبه!

هی من میخوام دوره بدم.... هی نمی شه! دهه!

+ نوشته شده در  جمعه 21 فروردین1388ساعت 21:43  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

5شنبه نامه

سل لام

من برگشتم با اخلاق خوب.... دیروزم خوب بودم منتها نشد بیام نت.... اول رفتم مهمونی بعدش مهمون داشتم بعدش رفتیم خونه مادر بعد ترش.... دایی کوچیکه رفته بودن سفر و شاذه هم ما رو برای خواب دعوتید.... جاتون خالی تا دو (شایدم سه) بیدار بودیم.... کلی حرف زدیم و اینترنت بازی کردیم و خوش گذشت....

صبحم پسردایی کوچیکه مون (همون نی نی شون) میخواست بیدارم کنه .... یهو دیدم یکی داره به زور یه کلمپه می چپونه تو دهنم.... چشامو که باز کردم دیدم با یک عدد لبخند ملیحانه داره تلاش می کنه کلمپه هه رو هر جور هست بکنه تو دهن من.... :))

بعدشم نه و نیم برگشتم خونه که ده برم کلاس فیزیک.... کلا من همیشه تو کلاس فیزیک خوابم.... اینبارم که شب نشینی داشتم .... وسط کلاس یه چند دقیقه ای خوابم برد..... فکر کن! یه کلاسی که سه تا شاگرد داره و یه معلم.... نمی دونم چه جوری شد که حتی آناهیتا و نارسیسم نفهمسدن من لا لا بودم..... تازه خواب هم دیدم :دی

بعد ترش اومدم خونه تند تند نهار خوردم و درسای کلاس انگلیش رو هم خوندم.... و چون دعوت شدم مهمونی رسمی (:-ا) سه ساعت داشتم لباس انتخاب می کردم و هنوز به هیچ نتیجه ای نرسیدم..... کاش می شد همه جا با شلوار جین رفت! بعدشم کلاس انگلیش.... دیگه آخرش رفتم روضه و الانم که اینجام.....

کاشکی شب دایی ها بیان خونمون! دلم تنگ شده.....

قوزک پام کبود شده ولی اصلا یادم نمیاد به جایی زده باشم.... کفش هم فکر نمی کنم اینقدرا به قوزک پا ربط داشته باشه.....

چرا فردا جمعه ست و همه جا تعطیله؟؟؟؟ من کلی کار دارم که میخوام فردا انجام بدم ولی نمی شه.... شنبه هم!

داداشم عااااااااشق این فیلم آلوین و سنجابهاست..... روزی دوازده بار میذاره که ببینه.... دیگه از شنیدن صداش حالم بد میشه..... خداوند از درگاه خوش پنجاه تا کارتون جدید به داداش بده.... آمینننننننننن

از آناهیتا سی دی آوریل رو گرفتم.... مال خودم خراب شده بود.... هومممم دلم برای آوریل تنگ شده بود....

پی.اس: ببینین کم کم دارم تندیل میشم به یه آدم معمولی که دیر به دیر قالبشو عوض می کنه


+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 19:30  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

.....

من الان یکی از بد اخلاق ترین و وحشی ترین و نفرت انگیز ترین آدمای دنیام....
چرا شم نمی تونم بگم

اصلا حالم خوب نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 19:47  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

یک روز ماتیلدایی

بازی جدید.... باید یه روز خیلی عادی مونو توصیف کنیم.... اعضای لینکدونی همه دعوتتتتتتت!!!

زمان: یکمی مونده تا طلوع آفتاب

ماتیلدا یه چشم باز یه چشم بسته با طمانینه از تخت میاد بیرون.... حالا دو تا چشماشو می بنده و راه میفته.... تو هال گروپ میخوره به مبل و مجبور میشه یه چشمشو دوبازه باز کنه.... میره تو دستشویی بد و بیراه میگه به آب سرد و وضو میگیره.... با دو تا چشم باز بر میگرده تو اتاقش دنبال چادر نمازش میگرده .... بعدش یکم فکر می کنه ببینه دفعه قبلی مهر رو کجا گذاشته و پیداش می کنه.... بلاخره نمازشو می خونه.... چادرشو پرت می کنه اونطرف و تلپ ولو میشه تو تخت.... دوباره بد و بیراه میگه به ملافه های یخ کرده.... سه ثانیه بعد خوابش می بره....

زمان : ساعت شش و چهل و پنج دقیقه صبح

از یه جایی صدای ویبره میاد.... فکر می کنه منکه هنوز خوابمم نبرده بود کهههههه.... با چشم بسته می گرده موبایلشو از زیر بالش پیدا می کنه و یه دکمه یی رو فشار میده که ویبره قطع میشه.... خواب و بیدار گوش میده به کلنجار رفتن مامان و بابا که دارن داداشو مجبور می کنن صبحانه بخوره.... لباس بپوشه.... یادش بیاد چیو نذاشته تو کیفش و بره.... موبایل دوباره ویبره می ره.... ماتیلدا دوباره یه دکمه یی رو فشار میده و میگرده دنبال بالشش که افتاده رو زمین... باباش هم میرن سر کار.... موبایل دوباره ویبره میره.... یه چشمشو باز می کنه می بینه پنج دقیقه به هشته.... یه متر می پره هوااااا....

زمان: ساعت هشت

ماتیلدا معلق زنان لباس عوض می کنه.... مو شونه می کنه و چون عجله داره شونه گیر می کنه تو موهاش... به هر بیچارگی هست خودشو خلاص می کنه .... میشنه با آرامش تند تند صبحانه میخوره.... نون و پنیر و شیر سرد و مربا و شیرینی و اگه باشه تخم مرغ و میوه( خودت شکمویی)... ساعت میشه هشت و ربع.... ماتیلدا با سرعت نور خودشو می رسونه به کلاس... وقتی می بینه معلم نیومده اخماش میره تو هم....

زمان ساعت 10 صبح

ماتیلدا میاد خونه.... معمولا ددر دودورا شو میره.... ظهر خسته بر میگرده.... شایدم مجبور میشه نهار بپزه.... آهنگ میذاره و همراش میخونه و هی ادویه اضافه می کنه

زمان ظهر

ماتیلدا گشنهههههه تشنههههه با نینا و داداش سفره پهن می کنن و سر اینکه نوبت کیه چیکار کنه سه تایی دعوا می کنن.... بلاخره سفره چیده میشه

نهار

ماتیلدا مشغول نت می شود

بابا سرکار می روند

ماتیلدا گاهی جک پیدا می کنه میفرسته برای آقاهه

عصر داداش گروممممممپ وارد اتاق میشود.... ماتیلدا و داداش سر اینکه داداش چرا هیچ وقت در نمی زند دعوا می کنن... عصر ها گه گاه شیرینی می پزه.... گه گاه با نینا مخ مامان رو می زنن که برن شام خونه ی دایی ها.... گه گاه میرن مهمونی....

شب هم یا خونه دایی هان یا بابا که اومدن یه شام سر و ته هم بیاری درست می کنن و بعد بابا و فرزندان و مامان اخبار رو رد و بدل می کنن.... بابا کارای اینترنتی شونو می دن ماتیلدا....

ساعت ده یازده خانه در خاموشی فرو میره

ماتیلدا تازه از روی حواس جمع میاد نت.... آپ می کنه.... وبگردی می کنه.... مثل الان با آقاهه چت می کنه :دی

بعدشم لالاااااااااااااااااااااااااا

البته چون الان سرم شولوغه یکم توضیحاتش قاطی پاتی شد

منتظرم همه تون بازی کنیناااااااااااا

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 23:50  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

پستی بدون سمایلی محبوب من

سلاااااام

من نیمه ثبت نام شدم.... یعنی باید 41000 تومن ناقابل رو بریزم به حساب و با دو تا پوشه و دو تا عکس ببرم مدرسه و بلاخره فینیش! بسیار عالیست.... البته هنوز باید درس بخونم تا دیپلم بگیرم.... فکر کنم یه ترم دیگه مونده!

تازه کلاس انگلیش هم رفتیم... خوش گذشت....

الان داداش مهمون داره.... فکر کنم میخوان فیلم تماشا کنن.... داداش مشهد یه عالمه سی دی کارتون خریده حالا میخوان نگاه کنن.... ولی منو راه نمی دن برم باهاشون تماشا کنم.... میفرمایند تو که بزرگ شدی دیگه نمی شه کارتون ببینی! من که هنوز بزرگ بزرگ نشدممممم.... تازه هرروز صبح میشینم کارتونای تی وی رو نگاه می کنم...

از معلممون دستور یه شکلات خوشمزه رو گرفته م.... دلم لک زده برم درست کنم.... ولی صبر می کنم وقتی یه مهمونی چیزی اومد.... اون موقع دیگه نمی تونن بگن همشو من خوردم....

همه به من میگن تو بعد از همه ی جمله هات دونقطه دی میذاری..... منم برای همین این پستم اصلا دو نقطه دی نمی ذارم.... (آخه دو نقطه دی به این خوبی!!!! چرا دوسش ندارین؟)

اوممممم داره بارون میاد.... هوای بارونی دوست دارم.... مخصوصا وقتی اینقدر سرد نیست که مجبور بشی ژاکت بپوشی.... البته ناگفته نماند من چون تازه حالم خوب شده امروز بدون ژاکت رفتم بیرون.... مامان میخواستن بزننم....

پسرا دارن استپ آزادی بازی می کنن.... ولی نمی دونم چرا مثل بچه گیای ما با جیغ و داد خودشونو خفه نمی کنن؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 17:55  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

غرغر

تنکیو بخاطر ابراز همدردی هاتون.... دیگه سرفه نمی کنم.... دکتر هم نرفتم

دیشب نمی دونم چی شده بود.... همزمان داشتم با هفت نفر اس ام اس بازی می کردم.... یعنی هفت هزار تا خبر و سوال و جواب بود که از این به اون باید میدادم.... یکساعتی عین خررررر دویدم و اس ام اس دادم....۱۰۰۰ تومن از اعتبارم کم شد.... سال هشتاد و هشت تاحالا فقط برای من خرج داشته.... دارم ورشکست میشم....

ولی عوضش امشب با چند نفر قرار چت گذاشتم... البته ساعتاشونو پشت سر هم گذاشتم که مثل دیشب دیوونه نشم.... ظهری هم خوابم برد.... محض احتیاط یه قهوه هم میخورم و با خیال راحت میشینم به چت

دور از جاااااان شما الان داشتم نون پنجره ای (بعضیا بهش می گن نون قالبی) درست می کردم....تا حالا هزار بار درست کردم ها ولی نمی دونم ایندفعه چی شده بود.... اصلا از قالب جدا نمی شد.... با قالب سرد امتحان کردم.... با قالب داغ امتحان کردم.... یکم دادم دست مامان.... ولی نشد... دیگه بقیه شو هی با قاشق ریختم تو روغن که سرخ بشه.... الان مزه ش خوبه ولی اینقدر بی ریخته که نگو.... حالا نمی دونم به بابا چی بگم؟ یکی از شیرینی های مورد علاقه باباست.... تازه چند روز منتظر بودن من درست کنم.... خب واقعا تقصیر من نبود.... لابد آرد یا تخم مرغش یه طوری بودن

مدرسه هم رفتم.... فرمودند پرونده م تو انباره.... انبارم درش قفله.... خانم افضلی هم نیست....
اینقدر بدم میاد از این خانم افضلی! همش تقصیر اینه! بعدشم سرایدار بهم اطلاع داد که امسال ابروی باریک مد نیست.... و چرا من که همه چیم اینقدر مرتبه به این مسئله توجه نکردم.......بعدشم که گفتم من کل ابروم همینه دیگه کلفتتر نمی شه گفت هنوز بچه م نمی فهمم!.... ایشششش پررو.... به تو چه که ابرو های من چه شکلیه؟ تو برو جاروتو بکن....

فردا کلاس انگلیش داریم.... جانمی جانننننن.... کلاس انگلیش یکی از بهترین قسمتهای روزای منه

می دونم آپم غرغرانه ست... همش تقصیر این خانم افضلیه بعدشم تقصیر این نون پنجره ایاست.... وگرنه من صبحی حالم خیلی هم خوب بود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 18:36  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

سرفه

از بس سرفه می کنم خوابم نمی بره.... انگار یکی یه مشت خاک ریخته تو گلوم.... از عصر ده مدل داروی گیاهی هم خوردم هنوز هیچ تغییری نکردم.... دارم خفه میشم.... فردا اگه بهتر نشد می رم دکتر .... خیلی وقته واقعا دکتر نرفته م.... تقریبا سه سالی میشه.... (یعنی برای سرما خوردگی و اینا) همیشه اول خودم برای خودم دوا تجویز می کنم اگه خوب نشد می رم پیش بابا.... دیگه اگه خیلی به حال موت بیفتم می رم دکتر! خدا کنه بدتر نشم .... میخواستم فردا برم بیرون!

داره بارون میاد.... یعنی داشت میومد.... الان به نظرم یه عروس کشون نزدیکیامون بود صدای بوق و آهنگ و بک گراندشم صدای چلپ چلپ آب..... بامزه بود.

داشتم آرشیو مو میخوندم.... پارسال اینموقع چقدر حالم بد بود.... خدا کنه دوباره اونجوری نشم.... نمی دونم چم شده بود خیلی خسته بودم.... حوصله ی هیچی رو نداشتم.... هرچی خوشحالی و ناراحتی هم بود انگار مال من نبود... مال یکی دیگه که با بدن من کار می کرد.... خیلی بد بود....

فردا دوباره باید برم مدرسه.... ببینم باز چیکار دارن.... میگن ثبت نامم اشکال داره! ایششش مگه من بیکارم دم به ساعت برم اونجا؟ تازه نیست خیلی خوب جواب آدمو میدن!

اهم اهممممم اهههههم.... سرفه می کنیممممممم

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت 23:55  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

ملکه زیبایی

بلاخره دیشب بابا لنگ دراز رو تموم کردم.... انگار دنبالم کرده بودنا! الان دیگه فیلم ندارم ببینم حالم بده.... اوممم به جاش باید بشیم درس بخونم.... اققققق کی حال داره درس بخونه؟ تازه میخوام فردا برم پیاده روی.... نه رو ترد میل .... تو خیابون! تازه چون مشهد خدمت کیف پولم رسیدم دیگه از خرید هم خبری نیست چه عالی!

دماغم نیست خیلییییی کوچولو و خوش فرمه الان قرمز شده در حد چی! تازه به مناسبت سال جدید من رژیمم رو فراموش کردم و تا میتونستم شکلات و شیرینی خوردم و الان به تعداد موهای سرم تو صورتم جوش زده! تازه پای چشمام سیاه شده به چه قشنگی! دارم کم کم فکر می کنم من اگه تو مسابقه ملکه زیبایی شرکت کنم حتما اول میشم

بابابزرگم عیدی بهم پارچه دادن.... خوشگله ولی اگه من بدوزمش نابود میشه! هوس کردم بدم خیاط بدوزه.... میخوام ببینم وقتی آدم یکمی خیاطی سرش میشه لباس خیاط دوز پوشیدن چه مزه ای میده :دی اگه خوب شد چند تا پارچه ی خوشگل دیگه هم که دارم میدم خیاط.... فعلا کلاس کار من در حد لباسیه که آدم وقتی میخواد زمین بشوره می پوشه....

قبل از عید تو یه مغازه ای یه کیف خیلی ناز دیدم.... هی میگم برم بخرمش ولی می ترسم یکی قبل از من خریده باشدش.... کاش همون موقع خریده بودم....

اومممم فعلا همین

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت 17:13  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

Dear Daddy Long Legs

از صبح هی بابا لنگ دراز می بینم و هی تموم نمی شه.... خیلی کیف میده!
یه خورده سرما خوردم.... پریروز با موی خیس رفتم تو حیاط.... البته شدیدا دارم خوددرمانی می کنم.... نتیجه ش هم بد نبوده... یکم دیگه ادامه بدم خانم دکتر میشم ؛)

عصری سه چهار جا باید بریم ... یکی دو تا عید دیدنی و یه دیدن کربلایی و بعدشم خونه عمه تلپیم :دی..... منتها نمی دونم چی بپوشم ...

شما کتاب "راز" نوشته "راندا بایرن" رو خوندین؟ من خیلی تعریفشو شنیده بودم....مشهد که بودیم خریدمش... راستش اصل این قضیه قانون جذب رو تا حدی قبول دارم ولی این به نظرم خیلی اغراق آمیز اومد.... راستش به نظرم فقط به درد یه بار خوندن می خورد....

امروز کشف کردم داداش خیلی شبیه باباست..... وسط هال دراز کشیده بود کتاب میخوند قیافه ش شده بود کپی بابا منتها بدون سبیل :دی

پرنیان به نظرم داره آپ می کنه.... یعنی الان آپه؟

دلم میخواد هفته دیگه دوره بدم..... ولی نمی دونم میشه یا نه.... چون می ترسم دیر تر بشه رویال چون کنکور داره نتونه بیاد (نیست خیلی خودشو داره می کشه از درس خوندن....) تازه بعد از نامزدی ویولت دیگه دوره نداشتیم.... میشه یکمی سر به سرش بذاریم....

تا میام یه چیزی بنویسم یه چیزی تو کله م میگه : بابا لنگ دراز عزیز....

+ نوشته شده در  جمعه 14 فروردین1388ساعت 15:22  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

افتخارات من

اول اومدم برای همه کامنت گذاشتم بعد اومدم آپ کنم....

بعدشم میخوام این بازی "افتخارات من" رو بکنم. نگار توی بلاگش نوشته بود منم هوسم شد بازی کنم.


1- انبه دوست ندارم

2- از همه چی خوشحال می شم

3- میشه گفت آشپزیم داره خوب میشه

4- خیاطیم بد نیست

5- مدیریت بحرانم خوبه

6- معمولا مستقلم

7- اکثر دوستای نزدیکم از خودم بزرگترن

8- هندسه م خیلی خوبه

9- جغرافیم افتضاحه

10- وقتی واقعا اراده کنم یه کاری رو انجام بدم یا ندم موفق میشم

11- می تونم پولمو پس انداز کنم و تا وقتی که به خودم قول دادم حتی نمیشمارمش

12- دو رگه م.... یعنی از دوجای خیلی متفاوت ایران

13- با همه چی کنار میام

14- به همه ی اطرافیانم افتخار می کنم

همین.... گرچه بعضیاشون افتخاری نبودن :دی


پی.اس: گلی تو مگه قرار نبود برای من کامنت بذاری؟ عمه دومی شما هم همینجور! نمی گین من اینجا افسردگی میگیرم؟

پی.اس2: رفتم دی وی دی کارتون بابا لنگ دراز رو خریدم

پی.اس3: امروز سبزه گره زدم بعدش یادم اومد من تاریخم گذشته! :دی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 21:56  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

سفرنامه

سلام

همه ی سفر ما یه طرف این روز برگشتنش یه طرف.... خیلی غیرعادی بود!

ما 29 اسفند راه افتادیم بریم تهران.... قم عمو دومی و عمه دومیم رو دیدیم و با هم رفتیم زیارت.... بعدشم من و دختر عمو یه مدتی تو حرم گم شدیم تا خیلی اتفاقی رسیدیم به محل قرارمون با باباهامون.... خیلی ضایع شدیم! بعدم توی مهتاب شام خوردیم و رفتیم تهران.

فردا صبحشم همه خیلی خسته بودیم ودیدیم نمی تونیم راه بیفتیم و در ضمن سال تحویل توی جاده بودن هم خیلی مزه نمی ده.... برای همین صبحانه خیلی به خودمون رسیدیم (کله پاچهههه) نهارم یادمون رفت بخوریم و وقتی بوی سبزی پلو های همسایه ها رو شنیدیم گفتیم نهار!!!! ولی چون همه سیر بودن بیخیال شدیم.
دیگه سال تحویل شد و عیدی (دونقطه لبخند خبیثانه) و عمو ها و عمه مو حسابی تیغ زدم ولی کلی به بابا تخفیف دادم (:دی). بعدشم همه آماده شدیم بریم دیدن عموی بابا.... اینقدر دلم براشون تنگ شده بوددددد...
اینم عکسی که موقع برگشتن از خونشون از برج میلاد گرفتم

البته اینو فردا صبحش که داشتیم از تهران میرفتیم گرفتم

بعدشم یه روز تو راه بودیم تا رسیدیم مشهد.... اونجا هم هی خونه رو که یکسال هیچ کس توش نرفته بود رو تمیز کردیممممم.... چند تا زیارت عاااالی کردم( دعا گوی همه هم بودم) اونجا جینی و بلوط رو دیدم.... و پرنیان و یه لحظه کوتاه شاذه رو و لیدی برد رو دیدم.... آقاهه رو هم دیدم ؛)

اینم عکسی که دوم فروردین گرفتم:

خیلی بارون میومد.... در عرض سه ثانیه تمام صحن خاااالی شد.... منم که فقط یه فاصله 10-15 متری رو تقریبا دویدم (اونم اون اولاش که بارونش کم بود) خیس خیس شدم.... ولی خوب بود!

دیگه بقیه ش هم خیلی توضیح دادنی نبود.... مگر اینکه بگم دو روز اول رفتم تمام خریدامو کردم و بقیهش هرجا می رفتیم من فقط گردش می کردم و خیلی بهتر بود.... اینقدر بدم میاد خیلی از این فروشنده های مشهدی گیرررر میدن به آدم و ول نمی کنن که اینو بخر اونو بخر.... تازه بعضیاشونم یه قیمتایی می گن که اصلا نمی شه چونه نزد... خلاصه خوب بود.... خیلی خوب

اینم عکسای سیل دیروز.... منتها یکی دو تا سیل گنددددده بود که آخریاشم بود ولی من شارژ موبایلم تموم شده بود... ولی همینا هم بد نشدن! سیل تو کویر لوت!!!!!!

اینم آبی که وقتی از وسطش رد می شدیم رو شیشه جلو میومد.

شیشه های بغلی

شیشه عقب

هنوزم دارم ولی فکر کنم همینا بسه.... باید از ماشینم عکس می گرفتم..... ماشینمون بچه گیاش سفید بود الان بژ شده :))
دیگه فهلا همین

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 9:31  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

سلام

سلام

رسیدم خونمون ولی چون میخوام یه سفرنامه ی محشر بنویسم میذارمش برای فردا....

عید خوبی بود و مثل همیشه این عید هم شبیه هیچ عید دیگه ای نبود.

امسال یه جور دیگه بود

راستی امروز که داشتیم برمیگشتیم از وسط سیل رد شدیم

اونم کجا؟ وسط وسط کویر لوت!!!!!

خیلی خدا رحممون کرد.... بعد از اینکه ما رد شدیم جاده رو بستن.... این قسمت ایران گند ترین جاده و کمترین نیروی امداد و پلیس رو داره....

ولی الحمدلله صحیح و سالم رسیدیم

تا فردا

پی.اس: به به این بلاگفا ما نبودیم چه با کلاس شده؟ مطالب دوستان پیدا کردیم و انتخاب هر چندتا موضوع که بخوایم برای پستمون!

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 22:25  توسط .:*ماتیلدا*:.  |