تبليغاتX
.:*و اینک آسمان از آن منست*:.

.:*و اینک آسمان از آن منست*:.

.:*دفتر خاطرات مجازی ماتیلدا*:.

خبر فوری!!!!

من اسباب کشی کردم.

لطفا آدرس لینک جدید رو توی لینکدونی تون وارد کنین.

بیاین خوشحال میشم.

بیاااااااین ها!

و اینک آسمان از آن منست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 14:12  توسط .:*ماتیلدا*:. 

من می ترسم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 10:23  توسط .:*ماتیلدا*:. 

دو ساعته یه بلاگ تو 360 ساختم ولی هرکار می کنم نمی تونم توش آپ کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 13:54  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

.....

من الان یکی از بد اخلاق ترین و وحشی ترین و نفرت انگیز ترین آدمای دنیام....
چرا شم نمی تونم بگم

اصلا حالم خوب نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 19:47  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

سلام

سلام

رسیدم خونمون ولی چون میخوام یه سفرنامه ی محشر بنویسم میذارمش برای فردا....

عید خوبی بود و مثل همیشه این عید هم شبیه هیچ عید دیگه ای نبود.

امسال یه جور دیگه بود

راستی امروز که داشتیم برمیگشتیم از وسط سیل رد شدیم

اونم کجا؟ وسط وسط کویر لوت!!!!!

خیلی خدا رحممون کرد.... بعد از اینکه ما رد شدیم جاده رو بستن.... این قسمت ایران گند ترین جاده و کمترین نیروی امداد و پلیس رو داره....

ولی الحمدلله صحیح و سالم رسیدیم

تا فردا

پی.اس: به به این بلاگفا ما نبودیم چه با کلاس شده؟ مطالب دوستان پیدا کردیم و انتخاب هر چندتا موضوع که بخوایم برای پستمون!

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 22:25  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

و آخرین پست 87

سلام

باورم نمی شه..... آخرین پست 86 رو که می نوشتمو خوب یادمه و الان آخرین پست 78 رسیدم.....
سال خوبی بود.... با همه ی اتفاق های خوب و یا بعضا بدش....

منم یکم پیشرفت داشتم.... امیدوارم امسال بیشتر و بهتر پیشرفت کنم و آدم خوبی بشم ( هرکی ندونه میگه داره ترک اعتیاد می کنه یا همچین چیزی)
امیدوارم عید خیلی خوبی داشته باشین و همچنین یه سال شاد و خوشحال به سلامتی.....
و همه ی لحظه هاتون :دیییییییییییی باشه :دی

و منم فراموش نکنین !

فردا صبح راه میفتیم میریم تهران.... شب می مونیم خونه عمو بزرگه و صبحش اونا رو هم برمیداریم و میریم مشهد انشاالله..... دعاگو هستم.... شما هم باشین:دی

همین.....

پی.اس: من هرچی با آی ای و فایرفاکس خودم چک می کنم می بینم نوشته م هشتاد و هفت و درسته.... ولی نمی دونم چرا برای بعضیا هفتاد و هشت میاد؟
پی.اس دارای مخاطب خاص: من دااااارم مییییییییییرم مشهددددد.... باورت میشه اینقدر عوض شدم؟ ممنون بخاطر همه لطفی که بهم کردی!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 11:25  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

()*&^%$#@!

من خسته م.... یکی بیاد بهم انرژی بده پلیزززززززززز! حتی یه کلمه هم کافیه


پی.اسِ قبل از ظهرانه: ممنون.... الان دیگه عااااالی ام.... مشکلم حل شده.... شما انرژی نمی خواین؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 0:8  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

هیچی

تو مود نوشتن نیستم.... مهم ترین کارای این یکی دو روزم:

مربای کیوی پختم و لحظه آخر فراموششون کردم و سوخت!

تنهایی رفتم میوه خریدم.... برای بار اول اونقدرا هم بد نبود

اتاقمم با سرعت نور و کیفیت هشت گیگ ریختم بهم.... یکی بیاد جمعش کنه

همین.... و تصمیم گرفتم بلاگفایی بمونم تا بعد

اوضاع کامپیوتر و نتمون خیلی بی ریخت شده بعدا میام به همه سر می زنم

پی.اس: فردا یه مهمون میاد شهرمون.... خوشحال شدم .... ولی اگر به خوشی میومد خوشحالتر بودم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 17:14  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

A big problem

چرا من اینجوری شدم؟

+ نوشته شده در  شنبه 26 بهمن1387ساعت 23:49  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

!!!

برای اولین بار در طول یکسال گذشته هم یادم رفت قالبم چه شکلیه هم یادم نبود بار آخر کی آپ کردم!

این یک اتفاق تاریخی است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 23:28  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

کابوس شبانه مسخره!!!

خواب بد دیدم دیگه فعلا برای اینکه ادامه شو نبینم اومدم اینجا....

خوا می دیدم با یه نفر داریم از پله های یه ساختمون بلند می ریم بالا... پله هاشم از این فلزی ها بود که همه چی از توش پیداست.... منم نمی تونستم به اوشون بگم که می ترسم بیام بالا و در عین حال فکر می کردم اونکه همرامه خب میریم بالا..... بعد رفتیم طبقه مثلا بیستم و من داشتم قبض روح (درست نوشتم؟) می شدم و اوشون رفت کنار یه نرده ای که یه خورده از زانوی من بالا تر بود ایستاد که پایینو نگاه کنه و منم صدا کرد.... منم هم خیلی ترسان و هم فکر می کردم اونم هست رفتم کنارش که یهو زیر پامون خالی شده افتادیم....بعد دوتایی گیر کردیم به یه میله که هی داشت پایه ش سست می شد که بیفته و من فکر می کردم اونی که می ترسیدم اتفاق افتاد....وللش... ولی اوشون چیییییی؟ همش میخواستم مراقب باشم اون طوری نشه و از خواب پریدم....

هنوز قلبم تو دهنمه.... کاشکی می شد به اون شخص زنگ بزنم صداشو بشنوم که آروم بشم.... اگه دوباره بخوابم ادامه ی اون خوابو می بینم .... اه ه ه ه.... من سالی یه بار کابوس می بینم اونم معمولا وقتی یهو خیلی احساس آرامش پیدا می کنم.... چرا صبح نمی شه؟


پی.اس: این یک پست مزخرف بیخود است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 1:16  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

استرسسسسسس

میخواستم یه آپ درااااااااااااااااااااز تحویل بدم ولی ده تا کار ریخته سرم .... همه رو هم دارم می دوئم که تمومشون کنم ولی اصلا پیشرفت نمی کنم.... به خاطر همین اصلا نمی رسم درست به همه برسم و مثل آدم رفتار کنم.... الان همش فکر می کنم آیا چند نفر از دستم ناراحت شدن.... عذاب وجدااااان دارم این هوااااا....

همین.... دعا کنین زودی به حالت عادی برگردم.... دارم از استرس می میرم


+ نوشته شده در  دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 17:35  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

...!

در حال حاضر توضیح احوالات بنده کمی پیچیده است!

لطفا بعدا مراجعه بفرمائید

متشکرم


پی.اس: امروز تولد یه دوست خیلی آشناست ولی من نمی تونم بهش تبریک بگم

+ نوشته شده در  شنبه 28 دی1387ساعت 13:19  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

...؟

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين»
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.»
آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين »
نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه… نه!»
دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»

آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم



+ نوشته شده در  شنبه 21 دی1387ساعت 23:20  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

عنوان ندارم

سرم درد می کنه.... گردنم درد می کنه.... دلم درد می کنه....

خوابم میاد ولی خوابم نمی بره....

من چیکار کنم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 22:46  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

ANGRY

اوفففففففففففف می خوام از ته سرم جیغ بکشم... یعنی این شانس من در حد یک اپسیلونم نیست! .... منم که خرررررررررررر هر دفعه می گم این بار فرق می کنه..... ایششش

امروز معلم آمار کاشف به عمل اومده اونایی که غیر حضوری آمار رو برداشتن (یعنی من آناهیتا و یک میلیون نفر آدم دیگه) موقع امتحان لازم نبوده پروژه تحویل بدن!!!! بعد هم خیلی محترمان پروژه هامونو داد دستمون مرخصمون کرد!!!! یعنی فقط می خواستم بشینم رو زمین زار زار گریه کنم.... من چهار تا پروژه نوشته م تا بلاخره ای یکی رو قبول کرده.... تازه به اندازه بیست صفحه نمودار کشیدم و توضیح دادم.... حالا تلپ انداخته تو دستم میگه لازم نبود.... انگار نه انگار که این خانم همونیه که میگفت پروژه ده نمره ست و بدون پروژه پاس نمی شین! آخه من الان چیکار کنم؟؟؟؟؟؟

این از این اونم از معلم صبح! گیر میده که چی؟ تو چرا این استخون لگنت اینجاست؟ چرا سفته؟ خب اینجاست دیگه چیکارش کنم؟ تازه وقتی میگی استخون لگن برای چی فکر می کنم باید زیر دستت ابر باشه؟ بعدشم تمام مدت عین میخ وایسا بالای سر من که این دختره مشکوکه که تقلب همراهش داشته باشه!!!!!

من الان یعنی آروم شدم و بعد اومدم اینجا.... ولی تازه دارم میشم شبیه آتشفشان!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 14 دی1387ساعت 23:42  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

...


انشاالله یکشنبه مسافر کربلا هستم....
نمی دونم کی برمیگردیم....
دعاگو و به یاد همه هستم.... جای همه خالیه....

التماس دعا


 
+ نوشته شده در  جمعه 8 آذر1387ساعت 14:14  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

؟

خیلی خسته و عصبی و مضطربم....
خطمی هم اثر نمی کنه....
سردرد هم شدم....
؟

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 20:57  توسط .:*ماتیلدا*:. 

از صبح سی و پنج کیلومتر خیاطی کردم که به هیچ جا نرسیده
کلی آشپزی کردم که بدرد هیچی نمی خوره
یه عالمه درس خوندم که فایده نداره
رفتم یه عروسی سرم هم درد می کرد مثل چی!!!
یک دنیا درد دل گوش دادم و حرص خوردم و دیپرس شدم این هوا....
پروژه آمارمو با کلی دردسر نوشتم و خانمه میگه خوب نیست یکی دیگه بنویس...
خود درگیری دارم.... می خوام سعی کنم آدم بشم که نمی شهههههه
و هزار تا چیز دیگههههه....

ولی نمی دونم این خنده ی الکی چیه رو صورتمه....  شبی تو عروسی یکی اومده میگه اینقدر هی با بی بی میگی می خندی صدقه بذار مردم چشمتون می کنن.... اصلا اینهمه می خندی خوب نیست.... خوش به حالت... خوشی دیگه هیچ غمی نداری....

نه غمی ندارم خیلی هم خوشحالم.... فقط نمی دونم چرا اعصابم خورده.... همش دلم می خواد گریه کنم...
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 22:53  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

267

12 تا کامنت تبلیغاتی
وبلاگ خوبی داری به منم سر بزن
من آپم ها....

محض رضای خدا....

همه رو دیلیت کردم
امضا دو نقطه دی
 
+ نوشته شده در  شنبه 11 آبان1387ساعت 22:20  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

266

جدیدا خیلی رک شدم و بی پروا....
یکی هم بهم گفت خیلی خونسرد شدم
یه نفر دیگه هم گفت تو خودمم و دیگه مثل قبل برای همه کس دل نمی سوزونم
چرا؟

پی.اس: فکر کنم اینجا هم بلاخره داره بارون میاد.... بلاخره می تونم صدای بارون وبلاگمو گوش بدم و وقتی پنجره رو باز می کنم بوی خاک خیس رو حس کنم....
پی.اس2: میگی الان بگیرم بخوابم و آلارم بذارم برای فردا صبح ساعت پنج که بشینم درس بخونم یا الان بخونمو تا هشت بخوابم؟ گزینه ی اول صحیح تر است به شرطی که من ساعت پنج باتری موبایلمو در نیارم
پی.اس3:این پست نمی خوام کامنت داشته باشه برای پست قبلی کامنت بذارین
 
+ نوشته شده در  جمعه 10 آبان1387ساعت 21:12  توسط .:*ماتیلدا*:. 

261

خسته شدم از بس همیشه سنگ صبور همه بودم ولی هیچ وقت هیچ کس فکر نکرد منم گاهی حرفایی دارم
دیگه نمی خوام حرفای کسی رو گوش بدم.... دیگه نمی خوام مورد مشورت کسی باشم...
خسته شدم
 خیلی
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آبان1387ساعت 0:0  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

249

بی خیالی طی می کنییییییییییییییییییییییییممممممم

+ نوشته شده در  جمعه 26 مهر1387ساعت 15:25  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

242

من نمی تونم تجربه ی بیست ساله رو در عرض ده ثانیه درک کنم و مورد استفاده قرار بدم....
این غیر عادیه؟ خوب نمی تونم سخته...چرا نمی فهمی؟؟؟

پی.اس:دوباره سگ شدم
پی.اس2:حالم از خودم بهم می خوره

 
+ نوشته شده در  جمعه 19 مهر1387ساعت 23:54  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

233

از عصر تا حالا پلاسم تو نت کلی آهنگ دانلود کردم با یه سایت باحال که حالم نمیاد برم آدرسشو بذارم اینجا

حال می کنین قالب وبلاگمو؟ خودم خیلی دوسش دارم با اینکه خیلی تاریکه و مقادیری کور می شیم تا دو خط بخونیم ولی.... تازه این صدای بارونه رو هم خیلی دوست دارم

یه خبر ترسناک شنیدم که هم خوشحال شدم هم ناراحت هم ترسیدم یعنی باعث شد به خودم بیام و ببینم کجا هستم و اینش ترسناک بود(هست) ولی خب الان انگار هدفم مشخصه و فقط مونده یه برنامه ریزی کوچولو موچولو اندازه ی اژدهاااااااااااااا

مامان من پاک روحیه مو از دست دادم.... احساس می کنم تمام کارایی که تاحالا می کردم بیخود بوده و الکی.....

+ نوشته شده در  شنبه 13 مهر1387ساعت 18:28  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

232

الان بنده خیلی خجالت زده هستم
دیروز در جریان مسابقه ی دو در تخت جمشید عینکم شیشه ش ترک خورد
الانم شکست

من الان چیکار باید بکنم؟

پی.اس:اینو دانلود کنین باحاله

http://www.esnips.com/doc/1c530fec-c52a-4885-9f4f-99d4184c7ed7/Briony

پی.اس2: ملت خوب بلدن زهره آدمو آب کنن هاااا اونم جوری که تمام آینده تو تیره و تار ببینی
+ نوشته شده در  شنبه 13 مهر1387ساعت 11:23  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

228

Im going to learn how to live in the way I want
+ نوشته شده در  شنبه 6 مهر1387ساعت 17:15  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

210

اعصابم شدیدا خورده
چند تا سی دی خیلی حیاتیمو گم کردم
ایرانسلم فقط کافیه یکی اسمشو بیاره من می زنه به کله م
....

 
+ نوشته شده در  شنبه 16 شهریور1387ساعت 11:18  توسط .:*ماتیلدا*:. 

206

یه حس مبهمی هی می خواد منو وادار کنه این بلاگ رو حذف کنم ولی یه حس مبهم دیگه ای بهم میگه خیلی اینجا رو دوست دارم...

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 12:40  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

201

smileysاین منم

بس که شکلات نخوردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 12:52  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و نود و هشت

اعلامیه فوری:

آقا من غلط کردم هیچم تغییر وزن نداشتم فقط از 42 رفتم رو 50....اونم مال استرس بود...حالم کاملا خوبه....هیچ خبری هم نیست...لطفا دیگه از این کامنتا نذارین که من اعتماد به نفسم داره از دست می ره.... :دی ;)
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 21:47  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و نود و دو

من دیروز برگشتم....

یک دنیا حرف دارم

یک دنیا کار هم دارم

مهمان داریم

مهمانی باید بریم

و کلی چیز دیگه

دعاگوی همهی دوستان هم بودم اسپشیالی پرنیان جوننن

بلوط و جینی رو هم دیدم

فعلا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 10:7  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و هشتاد و نه

گرمه گرمه گرمه گرمه پختم

بدو بدو تند تر بدو کار داریمممممممم

میشه؟ نمیشه؟ میشه؟ نمیشه؟ ها؟ نه؟

توضیح:ترجیع بند های ذهن نویسنده در روز های اخیر...
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 10:9  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و هشتاد و یک

دیشب طی یک جنون آنی نزدیک بود وبلاگمو از هستی ساقط کنم.... حذفش کنم.....اونم با لبخند آنچنانی و رضایت کامل و گفتن جمله ی آخیش کشتمش با خونسردی تمام.... ولی خدا بهم رحم کرد نصفه شب بود و کاری نمی تونستم بکنم....صبحم با همین نیت اومدم اینجا ولی وقتی بلاگفا رو باز کردم دیدم نههههه من این وبلاگه رو خیلی دوسش دارم....
من تاحالا وبلاگای زیادی داشتم....چند ماه توش می نوشتم و حذفش می کردم چون ازش خسته شده بودم....ولی این طولانی ترین آرشیو منه که تابحال داشتم....تک تک لینکها و نوشته هاو همه چیشو واقعا دوست دارم....
اصلا می دونی چی شد که من یهو زده بود به کله م؟
دیشب این عروسیه که رفته بودیم(لازم به ذکر است که عروس بی نهایت زیبا و دوست داشتنی شده بود) از هر راه می رفتم یکی می گفت:وای ماتیلدا امروز آپ نکردی ها.... یکی دیگه می گفت:راستی ماتیلدا من وفلانی هر روز می ریم وبتو می خونیم....بعد شنیدم یه کسایی می خونن که نگووووو ....هیچی شب تا رسیدم خونه شروع کردم از آپ اول رو خوندن تا اینجا که خدایا من چیا اینجا نوشتم و همه خوندن؟ نکنه چیز بدی بوده باشه؟خلاصه اینکه همچین یکمی مردم....
روز اول قرار بود این یه وبلاگ سیکرت باشه که من هرچی دلم می خواد بنویسم ولی با یه اشتباه کوچیک لو رفتم...الانم برای من افتخاره که خانمهای محترمی از فامیل میان می خونن ولی دیگه همش می ترسم یه چیز بدی نوشته باشم....
و خب اگه از دی ماه تا حالا با نوشته هام به کسی احیانا توهینی کردم واقعا معذرت می خوام
خلاصه اینکه بنده آرشیوم رو خوندم و این مثل دفتر خاطرات خوندن حالمو بد کرد...چون همه ی خاطرات بد و خوبم که خط به خط نوشته شده بودن رو یادم میاد و ناراحتم می کنه و خاطرات خوبم هم دلم رو می گیره نمی دونم چرا....
دیگه اینکه دیروز من در اثر همین خارات خوندن یهو دیوونه شدم..... یه چیزایی رو انگار واقعا باورم شد مثلا اینکه من الان نامزد دارم و محض رضای خدا هم که شده هیچی نمی شه خانمانه رفتار کنم یا حد اقل مثل آدم باشم....
الان هنوز خسته و گیجم...دیشب عین دیوونه ها نشستم کلی گریه کردم...الان فکر می کنم کار ابلهانه ای بوده...بعدشم نشستم یه کتاب خیلی جنایی نفرت انگیز خوندم که تا صبح بس تو فکرش بودم خوابم نبرد و مجبور شدم بشینم تمومش کنم....الان احتمالا تحت تاثیر اون کتابه هم هستم که خشن و تند و خشک و بی احساس و خوب مقداری هم "کله خر" هستم.
دیشب یک بانوی بی فرهنگ از دوستانم محض شوخی یه اس ام اس به آقاهه زده.... ما هنوز روابط بین الاس ام اسیمون خوب نشده داشتم از خجالت و عصبانیت می مردم....ولی الان که یکم با آقاهه حرف زدیم(یعنی اس ام اس زدیم) یکم امیدوار شدم به دستش نرسیده باشه....اگه  رسیده باشه اون بانو دلیوری ریپورتشو پاک کرده و وقتی دلیوری های من پاک میش دیگه غیر قابل برگشتن....
نه آقاهه میگه دیشب اس ام اسی از من بهش نرسیده الهی شکر

پی.اس: من چند روز پیش نوشته بود روابطم با آناهیتا تیره و تار شده نه یعنی اینکه قهر بودیم....اصلا قهر نبودیم...اصلاو ابدا فقط یکم از دست همدیگه عصبانی بودیم که اونم الحمدلا رفع شد....دیروز آناهیتا میگه دختر عموم گفته تو وبلاگت خونده ما با هم قهر بودیم....برای اونم توضیح دادم که یکمی چشم غره رفت و گفت حالا همه چی رو لازم نکرده بنویسی....
خلاصه اینکه از حالا بدونین من هر احساسی رو که بنویسم شما یک دهمش رو قبول کنید من همیشه جو گیرم و هیجان زده  ی بیش از اندازه

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 10:36  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و شصت و پنج


A birthday is just the first day of another 365-day journey around the sun. Enjoy the trip.

اینم حرفیه

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 22:26  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد وشصت و سه

بچه داری می کنیم شدید
یک تن چیپس و پفک و پاپ کورن به حلقشان ریخته ایم
هلپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ پلیززززززززززززززززززززززززززز
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 13:21  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و شصت و یک

Commander Robert Bellamy, a Naval Intelligence agent, is awakened by a telephone call at 4:00 A.M., in which he is asked to report to the director of the NSA (National Security Agency). Once there, he is assigned the top secret job of locating ten people who were on a tour of Switzerland, who witnessed the crash of a UFO. After he uncovers a witness, they are brutally murdered by their country's government. Bellamy uncovers an international conspiracy. He is forced to play a dangerous game of hide and seek with the world's strongest governments, who are out to silence him because of the knowledge he possesses


+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 18:28  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و پنجاه و هشت

من به کسی که فقط عادت داره خبر بد به آدم بده چی باید بگم آخه؟

فقط خواهشا نفری پنج تا صلوات برام بفرستین که اون چیزی که اون شخص گفته اتفاق نیفتاده باشه.... من الان واقعا حالم گرفته شده.... اگه اینجوری بشه من فقط باید کله مو بکوبم تو دیوار.....

خواهش دعا کنین اشتباه دیده باشه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 18:22  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و پنجاه و شیش

به اتاق خودم باز می گردم....
تبریک

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387ساعت 18:45  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد وچهل و چهار

حالا هی بگین شاذه طفلک چرا حال نوشتن نداره... ببنین ما روزای جمعه که با دایی هام دور هم جمع میشیم چه بلایی سرش میاریم.... باید فال همه ی اینا رو بگیره

پی اس:این بشقاب هندونه مال خالی کردن قهوه های اضافی ته فنجونه...

+ نوشته شده در  شنبه 8 تیر1387ساعت 9:59  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد وچهل و سه

این بانوی زیبا همراه جدید بنده می باشند.... از دیشب هم اسمش شده دای مخفف دایموند:

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 تیر1387ساعت 9:47  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و سی و شش

توت کوچولو وبلاگشو حذف کرده یا چشمای من عوضی می بینه؟
+ نوشته شده در  یکشنبه 2 تیر1387ساعت 15:32  توسط .:*ماتیلدا*:. 

صد و سی

محض رضای خدا من چم شده؟؟؟؟

دیگه قیافه خودمم می بینم خنده م می گیره

شدم الهه سوتی دادن

بسم الله...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 9:37  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و بیست و نه

خداوندا یعنی امکانش هست کسی در یک روز به اندازه ی من سوتی داده باشه؟؟؟

نه یکی نه دوتا هر کدوم هم از قبلی ضایع تر

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 15:45  توسط .:*ماتیلدا*:. 

یک دو پنج

من یهو رفتم تو مود سبز

هنوزم می گم خاک بر سر نوکیا حرفی هست؟

(این نظر شخصی منه مجبور نیستی به خود بگیری)

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 19:1  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و بیست و چهار

این یک پست خیلی لوس و بی خود و الکی جهت غر زدن می باشد.

من امروز امتحان ادبیات دارم ولی اصلا حوصله ی خانم مدیرمونو ندارم

کمرم خیلی درد می کنه نمی دونم چرا تاحالا اینقدر بد نشده بود

چند شب اخیر موقع روضه که باید سر حال باشم و پذیرایی کنم همش خسته م بعد وقتی می رسم خونه خواب از سرم می پره بعد مجبور می شم تا ساعت سه بیدار بمونم تازه اونم وقتی هرچی دعا بلد بودم خوندم که شاید خوابم ببره

دیگه اینکه من از نوکیا خیلی خیلی بدم میاد الهی کارخونه ش ورشکست بشه یا چه میدونم یه بلایی سرش بیاد که تلافی این همه حرص خوردن من در بیاد

تازه این آنتی بیوتیکه که برای جوش صورتم گرفتم با سرعت مورچه حرکت می کنه و من همچنان شکل اژدها هستم

همین راحت شدم

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 12:44  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و 18

تنوع

چهار تا حرف و سه تا نقطه= زندگی شاد و خنده

انتظار

شیش تا حرف و چهار تا نقطه= اخلاق وحشتناک و خستگی

خوشحالی

هفت تا حرف و چهار تا نقطه= همه چیز

تنوع: میییییییییخواااااااممممممم

انتظار:دیگه دارم بالا میارم

خوشحالی:کم کم داره یادم می ره ها.....

ولی اضافه می کنم که نه مرخصی تحصیلی می گیرم نه هیچی.... خب اون نتیجه ای که دلم میخواد رو نداره ولی خب یه امیدی دارم که بلاخره تموم میشه....منم مثل خیلیای دیگه عاشق درس خوندن بودم ولی نه اینجوری که هرکی رد میشه یکی میزنه:امتحان داری ها...درس خوندی؟....درس نخونده باشی همچین میشه ها؟....و من اصلا قبول ندارم که یه آدم مثلا خیلی تحصیل کرده حتما خیلی موفق و خوبه....آره نمی خوام دانشگاه برم ولی میدونم غیر ممکن نیست که از خیلی دانشگاه رفته هاش با سواد تر بشم....

حالا چی میگی؟

من اینا رو خطاب به یه شخص خاص نوشتم.لطفا به خود نگیر.اعتراف هم می کنم که خیلی بد خلق شدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 23:0  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و هیوده

بلاخره وقتش رسید دیگه

امروز امتحان فیزیک

پس فردا شیمی

پس فرداش ریاضی

فرصت کردی یه فاتحه ای هم برا من بخون

+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1387ساعت 8:44  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و ده

به علت امتحان و کلی چیز دیگه احتمالا مدتی ترک نت می کنیم....ولی امیدواریم لااقل اجازه کامنت داشته باشیم....دعا کنین وقتی من برگشتم هم امتحانام خوب شده باشه هم یه موبایل دستم باشه...

پی.اس:شدیدا از خودم نا امید شدم....امتحان عربی چهار و هفتاد و پنج گرفتم

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 12:20  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و شش

با توجه به مشورت بسیار دقیق اینجانب با دایی جان ئی۵۱ تصویب شد.

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 12:45  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و پنج

یکی بهم گفت این دختره که عکسش رو قالبته چقدر شبیه خودته

منم گفتم آره کپی همیم منتها:

من موهام بزور بسته میشه این موهاش تا کمرشه

من از لاغری دارم میروم اونور تر ولی این دختره یه پرده گوشت بهش هست(خوش بحالش)

من یه دونه لباس قرمز تو کمدم نیست این سرتا پا قرمز

من از لب و دهن زیبا به طور نسبی محرومم این دختره نسبتا خوبشو داره

من سی و پنج تا گردنبند گردنمه(حالا منکه نمیگم همش رو هم 10هزار تومن نمی شه) این یه زنجیر نامرئی برا خوشحالی مامانش پوشیده

ما دو تا عین همیم مو نمی زنیم....

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 0:31  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و یک

آلیشا جوننننننننننننمممممم

خیلی خیلی خیلی ممنون از این سایتی که معرفی کردین....تو عید هم بهم گفته بودین ولی من فراموش کرده بودم....خیلی عالیه....کلی مقاله ی فیزیک و شیمی و خلاصه همه چی داره....

مرسسییییییییییییییییییی

برای همه خوبه چون مطالب خارج از درس هم خیلی هست:اینجا آدرسشه تو لینک ها هم هست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 11:26  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

99

واییییییییییییییییییییییییی
یه گند اساسی زدم بیا و تماشا کن
چه جوری درستش کنم خدا داند
آخه دختر تو می میری یه دقیقه دهنتو بسته نگه داری حرف نزنیییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ظاهرا می میرم...
 
+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 15:51  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

97

اینجانب به اطلاع همگان می رسانم که خانم ف فرموده اند که به دلیل کثرت دروس و مشغله بسیار موقتا ترک نت می فرمایند!

کاشکی یاد منم می دادی دختر خوبی باشم

+ نوشته شده در  جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 21:23  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

92

هدف

هدف

هدف

بخدا از صبح تاحالا هزار بار بهش فکر کردم....

جدا یه امید چقدر می تونه به آدم زندگی و نشاط و شادی ببخشه....

من از روزمرگی در میام قول میدم....

قول میدم مثل این دوسه بار آخر هر دفعه هدف بزرگتر و بهتری داشته باشم و پیشرفت کنم....

ایمان دارم که:

و اینک آسمان از آن منست

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 22:17  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

90

دیشب در حین جمع کردن اتاقم یک کشف خیلی بزرگ کردم...(غیر از پیدا کردن جوراب آبی نوئه م که گم شده بود)...

این چند وقته دیدین من همش می گفتم دچار روزمرگی شدم...از هیچی لذت نمی برم..همش خسته و عصبانی بودم...زودی گریه م میگرفت...حوصله نداشتم وخیلی چیزای دیگه...

ولی الان چند روزه که دیگه همچین احساسی ندارم...ممکنه یکسره خوشحال نباشم اما تو دلم هیجان یا یه چیزی شبیه این هست...که وادارم می کنه به معنای واقعی کلمه زنده باشم و برای زنده بودنم با روزمرگی بجنگم...

روزهای من یا برنامه هام یا هیچ چیز دیگه ایم تغییر نکرده ولی من یه هدف و یا یه امیدواری پیدا کردم که تا مدتها می تونم بهش تکیه کنم ... دیشب تازه فهمیدم که این هیجانی که حتی با فکر کردن به هدفم بهم دست میده چه احساس یا هرچیز دیگه ای ....خیلی خیلی باارزشه...خیلی خوشحالم که تونستم خودمو نجات بدم...

احساس می کنم یه کمی از اعتماد به نفس از دست رفته م برگشته...مثل چند وقت قبل نیستم محتاط تر شدم ...ولی باز هم خیلی بهتره...

بعد از مدتها همین جوری که نشستم یهو بی دلیل لبخند می زنم...بعد از مدتها بدون ناراحتی به چند ماه گذشته م نگاه می کنم...بعد از مدتها فکر می کنم بلاخره تونستم یکمی از قولی رو که به خودم دادم رو عملی کنم....

خدایا شکرت...تا اینجا همراهم بودی و کمکم کردی...بقیه شم کمکم کن...

ایشالا تمام کسایی که مشکلی یا ناراحتی دارن یه جور خوبی خوشحال بشن و مثل من امیدوار...

از دیشب تاحالا سه برابر زنده تر شدم....خدایا هزار بار شکرت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 9:8  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

88

گ ل و م   د ر د   م ی ک ن ه

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 21:29  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

85

محض رضای خدا یه آدم منطقی بیاد با من حرف بزنه...گیج گیج شدم...تا از یه چیزی مطمئن می شم یه چیز دیگه منصرفم میکنه..............هلپ

+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 14:17  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

84

Im just alive

+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387ساعت 15:34  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

82

من در آستانه ی دیوانگی قرار دارم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 21:35  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

80

کدومش قشنگتر یا کیفیتش بهتره؟من گیج گیج شدم

گوشی خودم اینه:

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 10:47  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

76

ای ول ای ول آوریل لاوینو ای اول
ای ول ای ول آوریل لاوینو ای ول

ای ول ای ول کمرم درد می کنه ای ول
ای ول ای ول ژلوفن 400 رو با 200 اشتباه گرفتم ای ول
ای ول ای ول الان تلپ میفتم خوابم می بره ای ول

ای ول ای ول من دبلیو 580 می خوام ای ول
ای ول ای ول طوسی باشه ای ول
ای ول ای ول من و نینا دوتامون میخوایم مثه هم بخریم ای ول

ای ول ای ول از یوتیوب فیلم دانلود کردنو ای ول
ای ول ای ول شوی گ ر ل فرند آوریلو ای ول
ای ول ای ول شوی اس او اس لوریه رو ای ول
ای ول ای ول شوی بریو جنی فر رو ای ول

ای ول ای ول ماتیلدای خل رو ای ول
ای ول ای ول آوریل لاوینو ای ول

پی اس: عوارض کمر درد
 
+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 18:39  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

75

ضد حال یعنی اینکه وقتی الان داری از خستگی می میری...
.
.
.
.
.
یادت بیاد فردا امتحان ریاضی داری یک کلام هم نخوندی...

من آخرش چی می شم خدا می دونه
 
+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 20:56  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

64

اینم احتمالا آخرین آپ سال۸۶ با اینکه خیلی از آپ های این چند روز راجع به عید و امسالم بوده...ولی انگار یه سال خیلی بیشتر از این خاطره داره که بشه با چند تا جمله ازش خداحافظی کرد و از ش رد شد...اعتراف می کنم من دل خداحافضی با ۸۶ رو ندارم...برای من خیلی خیلی زیادی زود گذشت...

امروز آخرین روز زنده ی سال ۸۶ هست...حتی فردا رو هم همه تقریبا جزیی از سال بعد حساب می کنن چون تعطیله...خب من از این آخرین روز چند تا سی دی خام نصیبم شد و دو سه ورق کاغذ کادو...

من برای تعطیلاتم ممکنه برم اهواز چه برم چه نرم اصلا نمی دونم آپ می کنم یا نه ولی مطمئنم دلم برای وبلاگم تنگ میشه من هرروز خیلی وقت صرفش میکنم....

دیگه نمی دونم چی

فقط تبریک عید دارم وکلی آرزو که تو سال جدید هرکسی به هرچی می خواد برسه و یه سال خیلی شاد و خوب پر از موفقیت داشته باشیم همه مون هم سالم و سلامت باشیم

به امید خدا...

بای تا سال دیگه

این عکسه یه جوری به نظرم جالب اومد...من فقط تو گوگل سرچ کردم(اصلا هم بی حوصله نیستم)

نوروز هشتاد و هفت خیلی خیلی مبارک!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 15:15  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

60و یک

من همین جا از خدا می خوام که همه ی میگرنی ها و سردردی ها رو شفای کامل بده

دارم از سردرد دیوونه میشم از دیروز تاحالا هیچ فرقی نکرده

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 12:17  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

شصت

از همون بچه گیام همیشه آرزوم بود که اسمم لیلا باشه...نمی دونم از کجا اومد ولی از وقتی که یادمه اسم همه عروسکهام لیلا بود...تو قصه هام اسم دختره لیلا بود...نینا خواهرم هم که دنیا اومد آرزو کردم که اسمش بشه لیلا که نشد...یعنی از اونجایی که من یادمه میشه تقریبا سیزده سال که من منتظر و آرزو به دل مونده بودم...امسال روز تولد خودم خدا بهم یه دختر عمو داد که ندیده خیلی دوستش دارم وجالبتر این که با اینکه اصلا به این موضوع فکر هم نکرده بودم واصلا انتظارشو نداشتم اسمش شد لیلا...

میدونی برای چی یاد این افتادم؟

امروز هر وبلاگی رو که خوندم اکثرا آخرین آپ سال ۸۶ رو گذاشتن...همه خداحافظی می کنن و آرزوی سال خوب...همه دعا می کنن که تو سال جدید به خواسته هاشون بخورن...همه خاطرات سال گذشته شونو مرور می کنن...ولی این آپ آخر سال ۸۶ من نیست...هنوز فکر نمی کنم سال ۸۶ با اونهمه اتفاق و یادگار و خاطره داره تموم میشه و میره...

سال ۸۶ سال مهمی برای من بود...امسال خیلی چیزا راجع به خودم فهمیدم...وبلاخره تونستم هر چند کم خودمو...دنیای اطرافمو بیشتر بشناسم...

سال ۸۶ سال ...سال خوبی بود...عروسی عموم بود...دوبار مشهد مشرف شدم...کلی دوست جدید پیدا کردم...کلی کتاب خوندم...کلی خندیدم....ولی خب خاطرات بد هم داشت...یکیش باعث شد مدتها احساس کنم آدم احمقی هستم ویه رویای خیلی واقعیم نابود شد ولی خب همون اتفاق باعث شد یکمی از فکرای بچگیم و رویاهای الکیم بیرون بیام که خیلی قدم بزرگی بود...آره سال خوبی بود

یه جایی تو یه کتابی خوندم چیزی گذشته ، گذشته و تموم شده و دیگه برنمی گرده و ارزش دوباره بهش نگاه کردن و افسوس خوردن رو نداره...من تقریبا به این حرف اعتقاد دارم ولی نه که به گذشته کاملا بی اعتنا باشم...فقط گاهی برمی گردم وبهش لبخند می زنم...و نگاه می کنم به آینده ولی پیش بینی نمی کنم...مثل یک آدم تقریبا منطقی

سال ۸۶  سال خوبی بود من کم کم دارم آدم می شم.

پ.ن:این آپ یه مقدار بیش از اندازه احساساتی بود

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 22:56  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

نمی دونم چند

سرم خیلی خیلی درد می کنه...خونه ی نارسیس هم نشد برم...این سر درد چه وقته بود؟...هیشکی غیر از آستامینوفن و بروفن و ژلوفن و از این قبیل چیز دیگه ای سراغ نداره؟...مغزم داره پیاده میشهههههههههه مااااااااااماااااااااااانننننننننن

پنجشنبه اول فروردینه؟میشه تولد دو تا از معلم هام

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 19:12  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

57 ؟

امروز واقعا باور کردم من بزرگ شدم

بگم از کجا؟

از اونجایی که یهو یادم اومد که دیگه بلیطای مسافرتیم چایلد و نصف قیمت نیست

از اونجایی که دیگه تو هواپیما بهم اسباب بازی نمی دن

از اونجایی که دیدم شناسنامه م عکس داره

از اونجایی که می تونم کارت ملی داشته باشم

از اونجایی که منم مثل همه ی آدم بزرگ های خانواده عینک دارم

از اونجایی که دیگه می تونم کفش پاشنه بلند بپوشم

از اونجایی که حالا بیشتر حرفای بزرگترا رو میفهمم

از اونجایی که دیگه نه می تونم با بچه همسنام سر شکلات دعوا کنم

نه می تونم بخاطر چیزی که می خوام گریه کنم و الم شنگه(شما چی میگین بهش؟) راه بندازم

نه می تونم از تاریکی و تنهایی و گم شدن بترسم

 

بزرگ شدن خیلی کسل کننده ست،توصیه علمی به کودکان هرگز بزرگ نشوید مثل ماتیلدا:

در ۱۰ سالگی بخاطر۱۵۰ سانت قد از مهماندار هواپیما جایزه نگیرید و اینقدر مغز باباتان را بخورید تا بروند یک هواپیمای اسباب بازی برایتان بگیرند.

در شانزده سالگی با وجود داشتن شناسنامه عکس دار همان فتوکپی های قدیمی بدون عکس را تقدیم خانم مدیر حواس پرت مدرسه کنید.

بگویید من شماره شناسنامه ام را حفظم کارت ملی برای چی؟

عینکتان را فراموش کنید بعد متوجه شوید بدون عینک هیچی نمی بینید.

کشته مرده ی کفش های ده سانتی صورتی و نارنجی دخترانه در ویترین کفش فروشی شوید.آن هم بخصوص وقتی عجله ای میخواهند برایتان کفش سایز ۴۱ مهمانی که گیر هم نمی آید بخرند.

وقتی در جمع بزرگترها نشسته اید تا حد امکان خود را به خنگی زده و خود را بزغاله فرض کنید.

دم به ساعت به آناهیتا بگویید بریم شکلات بخریم؟آدامس می خوای؟ ااااااااا مال منو ورداشتی کههههه!!!

گیر بدهید به چیزی که می خواهید و تا وقتی موافقت نشده هر ده ثانیه یک بار تکرار کنید که من ازینا مییییییییییییییییی خوااااااااااااااااااااااااااااااامم

سه گیلومتر دعا به خودتان ببندید که یک وقت در خیابان گم نگردید وقتی هم در خانه تنهایید تلویزیون را روشن نموده صدایش را تا ته بلند کنید بلکه آرامش باز گردد.

 

 

Have a nice time 

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 15:5  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

50

ساختن یک فروند وبلاگ مردانه برای بابا اصلا آسون نیست. از من به تو نصیحت...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 19:6  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

هوراااااااااااااا

خیلی وقت ندارم باید برم ولی نمی تونم این آپ رو ننویسم.

شروع ماه ربیع الاولی رو خیلی خیلی تبریک میگم.

ایشالا مبارک باشه.............

ما که داریم به این خاطر شام می ریم بیرون جای شما خالییییییییییییییییییییی

هورااااااااااااااااا من میخوام بلوز قرمز یا صورتی بپوشم.

راستی امروز تولد اسکارلت بود.تولدش مبارک.

دیگه جدی باید برم.

+ نوشته شده در  شنبه 18 اسفند1386ساعت 18:54  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

45

من از امروز ترک مسنجر میکنم و تا ۱۵ فروردین ۸۷ دیگه آنلاین نمی شم.به این نتیجه رسیدم که دارم به چت و اینترنت اعتیاد پیدا می کنم و خب باید سریعا متنبه و اصلاح بشم.

من از امروز ۱۵تا  فروردین ۸۷ فیزیک میخونم و حتما خرداد نمره ی عالی می گیرم.چون من تو خونواده ای هستم که همه بدون استثنا فیزیکدان هستن و من خیلی تابلو میشم وقتی هیچی فیزیک حالیم نیست.

من از امروز تا ۱۵ فروردین ۸۷ دیگه کتاب داستان و رمان نمی خونم چون زیادی رویایی شدم و تو هپروت زندگی میکنم.

من از امروز تا۱۵ فروردین ۸۷ یکسره مثل دختر های گل و بلبل آشپزی و خونه داری میکنم چون از قرار فقط منم که در محله ی آزمایشی و تفریحاتی خونه داری می کنم بقیه همه حرفه ای هستند.

من از امروز تا ۱۵ فروردین ۸۷ قصد دارم تمام اون چیز هایی باشم که نیستم.

پ.ن:چه تعطیلات کسل کننده ای!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 17:50  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

38

چی بهتر از اینکه بشنوی کلاس ریاضی تعطیله وقتی اصلا حسش نیست تمریناتو بنویسی و درسای جدیدو مرور کنی؟!!!! محشره(البته بگذریم که افتاد به فردا صبح من امروز می خوام خوشبین باشم)

چی بهتر از یه آهنگ انریکو که تاحالا نداشتی ولی یه دوست خوب برات میل میکنه؟!!!!

چی بهتر از پیدا کردن کانتکت های سیم کارتت که بذاری رو آی میت؟

چی بهتر از یه روز آروم بدون استرس؟

چی بهتر از دیدن نهال یاس رازقی با یه برگ کوچولو وقتی فکر می کردی سرمای زمستون خشکش کرده؟

چی بهتر از اینکه بعد از اندی سال بتونی با یه دوست قدیمیت حرف بزنی؟

چی بهتر از دیدن کتابخونه ی مدتبت و لبخندی که با دیدن کتابات میاد رو صورتت؟

چی بهتر از اینکه بعد از یه دعوای جانانه با خواهر و برادرت یهو خنده ت بگیره و همه چی رو فراموش کنی؟

چی بهتر از اینکه حدودا ۸ ساعت با خوشبینی و لبخند به دنیا نگاه کنی و حتی یه لحظه هم جوش نیاری؟

بگم چی بهتره؟ یه ضد حال اساسی که دیگه خوشبینی از یادت بره!!!

مثبت و خوشحال بودن زیادی هم دردسره ها!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 16:44  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

37

باورم نمیشه

این اولین باریه که یکی واقعا کارمو قبول کرده

هورا منم دارم بزرگ میشم

من شاید یه روزی نویسنده بشم

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 9:13  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

33

هیچ وقت از عدد ۳۳ خوشم نیومده نمی دونم چرا؟

از رنگ نارنجی هم بجر یکی دو مورد هیچ لذتی نمی برم.

هرگز باقلا پلو دوست نداشتم.

از آستین پفی و اپل هم نفرت دارم.

اینا رو من در یک اقدام ناگهانی به یک بانوی محترم اعتراف کردم.ایشون هم در کمال مهربانی فرمودند :هه هه بی سلیقه.

۳۳ عدد شانس منه

عاشق نارنجی ام مگه بلوزمو نمی بینی؟

می میرم برا باقلا پلو

لباس بدون اپل؟عمرا

فقط کم مونده بود بزنیم تو گوش هم دیگه...

ولی نشستیم اینقدر خندیدیم تا نفس هر جفتمون رفت.

و من همچنان عدد ۳۳ رو دوست ندارم

زندگیه دیگه چه میشه کرد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 14:50  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

32

فلسفه یعنی چی؟

از دیشب تاحالا هرچی به معنی فلسفیش فکر می کنم نمی فهمم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 10:37  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

30

توجه کن شد چار شنبه

ولی من همچنان عربی میخونم

ایییییییییییییییی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 0:51  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

25

من اومدم
+ نوشته شده در  یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 19:24  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

24

Father and daughter sharing earbuds

عکس به این خوشگلی تاحالا چند تا دیدین؟؟؟

مال سایتcorbis هستش.

بزرگش تو ادامه ی مطلبه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 10:25  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

22

جهت شادی روح

"بانو ماتیلدا بلاگفایی با چشم نمره صفر"

سی ثانیه سکوت کنید.

جهت همدردی با

"بانو ماتیلدا بلاگفایی عینکی"

سه لیتر اشک بریزید.

با تشکر

"بانو ماتیلدا بلاگفایی طفلکی عینکی"

مار از پونه بدش میاد در خونه ش سبز می شه:ماتیلدا از عینک بدش میاد رو دماغش سبز می شه.

تو روخدا من سه کیلو دعا کردم عینکی نشم ولی حالا......

تازه دکتر میگه احتمالا تا یکی دو سال دیگه بیشترم میشه!!!

=======>

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 16:9  توسط .:*ماتیلدا*:.  |