تبليغاتX
.:*و اینک آسمان از آن منست*:.

.:*و اینک آسمان از آن منست*:.

.:*دفتر خاطرات مجازی ماتیلدا*:.

خبر فوری!!!!

من اسباب کشی کردم.

لطفا آدرس لینک جدید رو توی لینکدونی تون وارد کنین.

بیاین خوشحال میشم.

بیاااااااین ها!

و اینک آسمان از آن منست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 14:12  توسط .:*ماتیلدا*:. 

من می ترسم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 10:23  توسط .:*ماتیلدا*:. 

مهمونی

1. آناهیتا زنگ میزنه: الان میای اینجا؟ نههههه... یه ربع دیگه بیا تا من اتاقمو مرتب کنم.
شلوار جین می پوشم و با تی شرت.... می ترسم تنهایی پیاده برم.... زنگ میزنم تاکسی.... سر ربع ساعت اونجام.... با هم میشینیم به حرف...  آناهیتا دو سه نوع میوه از هرمیوه دو تا میاره و میخوریم.... شیرینی نمی خوریم چون اون رژیم داره منم جوش می زنم.... شام رو با هم میریم تو آشپرخونه درست می کنیم و میخوریم و میام خونه....

2.شاذه زنگ میزنه: دایی بزرگه و دایی کوچیکه دارن میان اینجا. شما هم بیاین!
ما هم با دایی هام رودرواسی نداریم.... وقتی یهویی تصیمیم میگیریم تلپ شیم هرکسی شامای خودشو میاره.... هم سفره رنگین میشه هم بیشتر خوش میگذره.... ما اگه از نهارای ظهر خیلی مونده باشه اونا رو می بریم وگرنه من میرم تو آشپزخونه شام اختراع می کنم.
با شلوار جین و بلوز آستین بلند میرم.... با بچه های دایی ها سر به سر میذاریم.... همه دور هم میگیم و می خندیم.... بعدشم خمیازه کشان میریم خونه.

3.اس ام اس میاد: فردا جلسه خونه ماست.... فلان چیز رو هم سر راهت بخر بیار.
هرچی لباس دارم که هیچ جا نمی تونم بپوشم میذارم برای جلسه.... خرید می کنیم... میریم جلسه.... فکککککککک میزنیم... عکس میگیریم.... شام.... خونه

۴. یکی از دوستان میزنگه: یکشنبه عصر مهمون دارم.... همه هستن... تو هم بیای خوشحال میشم.
من از همون لحظه عزا میگیرم که ای خدا چی بپوشم.... نیم ساعت یه بار نظرم عوض میشه و آخر دم رفتن یکی انتخاب می کنم و میرم.... همه کلی شیک کردن و من دوباره یادم رفته... می پرم تو دستشویی و نقاشی می کشم.... همه با هم حرف میزنیم و میخندیم.... شام... خونه

۵.مامان: فلان روز دعوتیم عروسی فلانی
من: من هیچیییییییی لباس ندارم
تو کمد نگاه می کنم و هفتاد و سه تا ایده می بینم برای پوشیدن.... میگم :چرا دارم
مامان: خب اگه داری که دیگه لازم نیست بریم بخریم
سه روز قبل من هوس می کنم لباس بدوزم.... لباس تموم نمی شه.... صبح عروسی من میگم: ماماااان بریم لباس بخریم
مامان:نوچ... دیگه دیره
یکساعت آخر بلاخره انتخاب می کنیم و یادم نمیره نقاشی کنم و میریم.... تا میرسیم من متوجه میشم که ماتیکمو خوردم.... دوباره از اول.... با بچه ها فک میزنیم.... مانور میدیم... خوش میگذره

۶.مامان: من دارم میرم خونه ؟ خانوم مهمونی.... تو هم باید بیای
من میگردم یه لباس موقر متین پیدا می کنم و میریم.... اونجا بنده در نقش پارازیت میشینم و برمیگردیم

۷.من میخوام برم خونه مادر.... شلوار جین و جوراب و بریمممم
خب یه موقعیش هم برمیگردیم دیگه

خب من شب میخوام برم مهمونی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 16:45  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

ونسا

من از پاریس هیلتون خیلی بدم میاد ولی از لبخند ونسا هادجنز (تلفظش درسته؟) خیلی خوشم میاد... اصلا از قیافه ی پاریس هیلتون نفرت دارم ولی ونسا هادجنز واقعا نازههههه.... البته اون عکسی دوست داشتمو نتونستم پیدا کنم....

نمی دونم چی شده نصف شبی یاد این افتادم....


+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 23:46  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

آپ از پس عینک

هم اکنون از پس عینک آپ می نماییم.... نه نمی نماییم... چون چشممان نزدیک بین است و با عینک نمی توانیم نوشته های لپ تاپ را ببینیم.... ولی بهرحال عینکمان راتحویل گرفته ایم و قیافه مان شده عینهو این بچه مثبت های از خود راضی.... ولی چون از بابا و خواهرمان خوف داریم مجبوریم 24 ساعته با عینک و تیریپ بچه مثبتی سر کنیم.... تازه بابایمان هم دم به ساعت یاد آوری می کنند قیافه مان شبیه بچه مثبت هاست.... ایش ش ش ش ش....

صبح رفتم برای خودم قهوه خوری خریدم.... اینقدر ملوسن.... تازه یه ست 6 تایی دیگه هم بود که خیلی دوستشون داشتم ولی دیگه جیب درد گرفتم نخریدم.... (کاش میشد بیای پرنیان)

دیگه عصرم رفتیم کلاس انگلیش و بعدش لیدی برد گفت من و آناهیتا بریم خونشون.... خوش گذشت هندونه خوردیم با چوب شور و کلی حرففففففف..... نمی دونم از کجا اینهمه حرف پیدا کردیم.... دم به ساعتم میزدیم تو این بحثای علمی فرهنگی .... بعدشم تیپ زدیم (یعنی تیپوندنم) و عکسیدیم.... بعدشم شام .... و خب الانم که اینجام.....

فردا هم اینهوااااااااا درس داریم که من بلت نیستم....

صبح اینجا زلزله شد.... اینقدر خوشحال شدم دیشب تو اتاق نینا خوابم برد و تنهایی نبودم (نی نی کوچولو هم خودتی)

صبح ساعت 10 یه اس ام اس زدم به آقاهه الحمدلله 6 بعد از ظهر دلیوریش اومد.... فک کنم اگه نامه هم نوشته بودم با همین سرعت می رسید دستش....

من اعتراف می کنم دنیا با عینک خیلی صاف تر و قشنگتره.... ولی به هیشکی نگینا....


پی.اس: من به فال زن دایی وسطی و شاذه ایمان آوردم.... داشتم آرشیومو میخوندم دیدم پارسال همین موقع ها فال برام گرفتن و شوخی شوخی درست از آب در اومده... الان متوجه شدم

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 23:35  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

درس می پرسیم

دارم از داداش علوم می پرسم.... نوشته های کتابشون تقریبا هموناست که تو کتاب من نوشته شده بوده.... همه جوابا رو هم خط به خط حفظم و یادم مونده.... کلی از خودم خوشم اومد :دی
اوممم هنوز عینکمو تحویل نگرفتم.... امروز دو سه جا رفتم تا چیزایی که سفارش داده بودمو بگیرم.... هیچ کدومشون هنوز نرسیده بودن.... ما هم با دماغ سوختههههه رفتیم آب انار خوردیم.... از موقعی که نامزد شدم بار اولم بود بدون آقاهه آب انار می خوردیم :-ا
یه بو های خوبییییی از تو آشپزخونه میاد....
دور از جان شما یک امتحان فیزیک مسخره ای دادیمممممم :-&.... معلم فیزیک مریض بود نیومد.... بعد نامربوط ترین و بیسواد ترین معلمو آوردن که برامون سوال بگه بنویسیم.... یعنی اگه به بچه کلاس اولی میدادیم بهتر سوال میداد.... تازه کیو و پی رو هم قاطی کرد وسط راه.... مرده بودم از خنده.... تازه بعدشم داشتیم با خانم افضلی دعوا می کردم که این چه امتحانیهههههه یهو بی بی یه اس ام اس داد که با اینکه خنده دار نبود ولی من یاد اون موضوع حرف صبحیمون افتادم و خنده م گرفت.... بعدش میخواستم جلوی خانم افضلی نخندم از بس جلو خودمو گرفتم بعد از چند ثانیه هم عضله های صورتم درد می کرد هم اشکم در اومد هم یادم رفت دیگه چی میخواستم بگم.... دیگه جیم زدم :دیییییییی
خصوصیات پرندگان را توضیح دهید!  پولک های ماهی برای چیه؟ کار ماهیچه چیست؟
یادش بخیر....
ده شارژ موبایلم تموم شد.... خاموش شدم.... کی الان با من کار داره؟ هیشکی! ولش...
چقدر هوا گرم شدههههههه..... بابا نمی ذارن شب کولر روشن کنیم.... تا صبح هزار بار از گرما بیدار میشم...
خیلی خواااااااااااااابم میاد....
+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 22:46  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

شکلات مورد نظر در دسترس نمی باشد :(

تیریپ نگار می نویسیم :دی.... شاید مقادیری رمزی هم نوشتیم :دی

1.این قالبه یه کم چشم منو اذیت می کنه.... یعنی یه خورده توش نمی بینم.... شما هم همینجور احساسی دارین؟
2.خوشم میاد از آدمایی که برنامه دقیق دارن.... خوب کی میای؟؟؟؟
3.من اصلا ها طبع شعر ندارم.... یعنی خیلی هنر کنم فقط می تونم از روی شعرای تو کتاب ادبیات بخونم .... ولی هرچی بخوای عاشق نوشتن متنای یکی دو صفحه ای ام.... از این تیپ ها که زویا پیرزاد می نویسه.... از این نوشته های معمولی ....
4.یه سایه چشم چند وقت پیش خریدم.... بعد فقط یه اپسیلون ازش استفاده کرده بودم واسه نومزدی ویولت.... دو سه روزه دارم تمرین می کنم خودمو خوب آرایش کنم.... اینم رنگاش خیلی خوشرنگن و از اونایی که به منم میاد و تازه خیلی تند هم نیست.... اینقدر کیف میده.... دو ساعت وای میستم جلوی آینه.... هی سایه میزنم.... هی پاک می کنم....
5. تازه شم دارم یاد میگیرم خط چشم مشکی بکشم.... منتها هنوز در حدیه که فقط خودم از خودم مراد می بینم.... برم بیرون خنده دارم....
6.ایششششششش همه بهم گیر میدن که تو چرا صاف راه نمی ری.... همه میگن همش یا دارم میدوئم یا دارم جست میزنم.... انگار تازه متوجه این مطلب شدن.... من از موقعی که یادمه همینجوری راه میرفتم.... خوب تو خونه مگه چی میشه؟
7.آهنگ کارتون پری دریایی رو گذاشتم رو رینگ تونم.
8.تو عینهو شکلات می مونی! تازه از اون مدل شکلاتا که فعلا دستم بهشون نمی رسه ولی دلم داره غشششش میره براشون. خودتم می دونی که فک می کنم مثل شکلاتی و بهم میخندی! پرروووووو..... (چرا اینجوری نگاه می کنین؟ پسردایی دو سال و نیمه مو دارم میگم. بس رفته تو آفتاب شده رنگ شکلات میخوام بخورمشششششششششششششششششش)
9.سه سه تا نه تا. در ضمن یه نفر شکلات دیگه هم داریم که دلمان برایش بسیار تنگ می باشد
10. ختم مطلب. شکلات خوردنی هم دوست داریم :دی

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 0:38  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

خرپفانه

از خستگی خوابم نمی بره..... به شدت احساس طفلونکی بودن بهم دست داده...

****

ساعت ده و نیم یازده که میشه بابا میگن: نینااااااا درا رو قفل کردی؟
نینا میگه:الان! میره دسته کلید بابا رو از رو تی وی ورمیداره اول در حیاط رو لاک می کنه بعد در ورودی.
مامان میگن: ماتیلدااااااااااا چراغا رو خاموش کنننننن!.... داداش (البته اونا نمی گن داداش ولی ما اینجا می گیم داداش) لباسای فردا تو آماده کردی؟ کیفتو آماده کردی؟ دوباره برو نگاه کن!
کی فردا صبح کلاس داره؟
من می گم:مننننننننننننننننننن!  ولی معمولا میدونیم که من خودم پا میشم.
من میپرم تو دسشویی.... بعدش تند تند مسواک میزنم و آخر مسواکم داداش گروپ گروپ میزنه به در! میام یه چیزی بهش بگم که سهوا خمیر دندون قورت میدم.... بعدش انگار سیانور قورت دادم همچین تف می کنم که معده م میخواد بپره بیرون! به داداش میگم نمیذاری با دل خوش مسواک بزنم.
بدو بدو میخوام برم تو اتاق بابا میگن: ماتیلدااااا موبایل منو بیار! موبایلو می برم و ادامه ی بدو بدو که بپرم تو اتاقم.
دم در یادم میاد میخواستم یه چیزی از مامان بپرسم. می پرسم و خب می دونین دیگه بدوووو بدوووو.... مامان میگن: اینقدر ندووووووو.... چرا مثل آدم راه نمیری؟ (خب آخه وقتی آدم عجله داره که نمی شه قدم بزنی)
در اتاق رو پیش می کنم (نمی دونم فارسیش چی میشه.... یعنی تا دم چارچوب می بری ولی نمی بندیش) چون تو اتاق در بسته خوابم نمی بره....
لپ تاپ رو روشن می کنم و تا اون راه بیفته یکم دور اتاق رو مرتب می کنم و لباس عوض می کنم..... پسورد می زنم و تا به نت وصل شه وسایل فردامو حاضر می کنم.
لحاف رو میذارم زیر سرم پاهامم می ذارم رو بالش.... اول نگاه می کنم ببینم کی آنه اگه حال چت داشتم ویزیبل می کنم. بعد میرم سراغ گوگل ریدر و بلاگفا.... و وبگردی! یه چیزی پیدا می کنم که دانلود کنم بعد حوصله م سر میره.... اون کتابه رو با پا از کنار بالش ورمیدارم شروع می کنم به خوندن.... 40-50 صفحه که خوندم احتمالا فایلم دانلود شده.... ولی میبینم آقاهه یا یکی از بروبکس آنه.... میشینیم به چت! معمولا نیم ساعت سه ربع ولی اگه فرداش بیکار باشم بیشتر (که البته شیش ماه یه بار اینجوری میشه)
بعدش دیگه چشمام آلبالو گیلاس می چینه....
لپ تاپو خاموش می کنم و دور میزنم سرمو میذارم رو بالش.... چراغم خاموش می کنم.... دعاهامو میخونم.... آلارممو چک می کنم و بعدش..... خررررررررررپففففففففف

و خررررررررررررررررپففففففففففففففف
+ نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 0:9  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

تند تندانه

سلام

این نایت اسکین بعد از یه مدت کم کاری قالبای خوشگلی داده ها.... من از این و اون که الان پرنیان زده خیلی خوشم اومد
صبح که بیدار شدم مقادیری اوقاتم تلخ بود ولی الان خوبم.
ظهر هم جوجه کباب دستپخت پدر گرام را میل نموده ایم.
دیشب دور اتاقمو مرتب کردم کارت مدرسه مو گذاشتم یه جایی "که گم نشه". حالا یادم نمیاد کجا گذاشتم  شما ندیدینش؟

من هرچی تو چت کردن عاااااشق سمایلی ام ولی موقع بلاگ نوشتن اصلا حوصله م نمی ذاره

هومممم این یک عدد آپ سرپایی بود


پی.اس: هیشششششششششششششکی منو دوس نداره!!!!!

پی.اس2: دلم میخواد بشینیم رو بروی هم بستنی چوبی بخوریم! پایه ای؟ بستنی سالار دوست داری؟ همینا که روش واقعا مزه توت فرنگی میده و بستنیش واقعا مزه خامه؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 15:51  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

عینکانه

از صبح سرم شلوغ بود نشد آپ کنم.... الان اومدم و زیر آف های مهرآمیزتون دفن شدم .... هیچیم نبود.... فقط وقت نکردم بیام نت.... ممنون

دیروز رفتم چشم پزشکی.... میخواستم به دکتر بگم من رفتم کلیییییییی ویتامین خوردم و خلاصه به چشمام کلی رسیدم و 4-5 ماه هم هست که عینک نزدم.... حالم هم خیلی خوبه.... فقط اومدم دیدن شما! ولی دکتر گفت: از بس زحمت کشیدی باز نمره چشمت رفته بالا.... عینک هم نزنی خب میره بالاتر....

خب دماغم سوخت اساسی.... دوباره رفتم دنبال عینک..... برای اولین بار از این عینکا که الان مده سفارش دادم.... کلی گشتم..... سیاهه و باریکه نسبتا ولی از اینا نیست که فقط فریم بالا و پاینشو ببینم.... خیلی هم سبکه..... دوسش دارم..... عینک فروشه میگه خانم شما اصلا عینکای جدیدو دوست ندارین!..... عینکای جدیدش همه شون یا سبز فسفری بودن یا نارنجییییییییییییییییییی یا صورتییییییییییی یا فیروزه ایییییییی همه از نوع جیغغغغغغغ..... 

ولی دیشب شام رفتیم خونه شاذه اینا خوش گذشت.... شبی هم عمه میان پیشمون.... شام هم بابا میخوان درست کنن..... چه شود!!!!.....

امروز تازه 17 اردیبهشته..... وای یعنی می رسه اردیبهشت سال آینده که من دیگه درس نداشته باشم و با خیال راحت از هوای بهاری لذت ببرم؟ بیستم امتحان فیزیک داریم.... معلم فیزیک مدرسه خیییییییییییییلی باحاله..... قشنگ میاد همه جوابا رو به آدم میگه..... تیپشم باحاله! حدودا شصت ساله ست..... قدشم حوالی 150..... تپل مپل..... مانتو شلوار بنفش می پوشه با مقنعه زرد.... یه عینک گرد با بند.... کفش طبی سفیییییییییییید..... همیشه هم دونقطه دی!.... مسخره ش نمی کنم .... واقعا لذت می برم از اینکه مثل بقیه معلما نیست.... خیلی باحاله.... کلاسشم دوست دارم (البته امسال سر کلاسش نرفتم)

یه قالب خوشگلی خیلی وقت پیش داشتم .... ولی الان هرچی می گردم نمی بینمش..... یوهو؟ کجایی؟

پی.اس: خدایا کمکم کن که بتونم به دوستم کمک کنم که دیگه اینقدر ناراحت نباشه :((


+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 20:37  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

روز شانس من

امروز احتمالا روز شانس منه:

1. از صبح تاحالا به نمی دونم چی حساسیت دارم و دارم می میرم از بس عطسه کردم.
2. نه می تونم اس ام اس بزنم نه می تونم اس ام اس بگیرم نه می تونم به کسی زنگ بزنم نه کسی می تونه به من زنگ بزنه..... نمی دونم ایرانسل چش شده.
3.از ساعت نه صبح تاحالا 5 بار خوردم زمین
4.کنار دماغم جوش زده
5.پرینترمون جوهرش تموم شده
6.کلییییییییییییییییییییی درس نخونده دارم
7.دستمو سوزوندم
8. شلوار جینمو شستم و بعد دیدم تمام پولام تو جیبش بوده و شسته شده

فک کنم برای یه روز کافیه دیگه نه؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 15:35  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

ریلکس می باشیم

ببین من هربار یاد میره کپی پیست کنم بلاگفا قاطی می کنه و نوشته م می پره....
بعدش شکل این دختره ریلکس بودم ها ولی الان اینجوری ام

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 14:17  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

قاطی پاطی

سل لامممم

خوبین؟ خوشن؟ سلامتین؟ خانواده خوبن؟ چه خبرا؟ چه طور؟ جدا؟ اواااا؟ ماشالله!؟ به به!؟

اوفففف دیشب تا نصف شب مشغول درس بودم.... آخرشم امروز خیلی نتیجه نداد. اصلا بهتر!!!! ولش کن!

همچنان مشغول دانلود فیلم هستیم ولی چون با آی ای دارم دانلود می کنم کم کم میخوام گریه بشم. خیلی کنده! حالا اگه فایر فاکس یا گوگل کروم یا حتی اوپرا بودن الان دانلود شده بود. تازه چون فقط 60 مگ آخرش مونده و وایساده دلم نمیاد بزنم کنسل. ایشششش
حتما میگی خوب چرا با آی ای رفتم.... چون از رپیدشر دانلود می کنم اونم بعد از دانلود یه فایل گنده تا 24 ساعت بعد نمیذاره دانلود کنیم..... منم چون اصلا از این کارای دور زدنی بد نمی کنم قسمت چهارمشو میخواستم با آی ای دانلود کنم.... و حالا هم که اینجوریه....

عصری کلاس انگلیش داریم. یه انشا نوشتم یعنی از چرند یه چیزی اون طرف تر.....خیییلی مسخره شده..... فک کنم تو کلاس بگم ننوشتم سنگین ترم.... ولی خب ندم هم چندین نمره کم میارم :(((

هی تو ذهنم میگم انی تینگ بات اوردنری :)))))

فردا جلسه نوبت منه.... تنها زحمتی که تاحالا کشیدم اینه که اس ام اس زدم به بچه ها گفتم بیاین.... حالا شاید براشون یه پای درست کنم شام هم می برمشون تو آشپزخونه یه چیزی درست می کنیم و میخوریم.... خوبه دیگه نه؟ :دی

دو سه روزه که دارم دعا میکنم یه سیم کارت دولتی از آسمون بیفته تو دستم..... ولی راستشو بخوای خیلی هم برام مهم نیست.....

تینا و آقای دکتر امروز دارن میرن مکه..... صبح با هم حرف زدیم..... هومممم کاش یه روزیش بگم بچه هاش بیان خونمون!

الان زنگ بزنم به پرنیان؟ دیره.... عصر زنگ می زنم. از پاش نمونه برداری کرده.... با بخیه و اینا.... من فقط یادمه یه لکه صورتی بامزه رو دستش داشت که من همیشه ازش خوشم میومد.... ولی رو پاش چیزی یادم نمیاد.... عصر کال می کنم بهش.

برم ببینم میشه هیچ بلایی سر انشام بیارم یا نه.


پی.اس: چشمم افتاد به این لینک درج ادامه مطلب این پایین. من در کل این 4-5 سال وبلاگ نویسیم کلا 10  بار هم ازش استفاده نکردم....


+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 13:18  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

Anything but ordinary

DOWNLOAD LINK

AVRIL LAVIGNE
ANYTHING BUT ORDINARY

Sometimes I get so weird
I even freak myself out
I laugh myself to sleep
Its my lullaby
Sometimes I drive so fast
Just to feel the danger
I wanna scream
It makes me feel alive

Is it enough to love?
Is it enough to breathe?
Somebody rip my heart out
And leave me here to bleed
Is it enough to die?
Somebody save my life
Id rather be anything but ordinary please

To walk within the lines
Would make my life so boring
I want to know that i
Have been to the extreme
So knock me off my feet
Come on now give it to me
Anything to make me feel alive

Is it enough to love?
Is it enough to breathe?
Somebody rip my heart out
And leave me here to bleed
Is it enough to die?
Somebody save my life
Id rather be anything but ordinary please
Id rather be anything but ordinary please.

Let down your defences
Use no common sense
If you look you will see
That this world is
A beautiful, accident, turbulent,
Succulent, opulent, permanent
No way
I wanna taste it
Dont wanna waste it away

Sometimes I get so weird
I even freak myself out
I laugh myself to sleep
Its my lullaby

Is it enough?
Is it enough?
Is it enough to breathe?
Somebody rip my heart out
And leave me here to bleed
Is it enough to die?
Somebody save my life
Id rather be anything but ordinary please
Id rather be anything but ordinary please

Is it enough?
Is it enough to die?
Somebody save my life
Id rather be anything but ordinary please
Id rather be anything but ordinary please.
+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 23:46  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

مرغ

دوسسسس دارم روزی دوبار آپ کنم..... نمی دونم من چمه که از هر فیلمی که همه خوششون میاد من خوشم نمیاد.... مثلا الان من دوست ندارم برم جومونگ ببینم..... برای همین اومدم اینجا....

یه عالمه گل رو سر و ته کردم که خشک بشن (چسبوندم به در اتاقم :دی) اتاقم بوی گلاب گرفته.... به نظر شما بد میشه اگه از در نکنمشون؟ اینجوری اگه یکمی بیشتر گل بذارم خوشگل میشه.... البته بگذریم که بقول بچه ها اتاقم داره میشه شکل کلبه جادوگرا.... از بس که به همه جاش خرت و پرت آویزون کردم :دی

فردا صبح روز تلفنه..... چند تا تلفن بدهکارم که باید بزنم..... نمی دونم چرا تلفن زدن برای من اینقدر سخته؟ یعنی فقط استارتش سخته ولی وقتی شروع کردم دیگه مشکلی ندارم (البته خیلی کم پیش میاد که مدت طولانی پای تلفن باشم ) یکی از همکلاسیای قدیمیم میگفت این از علایم افسردگیه..... من یعنی الان دیگه اِند افسردگیم...

گوسفندمو نشستم.... طفلکی همینجوری پچل مونده....

آخ.... یادم نبود بابا فردا جلسه دارن و خونه خودمونه! میخواستم این دستور مرغ جدیده رو برای شام امتحان کنم ولی شاید مامان بخوان فردا مرغ درست کنن.... ولی اگه میخواستن لابد میگفتن مرغ نیارم بیرون دیگه هان؟ اصلا بگو ببینم دو تا رون و یه خرده فیله و یه عالمه بال بدرد مهمون میخوره؟ نههههه نمی خوره دیگه! 

+ نوشته شده در  شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 21:20  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

شنبه

من اینقدر کیف می کنم وقتی می بینم همه جا فیل طره که نگو!!!! یعنی بقدری خوشحال میشم که فیل طر شکنم کار نمی کنه که میخوام پرواز کنم کله مو بکوبم تو درخت.....
واقعا مسرور و خوشحال میشم که میبینم سایتی که توش دستور آشپزی داره رو فیل طر کردن..... میدونی که آشپزی کار بسیار زشتیه.....
واقعا لذت می برم که هیچ سایتی رو نمی تونم باز کنم....
یعنی اینقدر از همه دست اندر کاران فیل طرینگ متشکرم که نگو..... دلم میخواد سر به تنشون نباشه

بگذریم

امروز آناهیتا و نارسیس مریض بودن هر دوتا کلاسامون تعطیل شد... یعنی این درس خوندن ما هم جوکه واقعا.... کلاسی که حد اکثر سه تا شاگرد دارههمین میشه دیگه..... عوضش صبح یه ساعت بیشتر خوابیدم.....

هنوز یاد یوزالفیست گفتن پسرداییم میفتم خنده می گیره....
راستی چقدر دیشب فیلمو مسخره تموم کردن.... هیچ شباهتی به اون چیزایی که من از بچه گیم شنیده بودم نداشت..... اونجاشم که یوزارسیف داشت میدویید طرف مثلا حضرت یعقوب که دیگه واقعا خنده دار بود.... همین یه قسمتو دیدم کافیم بود.....

نهار لوبیا پلو داریم. شما چی دارین؟

چرا من نمی تونم فیلم دانلود کنم هااااااان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 12:35  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

:دی

یک عدد مهمان از جنس ذکور با سن دو سال و چند ماه در منزل داریم. دقایقی پیش هم همین یک الف بچه منو مجبورم کرده رفتیم دو نفری ژله درست کردیم.... آشپزیشم بد نیست :دی

امروزم دوباره پرسه بودیم..... احیانا کسی نمی خواد متولد بشه؟ واقعا واقعا خیلی بیشتر کیف میده!

بابا بزرگم و مادر عصری زنگ زدن خیلی رسمی گفتن میخوایم شب بیایم دیدنتون.... ما هم به لیمو (اینو که میدونین چیه؟) دم کردیم به جای چایی و یه کیک از فریزر در آوردیم (چون داشتیم ژله درست می کردیم دیگه نشد کیک بپزم) و شیرینی پرتقالی (که خودم دوستشون ندارم) و میوه.... خوش گذشت..... دوهزار سال بود نیومده بودن خونمون....

بابای من از الان نشستن منتظر یوزارسیف.... منکه راحتم .... ولی کاش یه فیلم جدید داشتم ببینم....

مرض ناشناخته مم خوب شده.... فک کنم

اینقدر خوشم میاد با آلیشا که اس ام اس بازی می کنیم انگلیسی می نویسیم..... تازه بعضی وقتا هم اینقدر جوگیر میشم که فووووری جواب بدم با غلط املایی می فرستم..... ولی راستشو بخوای همین که متوجه منظورم بشن کافیه دیگه؟ البته الان خیلی پیشرفت کردم ها! :دی

جانمی جان.... من به وزن نرمال خودم برگشتم..... اینم یکی از مزایای بیماری های ناشناخته.... میگم امروز حالم خوبه! پس برای همینه!!!!

جدیدا شب که میخوابم موبایلمو میذارم رو فلایت مود.... نمی دونم چرا.... تازه وقتی هم یاد میره درستش کنم تا ظهر هی افسردگی میگیرم چرا هیشکی منو دوس نداره و چرا هیشکی بهم حتی یه اس ام اس هم نمیده.... بعدش وقتی بیست بار فرستادم و نرفت یادم میاد درستش کنم :دی

چه خوبه ریاضیامو نوشتم و الان بیکارم :دی

چه آپ درهم برهمی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پی.اس: پسر داییم به یوزارسیف میگه یوزالفیست

+ نوشته شده در  جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت 20:52  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

لا لااااااااااااااا

اصلا انرژی در وجود من باقی نمونده..... حالا دوباره بگو چرا اردیبهشت رو دوست نداری؟ منکه اکثر اردیبهشت هام حالا جدا از درس و امتحان اینقدر همیشه پره که دیگه همش منتظرم خرداد بشه واقعا بیفتم تو امتحان که بتونم یکم استراحت کنم و خب درس هم برای امتحانم می خونم....
مثلا امروز صبح پاش دم نشستم کلی درس خوندم بعدش رفتم فیزیک.... اونجا هم یه عالمه مسئله حل کردیمو درس داده و اینا.... منم چشمتون روز بد نبینه به یه نوع سرماخوردگی ناشناخته دچار شدم و مسکنم خورده بودم و خوابمم میومد شدید ... تازه گشنمم بود شدیدترررررر....
برگشتم خونه دوباره هی درس خوندم و یادم اومده عصر کلاس انگلیش داریم و بعدشم میخواستیم با بچه ها با هم بریم پرسه بابا بزرگ رویال.... دیگه چادر و لباس اتو کن و برو کلاس انگلیش.... بعدم با بچه ها رفتیم پرسه (چهار نفری نشستیم عقب پراید علاوه بر اینکه له شدیم تازه همه چادر ها هم چروک شده بود ناجور) اونجا هم خب گریه و اثر مسکن بعدی.... و برگشتم خونه یه نیم ساعت لالااااااا و الانم که اینجام....
هنوز معلوم نیست شب چی پیش میاد.

این سرماخوردگی ناشناخته هه که من گرفتم علایمش عطسه و سرفه و آبریزش هست و احساس گرمای شدیددددددددددد و همش در حال پختن بودنه در حالی که دمای بدن 36/5 هست.... شما نمی دونین من چمه؟؟؟

یه عروسک گوسفند کرم رنگ دارم که دو سال پیش خریدمش.... فک کنم دیگه وقتش شده بشورمش.... گوسفند رو اگه بندازیم تو ماشین لباسشویی چیزیش میشه؟ رو مارکش نوشته قابل شست و شوئه ولی ننوشته با چی؟

برم ببینم این بازی آی سکچ که لیدی برد هی بازی می کنه چیه؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 19:38  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

خوانندهه

شبی خونه خوشگله بودیم.... ولی من زودی اومدم :(

یه آلبوم جدید دانلود کردم.... میبینم صدای خوانندهه خیلی آشنا میزنه.... نگاه میکنم رو اسمش می بینم نوشته بنیامین 88.... باحاله.... ولی یادم نیست از کجا دانلود کردم

آپم نمیاد.... کامنت هم بعدش میذارم اشکال نداره؟

دانلود کن اینو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 21:36  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

سه شنبه

مهمونیم برگزار شد. خوب بود. با میوه و خربزه و کیک سیب و شکلات و شیرنی پرتقالی و البته چیپس وماست موسیر پذیرایی کردیم.... از پرنیان و پردیس (دهه چقدر اسماشون پر داره) هم در حد اعلا کار کشیدم.... هوم به من که خوش گذشت....
مهمونا که رفتن تا من یکم جمع و جور کنم شد یک و نیم یه ربع به دو.... باید می رفتم مدرسه.... تازه مقنعه مدرسه مم گم کرده بودم بعدش دیدم همین دم دسته منتها من ندیده بودمش.... تند تند آماده شدم رفتم مدرسه.... اونجا هم یکساعت و نیم معطل شدیم و معلم ریاضی تجربی ها نیومد و خانم افضلی :((( برگه هامونو داد معلم ریاضی2 ریاضی ها برامون سوال در آورده.... اونم یکم کتابو تماشا کرد تا بفهمه چی به چیه.... ما هم گفتیم قراره از نصف کتاب امتحان بگیره اونم چهار پنج تاسوال مال حد و تابع نوشت و داد.... یه ربعه تموم کردم.... اونم بد نشد....
الانم که اینجام.
فردا کلاس فیزیک داشتیم ولی من فوری گفتم آقاهه میخواد بیاد خونمون من نمیام.... ولی هیچ کدوم نگفتن مگه آقاهه هشت صبح میاد خونتون که نمی خوای بیای؟ :دیییییی
بلاخره 2-3 روز پیش فوتوشاپ ریختم رو لپ تاپ حالا تند تند عکس ادیت می کنم..... خوش میگذره....
این دو سه روز یهو هوا گرم شده.... ولی تو خونه فقط منم که همش دارم از گرما می میرم.... همه میگن سرد نیست و راحتن.... ولی من همش دارم خودمو باد می زنم..... جدی شماها گرمتون نیست؟؟؟
امروز تو مدرسه یه دختر اومده بود یه صندل سفید پوشیده بود با ده سانت پاشنه میخی! زیرشم جوراب اسپرت سیاه.... تازه یه دونه از این شلوارا هست که شبیه لباسای سربازاست هم تنش بود.... همینا که رنگای کرم و سبز و سیاه قاطین....
برم مشقای کلاس انگلیش رو بنویسم
کامنت هم بعد میام میذارم.... :)

پی.اس : میخواستم لینکدونی گوگل ریدری بذارم ولی هم قالبمو تو فایر فاکس خیلی بهم میریزه هم نمی دونم چرا اینهمه قاطی می کنه!
+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 16:49  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

شیرینی

سیلاممممم

همه کارم تقریبا شده.... فقط مونده یه شیرینی بپزم و یکم خرید که فردا صبح می کنم.... از صبح یه عالمه کدبانو شده بودم....

بابا میگن ماتیلدا چه قدر خوشمزه شده!!!! منم میگم من از اول آشپزیم خیلی خوب بود شما کشفم نکرده بودین..... خرابکاری هامم مال این بود که چشم نخورم :دی جالبترش اینه که در عرض سیم ثانیه ترتیب نهارشونو میدن و میگن این این ایراد رو داشت اونجاش اینجوری بود (البته منم گوش نمی کنم) یا پیشنهاد می دن که تو غذا به جای سیب زمینی پنیر بریزیم و وقتی من چپ چپ نگاه می کنم میگن خب من دارم بهت ایده میدم!!!

خلاصه اینکه اون تشویقا روم کلی اثر کرده و الان خیلی دارم از خودم مراد می بینم :دیییییییییییییییییییییییی

باید اتاقمو مرتب کنم وگرنه مامان سرمو می برن..... منم که در رو قفل کردم و نشستم پای نت..... مرتب هم می کنم ها..... منتها مامان دوست دارن من فقط مرتب کنم ولی من دوست دارم دو تا کار همزمان انجام بدم

به پرنیان گفتم فردا ساعت نه بیاد .... ولی الان می بینم خیلی کاری نیست که بمونه برای فردا..... مهم نیست هم یواش یواش کار می کنیم هم فک می زنیم

ا ه ه ه ه ه بدم میاد از این سرعت آی ای.... فس فس می کنه جیگر آدم خون میشه تا یه سایت باز کنه

پریشب اس ام اس زدم به یکی ۱۰ بارم سند کردم دلیور نشد.... عصری تو کلاس همه دلیوری هاش اومد..... بیچاره لابد ساعت سه از خواب بیدارش کردم

ها فهلا همین

پی.اس: خدامرگم بده... فردا عصر امتحان ریاضی داریم تو مدرسه!!!! نصف اول کتابه! هوممم بیخیالش مهم نیست!!!

پی.اس۲: شیرنی پرتقالی برای کنار قهوه ترک خوشمزه ست؟ چه باشه چه نباشه من درست می کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 18:3  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

معتمد به نفس میشیم و اینا

سلام

خوبین؟ منم خوبم....

از صبح مشغول هنر فشاندن بودم. نهار درست کردم (باریکلا دختر گل) کیک پزیدم ( آفریننننن) پیراشکی پختم (ماشاالله م باشه) تازه درسای کلاس فیزیکمم خوندم و رفتم سرکلاس ( ول دان گرل) بعد ترش هم با آقامون و آبجی مون و داداشمون رفتم ذرت مکزیکی خوردم ( آخی ) بعدشم شام بچه های دایی دومی و آقامون رو نگه داشتیم و همبرگر خوردیم (تا تهشو هم تهنایی خوردم.... بزنم به تخته) حالا هم که اینجام (قربون خودم برم)

هان چیه؟ چه اشکالی داره؟ الان میگین این چقدر اعتماد به نفس داره که اینهمه از خودش تعریف می کنه!!!! خوب جناب استاد میگفتن شاید در اثر تعریف و تشویق آدم بتونه پیشرفت کنه..... منم هرچی صبر کردم دیدم هیشکی متوجه پیشرفتای یک میلی متری من نمی شه خودم اقدام کردم.... خیلی هم خوب جواب میده :))))

اومممم نزدیک بود من بخاطر مهمونیم از ترس خود کشی کنم چون نمی دونستم چی درست کنم.... ولی آقاهه و زن دایی کلی راهنمایی ابلاغ کردن که بدون مکث قبول کردم :دی

سه شنبه امتحان ریاضی داریم.... تومدرسه.... اققققققق ..... من هنوز با حد مشکل دارم.... تازه مثلثاتم خوب شده بود..... ایشششششششششش

ها همین فهلا

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 23:2  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

....

فعلا همینجا تشریف داریم!!!

مهمان هم داریم ولی در موبایلمان اعتبار نداریم که با اس ام اس دعوتشان کنیم

و تازه کشف کرده ایم پوست خیار از صابون نوباکتر بهتر عمل می کند

امتحان داریم و درس میخوانیم

و آشپز هم شده ایم ولی نه شدید

و نمی دانیم دیگر چه بنویسیم

+ نوشته شده در  شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 16:19  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

________________

من یعنی بخاطر این بلاگفا هم که شده میرم حکر میشم و میام حکش (می دونم حکر رو اینجوری نمی نویسن ولی فیل طر که می دونی چیه؟) می کنم و تیکه تیکه ش می کنم و نابودش می کنم و و و نمی دونم دیگه چیکار می کنم که جیگرم خنک بشه!!!! یعنی از عصر تاحالا اینقدر منو حرص داده که نگو! این تا پارسال خوب بود ها.... حالا ۴تا آفرین بهش گفتن رفته تو باد.... پررووووووووووووو..... منم میخوام برم یه جای دیگه.... مامانننننن

میخوام این هفته مهمون دعوت کنم..... حالا ببینم چی میشه!!!! اگه بشه که محشررررررررررر میشه!!!

خونه عمه پرنیان روضه بودیم شام هم نگه مون داشتن..... اونجا خیلی خوابم میومد ولی الان هشیارم.... برنامه خوابم بهم خورده اساسی....

حواسم پرته..... نوشتنم نمیاد.... ولی خیلی دلم میخواد حال این بلاگفا رو بگیرم

+ نوشته شده در  جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 23:28  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

مسافریم به ورد پرس یا پرشین بلاگ احتمالا

یکم خوابیدم و بعد نمی دونم چرا دیگه خوابم نمی بره؟

این بلاگفا جدیدا خیلی دیوونه شده.... الان من چند روزه هر موقع میام این همیشه یه دونه کامنت بیشتر از کامنت هام رو میگه تایید نشدن.... مثلا وقتی هیچ کامنت تایید نشده ای ندارم میگه یکی داری و بعد که کلیک می کنم میگه هیچی نیست.

دم به ساعتم که دیوونه میشه و اینا....

دیگه واقعا دلم میخواد برم یه جایی که امکاناتش بیشتر باشه..... ولی دلم میخواد آرشیوم با همه کامنتا و عکسا و خلاصه همه چی هم همرام منتقل بشه.... یه جایی دیدم نوشته چه جوری.... منتها برای منتقل شدن بلاگر و ورد پرس.... فعلا دارم میبینم اینا امکاناتشون چه مدلیه.... پرشین بلاگم بد نیست.... البته ورد پرس از همه شون امکاناتش بیشتره ولی خب در عوض پرشین بلاگ فک کنم کمتر فیل طر بشه.... البته هیچ اعتباری با این فی ل طر کنندگان محترم نیست.....

خلاصه اینکه احتمالا رفتنی هستم.... ولی اگه میدونین چه جوری میشه آرشیو رو به پرشین بلاگ منتقل کرد لطفا بگین.... همه جا نوشته میشه ولی ننوشته چه جوری؟

سرویسای ایرانی دیگه رو هم چک کردم ولی پرشین بلاگ بهتر بود.... با اینکه خیلی هم دوسش ندارم.... تازه وردپرس هم منوش کلا متفاوته یه کم اذیتم می کنه که احتمالا عادت می کنم....

منتظر پیشنهادات شوما هستیم.... لطفا جدا از وفاداری به بلاگفا نظرتونو بگین.... مطمئن باشین اگه خیلی ایراد داشته باشن می مونم..... ولی میرم مغز مدیر بلاگفا رو می جوم تا یه فکری به حال اینجا بکنه

فردا نهار دعوتم..... تازه باید صبح زود هم پاشم که کمک مامان خونه رو جمع و جور کنیم.... انگاری بمب منفجر شده..... خیلی بدم میاد روز جمعه سحر بخیزم.... (البته نیست بقیه روزای هفته کله سحر پا میشم از اون لحاظ) چه خوب نهار هم داریم دیگه آشپزی نمی خواد بکنیم.....

خب من برم وردپرس یا پرشین بلاگ؟ هان؟ هاااان؟ هاااااااااااااان؟ زودی بگو.... قول میدم آدرس جدیدمو بهت بدم.... چه جوری با آرشیو رفتن هم پذیرفته می شود..... تنکس اِ لات.... مشکوریننننننننننن.... دانکه..... مرسی.... خیلی ممنون....

پی.اس: نیست از بلاگفا نمیشه با آرشیو به ورد پرس بریم (چون مدیر بلاگفا دوسسسست نداره ایششش) همه جا هم فقط نوشته میشه از بلاگفا به پرشین بلاگ رفت.... ولی چه جوریشو هیچ جا ننوشته.....

من میخوام برممممممممممممم

تازه ورد پرس هم فقط ثبت نامم کرده.... لاگین نمی تونم بشم

چقدر من رو شانسم ها

+ نوشته شده در  جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 2:38  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

کیک

جشن تولد برگزار گردید. اینم کیک که چون من وقتی برای یه چیزی خیلی برنامه می ریزم حتما خراب میشه.... اینم کوچکترین شباهتی به اون کیک مورد نظر من نداره.....

عصری کلی حرف برای نوشتن داشتم منتها الان خیلی خوابم میاد....


+ نوشته شده در  جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 0:41  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

تولد سورپریزی

من دیروز فقط همون لحظه که داشتم آپ می کردم حوصله م سر رفته بود ولی بعدش رفتم ددر دودور حالم خوب شد.... الانم کاملا سرحالم .... مرسی!

فردا میخوایم برای داداش تولد سورپریزی بگیریم.... تولدش پنجمه و خودش داره برنامه می ریزه برای شنبه ولی خبر نداره ما مهموناش رو دعوت کردیم.... کادو هاشم خریدیم.... تازه فردا تا ظهر که نیست باید بشینیم  تیپ کوزت بادکنک باد کنیم و به امور جینگیل مستون مهمونخونه بپردازیم و کیک (چقدر کارررررررررررررر) بعدشم یه مدت میره بیرون که مهمونا که میان نفهمه و بعدش..... هپی برت دی و اینا.... 

تازه کلاس فیزیک و کلاس انگلیش هم دارم.... خدا به خیر بگذرونه

دارم یه سی دی برای لیدی برد رایت می کنم که یک قرن پیش قولشو بهش داده بودم..... میگی بلاخره این سی دی به دستش می رسه؟؟؟؟

یه عالمه پاستیل داریم نمی دونی با چه بدبختی جلوی خودمو گرفتم که نخورم و بذارم برای فردای داداش اینا.... امیدوارم مامان راضی بشن شامشونو از بیرون بگیریم

باید برم .... یه عاااالمه کار داریم

پی.اس: نگار فرصت کردی یکم جومونگ ببین.... دهههههه!!!!

پی.اس2: گلی مرسی بابت کامنت

پی.اس3: تا سه نشه بازی نشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 19:33  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

دوست ندارم عنوان بنویسم

دوست دارم وقتی تو یاهو همش اینویزببل کنم....

دوست دارم وبلاگ بخونم

دوست دارم بتونم موهامو خودم سشوار بکشم

دوست دارم هی اصطلاح انگلیش بپرونم

دوست دارم شلوار یشمی با بلوز آبی بپوشم

دوست دارم خط چشم آبی بکشم

دوست دارم اتاقم شلوغ باشه

دوست دارم لباس اتو کنم

دوست دارم موبایلمو خاموش کنم

دوست دارم عکس تماشا کنم


دوست ندارم بشینم وسط اتاق شلوغ

دوست ندارم برم کلاس فیزیک

دوست ندارم ژله بخورم

دوست ندارم بگم دوست ندارم


فارسیش میشه امروز خسته م....

پی.اس:یعنی حوصله م سر رفتههههههههههههه.... خسته ی اون مدلی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 13:36  توسط .:*ماتیلدا*:.  |