خبر فوری!!!!
من اسباب کشی کردم.
لطفا آدرس لینک جدید رو توی لینکدونی تون وارد کنین.
بیاین خوشحال میشم.
بیاااااااین ها!
.:*دفتر خاطرات مجازی ماتیلدا*:.
من اسباب کشی کردم.
لطفا آدرس لینک جدید رو توی لینکدونی تون وارد کنین.
بیاین خوشحال میشم.
بیاااااااین ها!
اصلا حالم خوب نیست
رسیدم خونمون ولی چون میخوام یه سفرنامه ی محشر بنویسم میذارمش برای فردا....
عید خوبی بود و مثل همیشه این عید هم شبیه هیچ عید دیگه ای نبود.
امسال یه جور دیگه بود
راستی امروز که داشتیم برمیگشتیم از وسط سیل رد شدیم
اونم کجا؟ وسط وسط کویر لوت!!!!!
خیلی خدا رحممون کرد.... بعد از اینکه ما رد شدیم جاده رو بستن.... این قسمت ایران گند ترین جاده و کمترین نیروی امداد و پلیس رو داره....
ولی الحمدلله صحیح و سالم رسیدیم
تا فردا
پی.اس: به به این بلاگفا ما نبودیم چه با کلاس شده؟ مطالب دوستان پیدا کردیم و انتخاب هر چندتا موضوع که بخوایم برای پستمون!
باورم نمی شه..... آخرین پست 86 رو که می نوشتمو خوب یادمه و الان آخرین پست 78 رسیدم.....
سال خوبی بود.... با همه ی اتفاق های خوب و یا بعضا بدش....
پی.اسِ قبل از ظهرانه: ممنون.... الان دیگه عااااالی ام.... مشکلم حل شده.... شما انرژی نمی خواین؟
مربای کیوی پختم و لحظه آخر فراموششون کردم و سوخت!
تنهایی رفتم میوه خریدم.... برای بار اول اونقدرا هم بد نبود
اتاقمم با سرعت نور و کیفیت هشت گیگ ریختم بهم.... یکی بیاد جمعش کنه
همین.... و تصمیم گرفتم بلاگفایی بمونم تا بعد
اوضاع کامپیوتر و نتمون خیلی بی ریخت شده بعدا میام به همه سر می زنم
پی.اس: فردا یه مهمون میاد شهرمون.... خوشحال شدم .... ولی اگر به خوشی میومد خوشحالتر بودم
این یک اتفاق تاریخی است!
![]()
خوا می دیدم با یه نفر داریم از پله های یه ساختمون بلند می ریم بالا... پله هاشم از این فلزی ها بود که همه چی از توش پیداست.... منم نمی تونستم به اوشون بگم که می ترسم بیام بالا و در عین حال فکر می کردم اونکه همرامه خب میریم بالا..... بعد رفتیم طبقه مثلا بیستم و من داشتم قبض روح (درست نوشتم؟) می شدم و اوشون رفت کنار یه نرده ای که یه خورده از زانوی من بالا تر بود ایستاد که پایینو نگاه کنه و منم صدا کرد.... منم هم خیلی ترسان و هم فکر می کردم اونم هست رفتم کنارش که یهو زیر پامون خالی شده افتادیم....بعد دوتایی گیر کردیم به یه میله که هی داشت پایه ش سست می شد که بیفته و من فکر می کردم اونی که می ترسیدم اتفاق افتاد....وللش... ولی اوشون چیییییی؟ همش میخواستم مراقب باشم اون طوری نشه و از خواب پریدم....
هنوز قلبم تو دهنمه.... کاشکی می شد به اون شخص زنگ بزنم صداشو بشنوم که آروم بشم.... اگه دوباره بخوابم ادامه ی اون خوابو می بینم .... اه ه ه ه.... من سالی یه بار کابوس می بینم اونم معمولا وقتی یهو خیلی احساس آرامش پیدا می کنم.... چرا صبح نمی شه؟
پی.اس: این یک پست مزخرف بیخود است!
میخواستم یه آپ درااااااااااااااااااااز تحویل بدم ولی ده تا کار ریخته سرم .... همه رو هم دارم می دوئم که تمومشون کنم ولی اصلا پیشرفت نمی کنم.... به خاطر همین اصلا نمی رسم درست به همه برسم و مثل آدم رفتار کنم.... الان همش فکر می کنم آیا چند نفر از دستم ناراحت شدن.... عذاب وجدااااان دارم این هوااااا....
همین.... دعا کنین زودی به حالت عادی برگردم.... دارم از استرس می میرم

لطفا بعدا مراجعه بفرمائید
متشکرم
پی.اس: امروز تولد یه دوست خیلی آشناست ولی من نمی تونم بهش تبریک بگم
آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم
خوابم میاد ولی خوابم نمی بره....
من چیکار کنم؟
امروز معلم آمار کاشف به عمل اومده اونایی که غیر حضوری آمار رو برداشتن (یعنی من آناهیتا و یک میلیون نفر آدم دیگه) موقع امتحان لازم نبوده پروژه تحویل بدن!!!! بعد هم خیلی محترمان پروژه هامونو داد دستمون مرخصمون کرد!!!! یعنی فقط می خواستم بشینم رو زمین زار زار گریه کنم.... من چهار تا پروژه نوشته م تا بلاخره ای یکی رو قبول کرده.... تازه به اندازه بیست صفحه نمودار کشیدم و توضیح دادم.... حالا تلپ انداخته تو دستم میگه لازم نبود.... انگار نه انگار که این خانم همونیه که میگفت پروژه ده نمره ست و بدون پروژه پاس نمی شین! آخه من الان چیکار کنم؟؟؟؟؟؟
این از این اونم از معلم صبح! گیر میده که چی؟ تو چرا این استخون لگنت اینجاست؟ چرا سفته؟ خب اینجاست دیگه چیکارش کنم؟ تازه وقتی میگی استخون لگن برای چی فکر می کنم باید زیر دستت ابر باشه؟ بعدشم تمام مدت عین میخ وایسا بالای سر من که این دختره مشکوکه که تقلب همراهش داشته باشه!!!!!
من الان یعنی آروم شدم و بعد اومدم اینجا.... ولی تازه دارم میشم شبیه آتشفشان!!!!


![]()
از عصر تا حالا پلاسم تو نت کلی آهنگ دانلود کردم با یه سایت باحال که حالم نمیاد برم آدرسشو بذارم اینجا
حال می کنین قالب وبلاگمو؟ خودم خیلی دوسش دارم با اینکه خیلی تاریکه و مقادیری کور می شیم تا دو خط بخونیم ولی.... تازه این صدای بارونه رو هم خیلی دوست دارم
یه خبر ترسناک شنیدم که هم خوشحال شدم هم ناراحت هم ترسیدم یعنی باعث شد به خودم بیام و ببینم کجا هستم و اینش ترسناک بود(هست) ولی خب الان انگار هدفم مشخصه و فقط مونده یه برنامه ریزی کوچولو موچولو اندازه ی اژدهاااااااااااااا
مامان من پاک روحیه مو از دست دادم.... احساس می کنم تمام کارایی که تاحالا می کردم بیخود بوده و الکی.....
این منم
بس که شکلات نخوردم
یک دنیا حرف دارم
یک دنیا کار هم دارم
مهمان داریم
مهمانی باید بریم
و کلی چیز دیگه
دعاگوی همهی دوستان هم بودم اسپشیالی پرنیان جوننن
بلوط و جینی رو هم دیدم
فعلا
اینم حرفیه
Commander Robert Bellamy, a Naval Intelligence agent, is awakened by a telephone call at 4:00 A.M., in which he is asked to report to the director of the NSA (National Security Agency). Once there, he is assigned the top secret job of locating ten people who were on a tour of Switzerland, who witnessed the crash of a UFO. After he uncovers a witness, they are brutally murdered by their country's government. Bellamy uncovers an international conspiracy. He is forced to play a dangerous game of hide and seek with the world's strongest governments, who are out to silence him because of the knowledge he possesses
فقط خواهشا نفری پنج تا صلوات برام بفرستین که اون چیزی که اون شخص گفته اتفاق نیفتاده باشه.... من الان واقعا حالم گرفته شده.... اگه اینجوری بشه من فقط باید کله مو بکوبم تو دیوار.....
خواهش دعا کنین اشتباه دیده باشه
پی اس:این بشقاب هندونه مال خالی کردن قهوه های اضافی ته فنجونه...

دیگه قیافه خودمم می بینم خنده م می گیره
شدم الهه سوتی دادن
بسم الله...
نه یکی نه دوتا هر کدوم هم از قبلی ضایع تر![]()
هنوزم می گم خاک بر سر نوکیا حرفی هست؟
(این نظر شخصی منه مجبور نیستی به خود بگیری)
من امروز امتحان ادبیات دارم ولی اصلا حوصله ی خانم مدیرمونو ندارم ![]()
کمرم خیلی درد می کنه نمی دونم چرا تاحالا اینقدر بد نشده بود![]()
چند شب اخیر موقع روضه که باید سر حال باشم و پذیرایی کنم همش خسته م بعد وقتی می رسم خونه خواب از سرم می پره بعد مجبور می شم تا ساعت سه بیدار بمونم تازه اونم وقتی هرچی دعا بلد بودم خوندم که شاید خوابم ببره![]()
دیگه اینکه من از نوکیا خیلی خیلی بدم میاد![]()
![]()
![]()
![]()
الهی کارخونه ش ورشکست بشه یا چه میدونم یه بلایی سرش بیاد که تلافی این همه حرص خوردن من در بیاد![]()
![]()
تازه این آنتی بیوتیکه که برای جوش صورتم گرفتم با سرعت مورچه حرکت می کنه و من همچنان شکل اژدها هستم![]()
![]()
![]()
![]()
همین راحت شدم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چهار تا حرف و سه تا نقطه= زندگی شاد و خنده
انتظار
شیش تا حرف و چهار تا نقطه= اخلاق وحشتناک و خستگی
خوشحالی
هفت تا حرف و چهار تا نقطه= همه چیز
تنوع: میییییییییخواااااااممممممم
انتظار:دیگه دارم بالا میارم
خوشحالی:کم کم داره یادم می ره ها.....
ولی اضافه می کنم که نه مرخصی تحصیلی می گیرم نه هیچی.... خب اون نتیجه ای که دلم میخواد رو نداره ولی خب یه امیدی دارم که بلاخره تموم میشه....منم مثل خیلیای دیگه عاشق درس خوندن بودم ولی نه اینجوری که هرکی رد میشه یکی میزنه:امتحان داری ها...درس خوندی؟....درس نخونده باشی همچین میشه ها؟....و من اصلا قبول ندارم که یه آدم مثلا خیلی تحصیل کرده حتما خیلی موفق و خوبه....آره نمی خوام دانشگاه برم ولی میدونم غیر ممکن نیست که از خیلی دانشگاه رفته هاش با سواد تر بشم....
حالا چی میگی؟
من اینا رو خطاب به یه شخص خاص نوشتم.لطفا به خود نگیر.اعتراف هم می کنم که خیلی بد خلق شدم.
امروز امتحان فیزیک
پس فردا شیمی
پس فرداش ریاضی
فرصت کردی یه فاتحه ای هم برا من بخون
به علت امتحان و کلی چیز دیگه احتمالا مدتی ترک نت می کنیم....ولی امیدواریم لااقل اجازه کامنت داشته باشیم....دعا کنین وقتی من برگشتم هم امتحانام خوب شده باشه هم یه موبایل دستم باشه...
پی.اس:شدیدا از خودم نا امید شدم....امتحان عربی چهار و هفتاد و پنج گرفتم
![]()

منم گفتم آره کپی همیم منتها:
من موهام بزور بسته میشه این موهاش تا کمرشه
من از لاغری دارم میروم اونور تر ولی این دختره یه پرده گوشت بهش هست(خوش بحالش)
من یه دونه لباس قرمز تو کمدم نیست این سرتا پا قرمز
من از لب و دهن زیبا به طور نسبی محرومم این دختره نسبتا خوبشو داره
من سی و پنج تا گردنبند گردنمه(حالا منکه نمیگم همش رو هم 10هزار تومن نمی شه) این یه زنجیر نامرئی برا خوشحالی مامانش پوشیده
ما دو تا عین همیم مو نمی زنیم....
![]()
![]()
![]()
خیلی خیلی خیلی ممنون از این سایتی که معرفی کردین....تو عید هم بهم گفته بودین ولی من فراموش کرده بودم....خیلی عالیه....کلی مقاله ی فیزیک و شیمی و خلاصه همه چی داره....
مرسسییییییییییییییییییی![]()
![]()
![]()
برای همه خوبه چون مطالب خارج از درس هم خیلی هست:اینجا آدرسشه تو لینک ها هم هست.
اینجانب به اطلاع همگان می رسانم که خانم ف فرموده اند که به دلیل کثرت دروس و مشغله بسیار موقتا ترک نت می فرمایند!
کاشکی یاد منم می دادی دختر خوبی باشم
هدف
هدف
بخدا از صبح تاحالا هزار بار بهش فکر کردم....
جدا یه امید چقدر می تونه به آدم زندگی و نشاط و شادی ببخشه....
من از روزمرگی در میام قول میدم....
قول میدم مثل این دوسه بار آخر هر دفعه هدف بزرگتر و بهتری داشته باشم و پیشرفت کنم....
ایمان دارم که:
و اینک آسمان از آن منست
دیشب در حین جمع کردن اتاقم یک کشف خیلی بزرگ کردم...(غیر از پیدا کردن جوراب آبی نوئه م که گم شده بود)...
این چند وقته دیدین من همش می گفتم دچار روزمرگی شدم...از هیچی لذت نمی برم..همش خسته و عصبانی بودم...زودی گریه م میگرفت...حوصله نداشتم وخیلی چیزای دیگه...
ولی الان چند روزه که دیگه همچین احساسی ندارم...ممکنه یکسره خوشحال نباشم اما تو دلم هیجان یا یه چیزی شبیه این هست...که وادارم می کنه به معنای واقعی کلمه زنده باشم و برای زنده بودنم با روزمرگی بجنگم...
روزهای من یا برنامه هام یا هیچ چیز دیگه ایم تغییر نکرده ولی من یه هدف و یا یه امیدواری پیدا کردم که تا مدتها می تونم بهش تکیه کنم ... دیشب تازه فهمیدم که این هیجانی که حتی با فکر کردن به هدفم بهم دست میده چه احساس یا هرچیز دیگه ای ....خیلی خیلی باارزشه...خیلی خوشحالم که تونستم خودمو نجات بدم...
احساس می کنم یه کمی از اعتماد به نفس از دست رفته م برگشته...مثل چند وقت قبل نیستم محتاط تر شدم ...ولی باز هم خیلی بهتره...
بعد از مدتها همین جوری که نشستم یهو بی دلیل لبخند می زنم...بعد از مدتها بدون ناراحتی به چند ماه گذشته م نگاه می کنم...بعد از مدتها فکر می کنم بلاخره تونستم یکمی از قولی رو که به خودم دادم رو عملی کنم....
خدایا شکرت...تا اینجا همراهم بودی و کمکم کردی...بقیه شم کمکم کن...
ایشالا تمام کسایی که مشکلی یا ناراحتی دارن یه جور خوبی خوشحال بشن و مثل من امیدوار...
از دیشب تاحالا سه برابر زنده تر شدم....خدایا هزار بار شکرت
گ ل و م د ر د م ی ک ن ه
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
محض رضای خدا یه آدم منطقی بیاد با من حرف بزنه...گیج گیج شدم...تا از یه چیزی مطمئن می شم یه چیز دیگه منصرفم میکنه..............هلپ
من در آستانه ی دیوانگی قرار دارم.



گوشی خودم اینه:

اینم احتمالا آخرین آپ سال۸۶ با اینکه خیلی از آپ های این چند روز راجع به عید و امسالم بوده...ولی انگار یه سال خیلی بیشتر از این خاطره داره که بشه با چند تا جمله ازش خداحافظی کرد و از ش رد شد...اعتراف می کنم من دل خداحافضی با ۸۶ رو ندارم...برای من خیلی خیلی زیادی زود گذشت...
امروز آخرین روز زنده ی سال ۸۶ هست...حتی فردا رو هم همه تقریبا جزیی از سال بعد حساب می کنن چون تعطیله...خب من از این آخرین روز چند تا سی دی خام نصیبم شد و دو سه ورق کاغذ کادو...
من برای تعطیلاتم ممکنه برم اهواز چه برم چه نرم اصلا نمی دونم آپ می کنم یا نه ولی مطمئنم دلم برای وبلاگم تنگ میشه من هرروز خیلی وقت صرفش میکنم....
دیگه نمی دونم چی
فقط تبریک عید دارم وکلی آرزو که تو سال جدید هرکسی به هرچی می خواد برسه و یه سال خیلی شاد و خوب پر از موفقیت داشته باشیم همه مون هم سالم و سلامت باشیم
به امید خدا...
بای تا سال دیگه

این عکسه یه جوری به نظرم جالب اومد...من فقط تو گوگل سرچ کردم(اصلا هم بی حوصله نیستم
)

نوروز هشتاد و هفت خیلی خیلی مبارک!!!!
من همین جا از خدا می خوام که همه ی میگرنی ها و سردردی ها رو شفای کامل بده
دارم از سردرد دیوونه میشم از دیروز تاحالا هیچ فرقی نکرده
از همون بچه گیام همیشه آرزوم بود که اسمم لیلا باشه...نمی دونم از کجا اومد ولی از وقتی که یادمه اسم همه عروسکهام لیلا بود...تو قصه هام اسم دختره لیلا بود...نینا خواهرم هم که دنیا اومد آرزو کردم که اسمش بشه لیلا که نشد...یعنی از اونجایی که من یادمه میشه تقریبا سیزده سال که من منتظر و آرزو به دل مونده بودم...امسال روز تولد خودم خدا بهم یه دختر عمو داد که ندیده خیلی دوستش دارم وجالبتر این که با اینکه اصلا به این موضوع فکر هم نکرده بودم واصلا انتظارشو نداشتم اسمش شد لیلا...
میدونی برای چی یاد این افتادم؟
امروز هر وبلاگی رو که خوندم اکثرا آخرین آپ سال ۸۶ رو گذاشتن...همه خداحافظی می کنن و آرزوی سال خوب...همه دعا می کنن که تو سال جدید به خواسته هاشون بخورن...همه خاطرات سال گذشته شونو مرور می کنن...ولی این آپ آخر سال ۸۶ من نیست...هنوز فکر نمی کنم سال ۸۶ با اونهمه اتفاق و یادگار و خاطره داره تموم میشه و میره...
سال ۸۶ سال مهمی برای من بود...امسال خیلی چیزا راجع به خودم فهمیدم...وبلاخره تونستم هر چند کم خودمو...دنیای اطرافمو بیشتر بشناسم...
سال ۸۶ سال ...سال خوبی بود...عروسی عموم بود...دوبار مشهد مشرف شدم...کلی دوست جدید پیدا کردم...کلی کتاب خوندم...کلی خندیدم....ولی خب خاطرات بد هم داشت...یکیش باعث شد مدتها احساس کنم آدم احمقی هستم ویه رویای خیلی واقعیم نابود شد ولی خب همون اتفاق باعث شد یکمی از فکرای بچگیم و رویاهای الکیم بیرون بیام که خیلی قدم بزرگی بود...آره سال خوبی بود
یه جایی تو یه کتابی خوندم چیزی گذشته ، گذشته و تموم شده و دیگه برنمی گرده و ارزش دوباره بهش نگاه کردن و افسوس خوردن رو نداره...من تقریبا به این حرف اعتقاد دارم ولی نه که به گذشته کاملا بی اعتنا باشم...فقط گاهی برمی گردم وبهش لبخند می زنم...و نگاه می کنم به آینده ولی پیش بینی نمی کنم...مثل یک آدم تقریبا منطقی
سال ۸۶ سال خوبی بود من کم کم دارم آدم می شم.
پ.ن:این آپ یه مقدار بیش از اندازه احساساتی بود
سرم خیلی خیلی درد می کنه...خونه ی نارسیس هم نشد برم...این سر درد چه وقته بود؟...هیشکی غیر از آستامینوفن و بروفن و ژلوفن و از این قبیل چیز دیگه ای سراغ نداره؟...مغزم داره پیاده میشهههههههههه مااااااااااماااااااااااانننننننننن
پنجشنبه اول فروردینه؟میشه تولد دو تا از معلم هام
بگم از کجا؟
از اونجایی که یهو یادم اومد که دیگه بلیطای مسافرتیم چایلد و نصف قیمت نیست![]()
از اونجایی که دیگه تو هواپیما بهم اسباب بازی نمی دن![]()
از اونجایی که دیدم شناسنامه م عکس داره![]()
از اونجایی که می تونم کارت ملی داشته باشم![]()
از اونجایی که منم مثل همه ی آدم بزرگ های خانواده عینک دارم![]()
از اونجایی که دیگه می تونم کفش پاشنه بلند بپوشم![]()
از اونجایی که حالا بیشتر حرفای بزرگترا رو میفهمم![]()
از اونجایی که دیگه نه می تونم با بچه همسنام سر شکلات دعوا کنم![]()
نه می تونم بخاطر چیزی که می خوام گریه کنم و الم شنگه(شما چی میگین بهش؟) راه بندازم

نه می تونم از تاریکی و تنهایی و گم شدن بترسم![]()
بزرگ شدن خیلی کسل کننده ست،توصیه علمی به کودکان هرگز بزرگ نشوید مثل ماتیلدا:
در ۱۰ سالگی بخاطر۱۵۰ سانت قد از مهماندار هواپیما جایزه نگیرید و اینقدر مغز باباتان را بخورید تا بروند یک هواپیمای اسباب بازی برایتان بگیرند.
در شانزده سالگی با وجود داشتن شناسنامه عکس دار همان فتوکپی های قدیمی بدون عکس را تقدیم خانم مدیر حواس پرت مدرسه کنید.
بگویید من شماره شناسنامه ام را حفظم کارت ملی برای چی؟
عینکتان را فراموش کنید بعد متوجه شوید بدون عینک هیچی نمی بینید.
کشته مرده ی کفش های ده سانتی صورتی و نارنجی دخترانه در ویترین کفش فروشی شوید.آن هم بخصوص وقتی عجله ای میخواهند برایتان کفش سایز ۴۱ مهمانی که گیر هم نمی آید بخرند.
وقتی در جمع بزرگترها نشسته اید تا حد امکان خود را به خنگی زده و خود را بزغاله فرض کنید.
دم به ساعت به آناهیتا بگویید بریم شکلات بخریم؟آدامس می خوای؟ ااااااااا مال منو ورداشتی کههههه!!!
گیر بدهید به چیزی که می خواهید و تا وقتی موافقت نشده هر ده ثانیه یک بار تکرار کنید که من ازینا مییییییییییییییییی خوااااااااااااااااااااااااااااااامم
سه گیلومتر دعا به خودتان ببندید که یک وقت در خیابان گم نگردید وقتی هم در خانه تنهایید تلویزیون را روشن نموده صدایش را تا ته بلند کنید بلکه آرامش باز گردد.
Have a nice time
![]()
خیلی وقت ندارم باید برم ولی نمی تونم این آپ رو ننویسم.
شروع ماه ربیع الاولی رو خیلی خیلی تبریک میگم.
ایشالا مبارک باشه.............
ما که داریم به این خاطر شام می ریم بیرون جای شما خالییییییییییییییییییییی
هورااااااااااااااااا من میخوام بلوز قرمز یا صورتی بپوشم.
راستی امروز تولد اسکارلت بود.تولدش مبارک.
دیگه جدی باید برم.
من از امروز ترک مسنجر میکنم و تا ۱۵ فروردین ۸۷ دیگه آنلاین نمی شم.به این نتیجه رسیدم که دارم به چت و اینترنت اعتیاد پیدا می کنم و خب باید سریعا متنبه و اصلاح بشم.
من از امروز ۱۵تا فروردین ۸۷ فیزیک میخونم و حتما خرداد نمره ی عالی می گیرم.چون من تو خونواده ای هستم که همه بدون استثنا فیزیکدان هستن و من خیلی تابلو میشم وقتی هیچی فیزیک حالیم نیست.
من از امروز تا ۱۵ فروردین ۸۷ دیگه کتاب داستان و رمان نمی خونم چون زیادی رویایی شدم و تو هپروت زندگی میکنم.
من از امروز تا۱۵ فروردین ۸۷ یکسره مثل دختر های گل و بلبل آشپزی و خونه داری میکنم چون از قرار فقط منم که در محله ی آزمایشی و تفریحاتی خونه داری می کنم بقیه همه حرفه ای هستند.
من از امروز تا ۱۵ فروردین ۸۷ قصد دارم تمام اون چیز هایی باشم که نیستم.
پ.ن:چه تعطیلات کسل کننده ای!!!!
چی بهتر از اینکه بشنوی کلاس ریاضی تعطیله وقتی اصلا حسش نیست تمریناتو بنویسی و درسای جدیدو مرور کنی؟!!!! محشره(البته بگذریم که افتاد به فردا صبح من امروز می خوام خوشبین باشم)
چی بهتر از یه آهنگ انریکو که تاحالا نداشتی ولی یه دوست خوب برات میل میکنه؟!!!!
چی بهتر از پیدا کردن کانتکت های سیم کارتت که بذاری رو آی میت؟
چی بهتر از یه روز آروم بدون استرس؟
چی بهتر از دیدن نهال یاس رازقی با یه برگ کوچولو وقتی فکر می کردی سرمای زمستون خشکش کرده؟
چی بهتر از اینکه بعد از اندی سال بتونی با یه دوست قدیمیت حرف بزنی؟
چی بهتر از دیدن کتابخونه ی مدتبت و لبخندی که با دیدن کتابات میاد رو صورتت؟
چی بهتر از اینکه بعد از یه دعوای جانانه با خواهر و برادرت یهو خنده ت بگیره و همه چی رو فراموش کنی؟
چی بهتر از اینکه حدودا ۸ ساعت با خوشبینی و لبخند به دنیا نگاه کنی و حتی یه لحظه هم جوش نیاری؟
بگم چی بهتره؟ یه ضد حال اساسی که دیگه خوشبینی از یادت بره!!!
مثبت و خوشحال بودن زیادی هم دردسره ها!!!
باورم نمیشه
این اولین باریه که یکی واقعا کارمو قبول کرده
هورا منم دارم بزرگ میشم
![]()
من شاید یه روزی نویسنده بشم
از رنگ نارنجی هم بجر یکی دو مورد هیچ لذتی نمی برم.
هرگز باقلا پلو دوست نداشتم.
از آستین پفی و اپل هم نفرت دارم.
اینا رو من در یک اقدام ناگهانی به یک بانوی محترم اعتراف کردم.ایشون هم در کمال مهربانی فرمودند :هه هه بی سلیقه.
۳۳ عدد شانس منه
عاشق نارنجی ام مگه بلوزمو نمی بینی؟
می میرم برا باقلا پلو
لباس بدون اپل؟عمرا
فقط کم مونده بود بزنیم تو گوش هم دیگه...
ولی نشستیم اینقدر خندیدیم تا نفس هر جفتمون رفت.
و من همچنان عدد ۳۳ رو دوست ندارم
زندگیه دیگه چه میشه کرد؟
از دیشب تاحالا هرچی به معنی فلسفیش فکر می کنم نمی فهمم
توجه کن شد چار شنبه
ولی من همچنان عربی میخونم
ایییییییییییییییی
جهت شادی روح
"بانو ماتیلدا بلاگفایی با چشم نمره صفر"
سی ثانیه سکوت کنید.
جهت همدردی با
"بانو ماتیلدا بلاگفایی عینکی"
سه لیتر اشک بریزید.
با تشکر
"بانو ماتیلدا بلاگفایی طفلکی عینکی"
مار از پونه بدش میاد در خونه ش سبز می شه:ماتیلدا از عینک بدش میاد رو دماغش سبز می شه.
تو روخدا من سه کیلو دعا کردم عینکی نشم ولی حالا......
تازه دکتر میگه احتمالا تا یکی دو سال دیگه بیشترم میشه!!!
![]()
![]()
=======>![]()