خبر فوری!!!!
من اسباب کشی کردم.
لطفا آدرس لینک جدید رو توی لینکدونی تون وارد کنین.
بیاین خوشحال میشم.
بیاااااااین ها!
.:*دفتر خاطرات مجازی ماتیلدا*:.
من اسباب کشی کردم.
لطفا آدرس لینک جدید رو توی لینکدونی تون وارد کنین.
بیاین خوشحال میشم.
بیاااااااین ها!
1. آناهیتا زنگ میزنه: الان میای اینجا؟ نههههه... یه ربع دیگه بیا تا من اتاقمو مرتب کنم.
شلوار جین می پوشم و با تی شرت.... می ترسم تنهایی پیاده برم.... زنگ میزنم تاکسی.... سر ربع ساعت اونجام.... با هم میشینیم به حرف... آناهیتا دو سه نوع میوه از هرمیوه دو تا میاره و میخوریم.... شیرینی نمی خوریم چون اون رژیم داره منم جوش می زنم.... شام رو با هم میریم تو آشپرخونه درست می کنیم و میخوریم و میام خونه....
2.شاذه زنگ میزنه: دایی بزرگه و دایی کوچیکه دارن میان اینجا. شما هم بیاین!
ما هم با دایی هام رودرواسی نداریم.... وقتی یهویی تصیمیم میگیریم تلپ شیم هرکسی شامای خودشو میاره.... هم سفره رنگین میشه هم بیشتر خوش میگذره.... ما اگه از نهارای ظهر خیلی مونده باشه اونا رو می بریم وگرنه من میرم تو آشپزخونه شام اختراع می کنم.
با شلوار جین و بلوز آستین بلند میرم.... با بچه های دایی ها سر به سر میذاریم.... همه دور هم میگیم و می خندیم.... بعدشم خمیازه کشان میریم خونه.
3.اس ام اس میاد: فردا جلسه خونه ماست.... فلان چیز رو هم سر راهت بخر بیار.
هرچی لباس دارم که هیچ جا نمی تونم بپوشم میذارم برای جلسه.... خرید می کنیم... میریم جلسه.... فکککککککک میزنیم... عکس میگیریم.... شام.... خونه
۴. یکی از دوستان میزنگه: یکشنبه عصر مهمون دارم.... همه هستن... تو هم بیای خوشحال میشم.
من از همون لحظه عزا میگیرم که ای خدا چی بپوشم.... نیم ساعت یه بار نظرم عوض میشه و آخر دم رفتن یکی انتخاب می کنم و میرم.... همه کلی شیک کردن و من دوباره یادم رفته... می پرم تو دستشویی و نقاشی می کشم.... همه با هم حرف میزنیم و میخندیم.... شام... خونه
۵.مامان: فلان روز دعوتیم عروسی فلانی
من: من هیچیییییییی لباس ندارم
تو کمد نگاه می کنم و هفتاد و سه تا ایده می بینم برای پوشیدن.... میگم :چرا دارم
مامان: خب اگه داری که دیگه لازم نیست بریم بخریم
سه روز قبل من هوس می کنم لباس بدوزم.... لباس تموم نمی شه.... صبح عروسی من میگم: ماماااان بریم لباس بخریم
مامان:نوچ... دیگه دیره
یکساعت آخر بلاخره انتخاب می کنیم و یادم نمیره نقاشی کنم و میریم.... تا میرسیم من متوجه میشم که ماتیکمو خوردم.... دوباره از اول.... با بچه ها فک میزنیم.... مانور میدیم... خوش میگذره
۶.مامان: من دارم میرم خونه ؟ خانوم مهمونی.... تو هم باید بیای
من میگردم یه لباس موقر متین پیدا می کنم و میریم.... اونجا بنده در نقش پارازیت میشینم و برمیگردیم
۷.من میخوام برم خونه مادر.... شلوار جین و جوراب و بریمممم
خب یه موقعیش هم برمیگردیم دیگه
خب من شب میخوام برم مهمونی![]()
من از پاریس هیلتون خیلی بدم میاد ولی از لبخند ونسا هادجنز (تلفظش درسته؟) خیلی خوشم میاد... اصلا از قیافه ی پاریس هیلتون نفرت دارم ولی ونسا هادجنز واقعا نازههههه.... البته اون عکسی دوست داشتمو نتونستم پیدا کنم....

نمی دونم چی شده نصف شبی یاد این افتادم....
هم اکنون از پس عینک آپ می نماییم.... نه نمی نماییم... چون چشممان نزدیک بین است و با عینک نمی توانیم نوشته های لپ تاپ را ببینیم.... ولی بهرحال عینکمان راتحویل گرفته ایم و قیافه مان شده عینهو این بچه مثبت های از خود راضی.... ولی چون از بابا و خواهرمان خوف داریم مجبوریم 24 ساعته با عینک و تیریپ بچه مثبتی سر کنیم.... تازه بابایمان هم دم به ساعت یاد آوری می کنند قیافه مان شبیه بچه مثبت هاست.... ایش ش ش ش ش....
صبح رفتم برای خودم قهوه خوری خریدم.... اینقدر ملوسن.... تازه یه ست 6 تایی دیگه هم بود که خیلی دوستشون داشتم ولی دیگه جیب درد گرفتم نخریدم.... (کاش میشد بیای پرنیان)
دیگه عصرم رفتیم کلاس انگلیش و بعدش لیدی برد گفت من و آناهیتا بریم خونشون.... خوش گذشت هندونه خوردیم با چوب شور و کلی حرففففففف..... نمی دونم از کجا اینهمه حرف پیدا کردیم.... دم به ساعتم میزدیم تو این بحثای علمی فرهنگی .... بعدشم تیپ زدیم (یعنی تیپوندنم) و عکسیدیم.... بعدشم شام .... و خب الانم که اینجام.....
فردا هم اینهوااااااااا درس داریم که من بلت نیستم....
صبح اینجا زلزله شد.... اینقدر خوشحال شدم دیشب تو اتاق نینا خوابم برد و تنهایی نبودم (نی نی کوچولو هم خودتی)
صبح ساعت 10 یه اس ام اس زدم به آقاهه الحمدلله 6 بعد از ظهر دلیوریش اومد.... فک کنم اگه نامه هم نوشته بودم با همین سرعت می رسید دستش....
من اعتراف می کنم دنیا با عینک خیلی صاف تر و قشنگتره.... ولی به هیشکی نگینا....
پی.اس: من به فال زن دایی وسطی و شاذه ایمان آوردم.... داشتم آرشیومو میخوندم دیدم پارسال همین موقع ها فال برام گرفتن و شوخی شوخی درست از آب در اومده... الان متوجه شدم
1.این قالبه یه کم چشم منو اذیت می کنه.... یعنی یه خورده توش نمی بینم.... شما هم همینجور احساسی دارین؟
2.خوشم میاد از آدمایی که برنامه دقیق دارن.... خوب کی میای؟؟؟؟
3.من اصلا ها طبع شعر ندارم.... یعنی خیلی هنر کنم فقط می تونم از روی شعرای تو کتاب ادبیات بخونم .... ولی هرچی بخوای عاشق نوشتن متنای یکی دو صفحه ای ام.... از این تیپ ها که زویا پیرزاد می نویسه.... از این نوشته های معمولی ....
4.یه سایه چشم چند وقت پیش خریدم.... بعد فقط یه اپسیلون ازش استفاده کرده بودم واسه نومزدی ویولت.... دو سه روزه دارم تمرین می کنم خودمو خوب آرایش کنم.... اینم رنگاش خیلی خوشرنگن و از اونایی که به منم میاد و تازه خیلی تند هم نیست.... اینقدر کیف میده.... دو ساعت وای میستم جلوی آینه.... هی سایه میزنم.... هی پاک می کنم....
5. تازه شم دارم یاد میگیرم خط چشم مشکی بکشم.... منتها هنوز در حدیه که فقط خودم از خودم مراد می بینم.... برم بیرون خنده دارم....
6.ایششششششش همه بهم گیر میدن که تو چرا صاف راه نمی ری.... همه میگن همش یا دارم میدوئم یا دارم جست میزنم.... انگار تازه متوجه این مطلب شدن.... من از موقعی که یادمه همینجوری راه میرفتم.... خوب تو خونه مگه چی میشه؟
7.آهنگ کارتون پری دریایی رو گذاشتم رو رینگ تونم.
8.تو عینهو شکلات می مونی! تازه از اون مدل شکلاتا که فعلا دستم بهشون نمی رسه ولی دلم داره غشششش میره براشون. خودتم می دونی که فک می کنم مثل شکلاتی و بهم میخندی! پرروووووو..... (چرا اینجوری نگاه می کنین؟ پسردایی دو سال و نیمه مو دارم میگم. بس رفته تو آفتاب شده رنگ شکلات میخوام بخورمشششششششششششششششششش)
9.سه سه تا نه تا. در ضمن یه نفر شکلات دیگه هم داریم که دلمان برایش بسیار تنگ می باشد
10. ختم مطلب. شکلات خوردنی هم دوست داریم :دی
این نایت اسکین بعد از یه مدت کم کاری قالبای خوشگلی داده ها.... من از این و اون که الان پرنیان زده خیلی خوشم اومد
صبح که بیدار شدم مقادیری اوقاتم تلخ بود ولی الان خوبم.
ظهر هم جوجه کباب دستپخت پدر گرام را میل نموده ایم.
دیشب دور اتاقمو مرتب کردم کارت مدرسه مو گذاشتم یه جایی "که گم نشه". حالا یادم نمیاد کجا گذاشتم
شما ندیدینش؟
من هرچی تو چت کردن عاااااشق سمایلی ام ولی موقع بلاگ نوشتن اصلا حوصله م نمی ذاره
هومممم این یک عدد آپ سرپایی بود
پی.اس: هیشششششششششششششکی منو دوس نداره!!!!!
پی.اس2: دلم میخواد بشینیم رو بروی هم بستنی چوبی بخوریم! پایه ای؟ بستنی سالار دوست داری؟ همینا که روش واقعا مزه توت فرنگی میده و بستنیش واقعا مزه خامه؟؟؟
از صبح سرم شلوغ بود نشد آپ کنم.... الان اومدم و زیر آف های مهرآمیزتون دفن شدم .... هیچیم نبود.... فقط وقت نکردم بیام نت.... ممنون
دیروز رفتم چشم پزشکی.... میخواستم به دکتر بگم من رفتم کلیییییییی ویتامین خوردم و خلاصه به چشمام کلی رسیدم و 4-5 ماه هم هست که عینک نزدم.... حالم هم خیلی خوبه.... فقط اومدم دیدن شما! ولی دکتر گفت: از بس زحمت کشیدی باز نمره چشمت رفته بالا.... عینک هم نزنی خب میره بالاتر....
خب دماغم سوخت اساسی.... دوباره رفتم دنبال عینک..... برای اولین بار از این عینکا که الان مده سفارش دادم.... کلی گشتم..... سیاهه و باریکه نسبتا ولی از اینا نیست که فقط فریم بالا و پاینشو ببینم.... خیلی هم سبکه..... دوسش دارم..... عینک فروشه میگه خانم شما اصلا عینکای جدیدو دوست ندارین!..... عینکای جدیدش همه شون یا سبز فسفری بودن یا نارنجییییییییییییییییییی یا صورتییییییییییی یا فیروزه ایییییییی همه از نوع جیغغغغغغغ.....
ولی دیشب شام رفتیم خونه شاذه اینا خوش گذشت.... شبی هم عمه میان پیشمون.... شام هم بابا میخوان درست کنن..... چه شود!!!!.....
امروز تازه 17 اردیبهشته..... وای یعنی می رسه اردیبهشت سال آینده که من دیگه درس نداشته باشم و با خیال راحت از هوای بهاری لذت ببرم؟ بیستم امتحان فیزیک داریم.... معلم فیزیک مدرسه خیییییییییییییلی باحاله..... قشنگ میاد همه جوابا رو به آدم میگه..... تیپشم باحاله! حدودا شصت ساله ست..... قدشم حوالی 150..... تپل مپل..... مانتو شلوار بنفش می پوشه با مقنعه زرد.... یه عینک گرد با بند.... کفش طبی سفیییییییییییید..... همیشه هم دونقطه دی!.... مسخره ش نمی کنم .... واقعا لذت می برم از اینکه مثل بقیه معلما نیست.... خیلی باحاله.... کلاسشم دوست دارم (البته امسال سر کلاسش نرفتم)
یه قالب خوشگلی خیلی وقت پیش داشتم .... ولی الان هرچی می گردم نمی بینمش..... یوهو؟ کجایی؟
پی.اس: خدایا کمکم کن که بتونم به دوستم کمک کنم که دیگه اینقدر ناراحت نباشه :((
1. از صبح تاحالا به نمی دونم چی حساسیت دارم و دارم می میرم از بس عطسه کردم.
2. نه می تونم اس ام اس بزنم نه می تونم اس ام اس بگیرم نه می تونم به کسی زنگ بزنم نه کسی می تونه به من زنگ بزنه..... نمی دونم ایرانسل چش شده.
3.از ساعت نه صبح تاحالا 5 بار خوردم زمین
4.کنار دماغم جوش زده
5.پرینترمون جوهرش تموم شده
6.کلییییییییییییییییییییی درس نخونده دارم
7.دستمو سوزوندم
8. شلوار جینمو شستم و بعد دیدم تمام پولام تو جیبش بوده و شسته شده
فک کنم برای یه روز کافیه دیگه نه؟
ببین من هربار یاد میره کپی پیست کنم بلاگفا قاطی می کنه و نوشته م می پره....
بعدش شکل این دختره ریلکس بودم ها ولی الان اینجوری ام

خوبین؟ خوشن؟ سلامتین؟ خانواده خوبن؟ چه خبرا؟ چه طور؟ جدا؟ اواااا؟ ماشالله!؟ به به!؟
اوفففف دیشب تا نصف شب مشغول درس بودم.... آخرشم امروز خیلی نتیجه نداد. اصلا بهتر!!!! ولش کن!
همچنان مشغول دانلود فیلم هستیم ولی چون با آی ای دارم دانلود می کنم کم کم میخوام گریه بشم. خیلی کنده! حالا اگه فایر فاکس یا گوگل کروم یا حتی اوپرا بودن الان دانلود شده بود. تازه چون فقط 60 مگ آخرش مونده و وایساده دلم نمیاد بزنم کنسل. ایشششش
حتما میگی خوب چرا با آی ای رفتم.... چون از رپیدشر دانلود می کنم اونم بعد از دانلود یه فایل گنده تا 24 ساعت بعد نمیذاره دانلود کنیم..... منم چون اصلا از این کارای دور زدنی بد نمی کنم قسمت چهارمشو میخواستم با آی ای دانلود کنم.... و حالا هم که اینجوریه....
عصری کلاس انگلیش داریم. یه انشا نوشتم یعنی از چرند یه چیزی اون طرف تر.....خیییلی مسخره شده..... فک کنم تو کلاس بگم ننوشتم سنگین ترم.... ولی خب ندم هم چندین نمره کم میارم :(((
هی تو ذهنم میگم انی تینگ بات اوردنری :)))))
فردا جلسه نوبت منه.... تنها زحمتی که تاحالا کشیدم اینه که اس ام اس زدم به بچه ها گفتم بیاین.... حالا شاید براشون یه پای درست کنم شام هم می برمشون تو آشپزخونه یه چیزی درست می کنیم و میخوریم.... خوبه دیگه نه؟ :دی
دو سه روزه که دارم دعا میکنم یه سیم کارت دولتی از آسمون بیفته تو دستم..... ولی راستشو بخوای خیلی هم برام مهم نیست.....
تینا و آقای دکتر امروز دارن میرن مکه..... صبح با هم حرف زدیم..... هومممم کاش یه روزیش بگم بچه هاش بیان خونمون!
الان زنگ بزنم به پرنیان؟ دیره.... عصر زنگ می زنم. از پاش نمونه برداری کرده.... با بخیه و اینا.... من فقط یادمه یه لکه صورتی بامزه رو دستش داشت که من همیشه ازش خوشم میومد.... ولی رو پاش چیزی یادم نمیاد.... عصر کال می کنم بهش.
برم ببینم میشه هیچ بلایی سر انشام بیارم یا نه.
پی.اس: چشمم افتاد به این لینک درج ادامه مطلب این پایین. من در کل این 4-5 سال وبلاگ نویسیم کلا 10 بار هم ازش استفاده نکردم....
دوسسسس دارم روزی دوبار آپ کنم..... نمی دونم من چمه که از هر فیلمی که همه خوششون میاد من خوشم نمیاد.... مثلا الان من دوست ندارم برم جومونگ ببینم..... برای همین اومدم اینجا....
یه عالمه گل رو سر و ته کردم که خشک بشن (چسبوندم به در اتاقم :دی) اتاقم بوی گلاب گرفته.... به نظر شما بد میشه اگه از در نکنمشون؟ اینجوری اگه یکمی بیشتر گل بذارم خوشگل میشه.... البته بگذریم که بقول بچه ها اتاقم داره میشه شکل کلبه جادوگرا.... از بس که به همه جاش خرت و پرت آویزون کردم :دی
فردا صبح روز تلفنه..... چند تا تلفن بدهکارم که باید بزنم..... نمی دونم چرا تلفن زدن برای من اینقدر سخته؟ یعنی فقط استارتش سخته ولی وقتی شروع کردم دیگه مشکلی ندارم (البته خیلی کم پیش میاد که مدت طولانی پای تلفن باشم ) یکی از همکلاسیای قدیمیم میگفت این از علایم افسردگیه..... من یعنی الان دیگه اِند افسردگیم...
گوسفندمو نشستم.... طفلکی همینجوری پچل مونده....
آخ.... یادم نبود بابا فردا جلسه دارن و خونه خودمونه! میخواستم این دستور مرغ جدیده رو برای شام امتحان کنم ولی شاید مامان بخوان فردا مرغ درست کنن.... ولی اگه میخواستن لابد میگفتن مرغ نیارم بیرون دیگه هان؟ اصلا بگو ببینم دو تا رون و یه خرده فیله و یه عالمه بال بدرد مهمون میخوره؟ نههههه نمی خوره دیگه!
من اینقدر کیف می کنم وقتی می بینم همه
جا فیل طره که نگو!!!! یعنی بقدری خوشحال میشم که فیل طر شکنم کار نمی کنه
که میخوام پرواز کنم کله مو بکوبم تو درخت.....
واقعا مسرور و خوشحال میشم که میبینم سایتی که توش دستور آشپزی داره رو فیل طر کردن..... میدونی که آشپزی کار بسیار زشتیه.....
واقعا لذت می برم که هیچ سایتی رو نمی تونم باز کنم....
یعنی اینقدر از همه دست اندر کاران فیل طرینگ متشکرم که نگو..... دلم میخواد سر به تنشون نباشه
بگذریم
امروز آناهیتا و نارسیس مریض بودن هر دوتا کلاسامون تعطیل شد... یعنی این درس خوندن ما هم جوکه واقعا.... کلاسی که حد اکثر سه تا شاگرد دارههمین میشه دیگه..... عوضش صبح یه ساعت بیشتر خوابیدم.....
هنوز یاد یوزالفیست گفتن پسرداییم میفتم خنده می گیره....
راستی چقدر دیشب فیلمو مسخره تموم کردن.... هیچ شباهتی به اون چیزایی که
من از بچه گیم شنیده بودم نداشت..... اونجاشم که یوزارسیف داشت میدویید
طرف مثلا حضرت یعقوب که دیگه واقعا خنده دار بود.... همین یه قسمتو دیدم
کافیم بود.....
نهار لوبیا پلو داریم. شما چی دارین؟
چرا من نمی تونم فیلم دانلود کنم هااااااان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یک عدد مهمان از جنس ذکور با سن دو سال و چند ماه در منزل داریم. دقایقی پیش هم همین یک الف بچه منو مجبورم کرده رفتیم دو نفری ژله درست کردیم.... آشپزیشم بد نیست :دی
امروزم دوباره پرسه بودیم..... احیانا کسی نمی خواد متولد بشه؟ واقعا واقعا خیلی بیشتر کیف میده!
بابا بزرگم و مادر عصری زنگ زدن خیلی رسمی گفتن میخوایم شب بیایم دیدنتون.... ما هم به لیمو (اینو که میدونین چیه؟) دم کردیم به جای چایی و یه کیک از فریزر در آوردیم (چون داشتیم ژله درست می کردیم دیگه نشد کیک بپزم) و شیرینی پرتقالی (که خودم دوستشون ندارم) و میوه.... خوش گذشت..... دوهزار سال بود نیومده بودن خونمون....
بابای من از الان نشستن منتظر یوزارسیف.... منکه راحتم .... ولی کاش یه فیلم جدید داشتم ببینم....
مرض ناشناخته مم خوب شده.... فک کنم
اینقدر خوشم میاد با آلیشا که اس ام اس بازی می کنیم انگلیسی می نویسیم..... تازه بعضی وقتا هم اینقدر جوگیر میشم که فووووری جواب بدم با غلط املایی می فرستم..... ولی راستشو بخوای همین که متوجه منظورم بشن کافیه دیگه؟ البته الان خیلی پیشرفت کردم ها! :دی
جانمی جان.... من به وزن نرمال خودم برگشتم..... اینم یکی از مزایای بیماری های ناشناخته.... میگم امروز حالم خوبه! پس برای همینه!!!!
جدیدا شب که میخوابم موبایلمو میذارم رو فلایت مود.... نمی دونم چرا.... تازه وقتی هم یاد میره درستش کنم تا ظهر هی افسردگی میگیرم چرا هیشکی منو دوس نداره و چرا هیشکی بهم حتی یه اس ام اس هم نمیده.... بعدش وقتی بیست بار فرستادم و نرفت یادم میاد درستش کنم :دی
چه خوبه ریاضیامو نوشتم و الان بیکارم :دی
چه آپ درهم برهمی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پی.اس: پسر داییم به یوزارسیف میگه یوزالفیست
یه آلبوم جدید دانلود کردم.... میبینم صدای خوانندهه خیلی آشنا میزنه.... نگاه میکنم رو اسمش می بینم نوشته بنیامین 88.... باحاله.... ولی یادم نیست از کجا دانلود کردم
آپم نمیاد.... کامنت هم بعدش میذارم اشکال نداره؟
همه کارم تقریبا شده.... فقط مونده یه شیرینی بپزم و یکم خرید که فردا صبح می کنم.... از صبح یه عالمه کدبانو شده بودم.... ![]()
بابا میگن ماتیلدا چه قدر خوشمزه شده!!!! منم میگم من از اول آشپزیم خیلی خوب بود شما کشفم نکرده بودین..... خرابکاری هامم مال این بود که چشم نخورم :دی جالبترش اینه که در عرض سیم ثانیه ترتیب نهارشونو میدن و میگن این این ایراد رو داشت اونجاش اینجوری بود (البته منم گوش نمی کنم) یا پیشنهاد می دن که تو غذا به جای سیب زمینی پنیر بریزیم
و وقتی من چپ چپ نگاه می کنم میگن خب من دارم بهت ایده میدم!!! ![]()
خلاصه اینکه اون تشویقا روم کلی اثر کرده و الان خیلی دارم از خودم مراد می بینم :دیییییییییییییییییییییییی![]()
باید اتاقمو مرتب کنم وگرنه مامان سرمو می برن..... منم که در رو قفل کردم و نشستم پای نت..... مرتب هم می کنم ها..... منتها مامان دوست دارن من فقط مرتب کنم ولی من دوست دارم دو تا کار همزمان انجام بدم
به پرنیان گفتم فردا ساعت نه بیاد .... ولی الان می بینم خیلی کاری نیست که بمونه برای فردا..... مهم نیست هم یواش یواش کار می کنیم هم فک می زنیم![]()
ا ه ه ه ه ه بدم میاد از این سرعت آی ای.... فس فس می کنه جیگر آدم خون میشه تا یه سایت باز کنه![]()
پریشب اس ام اس زدم به یکی ۱۰ بارم سند کردم دلیور نشد.... عصری تو کلاس همه دلیوری هاش اومد..... بیچاره لابد ساعت سه از خواب بیدارش کردم![]()
ها فهلا همین
پی.اس: خدامرگم بده... فردا عصر امتحان ریاضی داریم تو مدرسه!!!! نصف اول کتابه! هوممم بیخیالش مهم نیست!!!
پی.اس۲: شیرنی پرتقالی برای کنار قهوه ترک خوشمزه ست؟ چه باشه چه نباشه من درست می کنم![]()
خوبین؟ منم خوبم....
از صبح مشغول هنر فشاندن بودم. نهار درست کردم (باریکلا دختر گل) کیک پزیدم ( آفریننننن) پیراشکی پختم (ماشاالله م باشه) تازه درسای کلاس فیزیکمم خوندم و رفتم سرکلاس ( ول دان گرل) بعد ترش هم با آقامون و آبجی مون و داداشمون رفتم ذرت مکزیکی خوردم ( آخی ) بعدشم شام بچه های دایی دومی و آقامون رو نگه داشتیم و همبرگر خوردیم (تا تهشو هم تهنایی خوردم.... بزنم به تخته) حالا هم که اینجام (قربون خودم برم)
هان چیه؟ چه اشکالی داره؟ الان میگین این چقدر اعتماد به نفس داره که اینهمه از خودش تعریف می کنه!!!! خوب جناب استاد میگفتن شاید در اثر تعریف و تشویق آدم بتونه پیشرفت کنه..... منم هرچی صبر کردم دیدم هیشکی متوجه پیشرفتای یک میلی متری من نمی شه خودم اقدام کردم.... خیلی هم خوب جواب میده :))))
اومممم نزدیک بود من بخاطر مهمونیم از ترس خود کشی کنم چون نمی دونستم چی درست کنم.... ولی آقاهه و زن دایی کلی راهنمایی ابلاغ کردن که بدون مکث قبول کردم :دی
سه شنبه امتحان ریاضی داریم.... تومدرسه.... اققققققق ..... من هنوز با حد مشکل دارم.... تازه مثلثاتم خوب شده بود..... ایشششششششششش
ها همین فهلا
مهمان هم داریم ولی در موبایلمان اعتبار نداریم که با اس ام اس دعوتشان کنیم
و تازه کشف کرده ایم پوست خیار از صابون نوباکتر بهتر عمل می کند
امتحان داریم و درس میخوانیم
و آشپز هم شده ایم ولی نه شدید
و نمی دانیم دیگر چه بنویسیم
میخوام این هفته مهمون دعوت کنم..... حالا ببینم چی میشه!!!! اگه بشه که محشررررررررررر میشه!!!
خونه عمه پرنیان روضه بودیم شام هم نگه مون داشتن..... اونجا خیلی خوابم میومد ولی الان هشیارم.... برنامه خوابم بهم خورده اساسی....
حواسم پرته..... نوشتنم نمیاد.... ولی خیلی دلم میخواد حال این بلاگفا رو بگیرم
این بلاگفا جدیدا خیلی دیوونه شده.... الان من چند روزه هر موقع میام این همیشه یه دونه کامنت بیشتر از کامنت هام رو میگه تایید نشدن.... مثلا وقتی هیچ کامنت تایید نشده ای ندارم میگه یکی داری و بعد که کلیک می کنم میگه هیچی نیست.
دم به ساعتم که دیوونه میشه و اینا....
دیگه واقعا دلم میخواد برم یه جایی که امکاناتش بیشتر باشه..... ولی دلم میخواد آرشیوم با همه کامنتا و عکسا و خلاصه همه چی هم همرام منتقل بشه.... یه جایی دیدم نوشته چه جوری.... منتها برای منتقل شدن بلاگر و ورد پرس.... فعلا دارم میبینم اینا امکاناتشون چه مدلیه.... پرشین بلاگم بد نیست.... البته ورد پرس از همه شون امکاناتش بیشتره ولی خب در عوض پرشین بلاگ فک کنم کمتر فیل طر بشه.... البته هیچ اعتباری با این فی ل طر کنندگان محترم نیست.....
خلاصه اینکه احتمالا رفتنی هستم.... ولی اگه میدونین چه جوری میشه آرشیو رو به پرشین بلاگ منتقل کرد لطفا بگین.... همه جا نوشته میشه ولی ننوشته چه جوری؟
سرویسای ایرانی دیگه رو هم چک کردم ولی پرشین بلاگ بهتر بود.... با اینکه خیلی هم دوسش ندارم.... تازه وردپرس هم منوش کلا متفاوته یه کم اذیتم می کنه که احتمالا عادت می کنم....
منتظر پیشنهادات شوما هستیم.... لطفا جدا از وفاداری به بلاگفا نظرتونو بگین.... مطمئن باشین اگه خیلی ایراد داشته باشن می مونم..... ولی میرم مغز مدیر بلاگفا رو می جوم تا یه فکری به حال اینجا بکنه
فردا نهار دعوتم..... تازه باید صبح زود هم پاشم که کمک مامان خونه رو جمع و جور کنیم.... انگاری بمب منفجر شده..... خیلی بدم میاد روز جمعه سحر بخیزم.... (البته نیست بقیه روزای هفته کله سحر پا میشم از اون لحاظ) چه خوب نهار هم داریم دیگه آشپزی نمی خواد بکنیم.....
خب من برم وردپرس یا پرشین بلاگ؟ هان؟ هاااان؟ هاااااااااااااان؟ زودی بگو.... قول میدم آدرس جدیدمو بهت بدم.... چه جوری با آرشیو رفتن هم پذیرفته می شود..... تنکس اِ لات.... مشکوریننننننننننن.... دانکه..... مرسی.... خیلی ممنون....
پی.اس: نیست از بلاگفا نمیشه با آرشیو به ورد پرس بریم (چون مدیر بلاگفا دوسسسست نداره ایششش) همه جا هم فقط نوشته میشه از بلاگفا به پرشین بلاگ رفت.... ولی چه جوریشو هیچ جا ننوشته.....
من میخوام برممممممممممممم
تازه ورد پرس هم فقط ثبت نامم کرده.... لاگین نمی تونم بشم
چقدر من رو شانسم ها
من دیروز فقط همون لحظه که داشتم آپ می کردم حوصله م سر رفته بود ولی بعدش رفتم ددر دودور حالم خوب شد.... الانم کاملا سرحالم .... مرسی!
فردا میخوایم برای داداش تولد سورپریزی بگیریم.... تولدش پنجمه و خودش داره برنامه می ریزه برای شنبه ولی خبر نداره ما مهموناش رو دعوت کردیم.... کادو هاشم خریدیم.... تازه فردا تا ظهر که نیست باید بشینیم تیپ کوزت بادکنک باد کنیم و به امور جینگیل مستون مهمونخونه بپردازیم و کیک (چقدر کارررررررررررررر) بعدشم یه مدت میره بیرون که مهمونا که میان نفهمه و بعدش..... هپی برت دی و اینا....
تازه کلاس فیزیک و کلاس انگلیش هم دارم.... خدا به خیر بگذرونه
دارم یه سی دی برای لیدی برد رایت می کنم که یک قرن پیش قولشو بهش داده بودم..... میگی بلاخره این سی دی به دستش می رسه؟؟؟؟
یه عالمه پاستیل داریم نمی دونی با چه بدبختی جلوی خودمو گرفتم که نخورم و بذارم برای فردای داداش اینا.... امیدوارم مامان راضی بشن شامشونو از بیرون بگیریم
باید برم .... یه عاااالمه کار داریم
پی.اس: نگار فرصت کردی یکم جومونگ ببین.... دهههههه!!!!
پی.اس2: گلی مرسی بابت کامنت
پی.اس3: تا سه نشه بازی نشه
دوست دارم وبلاگ بخونم
دوست دارم بتونم موهامو خودم سشوار بکشم
دوست دارم هی اصطلاح انگلیش بپرونم
دوست دارم شلوار یشمی با بلوز آبی بپوشم
دوست دارم خط چشم آبی بکشم
دوست دارم اتاقم شلوغ باشه
دوست دارم لباس اتو کنم
دوست دارم موبایلمو خاموش کنم
دوست دارم عکس تماشا کنم
دوست ندارم بشینم وسط اتاق شلوغ
دوست ندارم برم کلاس فیزیک
دوست ندارم ژله بخورم
دوست ندارم بگم دوست ندارم
فارسیش میشه امروز خسته م....
پی.اس:یعنی حوصله م سر رفتههههههههههههه.... خسته ی اون مدلی
بعدا اضافه شد:
تلف(talf) یا ترف(tarf) یا قره قروت(ghare ghoroot) یه چیز ترش هست که اینجا خیلی معموله.... آب ماست رو اینقدر می جوشونن تا خیلی غلیظ بشه و جامد بشه ... گاهی تو غذا هم می ریزیمش.... البته توی خونه ی ما تند تند خورده میشه و به غذا نمی رسه .... مشهد هم دیدم که توی این مغازه هایی که زعفرون و این چیزا دارن تلف داشتن .... چیز عجیبی نیست...
گوگل کروم یه برنامه ست مثل اینترنت اکسپلورر که باهاش میشه بری تو اینترنت (جمله بندیش درسته؟؟) فقط مارکش فرق می کنه ؛)
الان بنده خیلی با کلاس شدم..... چون با براوزر جدیدم اومدم آپ کنم : گوگل کروم!!!!!!!
میدونم خیلی هم جدید نیست ولی جهت رفع فضولی چیز بدی هم نبود.... الان غیر از آی ای فایر فاکس و اوپرا و نت سکیپ و گوگل کروم هم دارم.... البته نت سکیپ فقط جهت تکمیل دکوراسیون اینستال شده و به زودی دیلیت خواهد شد (طفلکی!!!)
صبح با شاذه رفتیم تو خیابون.... من برای خودم یه کاسه خریدم و یه شلوار (3000 تومن :)) فک کننننن) ویه عالمه تلف و دو تا چایی صاف کن :دی من همونی بودم که داشتم فک می کردم من هیچیییییییییی نمی خرم.... بعدشم مثل همیشه وایشادیم سر خیابون پیراشکی خوردیم..... (کارایی که من به خودی خود نمی کنم)
ده دوازده تا برنامه برای موبم دانلود کردم هیچ کدومو نخوند ولی سه تا برای بابا دانلود کردم که همه رو خوند.... خیلی لجم گرفت!!!!
کی می گفت گوگل کروم خیلی سریعه؟ چاخان می کرد.... فایر فاکس خیلی بهتره!!!! بچممممممم....
جهت اطلاع مهسا خانم: ما تو جلسه مون شیش نفریم که نوبتی 5 تای دیگه رو دعوت می کنیم.... کار خاصی هم نمی کنیم..... می شینیم دور هم و حرف می زنیم و خوش میگذره!!!! دیگه انواع خل بازی هم مجازه..... شام یا نهار یا صبحانه!!! یا هرچی دیگه رو هم خود صاحبخونه باید درست کنه! خبر خاصی نیست
اوممممم از بس تلف خوردم تمام پرزای زبونم رفته..... صبح به یارو گفتم 500 تومن تلف بده.... الان به نظرم 300 تومنشو خوردم :))
امروز داشتیم با بی بی در مورد درس حرف می زدیم وقتی بهش گفتم فقط 40 صفحه از کتاب زیستو خوندم میخواست اول منو بکشه بعد خودشو!!!!! منم خوشااااااال میگفتم نههههه خیلی نمونده که فقط 200 صفحه دیگه ش مونده!!!! :))))
هرچی من میخوام تو آپ هام از درس حرف نزنم نمی شه کهههههه
سلا ا ا ا ا ا م.... این سلامم با مقداری خمیازه قاطی شد.... خو عاااادت نیدارم صب زود پا شم.... تازه اگرم بخوام صب زود پا شم شب زود تر لا لا می کنم!!!!! (ماتیلدا تنبل :دی)
عرض شود خدمتتون که باز بهار شده و بساط مهمونیا به راهه و بر و بکس ما هی مهمونی میدن! منم که تو مهمونی شلوغ دادن خیلی تنبلم ولی وقتی مهمونی شلوغ میدم دیگه کلا جو گیررررر می شم! الان شدیدا هوس کردم مهمونی بدم به صرف صبحانه!!!!!!! می گم همه ساعت نه بیان و یه صبحانه محشر با هم میخوریم و کلی خوش میگذره! اینم از این.... اول گفتم فقط جلسه ایا ولی بعد دیدم نههههه بقیه رو هم بگم بیان!!!! هنوز نمی دونم کی بگم بیان!
و اینکه ما امتحانای مستمر مون داره شروع میشه..... چه بدددددد
خیلی خوشحالم متولد بهار نیستم نمی دونم چرا؟ از متولدین بهار کلی دور و برم هست.... خیلی هم آدمای باحالی هستن ولی من تولد خودمو بیشتر دوست دارم!!!! :دی
امروز نزدیک بود آدرس وبلاگمو بدم به معلم فیزیک ولی دیدم ممکنه نوشته باشم اه ه ه ه فیزیک اون وقت میاد کله مو می کنه!!!! ولی شاید هم یه روز دادم بهش..... باحاله.... هر دفعه ساعت کلاس که تموم شد موبایلشو در میاره میگه هرچی دارین بلوتوث کنین!!!! خودشم محتویات موبایلش شبیه هموناست که ما داریم..... خانمهای 25-6 ساله اطراف من کمتر اینقدر جوانانه رفتار می کنن.... ولی اینم جالبه....
فهلا همیناوممممم صبح رفتیم خونه مادر.... ظهر تهناییییییی نهار خوردیم (تازه نهارمونم یخچال در هفته ای که گذشت بود) بعدشم احتمالا چون من داشتم روز جمعه ای دققققق می کردم از بس ریاضی نوشتم و دینی حفظ کردم و فیزیک نوشتمو زیست خوندم..... ساعت چهار پنج دایی هامون اومدن خونمووووون!!! میخواستیم بگیم پرنیان اینا هم بیان که خونه نبودن موبایل مامانشم جواب نداد!
بعدشم شام دایی کوچیکه و شاذه رو نگه داشتیم (هه هه نذاشتیم شاذه بیاد داستان بنویسهههههه) و من دوباره استعداد های نهفته م فوران کرد و یه سالاد ماکارونی محشر درست کردم.... نینا و گلی هم وردستم بودن..... صبر کن بنویسم چیا توش بود برای استفاده های بعدی!
ماکارونی دراز که تکه تکه ش کردیم
گوجه که دراز دراز خورد کردیم
Baby Corn که دراز دراز خورد کردیم
خیار شور که دراز دراز خورد کردیم
تخم مرغ آب پز مال سه روز پیش که دراز دراز خورد کردیم
قارچ پخته
ماهی تن که با ادویه کاری و جعفری وهر نوع فلفلی که تو خونه دارین و نمک و سبزی خشک و پودر سیر تو روغن خودش سرخ کردین
سس مایونز _ آبلیمو _ آبغوره _ سرکه (سه مورد آخر برای اینکه ته شیشه مایونز رو رقیق کنین که دیگه نخواین تا آرنجتونو بکنین تو شیشه که تا آخر سس رو بریزین)
همه شو قاطی می کنین و میخورین!!!!
تازه ویتامینا تونم گم می کنین و شما که هیچ وقت یادتون نمی موند ویتامین باید بخورین همین امشب بندتون گرفته که ویتامین بخورین که قوت بگیرین!!!! :دیییییییییییییییی
من هر قدر هم روز شنبه م پرکار باشه ناراحت نمی شم..... شروع هیجان انگیز چیز باحالیه!!!!
امروز بابا داشتن تقریبا دعوام می کردن من عین خیالم نبود هیچی تازه با هزار بد بختی جلوی خودمو گرفتم که نخندم..... نمی دونم چم شده از صبح بی دلیل می خندم عین این خلااااا.... حتما خل شدم دیگه!
یوهو! من فردا باید شیش پاشم که داداش رو بیدار کنم بره مدرسه..... مامان اینا میخوان برن آزمایش بدن من میشم خانم خونه!!!!! :دی تازه باید صبحانه هم آماده کنم! فک کنننننن خیلی با کلاسه!!!!!
دیگه همین شب بخیرررررر
پی.اس: یه چند وقته پی اس نذاشتم....
گفتم عصر میام دیگه
جای شما خالی کلاس انگلیش بودم و منم نمی دونم چم شده بود کلا خنگ شده بودم و تقریبا تمام سوالا رو اشتباه جواب دادم.... جناب استاد دیگه آخراش می خواستن تا می خورم بزننم :دی:دی
بعدشم تازه وقت پیدا کردم دارم پی پی جوراب بلند رو می خونم..... من و آقاهه هر کدوم چند سالی برگشتیم عقب یاد پی پی خانوم افتادیم..... تازه یه کتابی هم دیروز خریدم که اسمش جالب بود ولی الان یادم نیست چی؟ در هر حال من برای پی پی مشتاق تر بودم..... اوممممم داره شیرنی رو زمین درست می کنه! ای ول :دی
صبح تو کلاس خانم فیزیک یاااادش رفت بیاد..... ما هم که کلا بار اولمون بود درس خونده بودیم همچین خورد تو ذوقمون که دیگه عمرا بشینیم اینجوری بخونیم!!!!! تازه میخواست امتحان هم بگیره!!!! من طفلکی صبح کله سحر بیدار شدم و اون دو هزار تا فرمول رو حفظ کردم!!! البته الان به این نتیجه رسیدم که مهندس شدن غیر ممکن نیست (خب تا دیروز فک می کردم غیر ممکنه)....
به به می بینم که داستان شاذه بانو هم داره مهیج میشه!!!! من تازه با این داستانه دوست شدم..... (راستی اون چیزی رو که فرموده بودید ابتیاع نمودم)(خیلی هم خوب بود دیروز امتحان کردم میشه گفت جواب داد)(البته این مورد بنده که میدونین شبیه هیچ مورد دیگه ای نیست) تو پرانتزی ها مال شاذه بودن!
آیا نگار هنوز داره جومونگ می بینه که از نت محو شده؟؟؟؟؟؟
هومممم همین..... کلی کار نتی دارم
مثل اینکه سرنوشت من با کلاس فیزیک فشرده گره خورده.... امروز کلاس فوق العاده داریم.... اصلاااااا حسش نیست..... البته اندازه یه اپسیلون درس خوندم.....
دیروز کلاااااا بهم خوش گذشت.... روز خوبی بود....
هومممم خب صبح اول صبح هبچ اتفاقی نیفتاده که من بنویسم
عصر میام مث آدم می آپم
اوممممم صبح دوره بودیم.... ممکنه دفعه دیگه نوبت من باشه (انشالله هسسسسست) به محض اینکه برگشتم رفتم سراغ کتاب و الان می دونم چه شیرنی هایی میخوام درست کنم و چیا پذیرایی کنم و کلی برنامه دیگه فقط مونده مهمونا بگن میان :دی
بعدش اینکه دوباره باید برم کلاس ف ی ز ی ک! طبق معمول هیچی هم درس نخوندم.... چون داشتم فکر می کردم فردا کیک چی بپزم! تازه باید میرفتم چند تا کادو تولد هم میخریدم (امسال چقدر متولدین فروردینمون زیاد شدن؟) هنوز نرفتم.... مثلا میخواستم پس انداز کنم که نشد.... ولش کن....
اومممم عصری که برگشتم باید بشینم اتاق مرتب کنم..... اتاق من خیلی زود نامرتب میشه.... چون فقط به عنوان اتاق ازش استفاده نمی کنم..... من تقریبا روزی 18 ساعت تو اتاقمم.... تازه وقتی هم هیجان زده میشم هی همه چی رو می ریزم بیرون ولی وقتی باید جمعشون کنم انرژیم تموم میشه :دی.... ولی دارم کم کم متعادل میشم.... کمتر می ریزم بیرون :دی
یه پارچه ملافه ای خوشگلللللل خریدم که به نظر خودم برای چادر خیلی ناز میشه ولی حیف خیلی کلفته.... :(
دیگه اینکه بابا میخواستن منو بزورررر چاق کنن .... حالا دور از جان شما بی برنامه چاق شدم شکمم یه جور بدی زده بیرون و بقیه م لاغر مونده..... شلوارام دوباره تنگ شدن..... ایششش حالا دوباره باید لاغر بشم و دوباره با برنامه و ورزش چاق بشم..... فک کن آدم دامن بخواد بپوشه ولی نتونه! امروز میخواستم یه دامن سفید با مزه بپوشم ولی کمرش بسته نمی شد! :(((((( تازه شم دوباره باید شکلات و شیرنی رو تعطیل کنم! فک کن!!!! مشکل از این بزرگتر؟؟؟؟؟؟ :))
جانمی جان! من میخوام کلی مهمون دعوت کنمممممم....
نوشته بودم رفتم نامزدی ویولت و خیلی خوش گذشت.... ویولت اینقدر خوشگل شده بودددددددد.... مبارکش باشه
و اینکه تا آخر هفته قراره خودمو بکشم از مهمونی و ددر دودور
:دیییییییییییییییی
اوففففففففففففف آخرش من یا یه بلایی سر خودم میارم یا سر این خانم افضلی!!!! ده هزار تومن دادم بهش تا یه امضا برام بکنه.... آمارمم داره.... لباسات اینجوریه.... بابات دکتره.... نامزد داری... و هزار تا فلان و بهمان دیگه.... آخرشم میگه پارتی بازی کردم برات.... اه ه ه ه
وای خدایا من هنوز دو ترم دیگه هم باید با این سر کنم؟ خدا کنه بره به یه مدرسه دیگه و یه آدم خوبتری بیاد به جاش.... من حریف تمام کادر مدرسه میشم الا این یکی!.... دو ساعت تمام مغز منو جویده برای خاطر یه امضا!
بگذریم
صبح کلاس ریاضی رو منتقل کردیم به فردا.... بعد از ادبیات و دینی دیگه مغزم به ریاضی نمی کشید.... تازه بعد از نهارم فیزیک داشتیم و بعدشم که اون بالا ملاحظه می کنین....
تازهههههه بلاخره موفق شدم به بی بی زنگ بزنم.... از اول سال نشده بود درست و حسابی حرف بزنیم....
کاشکی امشب بریم یه جایی.... اگه فقط یه دور کوچولو تو خیابونم بزنم کافیه.... مثلا برم تا سوپر و یه ماست بخرم برگردم.... هوممم شما هیچ کاری ندارین من براتون بکنم؟ البته غیر از کار اداری :دی
برای موبم یه کبف بافتم که خیلی زشت شده....یکی هم دوختم که اونم خیلی زشت شده :دی
میدونم خیلی آپ لوسی شده ولی با مغز جویده شده نمی شه خیلی فکر کرد
این بلاگفا این چند روز چشه تا دست بهش میزنیم قاطی می کنه؟ تازه میخواستم خیلی ازش تعریف کنم بگم امکاناتش داره زیاد میشه که خودش نذاشت....
یکم دیگه یوسف پیامبر شروع میشه و منم طبق معمول به رادیویی شنیدن صداهاش بسنده می کنم.... نمی دونم این چه فیلمیه که حتی بابا هم جمعه ها میشینن که ببینن.... یعنی منم سی و سه سال دیگه میشینم فیلم نگاه می کنم؟
از صبح یه بند مشغول جا به جا کردن وسیله هام بودم.... تازه روضه هم نشد برم.... یعنی راستش اینقدر خاکی و خسته بودم که روم نمی شد با این قیافه برم.... صاحبخونه و مهمونا همه شون با هم فرار می کردن ؛)
بابا اینا هم که نبودن داداش یک عدد عصرانه بسیار حسابی و خوشمزه مهمونم کرد.... واقعا تاسف آوره که اون آشپزیش از من بهتره.... اصلا آقایون رو چه به آشپزخونه رفتن؟ ولی برای منکه نهار نخورده بودم (چون صبحانه کله پاچه خورده بودم) خیلی خوب بود.... ممنون
من دلم یه لباس فیروزه ای رنگ میخواد.... یه گوشواره های خوشگلی خریدم ولی به هیچ کدوم از لباسام نمیاد .... اومممم یا اگرم یه بلوز سفید جینگیلی پیدا کنم خوب میشه..... فکر کنم فردا مامان دارن میرن خیابون.... میگم بخرن برام.... خودمم میرم کلاس ریاضی.... وای نگو! فردا کلاس فیزیک داریم و امتحان هم داریم و من هیچی بلد نیستم!!!! خیلی خوبه!
هی من میخوام دوره بدم.... هی نمی شه! دهه!
من برگشتم با اخلاق خوب.... دیروزم خوب بودم منتها نشد بیام نت.... اول رفتم مهمونی بعدش مهمون داشتم بعدش رفتیم خونه مادر بعد ترش.... دایی کوچیکه رفته بودن سفر و شاذه هم ما رو برای خواب دعوتید.... جاتون خالی تا دو (شایدم سه) بیدار بودیم.... کلی حرف زدیم و اینترنت بازی کردیم و خوش گذشت....
صبحم پسردایی کوچیکه مون (همون نی نی شون) میخواست بیدارم کنه .... یهو دیدم یکی داره به زور یه کلمپه می چپونه تو دهنم.... چشامو که باز کردم دیدم با یک عدد لبخند ملیحانه داره تلاش می کنه کلمپه هه رو هر جور هست بکنه تو دهن من.... :))
بعدشم نه و نیم برگشتم خونه که ده برم کلاس فیزیک.... کلا من همیشه تو کلاس فیزیک خوابم.... اینبارم که شب نشینی داشتم .... وسط کلاس یه چند دقیقه ای خوابم برد..... فکر کن! یه کلاسی که سه تا شاگرد داره و یه معلم.... نمی دونم چه جوری شد که حتی آناهیتا و نارسیسم نفهمسدن من لا لا بودم..... تازه خواب هم دیدم :دی
بعد ترش اومدم خونه تند تند نهار خوردم و درسای کلاس انگلیش رو هم خوندم.... و چون دعوت شدم مهمونی رسمی (:-ا) سه ساعت داشتم لباس انتخاب می کردم و هنوز به هیچ نتیجه ای نرسیدم..... کاش می شد همه جا با شلوار جین رفت! بعدشم کلاس انگلیش.... دیگه آخرش رفتم روضه و الانم که اینجام.....
کاشکی شب دایی ها بیان خونمون! دلم تنگ شده.....
قوزک پام کبود شده ولی اصلا یادم نمیاد به جایی زده باشم.... کفش هم فکر نمی کنم اینقدرا به قوزک پا ربط داشته باشه.....
چرا فردا جمعه ست و همه جا تعطیله؟؟؟؟ من کلی کار دارم که میخوام فردا انجام بدم ولی نمی شه.... شنبه هم!
داداشم عااااااااشق این فیلم آلوین و سنجابهاست..... روزی دوازده بار میذاره که ببینه.... دیگه از شنیدن صداش حالم بد میشه..... خداوند از درگاه خوش پنجاه تا کارتون جدید به داداش بده.... آمینننننننننن
از آناهیتا سی دی آوریل رو گرفتم.... مال خودم خراب شده بود.... هومممم دلم برای آوریل تنگ شده بود....
پی.اس: ببینین کم کم دارم تندیل میشم به یه آدم معمولی که دیر به دیر قالبشو عوض می کنه
من نیمه ثبت نام شدم.... یعنی باید 41000 تومن ناقابل رو بریزم به حساب و با دو تا پوشه و دو تا عکس ببرم مدرسه و بلاخره فینیش! بسیار عالیست.... البته هنوز باید درس بخونم تا دیپلم بگیرم.... فکر کنم یه ترم دیگه مونده!
تازه کلاس انگلیش هم رفتیم... خوش گذشت....
الان داداش مهمون داره.... فکر کنم میخوان فیلم تماشا کنن.... داداش مشهد یه عالمه سی دی کارتون خریده حالا میخوان نگاه کنن.... ولی منو راه نمی دن برم باهاشون تماشا کنم.... میفرمایند تو که بزرگ شدی دیگه نمی شه کارتون ببینی! من که هنوز بزرگ بزرگ نشدممممم.... تازه هرروز صبح میشینم کارتونای تی وی رو نگاه می کنم...
از معلممون دستور یه شکلات خوشمزه رو گرفته م.... دلم لک زده برم درست کنم.... ولی صبر می کنم وقتی یه مهمونی چیزی اومد.... اون موقع دیگه نمی تونن بگن همشو من خوردم....
همه به من میگن تو بعد از همه ی جمله هات دونقطه دی میذاری..... منم برای همین این پستم اصلا دو نقطه دی نمی ذارم.... (آخه دو نقطه دی به این خوبی!!!! چرا دوسش ندارین؟)
اوممممم داره بارون میاد.... هوای بارونی دوست دارم.... مخصوصا وقتی اینقدر سرد نیست که مجبور بشی ژاکت بپوشی.... البته ناگفته نماند من چون تازه حالم خوب شده امروز بدون ژاکت رفتم بیرون.... مامان میخواستن بزننم....
پسرا دارن استپ آزادی بازی می کنن.... ولی نمی دونم چرا مثل بچه گیای ما با جیغ و داد خودشونو خفه نمی کنن؟
دیشب نمی دونم چی شده بود.... همزمان داشتم با هفت نفر اس ام اس بازی می کردم.... یعنی هفت هزار تا خبر و سوال و جواب بود که از این به اون باید میدادم.... یکساعتی عین خررررر دویدم و اس ام اس دادم....۱۰۰۰ تومن از اعتبارم کم شد.... سال هشتاد و هشت تاحالا فقط برای من خرج داشته
.... دارم ورشکست میشم....
ولی عوضش امشب با چند نفر قرار چت گذاشتم... البته ساعتاشونو پشت سر هم گذاشتم که مثل دیشب دیوونه نشم.... ظهری هم خوابم برد.... محض احتیاط یه قهوه هم میخورم و با خیال راحت میشینم به چت![]()
دور از جاااااان شما الان داشتم نون پنجره ای (بعضیا بهش می گن نون قالبی) درست می کردم....تا حالا هزار بار درست کردم ها ولی نمی دونم ایندفعه چی شده بود.... اصلا از قالب جدا نمی شد.... با قالب سرد امتحان کردم.... با قالب داغ امتحان کردم.... یکم دادم دست مامان.... ولی نشد... دیگه بقیه شو هی با قاشق ریختم تو روغن که سرخ بشه.... الان مزه ش خوبه ولی اینقدر بی ریخته که نگو
.... حالا نمی دونم به بابا چی بگم؟ یکی از شیرینی های مورد علاقه باباست.... تازه چند روز منتظر بودن من درست کنم.... خب واقعا تقصیر من نبود.... لابد آرد یا تخم مرغش یه طوری بودن![]()
![]()
مدرسه هم رفتم.... فرمودند پرونده م تو انباره.... انبارم درش قفله.... خانم افضلی هم نیست....![]()
اینقدر بدم میاد از این خانم افضلی! همش تقصیر اینه! بعدشم سرایدار بهم اطلاع داد که امسال ابروی باریک مد نیست.... و چرا من که همه چیم اینقدر مرتبه به این مسئله توجه نکردم....
...بعدشم که گفتم من کل ابروم همینه دیگه کلفتتر نمی شه گفت هنوز بچه م نمی فهمم!.... ایشششش پررو
.... به تو چه که ابرو های من چه شکلیه؟ تو برو جاروتو بکن....
فردا کلاس انگلیش داریم.... جانمی جانننننن.... کلاس انگلیش یکی از بهترین قسمتهای روزای منه![]()
می دونم آپم غرغرانه ست... همش تقصیر این خانم افضلیه بعدشم تقصیر این نون پنجره ایاست.... وگرنه من صبحی حالم خیلی هم خوب بود![]()
از بس سرفه می کنم خوابم نمی بره.... انگار یکی یه مشت خاک ریخته تو گلوم.... از عصر ده مدل داروی گیاهی هم خوردم هنوز هیچ تغییری نکردم.... دارم خفه میشم.... فردا اگه بهتر نشد می رم دکتر .... خیلی وقته واقعا دکتر نرفته م.... تقریبا سه سالی میشه.... (یعنی برای سرما خوردگی و اینا) همیشه اول خودم برای خودم دوا تجویز می کنم اگه خوب نشد می رم پیش بابا.... دیگه اگه خیلی به حال موت بیفتم می رم دکتر! خدا کنه بدتر نشم .... میخواستم فردا برم بیرون!
داره بارون میاد.... یعنی داشت میومد.... الان به نظرم یه عروس کشون نزدیکیامون بود صدای بوق و آهنگ و بک گراندشم صدای چلپ چلپ آب..... بامزه بود.
داشتم آرشیو مو میخوندم.... پارسال اینموقع چقدر حالم بد بود.... خدا کنه دوباره اونجوری نشم.... نمی دونم چم شده بود خیلی خسته بودم.... حوصله ی هیچی رو نداشتم.... هرچی خوشحالی و ناراحتی هم بود انگار مال من نبود... مال یکی دیگه که با بدن من کار می کرد.... خیلی بد بود....
فردا دوباره باید برم مدرسه.... ببینم باز چیکار دارن.... میگن ثبت نامم اشکال داره! ایششش مگه من بیکارم دم به ساعت برم اونجا؟ تازه نیست خیلی خوب جواب آدمو میدن!
اهم اهممممم اهههههم.... سرفه می کنیممممممم
بلاخره دیشب بابا لنگ دراز رو تموم کردم.... انگار دنبالم کرده بودنا! الان دیگه فیلم ندارم ببینم حالم بده.... اوممم به جاش باید بشیم درس بخونم.... اققققق کی حال داره درس بخونه؟ تازه میخوام فردا برم پیاده روی.... نه رو ترد میل .... تو خیابون! تازه چون مشهد خدمت کیف پولم رسیدم دیگه از خرید هم خبری نیست چه عالی!
دماغم نیست خیلییییی کوچولو و خوش فرمه
الان قرمز شده در حد چی! تازه به مناسبت سال جدید من رژیمم رو فراموش کردم و تا میتونستم شکلات و شیرینی خوردم و الان به تعداد موهای سرم تو صورتم جوش زده
! تازه پای چشمام سیاه شده به چه قشنگی
! دارم کم کم فکر می کنم من اگه تو مسابقه ملکه زیبایی شرکت کنم حتما اول میشم
بابابزرگم عیدی بهم پارچه دادن.... خوشگله ولی اگه من بدوزمش نابود میشه! هوس کردم بدم خیاط بدوزه.... میخوام ببینم وقتی آدم یکمی خیاطی سرش میشه لباس خیاط دوز پوشیدن چه مزه ای میده :دی اگه خوب شد چند تا پارچه ی خوشگل دیگه هم که دارم میدم خیاط.... فعلا کلاس کار من در حد لباسیه که آدم وقتی میخواد زمین بشوره می پوشه....
قبل از عید تو یه مغازه ای یه کیف خیلی ناز دیدم.... هی میگم برم بخرمش ولی می ترسم یکی قبل از من خریده باشدش.... کاش همون موقع خریده بودم....
اومممم فعلا همین
عصری سه چهار جا باید بریم ... یکی دو تا عید دیدنی و یه دیدن کربلایی و بعدشم خونه عمه تلپیم :دی..... منتها نمی دونم چی بپوشم ...
شما کتاب "راز" نوشته "راندا بایرن" رو خوندین؟ من خیلی تعریفشو شنیده بودم....مشهد که بودیم خریدمش... راستش اصل این قضیه قانون جذب رو تا حدی قبول دارم ولی این به نظرم خیلی اغراق آمیز اومد.... راستش به نظرم فقط به درد یه بار خوندن می خورد....
امروز کشف کردم داداش خیلی شبیه باباست..... وسط هال دراز کشیده بود کتاب میخوند قیافه ش شده بود کپی بابا منتها بدون سبیل :دی
پرنیان به نظرم داره آپ می کنه.... یعنی الان آپه؟
دلم میخواد هفته دیگه دوره بدم..... ولی نمی دونم میشه یا نه.... چون می ترسم دیر تر بشه رویال چون کنکور داره نتونه بیاد (نیست خیلی خودشو داره می کشه از درس خوندن....) تازه بعد از نامزدی ویولت دیگه دوره نداشتیم.... میشه یکمی سر به سرش بذاریم....
تا میام یه چیزی بنویسم یه چیزی تو کله م میگه : بابا لنگ دراز عزیز....
همه ی سفر ما یه طرف این روز برگشتنش یه طرف.... خیلی غیرعادی بود!
ما 29 اسفند راه افتادیم بریم تهران.... قم عمو دومی و عمه دومیم رو دیدیم و با هم رفتیم زیارت.... بعدشم من و دختر عمو یه مدتی تو حرم گم شدیم تا خیلی اتفاقی رسیدیم به محل قرارمون با باباهامون.... خیلی ضایع شدیم! بعدم توی مهتاب شام خوردیم و رفتیم تهران.
فردا صبحشم همه خیلی خسته بودیم ودیدیم نمی تونیم راه بیفتیم و در ضمن سال تحویل توی جاده بودن هم خیلی مزه نمی ده.... برای همین صبحانه خیلی به خودمون رسیدیم (کله پاچهههه) نهارم یادمون رفت بخوریم و وقتی بوی سبزی پلو های همسایه ها رو شنیدیم گفتیم نهار!!!! ولی چون همه سیر بودن بیخیال شدیم.
دیگه سال تحویل شد و عیدی (دونقطه لبخند خبیثانه) و عمو ها و عمه مو حسابی تیغ زدم ولی کلی به بابا تخفیف دادم (:دی). بعدشم همه آماده شدیم بریم دیدن عموی بابا.... اینقدر دلم براشون تنگ شده بوددددد...
اینم عکسی که موقع برگشتن از خونشون از برج میلاد گرفتم

البته اینو فردا صبحش که داشتیم از تهران میرفتیم گرفتم

بعدشم یه روز تو راه بودیم تا رسیدیم مشهد.... اونجا هم هی خونه رو که یکسال هیچ کس توش نرفته بود رو تمیز کردیممممم.... چند تا زیارت عاااالی کردم( دعا گوی همه هم بودم) اونجا جینی و بلوط رو دیدم.... و پرنیان و یه لحظه کوتاه شاذه رو و لیدی برد رو دیدم.... آقاهه رو هم دیدم ؛)
اینم عکسی که دوم فروردین گرفتم:


خیلی بارون میومد.... در عرض سه ثانیه تمام صحن خاااالی شد.... منم که فقط یه فاصله 10-15 متری رو تقریبا دویدم (اونم اون اولاش که بارونش کم بود) خیس خیس شدم.... ولی خوب بود!
دیگه بقیه ش هم خیلی توضیح دادنی نبود.... مگر اینکه بگم دو روز اول رفتم تمام خریدامو کردم و بقیهش هرجا می رفتیم من فقط گردش می کردم و خیلی بهتر بود.... اینقدر بدم میاد خیلی از این فروشنده های مشهدی گیرررر میدن به آدم و ول نمی کنن که اینو بخر اونو بخر.... تازه بعضیاشونم یه قیمتایی می گن که اصلا نمی شه چونه نزد... خلاصه خوب بود.... خیلی خوب
اینم عکسای سیل دیروز.... منتها یکی دو تا سیل گنددددده بود که آخریاشم بود ولی من شارژ موبایلم تموم شده بود... ولی همینا هم بد نشدن! سیل تو کویر لوت!!!!!!


اینم آبی که وقتی از وسطش رد می شدیم رو شیشه جلو میومد.

شیشه های بغلی

شیشه عقب

هنوزم دارم ولی فکر کنم همینا بسه.... باید از ماشینم عکس می گرفتم..... ماشینمون بچه گیاش سفید بود الان بژ شده :))
دیگه فهلا همین
رسیدم خونمون ولی چون میخوام یه سفرنامه ی محشر بنویسم میذارمش برای فردا....
عید خوبی بود و مثل همیشه این عید هم شبیه هیچ عید دیگه ای نبود.
امسال یه جور دیگه بود
راستی امروز که داشتیم برمیگشتیم از وسط سیل رد شدیم
اونم کجا؟ وسط وسط کویر لوت!!!!!
خیلی خدا رحممون کرد.... بعد از اینکه ما رد شدیم جاده رو بستن.... این قسمت ایران گند ترین جاده و کمترین نیروی امداد و پلیس رو داره....
ولی الحمدلله صحیح و سالم رسیدیم
تا فردا
پی.اس: به به این بلاگفا ما نبودیم چه با کلاس شده؟ مطالب دوستان پیدا کردیم و انتخاب هر چندتا موضوع که بخوایم برای پستمون!
خوب من چی بیام بگم؟
مهم ترین کاری که از صبح کردم این بوده که دادم نینا موهامو چید!
الان من چتری دارم .... چتریامم دوست دارم..... البته قراره دفعه ی دیگه حرفه ای تر کار کنیم. الانم خیلی خوب شده :دییییییییییییی
دیگه اینکه از صبح سه تا چادر برای خودم و مامانم و نینا با همراهی نینا دوختیم
..... مونده درزاش رو اتو کنم که چون خیلی از درز اتو کردن بدم میاد گذاشتم برای بعد..... این مغازه ای که ازش چادر خریدم هر بار ازش خرید می کنم با چادره می رم زیارت.... اگرم برای کس دیگه بخرم اون میره زیارت..... الحمدلله خیلی دستش برام خوب بوده
هنوز دو روزی مونده تا چارشنبه سوری .... ولی اگه بدونی تو کوچه ما چه خبره! یکسره آخر شبا ملت میان این سیگارت و نارنجکا شونو تست کنن
.... آخه تو کوچه پس کوچه ست پیدا کردنشون خیلی آسون نیست..... فقط می مونم من بیچاره که یه دیوارم تو کوچه ست
..... یه وقتایی هم اینقدر صداش بلنده که نگو.....
هرچی پرنیان دلش میخواد عید همینجا بمونه من از اول اسفند منتظرم از شهر برم بیرون..... ما فعلا ها همینجاییم تا موقعی که بابا عشقشون بکشه راه بیفتیم....
راستی بخاطر صلوات ها خیلی خیلی خیلی ممنون
دیگه اینکه شدیدااااا افتادیم به بدو بدو و خیاطی مثل همه آخر سال های دیگه.... من همون شتره م که تو خواب پنبه دونه می دیده! استراحت و تفریح به من نیومده.... خوبه برنامه ای چیزی نریختم.... فقط یواشکی تو دلم گفتم چه خوب هفته ی آخر هیچچچچچ کاری ندارم.
یه مشکل بزرگ دارم که هیچ ربطی به خودم نداره..... می دونم حرفم مسخره ست.... مشکل مربوط به منم هست ولی من هیچ کاری نمی تونم برای حل کردنش انجام بدم به جز دعا..... شما هم اگه فقط چند تا صلوات بفرستین خیلی ممنون می شم.
ما هیچ وقت برای عید ماهی قرمز نمی گیریم (چون احتمالا فراموش میشه و بدبخت مییییی میره) ولی امسال دلم میخواد یه دونه ماهی داشته باشم مال خودم.... ولی حیف نمی شه ماهی رو بگیری تو دستت نازش کنی! تازهههه تهنایی هم که دلم نمیاد دو تا ماهی میخوام و یه تنگ گندههههه.....
این حنای رو دستم کمرنگ پررنگ شده پاک از ریخت افتاده (خب یادم نبود اگه کرم بزنم زودتر پاک میشه) من فعلا با مداد چشم ترمیمش کردم. خیلی حیف شد به عید نمی رسه....
دیروز که رفته بودیم تو خیابون یه بولروی بافتنی سیاه بامزه دیدم 130 هزار تومن..... منم خسیسسسسس نخریدمش..... مگه در سال چند بار می پوشم که بخوام اینهمه پول بدم؟
حتی با اینکه مثلا رژیم گرفتم کلی صورتم جوش زده..... چرا؟
پی.اس: صلوات یادتون نره ها! حداقلشم سه تا! (ماتیلدا پررو می شود)
خسته م.... صبح زود پا شدم درس بخونم و بعدش یکی از کلاسام تعطیل شد.
عصری هم مجبور شدم برم خرید..... با مامان تا اون سر شهر رفتیم دیدیم مغازه هه بسته ست..... چند جای دیگه هم مجبور شدیم بگردیم تا یه مغازه ای پیدا کردیم و خریدمون تموم شده....
به اندازه چی هم موندم تو ترافیک و دود خوردم و حرص.... همقد خودمم پول آژانس شد.....
بعدشم که برگشتیم فهمیدم این دقیقا اون چیزی که میخواستیم نیست....
با نینا شام درست کردیم و الانم یه کیک و اون پای سیب رو که که توی نمایشگاه خریدم رو گذاشتم توی فر که بپزه..... می دونم کیکه رو که برگردونم تو ظرف زشت میشه..... یعنی کرم بدم روش؟
تازه آشپزخونه هم کلی نامرتبه باید مرتبش کنم
مثلا امروز قرار بود روز شروع تعطیلات من باشه.... خیلی استراحت کردم ها!!!!!! :(
هم اکنون از گوش فرا دادن به سریال یوزارسیف فارغ گشته ایم و به این دلیل سخن گفتنمان مشابه سخن گفتن یوزارسیف گشته (لطفا از اینجا به بعد را با صدای تو دماغی بخوانید)
شاذه و خانواده و دایی بزرگمان به سلامت به مشهد رسیدند. مقادیری پیامک از ایشان دریافت نموده و بسی شادمان گشتیم. گویا پسر کوچک دایی بزرگ وقتی به یک فرسخی مشهد رسیده بودند اعلام کرده که تمایل به بازگشت به منزل دارد که در رختخواب خویش لالا بنماید و خواهشمند بوده بابایش زودی به منزل بازگردند!
قبل از مشاهده سریال یوزارسیف مقادیری بستنی با گردو تناول کردیم و حالا گرمیمان گرفته. تصمیم داریم پس از ارسال این مطلب برای خود خطمی درست نموده تا به حال عادی باز گردیم.
امسال چقدر کیف های (واژه ی دیرینه ی کیف چیست؟) کبیر مد شده است؟ یعنی قابل تحمل هایشان به اندازه ی ساک کودک است! بقیه کیف ها همانند جامه دان گنده می باشند. فکر کن مثلا تلفن همراهت را در آن بیندازی و شخصی با تو تماس گیرد.... بسیار طول می کشد تا موبایل (عذر می خواهم تلفن همراه) را بیابی و لابد تا آنموقع قطع شده.... در این صورت بایستی که تلفن همراه را در جیب بگذاری و دراینحال خب مگر مجبوری بروی کیف خریداری بنمایی؟ خب از همان اول از جیب استفاده می نماییم.
دقایقی است که با معلم ریاضی مشغول پیامک می باشیم. امکان دارد کلاس ریاضی به عصر موکول شود. ما ترجیح می دهیم همان صبح باشد یا از آن بهتر تعطیل گردد. ما برای فردا عصر تا 14 فروردین سال آینده برنامه ی تفریح ریخته ایم ( یعنی می خواهیم بریزیم).
مثبت چندیست که به کربلا مشرف شده. فردا تولدش است. بسیار عالیست که آدم روز تولدش کربلا باشد. چه هدیه ای به از این؟ نمی دانم کی باز می گردد که به دیدارش برویم. البته اگر در دیار خود بودیم.
همین و دیگر هیچ.
امروز رفتم نمایشگاه.... تقریبا تمامش خوردنی بود و منم چون امیدوارم روزی روزگاری دیگه جوش نزنم تقریبا هیچی برای خودم نگرفتم..... فقط یه پای سیب از زندایی دومی خریدم (خیلی خوشمزه ست .... گذاشتم تو فریزر که بعدا ببینم چی میشه البته اگه کسی قبل از من نخوردش) برای بابا هم کورن فلکس خریدم و شکلات....
ولی یه کار خیلی باحالی کردم.... اگه گفتی! رفتم دادم یکی از دخترا رو دستم حنا گذاشت شکل گل و اینا..... البته رنگش یه خورده خیلی سیاه شد..... شبیه رنگ ماژیک شده ولی دوسش دارم.... خیلی باحاله.... من از حالا دیگه همیشه حنا میذارم.... :دیییییییی
دیگه اینکه امروز آخرین جلسه کلاس انگلیش رو هم رفتیم.... کلی هم خوش گذشت و هی مسخره بازی در آوردیم و خندیدیم....
بعد اینکه امروز میشه دو ماه که من اصلا زمین ناجور نخوردم..... تازه شم خیلی وقته که وقتی تندی میرم تو آشپزخونه به موقع جاخالی میدم و نمی خورم به لبه ی سه گوش کابینت..... شکلات هم از نمی دونم کی ولی خیلی وقت پیش تاحالا فقط یه ذره کوچولو خوردم که اصلا به حساب نمیاد.....ولی هیشکی تشویقم نمی کنه..... خیلی برام سخت بود که بتونم به اینجا برسم!!!!!! :(((
بعدش اینکه کتاب زیستمون خیلی کولاکه..... منکه عاشقش شدم.... فیزیکمونم جالبه..... گرچه باید دویست تا مثال برای من حل بشه تا من درک کنم موضوع رو..... چون من برای مسائل فیزیک دلم میخواد توضیح کاملا منطقی و ریاضی و بدون ایراد باشه..... سه چهارم کلاس هم به خر فهم کردن من میگذره .... بیچاره آناهیتا و نارسیس :دی
سبزه م خیلی خوشگل شده منتها نصف گندماش نمی دونم چرا رشد نکردن که این یه خورده کچل شده..... مهم نیست..... غیر از خودم هیچکس دیگه بهش توجه نمی کنه..... دیروزم داداش لگد مالش کرد ولی من برش گردوندم سرجاش :دی
من تاحالا برای سفره 7 سین برنامه ریزی نکردم..... الانم تو خونه هرچی نگاه می کنم 7 تا سین معمول سفره رو نمی بینم.... احتمالا مجبور میشم مثل 7سینایی که بچه گیا درست می کردم تو سفره سینی و سی دی و سنگ بذارم :دییییییییییییی
آلیشا میاین بریم مشهد؟ پلیززززززززززززززززززززز بیاین بریم.... خوش میگذره!!!!!
این چند روز دچار اندکی تداخل شده بودم و کلا جدای دوری از لپ تاپ و نت اصلا حال و روز خوشی نداشتم و تقریبا غیر از یکی دو تا از کلاسام اصلا بیرونم نرفتم.... ولی الان خوبم.... مشکلم حل شده.... فردا هم با بچه ها قرار گذاشتیم بریم نمایشگاه ( حتی با اینکه اوضاع جیبم بیسیار بی ریخت می باشد) بعدشم کلاس انگلیش و بعدشم که جمعه میشه و خدایا هفته آخر سال هشتاد و هفت....
پارسال هم توی پست های ده روز آخرم یکسره لحظه شماری می کردم برای عید.... سال هشتاد و شیش رو تقریبا دوست نداشتم ولی هشتاد و هفت با اینکه خیلی اتفاقای غیرمعمول و کار توش بود ولی سال خیلی خوبی بود الحمدلله..... دلم میخواد سال هشتاد و هشت که تموم شد بگم امسال عاللللللی بود و تونستم برسم به اون چیزایی که می خوام.....
راستی از اینجا به مشی خیلی تبریک می گم..... مبارککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک
دیگه همین
خدایا شکرت بخاطر همه چی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اوففففففففف من هی می گم از خیابون رفتن بدم میاد هی شما بگین چرا؟![]()
دیروز با یلدا رفتیم کتابای کلاس انگلیشمون رو فنر بزنیم مغازه داره گفت برین ۱۰ دقیقه دیگه بیاین.... رفتیم تو کتابفروشی کنارش یکم گردش کردیم برگشتیم دوباره میگه برین ۱۰ دقیقه دیگه بیاین .... خلاصه بعد از یکساعت و ربع ما موفق شدیم کتابامونو بگیریم در حالی که زده کتابامونو داغوووووون کرده و از بس هم که سریع کار میکرد ما دیگه از خیر تلق روش و سیم پلاستیکی گذشتیم..... من دیگه عمرا برم تو این مغازهه....![]()
![]()
![]()
بی بی هم دیروز برگشتید تهران.....![]()
شاذه اینا دارن میرن مشهد.... فکر کنم آخر همین هفته.... ما هم بلاخره موفق شدیم بابا رو راضی کنیم ولی زمانش هنوز معلوم نیست.... منم که عمرا بتونم روی برنامه ریزی های طولانی مدت بابا حساب باز کنم.... هیچ عکس العملی غیر از آخ جون نشون ندادم.... فقط با نینا و داداش نشستیم عمه ها و یکی از عمو ها رو هم راضی کردیم..... شاذه اینا و دایی بزرگه هم که دارن میرن.... نه بد هم نیست.... سال دیگه کاملا حرفه ای میشم همه ی اعضای خانواده رو می برم مسافرت ![]()
این مطلب رو بخونین! خیلی باحاله![]()
دیگه اینکه..... میخوام برم چادر بگیرم.... کسی تازگی چادر خریده ببینه کجا هست منم برم؟ گفته باشم اگه قراره خیلی دور خیابون بگردم نمی خوام ها.... مغازه دار هم باید خیلی فرز و مودب باشه!![]()
همین دیگه
من بدون اینترنت نمی میرم.... خیلی جالبه! البته دارم از تههههه دل دعا می کنم بابا در اسرع وقت این سیم شارژر لپ تاپ رو بیارن که دارم در فراقش دقققق می کنم!تازه اینجا فایر فاکس هم نیست .... منم بعد از هزار سال اومدم آینترنت اکسپلورر و این سرعتش داره کولاک می کنه.... فسسس فسسس
آخه چرا تو به نظرت میاد من غر غر می کنم؟
مهمونی که گفتم بی بی بود.... اینقدر دلم براش تنگ شده بودددد.... تقریبا تمام دیروز خانوادگیانه با هم بودیم.... خوب بود!.... کلی هم سه تایی با آقاهه و بی بی کل کل کردیم :دی
بعد اینکه عصری باید برم کلاس فیزیک.... میخوام برم با افتخار به خانم معلممون بگم من دفترمو پاک نویس نکردم و نمی کنم.... از سال اول همینجوری تو همین نوشتم .... دیگه بیخیاللللل داداچ! اونم حتما میگه :عسیسم تو که اینژوری هیشی نمی فهمیییییییی ! نمی دونم خانمه چه اصراری داره تهرونی حرف بزنه؟ تهرونیا هم البته اینجوری حرف نمی زنن!
من اومدم به همه سر زدم ولی ظاهرا امروز کامنتدونی های بلاگفا که قصد باز شدن ندارن! میریم پیس بلاگ اسکایی ها و سحر پرشین بلاگیمون هی کامنت میذاریم هی کامنت می ذاریم :دی
سه روزه دوتا دندون عقلم دارن با هم درمیان.... منم دهنمو نمی تونم باز کنم.... تازه وقتی باز کردم بسته نمی شهههههه....
هنوزم هیچ فرقی نکرده.... چرااااا؟؟؟؟
خبر خاصی نیست.... اینجا این یکی دو روزه بارون میومد... الانم هوا ابریه....
و منم دندنم درررررد می کنه
خوشم میاد همه رو حال و هوای عید گرفته! همه یا دارن خرید می کنن یا خونه تکونی یا دارن تدارک سفرشونو می بینن! کار عیدانه امروز من سبزه بود....
هرسال دهم اسفند که میشه نزدیک ظهر من یاد سبزه عید میفتم.... می رم از مامان می پرسم پارسال چی سبز کردم؟ دوسال پشت سر هم یه جور سبز نمی کنم.... می رم گندم یا عدس یا ماش رو خیسش می کنم تا یکی دو روز بعد.... هر موقع که یادم بیاد. میرم دونه های جوونه زده رو می چینم روی پنبه و میذارم رو کابینت کنار ماکرو و تا روز عید بهش می رسم.... تو خونه ی ما سبز کردن سبزه وظیفه ی منه!
یک هفته آخر سال معلوم میشه که آیا ما مسافرت می ریم یا نه؟ اگه مسافر بشیم من و مامان و نینا بدو بدو می ریم تو خیابونا و احتمالا سوغاتی برای اهالی مقصدمون می گیریم و تجهیزات سفر رو درست می کنیم: آجیل شور.... چیپس.... آدامس... دفتر یادداشت... آب نبات... من شکلات می گیرم.... جوراب... کرم ضد آفتاب... نون ساندویچی... خیارشور و اگر چیز خاصی مونده باشه.... اون مواردی که نام برده شد حتما باید بخریم :دی
اگه بابا بعد از عید کار داشته باشن 29 اسفند راه میفتیم که سال تحویل مقصد باشیم.... وگرنه معمولا سوم فروردین راه میفتیم....
اگه نخوایم بریم سفر یکی دو روز آخر سال احتمالا مهمون داریم.... نمی دونم چرا؟.... دم به دم سال تحویل من و نینا یاد سفره هفت سین میفتیم و بدو بدو درستش می کنیم.... خیلی هم به تعداد س ها یا چی بودن س ها توجه نمی کنیم.... سال که نو شد از بابا عیدی می گیریم و اگه سال تحویل روز باشه می ریم خونه مادر و دیدن بزرگترای فامیل...
روز دوم فروردین عصرش مادر و بابابزرگم می شینن که همههههه میان دیدنشون! ما نوه ها اولش تو کار شیک و پیکی و لباس شیک بودنیم ولی بعدش که شلوغ میشه همه چی یادمون میره و شروع می کنیم به پذیرایی.... مهمونا که رفتن همه میشینیم دور هم و از خجالت میوه ها و شیرنی ها و آجیلا در میایم :دی
بقیه عیدم به گردش و مهمونی میگذره....
امروز رفتم مرحله دوم واکسن هپاتیتم رو زدم.... اینقدرم شلوغ بودددددد.... فکر کنم همه ی مامانا نوزاداشونو آورده بودن که واکسن بزنن.... منم وایسادم پشت سر این خانمها و آقایان خیلی جوان :دی تا نوبتم شده.... احتمالا چون طرف خیلی عجله داشت خیلی بد زد.... جاش درد می کنه!
شاید فردا با شاذه بریم بیرون! شایدم نریم (دوحالت بیشتر نداره) :دی
امروز یه مطلب خیلی جالب در مورد این اشکال هندسی توی چمنزار ها خوندم.... البته توضیحاتش خیلی به نظرم کامل و منطقی نیومد ولی خیلی جالب بود.... من عاااااشق هندسه م...
خیلی باحاله .... تو ادامه مطلب کاملشو میذارم
پی.اس: من اصلا به پری دریایی و موجودات فضایی عقیده ندارم... مسئله جذابش برای اون شکلای هندسی جالب بود
این دو سه روز داشتم دنبال یه جای خوب می گشتم که از بلاگفا اسباب کشی کنم.... من بلاگفا رو خییییییییلی دوستش دارم ولی یه جایی می خواستم امکاناتش بیشتر باشه.... اول گفتم ورد پرس ولی بعدش آقاهه چند جای دیگه هم معرفی کرد و دیگه الان مشغول تحقیقاتم....
امروز عمه م اینجا بودن.... نهار هم بابا کباب گرفتن.... بعدشم رفتیم نشستیم تو حیاط.... البته من سه چهار ساعتی داشتم با این برنامه داروخونه بابا ور می رفتم.... باید همه ی مثلا موجودی انبارشونو صفر می کردم....ولی باید دونه دونه دوا ها و بقیه چیزا رو انتخاب می کردم و اینا.... کم هم نه هزار و هفتصد جور چیز بود.... البته شب قراره خدمت کیف پولشون برسم برای همین وقتی گفتن کمکم کن فوری قبول کردم (دو نقطه دختر خبیث)
دیگه اینکه فقط نصف دیوار از اتاقم مونده که نشستمش.... دیوار تمیز خیلی چیز خوبیه.... خیلی دوست دارم :دی
منکه تقریبا اتاق تکونیم تموم شد.... البته امیدوارم تا عید دوباره به حالت قبل برنگرده :دی
این چند روز اصلااااااا حال کلاس خیاطی رو ندارم.... اصلا هم دلم نمی خواد اسم سوزن و نخ رو بیارم.... نمی دونم چرا.... مورد دوختنی هم خیلی دارم....
من در عملیات رجیمم شکست خوردم.... این دو سه روز هی دور هم بودیم هی من شکلات و شیرینی و از این قبیل خوردم.... تازهههههه چاق هم شدم! تازهههههه 4 کیلو! خیلی جالب بود برام :دیییییییییییی
یکمی کیوی داریم.... میخوام تا تموم نشدن برم زودی مربا شون کنم ببینم چی میشه! خیلی به نظرم چیز جالبی میشه.... تازه مربای سبز رنگ هم خیلی باحاله!
پریشب یه خورده سوپ من درآوردی درست کردم ولی دیروز ظهر ماهی داشتیم نشد بیارم سر سفره.... شبم همه بدون شام خوابیدیم (یعنی قبلش بیرون بودیم دیگه کسی گشنه ش نبود) ظهری هم که بابا کباب گرفتن.... فکر کنم آخرش مجبور شم خودم تنهایی بخورمش.... به نظرم خیلی هم خوشمزه شد
1 سوپ قارچ آماده --1 سوپ جو آماده-- 1قرص سوپ سبزی --1قرص سوپ گوشت-- سه تا لیوان شیر-- سه تا لیوان آب-- یه هویج رنده شده گنده-- یه پیاز خرد شده گنده--- یه کف دست جعفری--- یه کم پودر سیر--- یه کم فلفل قرمز--- یه کم فلفل سیاه--- دو سه قاشق رب گوجه (چون گوجه تازه نداشتیم) بعد اینا رو که قاطی کردین سوپ یه خرده شور میشه که توش جوهر لیمو بریزین--- بعدش می بینین هنوز یه چیزی کم داره و 50 گرم کره و بعدش خوشمزه میشه.... تازه شم هم غلیظه خوب سیر میشی هم این مواد شناور توش رنگی رنگی ان خوشگل میشه.... بعدشم می خورین!!!!!!
اینم نوشتم که بار آموزشی وبلاگم بره بالا :دی
ایرانسل یعنی در حد چی زده به کله ش! جون آدمو به لبش می رسونه تو یه اس ام اس بفرسته یا بگیره!!! از صبح دو هزار تا کار داشتم که اس ام اسی حل میشد ولی اینکه حالیش نمی شه.... یکسره دم تلفن.... برای یه سوال و جواب آره و نه.... تازه یه مرض دیگه م گرفته موقع حرف زدن تا یکم حرف طولانی میشه یا موقعی که داری حرف جدی می زنی قطع میشه و نمی گیره تا بیست بار بزنی رو کاللللللللللللللللل.... یه چند روز خوب بودا.... دوباره نمی فهمم چش شده! دیروزم که اصلا دلیوری هام نمی اومد ولی گه گاه اس ام اسا می رسیدن!
دیروز بعد از نهار رفتیم خونه دایی بزرگه و بعدشم رفتیم بستنی خوردیم.... هوا داره گرم میشه .... من ژاکتمو گذاشتم تو ماشین و کلی وقت تو پیاده رو وایساده بودیم ولی اصلا احساس ناراحتی نمی کردم....
منم امروز شروع کردم به خونه تکونی! گرچه تازه اتاقمو تکونده بودم .... همچنان دلم میخواد دیوارا رو بشورم ولی نمی شه....
دفترخاطراتای قدیمی رو هم همین امروز و فردا مرخص می کنم.... خیلی خوبه!....
کاشکی یکی برای من کاکائو بخره من کیک یا شیرکاکائو درست کنم
این ویولت یه چیز کیک خوشمزه ای درست می کنهههههه.... آدم میخواد انگشت که سهله تا آرنج رو همراهش بخوره.... هوس کردم شدیددددد..... ولی از اونجایی که من باز رفتم تو رجیمممم که جوش نزنم اگه دستورشم ازش بگیرم نمی تونم بپزمش.... تازه اون کیک خوشمزهه رو که جاری جان درست می کنه رو هم نمی پزم.... اون مرغ سرخ کرده محشر رویال هم که بیخیال..... و دیگه از اون ژله های که برای عروسی بی بی درست کردیمممم واییییی.... تازههههه دیگه خبری از مخ بابا رو زدن برای اینکه برن توت فرنگی بخرن که بزنم تو خامه یا شکلات و نوش جان کنم هم نیست....
ببین من چقدر رجیمم سخت و طاقت فرساست! البته احتمالا چون رعایت رجیممم فقط در ساعات اداری اجباری است من دیشب که خوابم نمی برد ساعت سه عین دزدا بلند شدم رفتم از ته ته ته کشوم اون دو تا شکلاتی رو که آقاهه تولدم بهم داده بود و من چون قرار بود تو رجیممم باشم نخوردمش رو برداشتم و در عرض سه ثانیه بلعیدمش.... دوتا شکلات که چیزی نیست..... فوق فوقش ممکنه یه دونه جوش ایجاد کنه....
من به نظرم میاد یه جایی به خودم قول داده بودم دیگه از جوش شکایت نکنم ولی نمی شه آخهههههه....
از صبح نمی فهمم چم شده کتاب میخونم باید دماغمو بچسبونم به کتاب که نوشته ها رو درست ببینم و بخونم... اینجا هم که میام یکسره دستم روی کنترل و + ست که نوشته ها درشت تر بشه.... جاهایی هم که بک گراند و نوشته رنگاش خیلی تنده هم اصلا نمی تونم بخونم..... یعنی بیخوابی در نزدیک بینی تاثیر داره؟
آخ جوننننن فردا سه شنبه ست ولی تعطیله.... جانمییییییییییییییی!!! تازه شنبه هم احتمالا اول ربیع الاوله .... وای چه عالیییییییی!!! تاحالا هرچی بلوز صورتی و قرمز و خلاصه رنگ شاااد داشتم رو گذاشتم اول کمد که تا گفتن ماه صفر تموم شده بپوشم.... دارم دقققققق میکنم از بس رنگای تلخ و سرد پوشیدم.
داداش الان از کلینیک اومد.... گچ دستشو باز کرده.... دستش خیلی خنده داره اون جاهاش که بیرون گچ بود سفید معمولیه اون جا که لبه های گچ بوده پوستش حساس شده و قرمز قرمزه بعد از قرمزاش هم همچی بفهمی نفهمی سیاهه.... :))
عمه م اینا داره این تعطیلیا رو می رن اصفهان..... من تاحالا اصفهان نرفتم.... احتمالا یکی از اجداد من جهانگردی چیزی بوده که این ژنش رسیده به من و حالا من اینجوری شدم....
من دلم میخواد این تعطیلیا رو بشینم تو خونه و مهمونی کم جمعیت بدیم یا بریم مهمونی کم جمعیت (یعنی ما و اونا رو هم حد اکثر 10-12 نفر باشیم) شایدم بشینم محض رضای خدا هم که شده دو خط درس بخونم.... امسال کتاب دینی مون این هوا قطرشه.... کتاب ادبیاتم همچین هیکلش بد نست.... ریاضی هم ببینیش میگی اینکه چیزی نیست ولی سختهههههه.... تازه تاریخمم شدم نه و نیم.... معلم (..... سانسور شد) دردش می گرفت نیم نمره دیگه بده.... اعتراض هم زدم فرقی نکرد.... تازه میگه برو خدا رو شکر کن کمترش نکردم.... ایشششش .... من دیگه حال ندارم برم دنبال نمره و اینا.... ولش کن!
دهههههه برامون شله زرد آوردن ولی این رجیممم نمی ذاره من بخورم..... اینایی که میخوان رجیمممم لاغری بگیرن و بدتر از من هیچیییییییییی نباید بخورن چیکار می کنن؟ خدا صبرشون بده.... من الحمدلله به رجیممم لاغری نیاز ندارم وگرنه حتما بعد از سه روز دق می کردمم می مردم!
یه جوش گندهههههه پشت گردنم زده تکون می خورم تیر می کشه! می دونم تقصیر خودمه.... این چند روز تا جاییکه می شد کره و شیرینی و مربا و چیپس خوردم..... هر دفعه هم میدونستم نباید بخورما! منتها انگار یکی مجبورم می کرد برم بخورم!
من آخر یاد نگرفتم این کراوات رو درست گره بزنم.... آخرشم خوشگل نشد.... الان کراوات بیچاره چرووووک شده.... باید همینجور اتوش کنم آیا؟
امروز نهار شامی کباب درست کردم... منتها یادم رفت توش نمک بریزم.... اینقدر بد شده بود که نگو!.... خانواده هم اول شروع کردن به تعریف ولی بعدش که قیافه مو دیدن دیگه هیچی نگفتن! نمی دونم چه جوریه من تو کل مواد لازم همیشه فقط نمک رو یادم میره.... البته خوب غذای بی نمک رو میشه یه کارش کرد ولی غذای شور رو دیگه نه..... اشکال نداره دارم یاد می گیرم.... الان خیلی از چند وقت پیشا بهتر شدم
موهام شلوغ پلوغ شدن ولی من دلم نمیاد کوتاهشون کنم.... ولش کن می ذارم بعد از عید..... عروسی ای چیزی اگه شد می رم یه کاریشون می کنم!
گفتم عید.... می خواستم بابا رو راضی کنم عید بریم اهواز ولی به دلایل متعدد قضیه مالید.... منم الان دیگه دلم نمی خواد هیچ جا برم.... یعنی دو روز اول سال رو که حتما حتما دلم میخواد همینجا باشم.... بعدشم وقت زیاده.... فوقش می ریم تو همین بیابونای بیرون شهر با مشکک می چینیم و خوش میگذره (مشکک تو عید در اومده اصلا؟)
یه چند وقته جک نفرستادم برای آقاهه (نهههههه کی میگه من خودم جک خونم افتاده پایین دارم میندازم گردن آقاهه ؛)؟ ) برم دنبال جک بگردم :دی
داداش داره مرد هزار چهره تماشا می کنه..... من عاشق مامان این آقای شصت چی ام..... خیلی باحاله :))))
بابا از داروخونه یه کرم نیوآ ی 15 گرمی برام آوردن.... اینقدر خنده داره که نگو..... قوطیش یه ذره از قوطی ویکس بزرگتره.... منم دلم نمیاد مصرفش کنم بس که خنده داره....
چرا من افتادم به وراجی؟
پی.اس: احساس بدی نسبت به خودم دارم.... چرا من اینقدر ترسو شدم؟ شایدم خرافاتی؟ شایدم دوباره وقت کم آوردم؟
چقدر من از این قالبه بدم میاد.... ولی به علت قحطی قالب مناسب فعلا با همین می سوزیم و می سازیم.... شایدم بعد از آپم برم یه قالبی پیدا کنم.... این واقعا وبلاگمو می کنه عین روح! منم که حساس روی قالب....
از صبح همه کارام برعکس پیش رفت.... یعنی راستش صبح خواب موندم و در نتیجه بقیه چیزا هم عین این مهره های دومینو که بزنی به یکیشون فرررررررت همه شون میفتن برنامه های منم بهم ریخت.... کلاس اولی رو که همش داشتم به این فکر می کردم که چه جوری بیدار بمونم.... بعد یه نیم ساعت برگشتم خونه میخواستم نهار رو یه کاریش بکنم نینا گفت خودش درست می کنه منم یه نگاهی رو کتاب ریاضی انداختم و رفتم کلاس.... تا دلتون هم بخواد گند زدم..... تمام راه حلا و همه چی درست بود منتها تا دلتون بخواد دو و سه و ایکس و آلفا و سینوس و اینا رو جابه جا می نوشتم..... آخرشم یک مقداری هاپویی برگشتم خونه....
بعدشم نهار خوردیم و من نشستم یه ذره خیاطی کردم (یه دامن دوختم ولی گشاد شده.... به نظرم خودم خیلی بد نیست ولی تابستون که بشه احتمالا خیلی برام گشاد تر میشه)
هیچی هم دیوار نشستم.... چون نه شیشه پاک کن داشتیم نه از این مایع های شوینده رافونه و این چیزا منم از دیوار شستن با پودر لباسشویی بدم میاد.... اگه با شامپو بشورمش چی میشه؟
فردا عصر دعوتم مهمونی..... میخوام برای مسخره بازی کراوات بزنم.... از عصر دویست بار گره زدم ولی خوشگل نمیشه..... نیققققق می کنه..... یا یه ورش خیلی دراز تر از اون یکی میشه.... خوب شد من پسر نشدم! تو این کتاب گره ویندهام (جورجت هایر) مرده متخصص انواع گره زدن کراوات بود تازه یه گره خاصی هم مخصوص خودش داشت.... من هرچی این کراواته رو نگاه می کنم نمی فهمم چی کارش میشه کرد.... تازه کراواتمم صووووورتیه خیلی هم زشته!
هوس کردم مربای کیوی و مربای آناناس درست کنم.... هر دوشون خیلی خوشگلن! ولی مامان به کیوی خیلی شدیددددددد حساسیت دارن..... آناناسم که من فقط بلدم کمپوتشو بخورم :دی
چند وقت بود کم :دی گذاشته بودما...... الان :دی نیستم فقط گه گاه لبخند می زنم.... کافیه برای امشب!
دیگه برم
پی.اس: اینجا رو خوندم و فکر کردم من آدم خیلی بی عقلی هستم که نه از سلامتی و خوشحالی و خلاصه همه داشته هام درست لذت می برم تازه بخاطر کلی چیز بیخود غر غر هم می کنم..... معذرت میخوام! باید از حالا سعی کنم آدم بهتری باشم.
همه دارن یوسف پیامبر نگاه می کنن ولی من حوصله م سر رفته.... کلی هم کار سرم ریخته.... یه خورده درس خوندم برای فردا.... امروز مامان خوردن زمین دستشون ضرب دیده دیگه یه چند روزی من جانشینشون می شم.... فردا هم از صبح تا ظهر کلاسم.... فکر کردم صبح خیلی زود پاشم نهار درست کنم و یه کم دور خونه رو مرتب کنم و هشت برم تا دوازده کلاس .... بعدشم لابد بشینم برسم به داداش که مشقاشو بنویسه (سخت ترین کاریه که ممکنه تو یه خونه وجود داشته باشه).... بعدم بیام اتاق مرتب کنم.... چرا اتاق من اینقدر زود نامرتب میشه؟ ... بعد بشینم دامنی که دوختم و بلوزی رو که نیم دوز کردم رو آماده کنم برای کلاس خیاطی.... بعدشم لابد شب شده و شام....
هوممم اینم یه مدلشه.... تازه این هفته میخواستم دیوارا رو هم بشورم.... از دیوار شستن خوشم میاد...
دیشب دایی بزرگه و عمه بزرگه خونمون بودن.... آخر شب داداش پسر عمه رو نگه داشت نینا هم دختر عمه و دختر دایی بزرگه رو..... اول من نشستم همراهشون فیلم تماشا کردم ولی وسط راه خوابم برد.... عوضش صبح من اول پا شدم.... صبحانه هم بهشون کیک دادیم با املت! منم مربای توت فرنگی ریختم رو املتم و به نظرم خوشمزه اومد ولی بچه ها اینقدر اه اه کردن که نگو!
دیگه اینکه جدی جدی سال 88 داره میاد.... من برخلاف پارسال انتظار چندانی برای عید نمی کشم.... سال 87 رو دوست داشتم.... خدا کنه سال 88 هم سال خیلی خوبتری باشه..... شاید یه روز شمار بذارم بالای بلاگ....
این ترمی نمی دونم چمه اصلاااااا تو مود درس خوندن نیستم.... یعنی با اون نمره های کاملا عادلانه ای هم که به ما دادن دیگه اون یه اپسیلون انگیزه مم تموم شد.... همش فکر می کنم من اینهمه وقت صرف می کنم و خودمو تحت فشار میذارم و آخرش نتیجه خوب نمی گیرم خوب مرض دارم خودمو اذیت کنم؟
تو کلاس انگلیش سه تا شاگرد جدید دیگه م داریم.... خیلی باحالن.... کلاسمون پر شده.... ولی از شما چه پنهون من کلاس خالی و خلوت خودمون رو خیلی بیشتر دوست داشتم ....
امروز یه خرید خیلی خوب داشتم... رفتم گفتم من این بلوزا رو میخوام.... طرف گفت هر کدوم اینقدر... منم پولشو دادم و صاف اومدم بیرون... بدون هیچ دردسری .... کاش همه خریدا همینجوری بود! اینقدر بدم میاد از این فروشنده هایی که یکسره دارن حرف می زنن و توضیح میدن یا آدمو معطل می کنن!
یه بازی لوسی پیدا شده که باید بگیم چه جوری می میریم و یا اگه بفهمی سه ماه دیگه می میری چیکار می کنی؟ من این بازیه رو دوست ندارم فقط میگم دلم نمی خواد حتی چند دقیقه انتظار مردنم رو بکشم میخوام خیلی سریع و در آرامش بمیرم.... دلمم میخواد یه آدمی هم باشم که وقتی مردم بازماندگانم (!) دلشون برام تنگ بشه و به خوبی ازم یاد کنن....
داریم با پرنیان می چتیم.... چند روز پیش داشتم برای یکی تعریف می کردم که داشتم با پرنیان چت می کردم همچین چیزی گفتیم.... دهنش باز مونده بود که من فکر می کردم فقط میشه با پسرا چت کرد.... منم براش توضیح دادم که تنها فرد مذکر لیست من آقاهه ست.... دیگه کلی تعجب کرده بود! منم خیلی از این فکرش تعجب کردم....
من یه وقتایی شارژم یه وقتایی هم حال هیچی رو ندارم.... مثلا امشب.... نمی دونم چم شده... هر کار هم می کنم اخلاقم شبیه آدما نمی شه....
پی.اس: دیدی یه وقتایی یه جمله چند کلمه ای چه خوب حال آدمو جا میاره و آدم می تونه لبخند بزنه؟ الان یه جمله قشنگ از طرف یه آدم خیلی دوست داشتنی رو خوندم..... خیلی ممنون! حتی با اینکه رمزی نوشته بودی و قصدت فقط شوخی بود ولی الان خیلی خوشحالم کردی!
واقعا نمی دونم چم شده.... این چند روز هر بار میخوام بیام بنویسم انگار مغزم مثل کاغذ سفید میشه.... دیگه هیچی یادم نمیاد که بنویسم.... یا فقط چیزایی یادم می مونه که نوشتنی نیست....
فکر کنم امروز بلاخره موفق بشم اون کیکه رو بپزم.... ببین چهار شنبه چقدر بهتر از سه شنبه ست!
کتاب می خونم
درس کم میخونم
فقط شعرای Lean رو زمزمه می کنم
عکس تماشا می کنم
همه چی رو متر می کنم
هر روز تصمیم می گیرم این کار و اون کار رو بکنم ولی همه چی برعکسش پیش می ره
از بلوزی که برای کلاس خیاطی می دوزم بدم میاد
کلکسیون قوطی آدامس ریلکس و آدامس اکسی تول جمع می کنم
شکلات نمی خورم و غر می زنم چرا صورتم جوش زده
چهار تا تیکه پیتزا که می خورم سیر سیر می شم و بدم میاد که شدم مثل این دخترای نازنازی
از صبح تا شب عین این ارواح سرگردان دور خونه قدم میزنم
اس ام اسام خیلی کم می رن و میان.... منم فقط به دو سه نفر جواب میدم
وقتی یکی واقعا عصبانیه یا ناراحته یا خیلی جدیه من خنده م می گیره
وقتی خیلی خوشحالم و بهم خوش میگذره نمی دونم چی باید بگم و وقتی تمام سعی مو می کنم مسخره ترین جمله های دنیا از دهنم میان بیرون
عاشق جوراب خاکستری ام
هوس کردم یه تیکه از موهامو صورتی آدامسی بکنم
وقتی بهم میگن این کارت بچه گونه ست یا میگن چرا مثل بچه ها رفتار می کنی دلم میخواد جیغ بزنم
دلم میخواد برم بشینم تو کمد و کتاب بخونم
دلم میخواد آب بازی کنم
دلم میخواد یه آهنگ بذارم و صداشم تا تههههه بلند کنم و همراش بخونم و بعدش غش غش بخندم
دلم نمی خواد فردا صبح برم کلاس ریاضی
از سه شنبه نفرت دارم
دلم میخواد مثل خیلی سال پیش تمام یه خمیر دندون نو رو خالی کنم تو روشویی
دلم میخواد یه آدم لاغر استخونی رو سفت بغل کنم ببینم چرا آناهیتا وقتی منو بغل می کنه می گه عقققق
من الان خوشحالم
امروز بیست و هفتم بهمنه.... سه روز مونده تا اول اسفند.... اسفند یعنی خونه تکونی.... یعنی یه هیجان بی صدا.... یعنی یه انتظار تکراری که خسته کننده نیست... اسفند یعنی یه سال دیگه هم گذشت....
ولی الان هنوز بهمنه و من نمی خواستم اینا رو بگم.... از صبح نشستم یه کم فیلم تماشا کردم... یه کم درس خوندم.... یکم با دوستام حرف زدم.....
نمی دونم چرا نوشتنم نمیاد.... یه وقتایی اینقدر حرف دارم بنویسم که نمی دونم از کجاش شروع کنم....یه وقتایی هم مثل الان ده بار صفحه ی مدیریت بلاگفا رو باز می کنم و فکر می کنم چی بنویسم ولی هیچی به ذهنم نمیاد....
از صبح ده بار اومدم برم نو آشپزخونه این دستور کیک جدید رو امتحان کنم ولی الان فکر می کنم ولش کن میذارم برای بعد از اربعین....
من واقعا باید روی این موضوع افسردگیم وقت بذارم دیگه داره وضعیتم بحرانی میشه! از صبح تاحالا بیرون بودم یا مهمون داشتیم.... دیروز صبح که از خواب پا شدمم گفتم امروز دیگه یکسره خونه م و می تونم یکم به اتاقم و چیزای دیگه برسم.... عصر رفتیم رفتم پرسه شبم شام بیرون.... واقعا من می ترسم این افسردگی و مردم گریزیم خطر مرگ داشته باشه.... :دییییییی
امروز داشتم شدیددددد آه می کشیدم کاش من یه عالمه صدف و ستاره دریایی خشک شده و مروارید و شن داشتم که می تونستم هنر از خودم در کنم.... دو دقیقه بعد دو تا مغازه بهم معرفی کردن.... بعدشم نینا گفت دوستش رفته جنوب می تونه برام جمع کنه بیاره .... منم پررو یه سفارش گندههههه صدفی بهش دادم...
من دلم یه دامن جین بلند می خواد.... لطفا یکی بره پارچه بخره خودم می دوزم....
امروز پسردایی دوسال و نیمه م طی یک حمله ناگهانی پرید تو بغلم گفت: ماتیلدا عسیسم من خیلی دوست دارم! بعدش که من از شوک در اومدم دیدم موبایلم نیست.... :دی بعد دیدم خواهرش داره بهش میگه موبایل ماتیلدا رو چرا برداشتی برو بدش بهش و اینا پسردایی با یه لحن حق به جانب گفت: دارم با ماتیلدا حرف می زنم تو برو بعدش بیا! هنوز نفهمیدم چی شده من یهویی اینقدر عزیز و دوست داشتنی شدم!
فردا ادبیات داریم.... من یادم نیست کتابمو کجا گذاشتم؟.... میگین تو کتابخونه ست یا یه جای دیگه؟
دیروز اومدم یه قاب عکس جدید بزنم به دیوار اتاقم دیدم هیچی جای خالی رو دیوار نیست.... هیچ کدوم از چیزای رو دیوار رو دلم نمیاد بردارم..... یعنی اینو همینجوری بذارم رو کشو؟
سرشب زنگ زدم به زن عمو کوچیکه.... کلی حرف زدیم با هم.... بعد که گوشی رو گذاشتم دیدم همه دارن دونقطه او منو نگاه می کنن.... میگن ما ندیده بودیم کسی اینقدر با زن عموش دوست باشه.... البته نصف تعجبشون برای این بود که من و زن عمو کوچیکه کم هم دیگه رو دیدیم ....ولی دلیل نمی شد که دوست نباشیم..... از نظر اعضای خانواده دوستی نزدیک من با شاذه (که زن داییم هست) هم خیلی غیرعادی و عجیبه....
فهلا بای
پی.اس: اه ه ه ه حوصله م از این ولنتاین بازیا سر رفته.... ولنتاین فرداست؟ خدا کنه زودی بگذره راحت شیم.... اینقدر خوشحالم آقاهه اهل این بازیا نیست!
پی.اس: چادری که کربلا پوشیدم بخاطر رطوبت اونجا کش اومده... من فکر می کردم برگردیم دوباره اندازه میشه ولی نشد.... باید کوتاهش کنم!
پی.اس: دارم سی دی های عکسامو مرتب می کنم و همه عکسا رو نگاه می کنم.... دلم برای همه آدمای توی همه عکسا تنگ شده.... دلم برای روزایی که اون عکسا رو گرفتم هم تنگ شده...
خوبین؟ ما هم خوبیم
دیروز ظهر دایی ها اینجا بودن بعدش ما و شاذه اینا رفتیم کوه (اینم عکسش....البته اگه من لبه اون دیواره می ایستادم قشنگتر می شد ولی بنده به دلیل شجاعت فراوان نرفتم)

بعدش من بدو بدو آماده شدم رفتم مهمونی (خوش گذشت)
الانم که اینجام و شدیدا نوشتنم نمیاد. تازه شم ظهر من باید نهار بپزم که هنوز نصف کاراش مونده !
دیگه همین....
سیلام
این نت وسط کامنت خوندن من قطع شد. هرچی هم خواهش و تهدید می کنم وصل نمی شه که نمی شه. یه چند روزه خیلی لوس شده . منم از هر طرف می رم یه چیزی بهش می گم!
دیشب وسط مهمونی بابا برقا رفت. بابا اینا هم رمانتیک زیر نور شومینه و شمع مهمونی رو ادامه دادن. بعد موقعی که شام می دادیم هم بود ولی بعد دوباره رفتتتتت فکر کنم تا صبح. منم دیشب شارژ موبایلم آخراش بود دیگه صبح دو سه تا اس ام اس باهاش زدم خاموش شد. ما هم که برق نداشتیم. دیگه صبح تا ظهر که بیرون بودم بدون موبایل سر کردم و دریافتم که یه جور بدی به موبایلم معتاد شدم. خیلی بد بود! حالا دارم فکر می کنم باید یکمی از خودم دورش کنم بلکه بهتر بشه.
کلاس انگلیش هم رفتیم. خوش گذشت.
بعد از کلاس رفتم کارت شارژ بگیرم برای موبایلم ( من بودم می گفتم میخوام اعتیادمو ترک کنم؟ حرفمو پس می گیرم کار من نیست :دی) سه تا دو هزار تومنی گذاشتم روی ویترین مرده بهم یه پنج هزار تومنی پس داد منم خوشال تا دم در رفتم بعد یهو فکر کردم چرا 5 تومن پس داد؟ حتما می خواسته پونصد تومنی بده اشتباهی داده.... دو قدم برگشتم بعد فکر کردم حالا گیریم می خواسته پونصد تومن پس بده کارت شارژ که 5 تومنه منم که عمراااااا پنج و پونصد بدم! رفتم پنج هزار تومنی رو دادم بهش گفتم اشتباهی دادین باید هزار تومن پس می دادین! هزاری رو داد گفت: اینقدر از پنج هزار تومنی بدم میااااااااد خدا می دونه.... از صبح تا حالا این دفعه شیشمه به جای پونصد تومنی پنج هزار تومنی دادم ولی شما نفر اول بودین که برش گردوندین! منم گفتم یعنی این کارتا پنج و پونصده؟ گفت: نه اینا تا چند وقت پیش پنج و نیم بود من قاطی کردم. جمله ش که تموم شد یه دسته شکلات که دستش بود رو ریخت زمین. شوت بود بیچاره!
من دلم پنج هزار تومنی میخواد :دی
شبی شاید بریم خونه عمه.... منم بخاطر ددر رفتگی مفرط در چند روز اخیر نتونستم برم خونه آناهیتا و اونم الان از دستم دلخوره.... چیکار کنم حالا؟ فردا صبح که تعطیله بابا خونه ن نمی شه بگم بیاد اینجا فردا عصرم که نیستم... و کی می تونه برای چهار شنبه ش برنامه ریزی کنه؟ من نمی تونم!
(من دارم فکر می کنم من اینقدر میشینم تو خونه و در و دیوار رو نگاه می کنم نکنه یه بار افسردگی گرفته باشم؟ :دیییییییییییییییی)
من هی چرت و پرت می نویسم بلکه نت وصل بشه و من آپ کنم.
نیم ساعت بعد: وصل شد جانمییییییییییییییییییییییییییییی
1.من می تونم تا توان چهارده اعداد دو و سه و چهار رو از حفظ بگم.
2.من می تونم برای لباسام الگو در بیارم.
3.من می تونم در حال مطالعه راه برم و به در و دیوار نخورم.
4.من می تونم بدون صد بار چشیدن نسکافه مو درست کنم.
5.من می تونم 200 صفحه کتاب رو چهار ساعته برای یه امتحان حفظ کنم.
6.من می تونم سه روز پشت سر هم برم خرید و دیوونه نشم.
7.من می تونم یکم عربی حرف بزنم بدون اینکه وسط جمله سوم از خودم نا امید بشم.
8.من می تونم آشپزی کنم بدون اینکه هربار دستمو بسوزونم یا غذا رو خراب کنم.
9.من می تونم در برابر مشکلات کوچیک آرامش نشون بدم.
10.من می تونم روزی 20 بار برم تو آشپزخونه و فقط در سه روز یک بار بخورم به لبه کابینت و در هفته یک بار لیز بخورم کف زمین.
11.من می تونم یکماه تمام شکلات نخورم.
12.من می تونم هر روز دامن بپوشم و شیک بگردم (ولی قول نمی دم دق نکنم)
13.من می تونم فنجون قهوه رو بردارم و کلی قصه به هم ببافم و بعدش بگم همشو از خودم در آوردم.
14.من می تونم به ماتیلدای قدیمی نگاه کنم و به ندانسته هاش لبخند عاقل اندر سفیه بزنم.
15.من می تونم یک عالمه سالاد درست کنم بدون اینکه دستمو ببرم.
16.من بوی پونه و مرزه رو از هم تشخیص می دم.
17. من تلفظ محوطه رو یاد گرفتم.
18.من یه بار تنهایی سوار آسانسور شدم, بعد از 11 سال (البته منکه نمی گم تا دو ساعت بعدش دست و پام می لرزید و به غلط کردن افتادم)
19. من می تونم یک ساعت با داداش هم صحبت بشم بدون اینکه دیوونه بشم.
20. من می تونم پای درست کنم.
برای یک سال بد نیست نه؟ یعنی ممکنه من سال دیگه یک عدد خانم مبادی آداب عاقل و فهمیده تحویل جامعه بدم؟

اینجا جایگاه لپ تاپ بنده ست.... چون همین امروز مرتبش کردم عکسشم گرفتم.... این دو شخصیت که روی صندلی نشستن یکیشون اسمش هست گوسفنده یکی شون اسمش گوساله هه.... اون قاب عکسه منو آناهیتا توشیم.... اون گلای دست راستی برای این روی اون کارتن گذاشتم که بیان بالا و من بتونم ببینمشون.... اون دست چپ هم شاید یکمی از این عطر جدیده م معلوم باشه که یادم رفت از رو میز برش دارم...:دی
حالا دیگه می دونین من معمولا از کجا پست هامو آپ می کنم و براتون کامنت میذارم یا باهاتون چت می کنم. :دی

این میزه خیلی قدیما یه رو میزی هم داشت که الان رومیزیه به ملکوت اعلی پیوسته و من پس از سالیان سال هنوز نرفتم براش جایگزین پیدا کنم.... اون فنجون قهوه که سر و تهه مثلا داره شکلات از توش می ریزه روی یه کیک.... از دور هم اینقدر واقعی به نظر می رسه که من روزی یکی دو بار هوس می کنم کیکه رو بردارم و گازش بزنم.... اون صورتیه محلول ضد آکنه منه که من عصرا وقتی یادم میاد که اِ باید بزنم وب کم رو روشن می کنم و استفاده ش می کنم.... :دی
اون گلای لاله دست چپی رو شاذه روز نامزدیم برام کادو آورد.... اون لیوانه که توش خط کشه وقتی برای بی بی تعریف می کردم بچه که بودم مادر برام یه کیف قرمز دوخته بودن رو بی بی برام خرید رو لیوانه نوشته:
You are the sweetest Grandma
With all the things you do
I want to tell you everyday
How much that
I Love You
( خوشم میاد بخاطر این آی لاو یو وبلاگمو ف ی ل ت ر کنن هیچ ازشون بعید نیست)
اینم از من و میزم :دی
پی.اس: وقتی اینترنت سرعتش خیلی کمه و هی قطع میشه یه جور خاصی دلم میخواد جیغ بزنم!!!!
جای شما خالی یک صبحانه عالی خوردم....
کله پاچه (تازه از اونایی که بابا همه چیزای اضافی شو گرفتن و تمیزههههه) با یه نوشابه یخخخخخخخ....
من ازش نپرسیدم خودش مثلا وقتی ژیگو می خوره یاد گوسفنده نمیفته؟ اونم دست گوسفنده ست دیگه!
جواب درستم که به آدم نمی دن ....من این دیپلممو بگیرم تا ده سال دیگه پامو تو هیچ مدرسه ای نمی ذارم
البته کمرم هنوز خیلی درد می کنه و دلم نمی خواد داداش از فاصله چهار متری بهم نزدیکتر بشه



یعنی شما واقعا اینقدر روزانه های منو دوست داشتین؟
واقعا سورپریز شدم. من فقط سه روز نبودم!
فردا صبح کله پاچه مهمون داریم
من کله پاچه دوست دارم.... مهمونامونم دوست دارم.... بعد از اون یکشنبه شب هم جلسه بابا خونه ی ماست.
. دیگه به مامان هرچی میگیم می گن بذار من دوشنبه صبح در موردش فکر کنم که بیکارم
. ولی حس ششم من میگه دوشنبه بیکار نخواهند بود
.
این قالبه اذیت می کنه؟ من الان دلم نمی خواد عوضش کنم....
سه شنبه هم دعوتم مهمونی
! چرا نمی ذارین من بمونم تو خونه آخهههههه
امروز حالم نمیاد عکس کوچیک کنم و آپ کنم و بذارم عوضش سمایلی گذاشتم
از صبح نتمون قطع بود منم نشد بیام آپ کنم الانم دیگه حرفام رفتن.... چی بنویسم دیگه؟
الان خونه جاری جان بودیم (یه آش خوشمزه و یه کیک خوشمزه خوردیم) پرنیان گفت میخواد فردا آپ کنه ... چو خوب! منکه وبلاگشو خیلی دوست داشتم....
امروز به کلاس انگلیشمون یه شاگرد جدید اضافه شد.... جناب استاد اولش میخواستن باهاش محترمانه رفتار کنن هرچی از دستش جوش می آوردن سر ما خالی می کردن باحال بود.... سه نفر دیگه هم بیان کلاسمون پر میشه.... گرچه من به کلاس انگلیش شلوغ عادت ندارم ؛)
من پارسال ماه محرم و صفر همش تهنایی تو خونه بودم داشتم دققققق می کردم ولی امسال یه روزایی دلم برای خونه تنگ میشه از صبح می رم بیرون تا شب..... ایشالا سال آینده نرمال می شم....
تازگی نمی دونم چی شده به آلبوم دیدن علاقمند شدم....به کسی هم چیزی نگفتم ولی هرجا می رم مهمونی صاحبخونه برام آلبوم میاره... اینقدر خوبه! آخه خودم خیلی اهل عکاسی و اینا نیستم.... تازه همین چند روز پیش نشستم آلبوم خودمو درستش کردم.... باید برم یه کم از عکسای جدید که رو سی دی دارم رو چاپ کنم بذارم توش....
از این قالب فعلی قلبم می گیره.... این نوشته رو که پست کردم عوضش می کنم
اینم ادامه فوتو بلاگ .... سه تا عکس قبلی مال نجف بود.... اولی کفشای منو دوستمه.... دومی هم تو خیابون دیدیمش جالب بود..... سومی هم اگه ندیدین پایین دست چپ یه خطای عابر پیاد کمرنگی هستن.... اینقدر دلم برای بچه ها و الاغه میسوختتتتت.... تو اون سرما کلی معطل شدن
اینم از این یکی

پی.اس: آلیشا اینم فونت درشت برای شما که بتونین تو زمینه تیره راحت تر نوشته ها رو بخونین
روزانه نوشتن کار بیخودی نیست؟ من مثلا الان باید بیام بگم صبح بابابزرگ مهمان داشتن برای صبحانه و من هم زود پا شدم و به طور طبیعی الان باید خیلی خوابم بیاد ولی نمیاد.... بعد برگشتیم خونه نهار درست کردم ( برای اولین بار برنجم سوخت خیلی باحال بود!) تااااااا الان....
خب این شد مطلب؟
دلم میخواد مهمون دعوت کنم....دلم میخواد روزه بگیرم.... دلم میخواد خیاطی کنم .... دلم میخواد کتاب بخونم.... دلم میخواد ژله میوه درست کنم.... دلم میخواد پرده هامو بشورم....
ولی هیچ کدوم از حد نوشته شدن جلوتر نمی رن.... منم فقط نشستم اینجا و هیچ کاری نمی کنم
این زمستون کی تموم میشه؟ اینجا که نه هوا سرده نه برف و بارون داریم.... فقط تنها چیزی که هست یه جوریه انگار همه کسل و خسته ن.
خب چی بنویسم؟
صبح باید می رفتم کلاس خیاطی ولی وقتی بیدار شدم دیدم ای داااااد تمام بدنم خشک شده تکون نمی تونم بخورم.... سرم هم درد می کرد مثل چی....گلوم هم می سوخت در نتیجه صدام در نمی اومد.... فکر کنم از بس دیروز تو مدرسه از تو کلاسای داااااغ پریدم تو راهروی یخخخخ یا رفتم تو حیاط و هی گرم و سرد شدم سرما خوردم.... وگرنه همه چیم مثل قبل بوده....
خیلاصه کلاس خیاطی که پرید.... منم با هزار زور و زحمت بلاخره پا شدم رفتم جعبه قرصامونو ورداشتم یک عدد نایت کلد (خب دی نداشتیم) (اسم با کلاس ادالت کلده ؛) ) و یک عدد ژلوفن (از این بروفن جدیدا) میل کردم.(این سری که بابا یه خورده دوا آوردن خونه همش از این جدیداست.... البته من اعتراف می کنم سه روز طول کشید تا من اسمای دیگه ی همه قرص و دوا ها رو پیدا کردم)....بعدش خوابم میومد مثه چی.... دیگه به قهوه و آب یخ متوسل شدیم که مردیده نشویم.
بعدش شاذه اومد دنبالم رفتیم بیران(خودت همش میری بیرون منکه همیشههههه تو خونم نه مهمونی میرم نه خیابون.... چرا چپ چپ نگاه می کنی؟).... منم بلاخره موفق شدم خرید الکی نکنم و مامان برای اولین بار گفتن آفرین تنهایی رفتی خرید و چیز به درد نخور نخریدی! (البته من و شاذه چیزی در مورد پفک هایی که خریده بودیم بهشون نگفتیم :دی) بعدشم که می دونین تلپ شدم واسه نهار و اینا :دییییییییی
بعدترش رفتم خونه بابابزرگ اینا که فردا صبح مهمون دارن و مقادیری ظرف صافی کردیم و الانم که اینجام.
یه شکلات نسله دارم مزه قهوه و یه چیز دیگه میده.... خیلی دوستش ندارم.... می دمش نینا شاید دوست داشته باشه.... من فقط شکلات کاکائویی و شیری دوست دارم و فقط یک نمونه شکلات کارامل.... آدم به این تی تیش مامانی ای دیدین؟ ا ه ه ه ه ه
دیگه همین!
پی.اس: من امروز به طور کامل به گفته "هرچی قسمت باشه همون میشه" ایمان آوردم.
پی.اس2:از صبح هر کار می کنم همه بهم می گن چرا مثل بچه ها رفتار می کنی؟ داشتم برای مامان تعریف می کردم یه خرس بامزه تو مغازه دیدم مامان وسط راه جوش آوردن پا شدن رفتن! ده خب منکه با عروسک بازی نمی کنم فقط تماشاش می کنم ؛(
پی.اس3:من پرتقال می خوام
-سلام خانم محمودی من اومدم کارنامه مو بگیرم(لبخند ملیحانه)
*خب برو بگیر (یک گاز گنده به ساندویچ)
-اممم یعنی الان کارنامه ها رو نمی دین؟ (لبخند ملیحانه دل بهم خورده)
*من اینو گفتم؟ برو پیش خانمِ سالاری (تلاش فراوان برای فرو بردن لقمه.... حالت تنت میخاره بچه؟)
-خانوم سالاری.... سلام (لبخند ملیحانه)
*.... سلام (ادامه نامه بدخط را به زور خواندن)
- کارنامه ها پیش شماست؟ (لبخند ملیحانه... دارم باهات حرف می زنم منو نگاه کن!)
* .... چی؟ نه نیست....
- اِه! خوب من الان چیکار کنم؟ کی کارنامه ها رو میدین؟ جواب اعتراضامون اومده؟ ( نگاه خطرناک.... دهه منو نگاه کن یه دقیقه!!!)
*اوا؟ خانم چقدر سوال می پرسی؟ نخیر نیومده.... برو پیش خانم بلوچ یه خورده کار ثبت نامتو درست کن تا وقتی کارنامه اومد کاملش کنی.... برو دیگه.... (چرا اینجوری نگام می کنه؟ شاگردم شاگردای قدیم)
-سلام.... خانوم بلوچ من میخوام ثبت نام کنم.... خانم سالاری گفتن یه کمشو بی کارنامه می شه انجام داد (لبخند بی لبخند....)
*حالا اون یه چی گفته توئم باورت شده؟ نوچ بی کارنومه خبری نیست (آدامس به لبه ی نعلبکی چسبانده می شود و چای هورت کشیده می شود)
- خانوم سالاری گفتن خب.... (تلاش برای جلوگیری از استفاده کلمات خشن)
* دارم میگم نمی شه.... مشکلی داری برو پیش خانوم افضلی... برو دیگه دختر (سه عدد بیسکوییت ترد به طور کامل در دهان.... ادامه ی هورت چای)
- خانوم افضلی من کارنامه میخوام .... لطفا تکلیف منو مشخص کنین! ( سر به سرم نذار که اعصاب ندارم)
*چته؟ کارنامه؟ پیش خانم محمودیه.... مگه دفعه اولته میای اینجا؟ (چادر دور کمر شل می شود )
- یعنی چی؟ نیم ساعته دارین منو به همدیگه پاس می دین.... یه جواب درستم نمی دین.... بیکار که نیستم خانوم.... یه کلام بگین! (تریپ پاچه گیری و اینااااا)
*خبه خبه شلوغش کردی.... برو فردا بیا شاید اومده باشه (پر چادر روی زمین کشیده می شود)
-خانم فردا دوباره منو علاف نکنینا.... (چشم غره از همونا که آناهیتا همیشه می ره)
*عزیزم تو چرا اینقدر ناراحتی؟ (توجه توجه من مشاور مدرسه م.... هرکی درد دل داره بیاد پیش من)
- من ناراحت نیستم ( حوصله تو یکی رو ندارم)
* عزیزم من کاملا درکت می کنم.... خب طبیعیه آدم وقتی با دوست پسرش دعواش میشه یکم عصبی میشه (اوا خاک عالم اینکه انگشترش دست چپشه نکنه نامزدی شوهری چیزی داره؟)
-من دوست پسر ندارم (زنیکه پررو...)
*میدونستم عزیزم.... تو قیافه ت به این چیزا نمی خوره.... (دیگه چی باید بگم؟)
-معلومه که نمی خوره!!!!!!!!!!!!!! (چیو داری نگاه می کنی؟ برو بذار منم برم دیگه)
*هر مشکلی داری می تونی بامن در میون بذاری.... بیا بریم دفتر من اونجاست... عزیزم (نزدیک بود یادم بره بگم عزیزم)
-من مشکلم شمایین که نمیذارین برم خونه.... (ایشششش)
*عزیزم؟ (چرا رفت؟ من فقط داشتم تسکینش می دادم)
نیم ساعت از مدرسه ی ما اینجوریه.... بعد می گین چرا تو به درس خوندن علاقه نشون نمی دی؟
ما هم گه گاه جمعه ها را مرخصی می گیریم و خوش می گذرانیم!

واقعا خجالت داره.... یه روز من نبودم جز جینی هیشکی آپ نکرده.... یعنی هوا اینقدر سرده که همه کامپیوترا یخ زدن و کی بردا قندیل بستن؟.... تند تند آپ کنین خوووووب
این نوشته دیشب خیلی چیز بیخودی بود صبح فکر می کردم نه بابا خواب دیدم نوشتم بعد الان اومدم دیدم اِ هست!!!!! بعدم دیدین که این خوابا نصف شب خیلی ترسناکن و واقعی ولی وسط روز اصلا.... ولی نمی خوام دیلیتش کنم....
ظهری اس ام اسام قاطی و پاتی شده بود و بخاطر یک سر به سر گذاشتن کوچولو یک انتقام گنده ازم گرفته شد و یک عدد اس ام اس به جای اینکه فقط نارسیس دریافتش کنه آقاهه هم دریافت کرد.... حالا بعد از یکساعت من دوزاریم افتاده که چه خبره.... خیلیییییییییی ضایع شدم.....
کلاس انگلیش هم خوب بود.... از وقتی کتاب جدید رو شروع کردیم من بخاطر همون " نو که اومد به بازار کهنه میشه دلازار" هی درس خونده می رم کلاس و موقتا شدم دختر خوب و دیگه اسمم یادشون نمیره.... خیلی خوبه!
بعدشم یهوووووو با لباس کلاس تشریف بردم خونه دایی بزرگه.... زن دایی مهمون داشتن منم سوت سوت با یه تی شرت سیاه کاملا اسپرت و شلوار جین نشستم .... بعد وقتی دیدم همه بلوز بافتنی تنشونه و فقط من تی شرت پوشیدم سوت سوت تر شدم.... ولی خوب گرمم میشهههههه.... مامان هم بهم میگن تو ترموستات نداری!!!! هوا اینجا کاملا بهاریه.... ما هیچ زمستون سردی نداشتیم..... زمستون خوب مال پارسال بود....
نمی دونم چرا همش فکر می کنم یه چیزیو یادم رفته....
آخیش! رفتم واکسن زدم خیالم راحت شد.... رفتتتت تا نهم اسفند.... اینقدرم جای پچلی بود که نگو! آمپولا و سرنگای قبلی رو همینجور رو هم تل انبار کرده بودن .... اون تختشم مثلا ملافه یه بار مصرف داشت ولی احتمالا اونا برای صر صد نفر یه دونه استفاده می کردن هرچی هم اصرار کرد برم روش بشینم نرفتم ...اه ه ه ه ه....
مامانم از دهنشون در رفت که سبزی تموم کردیم.... این خانمه که کمکمون می کنه رفته 18 کیلو شوید خریده و 8 کیلو سبزی خورش و 8 کیلو سبزی پلو!!!!!!!! الانم نشسته داره هی خرد می کنه هی خرد می کنه..... بعد به من میگه برو شویدا رو یه جایی پهن کن خشک بشن.... من فکر کنم باید رو پشت بوم پهنشون کنم که همه شون جا بشن! تمام جونم بوی سبزی گرفته.....
این کتابه رو آقامون بهمون داده... بامزه ست....زود برین بخرین بخونین.... اون نقاشیاشم خیلی خنده دارن

اینم جمله اولشه: برای: لیلی و فرهاد وبرای:بچه های بزرگ و بزرگ های بچه
دیگه اینکه.... دارم الگو در میارم..... خدا کنه خانم معلم خوششون بیاد.... خودم از مدله خوشم میاد.... تازه تو بوردا هم جلوی الگوش فقط دوتا نقطه بود :دییییییییییییییییی (یعنی آسونه)
از این قالبه خیلی خوشم نمیاد ولی هیچ جال قالب خوشگل نیست..... منم تنبلللللللللللللللللل خودم هیچ کار نمی کنم!!!!!
بریم سراغ سبزی ها والگو هامون
اول که سر کلاس کلی با آناهیتا و خانم معلم جان خندیدیم و خوش گذشت (البته بگذریم که همقد خودم بهم تکلیف داده.... خوب مگه چی میشه که من همه ی درسامو یادم رفته بود؟)
بعدشم زنگ زدم به بابا گفتم من بیام؟ گفتن بیا من واکسنه رو دارم ولی باید بری تو مرکز بهداشت نمی دونم چی بزنی! که خب چون من تهنایی نمی رم کشکش سابیده شد! حالا اگه من هپاتیت گرفتم افتادم مردم تقصیر این مرکز بهداشته ست!
یعدش نهار مهمون داشتیم عمو و عمه اینا و آقاهه.... خوب بود....
دیگه اینا....
میدونی فکر کردم من این وبلاگمو شاید تا آخر امسال اینجوری بنویسم.... بعد روزانه هامو وردارم ببرم یه جای دیگه.... بعد از اونجایی که دلم نمیاد اینو پاکش کنم و بلاگفا وبلاگایی رو که خیلی وقت آپ نکنن رو دیلیت می کنه ممکنه اینجا رو بکنم یه فتو بلاگ یا از این وبلاگایی که هر آپ دو سه جمله می نویسن.... روزانه نویسی در حالتی که هرکی میشناسدت میاد می خونه خیلی آسون نیست.... وبلاگ آینده رو به کسیمعرفی نمی کنم.
این از این
ماه صفرم که اومد.....
امروز من یه کشف خیلی بزرگ کردم ... ولی نمی گم :دی
دیدی آدم یه وقتایی به یه جایی می رسه که انگار ظرفیتش تموم میشه؟ منم الان اینجوریم.... اینقدر همه چی قاطی شده که نگو.... نمی فهمم چیکار کنم..... تنها چیزیم که می تونم بگم اینه: I give up
همه چی دقیقا برعکس برنامه های منه.... هرچی میگم اشتباه میشه.... منم دیگه بریدم.... الان دیگه جا ندارم جوش بزنم.... یه جور سرخوشی ابلهانه گرفتتم!....
سه شنبه:صبح عموم از تهران میان ...صبحانه درست نمی خورم چون دارم بدو بدو می کنم...بعدش کلاس ریاضی.... بعد من میرم داروخونه از بابا واکسن هپاتیت ب میگیرم و میرم تو کلینیک ترتیبشو می دم..... از گشنگی نمی فهمم چیکار کنم.... بعد میام خونه.... و سعی می کنم یکم این پازل بهم ریخته کارامو مرتب کنم.... شاید برای نهار مهمونی چیزی دعوت کنیم بعد عصر من میرم مدرسه برای ترم جدید ثبت نام می کنم.... بعد احتمالا با اعصاب خورد بر میگردم خونه.... بعد به آناهیتا زنگ می زنم و میگه رسیده تهران یا میگه تو فرودگاهه که بره تهران.... بعد میشینم الگو در میارم برای لباسم برای چهارشنبه که باید برم کلاس خیاطی.... بعدش دیگه دارم دیوونه می شم و دعا می کنم یه تنوعی چیزی پیدا بشه که من دققققق نکنم.... بعدشم تصمیم می گیرم فرداش نرم خیاطی و به جای چهار شنبه ها پنجشنبه ها برم.... آخر شب می شینم پشت اینترنت.... تو یه وبلاگ دیگه هرچی عصبانیت دارم خالی می کنم و بهتر می شم.... بعدش اگه آقاهه یا یکی از بروبکس آن باشن یکم چت می کنیم و بعدش سه شنبه تموم میشه....
کی چهار شنبه میشه؟
پی.اس:من خوبم.... و زندگی بر وفق مراده.... نه فکرای منفی بکن... نه سوال.... می تونی لبخند بزنی و بگی این دختره زده به سرش! من اینجوری بیشتر دوست دارم
صبحی بلاخره تشریف بردم کلاس خیاطی!!!! دست بزنین براممممم.... تازه با چرخ خیاطی جونم رفتم.... البته یه شیرینی افتادم.... حالا کووووو تا چار شنبه.... البته من اون دختره که خواب موند دیر رفت هااااا.... هیچ ربطی هم به اون دختره ندارم که تا یک داشت چت می کرد بعدشم خواب از سرش پریده بود تا ساعت نمی دونم چند بیدار بود.... نهههه اصلا از این وصله ها به من نچسبونین!!!!! ولی هرچی منتظرم خیلی خسته و خوابالو بشم هیچ خبری نیست.... من همچنان حالم خیلیییییییییی خوبه.... انرژی مثبت بیش از حد نیاز هم خیلی دارم..... تو کلاس هم یکسره در حال قدم زدن کار می کردم (یعنی کار نمی کردم) :دی
باید برم پارچه بخرم.... من دو تا پارچه برده بودم که بدوزم خانم معلم گفتن نههههههه باید بری تریکو بخری! اونم از اون پارچه فروشی که اون سر دنیاست.... ایشششش هی منو میفرستن تو خیابون.... خرید دیگه حد اکثر هفته ای دوساعت کافیه دیگهههههه....
گشنمه نهار سبزی پلو داریم.... همچنان از این تن ماهی های سبزی دار استفاده می کنیم..... خوبیش اینه نه مزه ماهی میده نه مزه سبزی.... معلوم نیست آیا چی با هم قاطی کردن؟.... میگی ما چیز خور میشیم می میریم؟ من بیست دقیقه جوشوندمش....
دو تا بسته شکلات از دست خودم قایم کردم ولی یادم رفته کجا گذاشتمشون..... خدا کنه آب نشده باشن.... می ترسم گذاشته باشم تو کمد لباس یا کشوم.... البته اتاق من اینقدر سرد هست که خیلی نترسم ولی....
هه هه.... الان کتار من یه گوساله هست (همونکه عکسشو گذاشته بودم) یه گوسفند هست.... یه خروسم هست.... دیگه چه حیوونی میشناسین که من باهاش بتونم طویله مو کامل کنم؟
صبح با اینکه برف و بارون قاطی میومد با شاذه رفتیم تو خیابون.... من یک عدد کتاب سیدنی شلدون خریدم (Blood line) و یک مداد اتود چون دیشب اتودم به ملکوت اعلی پیوست! البته من به قصد چیز دیگه رفته بودم که آخر گفتم یه روز دیگه با مامان برم.... یه کتاب فروشی هم کشف کردیم و من و شاذه نصف از سرما نصف هم بخاطر یه قفسه گندهههههه کتاب داستان یه نیم ساعتی اونجا دور گشتیم..... منم هفت هشت تا کتاب دیگه رو نشون گذاشتم که وقتی پولدار شدم برم بخرم :دی
بعدشم عین این بچه پررو ها نهار تلپ شدم خونشون :دی و کلییییییییییی حرف زدیم و من الان خیلی احساس خوبی دارم.... دیگه دم غروب هم بازگشتیم به خانه و ایناااااا.....
ولی هنوز حالم خیلی خوبه.... یه چیزایی بود خیلی وقت بود رو دلم مونده بود با شاذه که حرف زدم هم جواب سوالامو گرفتم هم سبک شدم....
فردا می رم کلاس خیاطی.... چرخ خیاطیمم می برم.... یه بلوز هم قراره بدوزم (یعنی میخوام بدوزم خانم معلم هنوز خبر ندارن :دی) دوشنبه هم کلاس انگلیش سه شنبه هم ریاضی و اینگونه دوباره درس شروع می شود! یه ماه ول گشتم بد عادت شدم.
امروز نی نی شاذه کلی سعی کرد اسممو بگه کامل موفق نشد .... بلاخره یهو تصمیم گرفت به من بگه آبجی! البته شایدم چون من و شاذه خنده مون گرفت خوشش اومد بگه.... تاحالا کسی بهم آبجی نگفته بود (جز نینا اونم موقع مسخره بازی)
من دچار فراوانی بیش از حد انرژی شدم.... نمی تونم مدت طولانی یه جا بشینم.... میرم دور خونه قدم میزنم :دی
اوپس فردا تفلد بابایی مان است.... من هرسال عزا می گیرم چه فعالیت خاصی به این مناسبت انجام بدم.... چون سلیقه من و بابا کاملا متضاده....
مثلا در مورد اودکلن و عطر.... بابا عاشق
اون دسته ای هستن که من خیلی بدم میاد.... و بابا هم همیشه از عطر های
مورد علاقه من نفرت دارن.... (آیکون ایشششش)
خلاصه فکر کنم باید به یه کیک بسنده کنیم.... البته بگذریم که پنجاه سالشون میشه و باید یکمی مراعات غذا خوردنشونو بکنن ؛) (آیکون دختر خبیث)
داداش مهمون داره الان پشت کامپیوترن دارن موقتا بی دعوا بازی می کنن....قبلشم داشتن فوتبال بازی می کردن.... بعدشم کیکی که نینا پخته رو میدیم بهشون!.... این آقایان جوان خیلی بامزه اند!
اوپسسس عصری رفتیم کلاس انگلیش جناب استاد می گن: نچ !!!!تو نامزد کردی.... کربلا هم رفتی.... بازم دست از سر من ورنمی داری؟ همه تا اینجوریا میشن دیگه نمیان کلاس....
منم با یک لبخند :دیییییییی گفتم: تازه کجاشو دیدین من هم می خوام برم مکه هم میخوام عروس بشم و بعدش بازم بیام پیشتون :دییییییییییییییییییییییییییییییی
جناب استاد یک آه غم انگیز ناکی کشیدن و گفتن: خب بیا.... منکه حرفی ندارم... ولی حوصله ت سر نمی ره من هی بهت درس میدم تو نمی خونی یاد نمی گیری؟
منم غم انگیز ناک شدم: یعنی من اینقدرررررر درسم بده؟
-: اینقدررررررر که نه یه خورده کمتر :دییییییییییییییییییی
ولی با اینحال من تا وقتی که بتونم می رم پیششون :دی..... (آیکون شاگرد با اعتماد به نفس مفرط و پررو)
دیگهههههه هیچی....
پی.اس: از این پس ما مقادیری جواب زیر کامنت هایتان درج می نمائیم. در صورت تمایل می توانید مطالعه شان کنید.
۱.در حال حاضر بنده سه عدد دندان عقل یکم در آمده دارم![]()
.چهارمی هنوز مانده تا دربیاید. مسواک زدن دندان های مذکور یکی از طاقت فرسا ترینکار های عالم است.![]()
۲.دیشب در جلسه دوباره برایمان تولد سورپریزی گرفتند![]()
.این بار واقعا واقعا سورپریز شدیم
.بعد هم که یاد علائم ونشانه ها افتادیم به خنگی خودمان بسیار خندیدیم.![]()
![]()
۳.ما کاشف به عمل آمده ایم که معده دردمان بخاطر بد غذا خوردن است
. مشغول اصلاح عادات غذایی می باشیم. دیشب بسیار راحت تر خوابیدیم.![]()
۴.امروز نهار را بنده و این خانمی که میاد کمکمون و مامان با هم درست کردیم
. بسیار غذای شیکی است: حلیم بادمجان
. ما علاوه بر مواد معمول این غذا هرگونه غذای ته یخچالی داشتیم داخل آن ریختیم و بعد با سس زن زدیمش که معلوم نشود
. خیلی هم خوشمزه شده قیافه نگیرید!![]()
۵.چیز دیگری یادمان نمی آید![]()
پی.اس: خیلی خیلی خسته و عصبی ام... حوصله ی هیچ کس و هیچی رو هم ندارم!
جدیدا تن ماهی شده عین تخم مرغ شانسی! هر دفعه که میخری با دفعه ی قبل فرق داره. امروز نهار سالاد ماکارونی با ماهی درست کردم ماهیاش سبزی هم داشتن.... سبزی هاش بوی شوید و یه چیز دیگه می داد ولی مزه جعفری داشت.... خلاصه من خیلی خوشم نیومد.... این داداش محترمم هم که استاد تقویت روحیه: فقط کافیه بار به گوشش برسونه من غذا درست کردم.... اعتصاب غذا می کنه. امروز بابا بزور چند تا قاشق به خوردش دادن هنوز داره غر میزنه....
پرنیان نمی دونم چی شده یهو تصمیم گرفته وبلاگشو ببنده.... منم یکمی بد وبیراه بهش گفتم.... البته لازم به ذکره که من خودم تا پارسال هیچ وبلاگیمو بیشتر از چهار پنج ماه حفظ نمی کردم و این یکی کودک استثنایی شده که هنوز زنده ست.... ولی خب من نوشته های پرنیانو دوست داشتم....
از صبح دارم بدون وقفه پیش خودم اینو زمزمه می کنم:
One way or another I'm gonna find ya
I'm gonna getcha getcha getcha getcha
One way or another I'm gonna win ya
I'll getcha, I'll getcha
One way or another I'm gonna see ya
I'm gonna meetcha meetcha meetcha meetcha
One day, maybe next week
I'm gonna meetcha, I'll meetcha
اینو تو خیلی از فیلما شنیدمش ولی دلم میخواد کاملشم پیدا کنم....
حال ندارم بنویسم ولی انگار برنامه ریزی سیستم من اینه که الان باید می نوشتم
فردا دوره خونه ی مثبتیم..... یه دامن بامزه دارم ولی هنوز بلوز مناسب پیدا نکردم....مهم نیست.... من برای هر مهمونی سه چهار دست لباس رو انتخاب می کنم...بعد از یکیش خیلی خوشم میاد .... بعد دم مهمونی که میخوام برم نظرم عوض میشه یه چیز دیگه می پوشم.....
چند وقتیه تایپم افتضاح شده نمی دونم چرا.... دقت کردین تو نوشته هام غلط خیلی زیاد دارم.... دیگه اگه عجله هم داشته باشم که بدتر.... نمی دونم انگار انگشتام مال خودم نیستن.... خیلی تنبل شدم....
اینترنتمون دقیقا همون موقعی که کار واجب باهاش داری قطع میشه .... یعنی اینقدر لجم می گیره که نگو.... وقتی هم که کار زیاد داریم سرعتش یه جور وحشتناکی میاد پایین.... یه هفته ست اینجوری شده!
امروز نهار گندم پختم با یه جور پلو که بهبهانی ها درست می کنن بهش می گن یکوبه! هر دوش خوشمزه شده بود (وقتی می گم خوشمزه یعنی هیچ مشکل خاصی نداشت ) من ساعت ده تازه رفتم ببینم تو آشپزخونه چه خبره.... یازده و نیم هم تقریبا دیگه کارم تموم شده بود.... ولی با اینحال ترجیح میدم روزایی که قراره آشپزی کنم صبح زود شروع کنم که نه - نه و نیم دیگه غذا آماده باشه برم به بقیه کارام برسم! (اوااااااا حالا دوبار نهار پختم دیگه اینهمه توضیح نداشت که)
دیگه اینکه شاذه یه کیک گوشت خوشمزه ای درست کرده بود من یادم رفت دستورشو بپرسم.... جدیدا خیلی به غذاهای تو فر پختنی علاقمند شدم....
بلاخره عصری پرنیان اومد پارچه شو برد.... یعنی من باید می بردم بدم بهش ولی هی نمی شد.... تازه یه امانتی دیگه هم دارم که پس ندادم و اون بدجور رو دلمه.... همش عذاب وجدان دارم!
آخ جووووون از 5شنبه کلاس انگلیش داریم..... دلم برای جناب استاد اینقدر تنگ شدهههههه من از وقتی رفتم کربلا دیگه ندیدمشون..... حالا هم کتابمون تموم شده باید برم کتاب جدید بگیرم..... چه عالی!
یه کتابفروشی هست (این کتاب جدیده رو هم از همون باید بگیریم) من خیلی ازش خوشم میاد.... اینقدر همه چی مرتبه که آدم فقط چند دقیقه باید وایسه تماشا.... فروشنده شم از ایناییه که هرسوال کتابی بپرسی جوابتو می دونه.... البته فقط کتاب کمک درسی و لوازم تحریر و اینجور چیزا داره ولی من هربار میرم ته جیبم حسابی سوراخ میشه....
چقدر چرت و پرت نوشتم؟
ظهر یه نهاری درست کردم که خودم کلی کیف کردم ولی بقیه خاطر نشان کردن که یکمی زیادی پرچاشنی شده... یعنی هم زمان هم خیلی ترش بود هم تند بود هم شور بود.... منم که عاشق چیزای اینجوری ام ولی خیلی از مردم با من مخالفن.... مامانم نشستن کلی برام توضیح دادن که نمیشه همچین چیزی رو جلود مهمون گذاشت منم در کمال اعتماد به نفس ته ظرفو در آوردم....
فک کنم مال همینه که از عصر معده م درد می کنه.... تاحالا تجربه چندانی در مورد معده نداشتم و ایشالا دیگه نداشته باشم.... خیلی حاد نیست ولی اعصاب برام نذاشته (البته من الان خییییییییللللللییی خوشحالم سر درد نیستم)....
شبی مادر رو برداشتیم رفتیم روضه....یعنی اول ما همینجوری دیدنی رفته بودیم پیششون یهو بابا تصمیم گرفتن همه رو ببرن.... منم لباسام یکم از لباس روخونه ای نو تر.... خلاصه رفتیم اونجا.... منم سعی کردم به روی خودم نیارم که خیلی فشنم و اینا... تازه آستین لباسمم سفید بود دم به ساعت تا آرنج می کشیدمش بالا که از زیر چادر در نیاد.... خلاصه اینجوری شد....
نشستیم با نینا هاتچیک تماشا کردیم....بعد هر دقیقه پقی می زدیم زیر خنده.... دیگه این داداش بیپاره م مرده بود از کنجکاوی که چیه به من نشون نمی دین؟ بیچاره داداشم.... یه وقتایی که با نینا خیلی دوست میشیم و محلش نمی ذارم به حد مرگ عذاب وجدان پیدا می کنم!
وای دلمممممممم..... درد می کنه... نصفه شبی چیکارش کنم آخههههههه
من از این قالبه خوشم نمیاد.... قالب خوب هم پیدا نمی کنم.... تازه اصلاااااااااا هم حوصله ندارم بشینم با این کد و اون کد بازی کنم.... هلپ دیگه!
این چند روز یکسره تو خیابون خواهم بود.... من از الان عزا گرفته م.... امروز صبح کلی نشستم با سه تا مغازه دار سر کردم تا یک اپسیلون کارم انجام شده.... یعنی اگه من یکم بیشتر علاقه داشتم الان دیگه راحت بودم ولی......
زدم یکی از بهترین لیوانامو انداختم زمین و یه ترک گندههههههه برداشته.... فکر نمی کردم رو فرش چیزیش بشه.... من لیوانام خیلی برام عزیزن! الان اینقده دپسرده م که نگووووووو.....
عمه دومی دارن می رن تهران.... هرچی کردم راضی نشدن بیان پیش ما.... ولی عوضش من دلم میخواد عید برم سرشون خراب بشم.... یعنی من سال تحویل و یکی دو روز اول دوست دارم همینجا باشم ولی بقیه ش رو نه.... تعطیلات عید هم بهترین جای دنیا اهوازه! ولی هنوز نتونستم بابا رو راضی کنم.... یعنی جواب نمی دن کههههههه.... من دلم تنگ شده!
این هفده سالگی من شرون چندان دلنشینی نداشته ولی من پرانرژی و سرحالم.... این خودش خیلی مسئله ی مهمیه.... کاش بقیه شم به همین سرحالی باشم :دی
چرا جدیدا هیشکی نصف شب بیدار نیست من بهش اس ام اس بزنم؟ دیشب خوابم نمی برد اس ام اس زدم به یکی از بچه ها بهم گفت برم ببینم ساعتم خراب نشده؟ بعدشم که من گفتم خوابم نمی بره دیگه جوابمو نداد.... بدجنسسسسسس.... خوب خوابم نمی برد چیکار کنم؟
چه آپ تیکه تیکه ی لوسی؟ واقعا که!
ما وقتی فکرمان مشغول می شود دچار اضطراب مفرط می شویم.... الان چند ساعته من دارم از اضطراب خفه میشم.... اصلا هم نمی دونم دارم جوش چیو می زنم فقط این قلبم تو دهنم داره می زنه.... حالا خوبیش اینه از قیافه م معلوم نیست.... البته خب شاید یکی از دلایلش این باشه.... ولی مهم اینه که من وقتی مضطربم انرژیم ده برابر میشه و یکسره مشغول بدو بدو وبپر بپرم.... شبم خوابم نمی بره.... دست هم بهم می زنن این هواااااا ور می جکم چیکار کنم حالا؟ (شاذه این هیچ ربطی به آسانسور و پله برقی و پل هوایی نداره.... یکی از دلایلش همون دلیلیه که شما امروز برای من فال نگرفتین)
شبی دایی کوچیکه اینا خونمون بودن به صرف نون خامه ای و نون ناپلئونی! بابای من برای تولد هر کدوم از اعضای خانواده که باشه شیرینی مورد علاقه شو می خرن.... بعد امروز تولد قمری داداشمم بود دیگه من گفتم نون خامه ای داداش گفت ناپلئونی.... ولی این بار ناپلئونی ها خوشمزه تر بودن!
دیشب آقاهه به من می گفت اینقدر نگران جوش نباش و بیخیال خودش خوب میشه و اینا.... منم دختر خوب حرف گوش کنننننننن.... امروز کلا آلزایمر شدید گرفتم نه صابون زدم نه ژل تازه یه عالمه نون خامه ای هم خوردم..... فکر کنم اگه یکم حرف گوش نکن باشم اشکالی نداشته باشه.....
امروز کلی با شاذه بحث و تبادل نظر کردیم و من چند تا از ترسای بزرگمو کشف کردم.... ولی ظاهرا دکتر برای درمانش قرص میده.... منم فقط با درمانی روحی روانی بدون دارو موافقم.... مثلا من از آسانسور به حد مرگ می ترسم و امکان نداره تنهایی برم توش تازه وقتی هم با یکی می رم یکسره دارم دعا می خونم که زودتر خلاص شم..... خب این مشکل بسیار بزرگیه.... چون من هربار می رم تهران و بر میگردم بعدش یه سری پادرد و کمر درد و لاغری بی موقع دارم ..... خب این باید درمان بشه و یکی بیاد به من تفهیم کنه آسانسور ترس نداره.... ولی در طی سالیان سال ثابت شده که نرود میخ آهنین در سنگ.... من از آسانسور می ترسم!
این ورجکیدن یه اصطلاح کرمانیه.... از غیر کرمانیا هرکی فهمید یعنی چی .....:دی
امروز بچه ها تو خونه ی یکی دیگه از بچه ها برای من و ویولت تولد سورپریزی گرفتن.... به من گفتن تولد ویولته به ویولت گفتن تولد منه.... دیگه کلی دونقطه دی شدیم.... کیکمونم خیلیییییی خوشمزه بود :دی بچه ها هم کلی شرمنده م کردن.... حالا تولدشون جبران می کنم :دی؛-)
اینجوری ها.... جدی جدی هفده سالم میشه؟ خیلی خنده داره... منم خودم مناسب ترین سن برای خودم رو چهارده میدونم.... سه ساله من همینجور چهارده ساله موندم.... :دی
امروز اندازه یک اپسیلون اتاق مرتب کردم.... جدی جدی دیگه میخوام همه ی وسایل بیخودمو بریزم دور.... همیشه میگم نههه اینا یادگاری هستن و نگه شون میدارم ولی تا دفعه ی بعد که اتاق مرتب کنم اصلا یادشونم نمیفتم.... حالا البته اگه من باشم وقتی الان اتاقم کاملا خالی از یادگاری شد سال دیگه این موقع دو برابر خرت و پرت جمع کردم.... آدم بشو نیستم انگار.... :دی
یه چادر خوشگل بریدم اندازه یه مثلث گندهههههه پارچه کم آوردم.... چیکار کنم؟
اون روز که با پرنیان رفتیم خرید هر دومون کاموا خریدیم.... پرنیان پشت بلوزشو بافته من هیچ کار نکردم.... عوضش من دارم پارچه ی بلوزمو میدوزم.... وای دیدی پارچه ش هنوز مونده پیش من!
کلاس خیاطی دوباره باز شده ولی من دیگه نمی رم.... چون هم ساعتش با ریاضیم تداخل داره هم من الان با کتاب آموزش خیاطی و بوردا کلی هنر از خودم در می کنم.... حالا ببینم تا بعد چی میشه....
من اصلا نمی دونم برای چی اسم خودمو گذاشتم ماتیلدا.... البته از ماتیلدای رولد دال خوشم میومد ولی دیگه اینقدر بهش ارادت نداشتم که اسمشو بذارم رو خودم.... یعنی همیشه لیلا دوست داشتم که حالادر کمال خوشوقتی می گم که اسم دختر عموم لیلا شد .... الان هم همش فکر می کنم اسمم ماتیلدا هست تا من یه اسم خوبی پیدا کنم که نمی کنم.... در نتیجه ماتیلدا هستیممممم.
اگر من موفق می شدم این جنگلی رو که درست کردمو مرتبش کنم می تونستم با چرخ خیاطی خودم (اوا خب عقده ای شدم) برای خودم کلی خیاطی کنم.... هی میگم دیگه پا میشم جمعش می کنم بعد چشمم به اتاق که میفته می گم نهههه من نمی تونم.... نمی دونم چرا ریخت و پاش آسونتر از جمع کردنه؟ من در عرض یکساعت بهمش ریختم والان دو روزه که نمی تونم مرتبش کنم؟
چون اعتبار ندارم دارم رو موبم برنامه و بازی اینستال می کنم که اونم یکی در میونشونو نمی خونه.... من الان دارم کشف می کنم این دایموند من و اون تاچ اچ دی سیستمشون یه چیز خاصی داره چون جاهایی که برنامه ی پاکت پی سی هست بعضی وقتا یه قسمت جدا برای دایموند و اچ دی داره....
راستی از این محافظ صفحه های موبایل از کجا میشه خرید؟ محافظ موبایل من به طرز وحشتناکی خط شده بعد هرکی بهم می رسه میگه وای چیکار کردی با موبایلت؟ منم باید هی بگم این محافظشه خودش طوریش نشده...
امروز تولد یکی از دوستامه.... این یکی دیگه کادو نمی خواد فقط یه اس ام اس که اونم وقتی اعتبار دار شدم تقدیم می کنم.... این تولدت مبارک و هپی برت دی تویو خیلی بیحال نیستن؟ کاش یه جمله قشنگتر پیدا کنم؟
یه رنگ موی موقت از این ریملی ها گرفتم.... یعنی همه جام رنگی شد غیر از موهام.... خیلی بیخود بود.... آخرش نه تونستم موهامو آبی کنم نه صورتی نه سبز.... یکی بیاد بگه مریضی سه تا سه تا می خری؟ ولی خیلی باحال میشه آدم مثلا وقتی میره مهمونی یکمی از موهاشو با لباسش ست کنه ؛-) مثل اون دختر موبوره توی Just my luck... میشد یکی از دوستای لیندسی لوهان
امروز نهار کتلت داریم.... هم من هم این خانمه که میاد کمک مامانم از آردسوخاری ها چشیدیم بعد ملتفت شدیم اینا انواع فلفله یکمی آرد هم توش ریختن.... الان سر زبون هر دومون پرزاش رفته از بس تند بود....
الساعه دوباره به لبه ی کابیتن اصابت (درست نوشتم؟اسابت اثابت شایدم با ع یا ط می نویسن) کردم منتها به جای اون استخون همیشگیم اینبار زاویه م بد بود تیزیش رفت تو پهلوم... جاش درد می کنههههههههه....
فهلا همین (چقدر حرف زدم؟
زندگی من به هیجان و انگیزه بنده.... یعنی یه جور بدی هم وابسته به اینام.... یعنی من تا یه انگیزه قوی و زنده یا یه استرس و هیجان حسابی نداشته باشم بدرد هیچی نمی خورم.... یعنی میشم مثل الان.... حالا اگه یکی هم حالمو گرفته باشه دیگه خیلی بدتر میشه.... تازهههه روی همه ی اینا دل درد هم باشه ....میشم همین موجودی که الان هستم: نامنظم (از صبح تاحالا همچین اتاقمو ریختم بهم که دیگه نمی شه بیای تو!) تنبل و خسته ( مگه میشه این اتاقو جمعش کنم؟ نهههههه... ولش کن!) غرغرو (این چرا اینجوریه؟ تو چرا داری منو نگاه می کنی؟ چرا اومدی کتار من نشستی؟ برو اونور) سگ اخلاق (جیییییییییییغ.... هاپ هاپ....) فراموشکار ( به دختر همسایه قول دادم براش سی دی ببرم یادم رفت) ز نظر ظاهری هم میشه گفت شبیه مجسمه بودا.... چارزانو میشینم تکیه می دم به دیوار اخمامم می کشم تو هم سقفو تماشا می کنم....
خلاصه در این مدت بنده بسیار ماتیلدای دلربا و جذاب و عزیز و دوست داشتنی ای هستم ( یعنی عینهو یه جونوری شبیه آکرومانتیولا) تا اینکه از آسمون یه چیزی برسه که منو راه بندازه دوباره بشم شبیه آدم ... یعنی همین ماتیلدای معمولی! (که لااقل این اتاقمو جمعش کنم.... اتاق نامرتب هم رو اعصابم پیاده روی می کنه)
خداوندا از درگاه خودت مقداری اخلاق خوش و انرژی به من عطا بفرما!
![]()
این عکس آراگوگ آکروماتیولای تو هری پاتره.... منم عین همینم منتها یکمی لاغرتر! ؛-)D-:
پی.اس: ترجمه فارسی نسبتا قابل قبول داستان های بیدل نقال نوشته جی.کی رولینگ.... من نثر ویدا اسلامیه رو بیشتر میپسندم.... منتها این ترجمه برای رفع کنجکاوی چیز مناسبیه.... 110 صفحه ی درشت نوشته هم بیشتر نیست.... میشه پشت کامپیوتر خوند....
لینک دانلود رمزشم اون پایین ریز نوشته برای اینکه مثل من یکساعت نگردین:divanesaz
پی.اس۲: یک خانم بسیار عزیزززززززززززززززز امروز منو یاد این کتاب انداختن... حیف که کتاب خوندن پشت کامپیوترو دوست ندارن
پی.اس3: اههههههه اعتبار موبایلمم تموم شد.... حتی اس ام اس بازی هم نمی تونم بکنم :(((((((((((((((
امتحانام تموم شد... حسن ختامش هم رفتم خونه ی شاذه... بعدم اومدم خونه ی خودمون خوابیدم.... خوب بود
دیگه هم دلم نمی خواد راجع به درس و امتحان حرف بزنم تا چند وقت دیگه....
شاید یکم دیگه بیام یه آپ درست بکنم
الان کامپیوترو از زیر دست نینای بیچاره (هاهاها اینقدر تو اون کامنته بهم گفتی!!!) کشیدم بیرون... سه ساعت وبگردی کردم بعد پرسیدم تو که کاری نداشتی؟ من یه آپ بکنم؟ نمی دونم چرا یه جوری نگام کرد؟![]()
صبحی بابا صبحانه مهمون داشتن کله پاچه![]()
... دیشب یکم کمک مامان دادم یکم هم درس خوندم وبعد تا ساعت سه لالا بودم بعد نشستم خوندم خوندم خوندم تا حدود نه صبح....دیگه مهمونا هم یکساعتی می شد رفته بودن نشستم از روی حواس جمع یه کله پاچه حسابیییییی خوردم
بعد هم رفتم تو مدرسه کلی به آناهیتا مثلا پز دادم دیدم بعد از سه بار کله پاچه گفتن اینجوری شد![]()
منم دیگه براش تعریف نکردم
امتحان زمین شناسی مونم خوب بود.... هیچم به اون سختی که می گفتن نبود من فقط سه نمره ننوشتم![]()
الان یه کمی دارم از خواب غش می کنم ولی تا کتاب شیمی رو می بینم خواب از سرم می پره.... در نتیجه نه می تونم بخوابم نه اونقدر حواسم جمعه که بخونم .... کی فردا عصر میشه که من امتحانام تموم شده باشه؟
تازه فردا صبح خونه شاذه هم دعوتم که نمی دونم می رسم بعد از امتحان برم یا نه؟ ![]()
نینا یک عدد کادو تولد بیسیار عالی بهم داد که تا داد مصرفش کردم.... نوچ شکلات نبود وگرنه من الان جوش جوشی شده بودم.... نمی گم چی بود
(البته الان یه خورده جوش جوشی هستم چون شکلاتی رو که آقاهه بهم داده بود رو خوردمش
)
فهلا بای![]()
سرم خیلی شلوغه فردا صبح مهمون داریم و منم امتحان زمین شناسی دارم.... هیچ کاری هم نکردم.... پس فردا هم امتحان شیمی دارم....عصرشم باید برم بیرون....
این چند روز دیگه حتی از خواب هم خبری نیست.... خدا بهم رحم کنه!
از دایی کوچیکه آلبومشونو گرفتم کلی عکس قدیمی باحال دارن توش.... کلی عکس هم از بچه گیای من توشه (ها ها ها وقتی نوه ی اول باشی دایی هات کلی عکس ازت میگیرن و کلی عزیزی
) حالا دارم ازشون اسکن میگیرم برای خودم....
یه عکسی هست مال وقتی می رفتم ملا.... اون موقع ها مادر پاشون شکسته بود ما همش از صبح تا شب خونشون بودیم..... دایی هم هنوز با شاذه نامزد بودن.... من یه روز از ملا جایزه گرفته بودم بدو بدو اومدم تواتاق دایی و هیجان زده گفتم داییییییییییی من جایزه گرفتم و نشوندمشون همه ی جایزه هامو نشونشون دادم.... بعدم کاغذ کادوهه رو مثل روسری سرم کردم ازم عکس گرفتن.
فرداش تو ملا اولین دندون شیریم افتاد ....ظهر با گریه رفتم پیش دایی: دایییییییی دندونم کنده شد.... چیکار کنم؟ من فقط شیش سالمه منکه هنوز مثل بابا بزرگ پیر نشدم!!!! اونا هم نشستن یکساعت برای من توضیح دادن که موضوع دندن افتادن چیه تا من راضی شدم بعدشم اضافه کردند که هرکی کادو میگیره فرداش دندونش میفته (و من تا مدتها به این حرف ایمان داشتم و از کادو گرفتن خوشم نمیومد) بعد رفتم تو کیفم نگاه کردم دیدم دندونم نیست دوباره با گریه برگشتم پیش دایی که دایییییییییییی دندونم نیست!
اصلا هم هر روز ظهر تلپ نمی شدم تو اتاق دایی.... اصلا هم زر زرو نبودم.... اصلا هم دایی مو اذیت نمی کردم.... نههههههه اصلاااااااا....
من خیلی آدم لجبازیم ام که با وجود اینکه اسپیس کامپیوتر خرابه غیر از این متن سی کیلومتر دیگه هم جای دیگه دارم می نویسم!
ایشششششششششش
یه بار من اومدم از خودم هنر در کنم و شیک بشم... نمی شه که!!!! دو سه روز پیش بابا رو مجبور کردم فیله بخرن که من استیک درست کنم بعدشم به دقت نشستم آماده ش کردم خوابوندمش و بعد به دست فراموشی سپردمش... امروز تو یخچال گوشتا رو دیدم یادم اومد من می خواستم آشپزی کنم.... خلاصه شیک و پیک رفتم آشپزی کنم که چشمتون روز بد نبینه تیکه سومی رو گذاشتم یهووووو روغن پاشید و ماهیتابه (و محتویاتش) آتیش گرفت.... منم که دسته ماهیتابه رو گرفته بودم دستم سوزیددد ماهیتابهه رو پرت کردم اونور آشپزخونه....![]()
![]()
الان من موندم با یک عدد دماغ سوخته و ضایع شده.... و ایضا دست سوخته.... و یک آشپزخانه چرب.... و خوشبختانه مامان قبل از شکوفا شدن استعداد های آشپزی من نهار درست کرده بودیم وگرنه می نوشتم 5 نفر آدم گشنه....![]()
فعلا تصمیم گرفتم همین غذاهای معمولی خودمونو بپزم استیک و بیفتک و غیره پیشکش...
بگذریم
در طی جریانات اتاق سازی (!) من یه لیست همقد خودم نوشتم که الان اینهمه چیز ریختم دور و دوباره باید جایگزینش رو بخرم و اینهمه چیز من ندارم باید بخرم.... از اونجایی هم که من عاشق سر و کله زدن با مغازه دارم
نمی دونم چه جوری نجات پیدا کنم....حالا شاید با پرنیان که رفتیم بیرون ترتیب یه خورده شو دادم....![]()
داداشم بعد از روضه ها شدیدا احساس خوش صدایی بهش دست داده و یکسره با فیگور و ژست های مختلف و تن صدا های بالا و پایین مشغول هنر نمایی تشریف داره.... ![]()
همین فعلا....
هشت شب اول ماه محرم تو تمام روضه ها هی من روضه گوش دادم هی دپسرده شدم ولی جز در موارد خاص (فکر کنم نوشتمش؟) دریغ از یک قطره اشک!!!! یعنی یه جاهایی دیگه می دیدم خیلی ضایعم بزور چشمامو بهم فشار میدادم که یکم اشکالود بشه ملت فکر کنن منم دارم گریه می کنم... شده مثل این کامرون دیاز تو فیلم The holiday
ولی عوضش این دو روز اخیر.... از صبح تا شب روضه و .... منم انگار عقده ی این چند روزم باز شده بود.... به حد چییییی هی گریه کردم و اشک ریختمممممم .... فکر کنم این غده اشکیم بیچاره نابود شد..... الان هم چشمام قرمز شده مثل گوجه فرنگی ( چه تشبیهی؟) هرکی می بینه یا میگه اواااااا چرا چشات اینقدر قرمزه؟ (اونم درست بعد از روضه پرسیدن داره آخه؟)یا میگه واییییییی چقدر چشات سبزه؟ قبلا نبوداااا؟ (خب سبز و قرمز متضادن بیشتر معلوم میشه.... لنزم کجا بود؟!!) خلاصه اینکه گریه آدمیزادی به من نیومده
کمرم همچنان درد می کنه..... منم دیدم ول کن نیست دیگه مسکن نمی خورم.... بابا می گن خب استراحت کن بگیر بخواب خوب میشه.... بعد من هنوز از جلوی بالش و پتو رد نشدم بابا می گن ماتیلدااااا تو چرا همش خوابی؟ بریم روضه ....
این چند روز چند نفرو دیدم از فرط گریه غش کردن.... من تاحالا غش نکردم ولی یاد آن شرلی افتادم که یکی از آرزو هاش این بود که غش کنه :دی
این چند روز جینی در شهر ما به سر می برد.... امروز باهاش خداحافظی کردم که فردا میره... میس هر میشم ؛-(
دلم برای بی بی تنگ شده اساسی.... ولی نمی دونم چیکار کنم.... این چند روزم اینقدر سرم شلوغ بوده نشده زنگ بزنم... فقط چند تا اس ام اس که اونا هم یکی در میون می رسن!
ما تا آخر دی هیچ کلاسی نداریم عالیهههههه.... ولی باعث تاسفه که من هیجدهم ماه متوجه این موضوع شدم :-ا
دقت کردین همیشه این موقع سال تو وبلاگا همه بداخلاق میشن و بی حوصله؟ حالا بگین یه خورده ش مال امتحانای محصل ها یه خورده شم مال حال و هوای ماه محرم و صفر.... بقیه ش نمی دونم مال سرمای هواست مال چیه؟ اصلا تابستونا همه کلی اکتیون خوشحالن.... ولی تا هوا یکم سرد میشه....
امتحان عربی رو به نظر خودم خوب دادم ...یعنی اگه یکم دیگه هم خونده بودم عالی می شد.... ولی غیر از خودم فقط دو نفر دیگه عادی از سر امتحان بلند شدن...بقیه همه نا امیییییییید ناراحت که امتحانم خراب شد.... (البته من عمرا خودمو واسه امتحان نکشته م)
یه محلول ضد آکنه بابا برام آوردن نوشته باید شب قبل از خواب بزنیم به مناطق جوش جوشی .... کی شب میشه؟ ظاهرا بعد از مصرف یه بسته ش باید خیلی خوشگل بشم ولی من خیلی امیدوار نیستم.... فقط دلم میخواد از این وضع فجیع در بیام که بعد یه فکری به حال بقیه ش بکنم! یه کرم هم خودم از داروخونه برداشتم که فکر می کردم ضد آفتابه بعد اومدم خونه دیدم کرم لایه برداره که من بدون دستور صریح دکتر غیر ممکنه ازش استفاده کنم.... بابا میگن حالا فعلا داشته باشش تا بعد....
آقاهه از تهران یه کیندر خوشمل برام آورده با خودم شرط کردم که تا کتاب زمین شناسی رو نخوندم دست بهش نزنم ( خوب باید یه بهونه ای پیدا می کردم) .... گذاشتمش تو کتابخونه هر چند دقیقه یه بار یه لبخند ملیحانه بهش می زنم :دی
این مدرسه ای که میریم برای امتحان نهایی توش امتحان میدیم یه حیاط خالی گنده داره جون میده دورش بدویی.... ولی این آناهیتا اصلا پایه نیست.... اگه پرنیان بود کلی با هم دور مدرسه میدویدیم و خیلی خوش میگذشت! ( پرنیان یادته دبستان چقدر دویدیم؟ یادش بخیررررررر)
میخوام برم کتاب این فیلم پی.اس آی لاو یو رو دانلود کنم بخونم.... فیلمش خیلی خوشگل بود.... مرسی شاذه!!!!!
اوفففف چقدر حرف زدم؟ برم چادرمو اتو کنم شاید شب بریم روضه