تبليغاتX
.:*و اینک آسمان از آن منست*:.

.:*و اینک آسمان از آن منست*:.

.:*دفتر خاطرات مجازی ماتیلدا*:.

خبر فوری!!!!

من اسباب کشی کردم.

لطفا آدرس لینک جدید رو توی لینکدونی تون وارد کنین.

بیاین خوشحال میشم.

بیاااااااین ها!

و اینک آسمان از آن منست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 14:12  توسط .:*ماتیلدا*:. 

مسافریم به ورد پرس یا پرشین بلاگ احتمالا

یکم خوابیدم و بعد نمی دونم چرا دیگه خوابم نمی بره؟

این بلاگفا جدیدا خیلی دیوونه شده.... الان من چند روزه هر موقع میام این همیشه یه دونه کامنت بیشتر از کامنت هام رو میگه تایید نشدن.... مثلا وقتی هیچ کامنت تایید نشده ای ندارم میگه یکی داری و بعد که کلیک می کنم میگه هیچی نیست.

دم به ساعتم که دیوونه میشه و اینا....

دیگه واقعا دلم میخواد برم یه جایی که امکاناتش بیشتر باشه..... ولی دلم میخواد آرشیوم با همه کامنتا و عکسا و خلاصه همه چی هم همرام منتقل بشه.... یه جایی دیدم نوشته چه جوری.... منتها برای منتقل شدن بلاگر و ورد پرس.... فعلا دارم میبینم اینا امکاناتشون چه مدلیه.... پرشین بلاگم بد نیست.... البته ورد پرس از همه شون امکاناتش بیشتره ولی خب در عوض پرشین بلاگ فک کنم کمتر فیل طر بشه.... البته هیچ اعتباری با این فی ل طر کنندگان محترم نیست.....

خلاصه اینکه احتمالا رفتنی هستم.... ولی اگه میدونین چه جوری میشه آرشیو رو به پرشین بلاگ منتقل کرد لطفا بگین.... همه جا نوشته میشه ولی ننوشته چه جوری؟

سرویسای ایرانی دیگه رو هم چک کردم ولی پرشین بلاگ بهتر بود.... با اینکه خیلی هم دوسش ندارم.... تازه وردپرس هم منوش کلا متفاوته یه کم اذیتم می کنه که احتمالا عادت می کنم....

منتظر پیشنهادات شوما هستیم.... لطفا جدا از وفاداری به بلاگفا نظرتونو بگین.... مطمئن باشین اگه خیلی ایراد داشته باشن می مونم..... ولی میرم مغز مدیر بلاگفا رو می جوم تا یه فکری به حال اینجا بکنه

فردا نهار دعوتم..... تازه باید صبح زود هم پاشم که کمک مامان خونه رو جمع و جور کنیم.... انگاری بمب منفجر شده..... خیلی بدم میاد روز جمعه سحر بخیزم.... (البته نیست بقیه روزای هفته کله سحر پا میشم از اون لحاظ) چه خوب نهار هم داریم دیگه آشپزی نمی خواد بکنیم.....

خب من برم وردپرس یا پرشین بلاگ؟ هان؟ هاااان؟ هاااااااااااااان؟ زودی بگو.... قول میدم آدرس جدیدمو بهت بدم.... چه جوری با آرشیو رفتن هم پذیرفته می شود..... تنکس اِ لات.... مشکوریننننننننننن.... دانکه..... مرسی.... خیلی ممنون....

پی.اس: نیست از بلاگفا نمیشه با آرشیو به ورد پرس بریم (چون مدیر بلاگفا دوسسسست نداره ایششش) همه جا هم فقط نوشته میشه از بلاگفا به پرشین بلاگ رفت.... ولی چه جوریشو هیچ جا ننوشته.....

من میخوام برممممممممممممم

تازه ورد پرس هم فقط ثبت نامم کرده.... لاگین نمی تونم بشم

چقدر من رو شانسم ها

+ نوشته شده در  جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 2:38  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

نومزدی ویولت

یه عالم نوشتم همش پرید....

نوشته بودم رفتم نامزدی ویولت و خیلی خوش گذشت.... ویولت اینقدر خوشگل شده بودددددددد.... مبارکش باشه

و اینکه تا آخر هفته قراره خودمو بکشم از مهمونی و ددر دودور

:دیییییییییییییییی

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 23:21  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

من میخوام برم کربلا .... میای بریم؟

امیدوارم تا من این آپ رو می نویسم باز برق نره.... نمی دونم چه جوریه.... این چند روز تا یکم باد و بارون میشه برق میره.... فکر نمی کردم اینقدر سیم ها مون ناز نازی باشن..... برق که بره نت هم میره .... لپ تاپ هم خیلی شارژ نداره و موبایلمم تازه زدم تو شارژ.....
ولی یه خوبی داره این برق رفتنا.... اینقدر یاد کربلا میفتم....

اول یاد حرم که تنها جایی بود که همیشه روشن بود.... یاد اینکه بعد از تاریکی و ترسناکی کوچه ها تو حرم چقدر ظارامش داشتم و چقدر دعا میکردم....
تو کل شبانه روز شاید فقط 5-6 ساعت برق شهر وصل بود.... بقیه ش رو هتل برق اضطراری داشت که اونم فقط چراغا رو روشن می کرد.... اصلا یادم نمی ره طبقه سوم بودنمونو.... اون آسانسور داغون رو که تمام سیم هاش زده بود بیرون رو.... من که همش یا می ترسیدم برق بره و ما بمونیم تو آسانسور یا اینکه سنگین بشه و سقوط کنیم..... یاد اون شوفاژ برقی میفتم که برای هر اتاق سه در چهار که یه ورش تمام پنجره بود گذاشته بودن و همیشه سرد بود....
یاد اینکه شارژر موبایلمو جا گذاشتم تو چمدون نینا....
یاد اینکه شبا منی که اینقدر گرماییم و وسط برف نمی تونستم لباس کلفت بپوشم اونجا موقع خواب یه بلوز و شلوار تریکوی کلفت با جوراب بلند و روسری و ژاکت زیر پتو میخوابیدم و می لرزیدم....
یاد ساعت 4/30-5 صبح تو تاریکی و سرما حرم رفتن و ساعت 8 گرسنه هتل برگشتن و صبحونه ی محشر هتل رو خوردن: یه چیزی شبیه نون لواش.... یه نون مخصوص عراق ... نون خشک هایی که خودمون از اینجا برده بودیم.... تخم مرغ آب پز.... چهار جور پنیر خارجی و هرروز چک کردن که حروم نباشه.... دو جور مربا با بسته بندی ایرانی.... آبمیوه های نیم گرم که کارمندای هتل هر روز یه مدلی می چیدن روی میز....شیر داغ که من دوست نداشتم و بابا مجبورم می کردن بخورم.... چایی های که هتل می داد و توش یه چیزایی شبیه اکلیل بود و اینکه تی بگ معمولی مثل طلا بود.... قهوه های جور واجور که همه از اتاقشون میاوردن.... سرشیر واقعی.... عسل واقعی.... چقدر مزه میداد برای یه آدم گرسنه!
یاد خیابوناش افتادم که شبیه هیچ کدوم از خیابونایی که قبلا دیده بودم نبود.... خاکی بود.... کثیف بود.... خراب بود.... و دعا میکردم که یه روز همه چی خوب بشه..... و از خودم خجالت می کشیدم وقتی مردمش رو می دیدم که با وجود اینهمه کمبود و سختی اینقدر شاکر بودند و خوب بودند.... و من با اینهمه نعمتی که خدا بهم داده بود مثلا بخاطر یکم سرما اعتراض کرده بودم.... وقتی یه زن قدبلند رو کنار خیابون دیدم و یاد عمه کوچیکه افتادم از ظرافت صورتش.... بخاطر اونا رفتم ازش یه چیزی بخرم و وقتی داشت قیمتا رو میگفت.... گفت که قبلا برای خودش خانمی بوده که از خونه بیرون نمی اومده و حالا نشسته گوشه خیابون و برای نون شبش جوراب میفروشه.... تمام پولی که تو جیبم بود رو جوراب خریدم
ولی همه سختی هاش و ترس هاش و اضطراب هاش قشنگ بود....
همه ش و هزار برابر بیشترش به اون آرامش و احساس امنیت و خوشحالی اینکه تونستم زیارت کنم می ارزید....

برق داریم ولی من دلم میخواد برم کربلا و تو خیابونای تاریک برم و از تفتیش های متعدد بترسم و بگذرم تا بتونم زیارت کنم.....
میای بریم؟

پی.اس: متنم خیلی احساساتی شد.... خب منم الان خیلی احساساتی بودم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 22:6  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

سفرنامه

سلام

همه ی سفر ما یه طرف این روز برگشتنش یه طرف.... خیلی غیرعادی بود!

ما 29 اسفند راه افتادیم بریم تهران.... قم عمو دومی و عمه دومیم رو دیدیم و با هم رفتیم زیارت.... بعدشم من و دختر عمو یه مدتی تو حرم گم شدیم تا خیلی اتفاقی رسیدیم به محل قرارمون با باباهامون.... خیلی ضایع شدیم! بعدم توی مهتاب شام خوردیم و رفتیم تهران.

فردا صبحشم همه خیلی خسته بودیم ودیدیم نمی تونیم راه بیفتیم و در ضمن سال تحویل توی جاده بودن هم خیلی مزه نمی ده.... برای همین صبحانه خیلی به خودمون رسیدیم (کله پاچهههه) نهارم یادمون رفت بخوریم و وقتی بوی سبزی پلو های همسایه ها رو شنیدیم گفتیم نهار!!!! ولی چون همه سیر بودن بیخیال شدیم.
دیگه سال تحویل شد و عیدی (دونقطه لبخند خبیثانه) و عمو ها و عمه مو حسابی تیغ زدم ولی کلی به بابا تخفیف دادم (:دی). بعدشم همه آماده شدیم بریم دیدن عموی بابا.... اینقدر دلم براشون تنگ شده بوددددد...
اینم عکسی که موقع برگشتن از خونشون از برج میلاد گرفتم

البته اینو فردا صبحش که داشتیم از تهران میرفتیم گرفتم

بعدشم یه روز تو راه بودیم تا رسیدیم مشهد.... اونجا هم هی خونه رو که یکسال هیچ کس توش نرفته بود رو تمیز کردیممممم.... چند تا زیارت عاااالی کردم( دعا گوی همه هم بودم) اونجا جینی و بلوط رو دیدم.... و پرنیان و یه لحظه کوتاه شاذه رو و لیدی برد رو دیدم.... آقاهه رو هم دیدم ؛)

اینم عکسی که دوم فروردین گرفتم:

خیلی بارون میومد.... در عرض سه ثانیه تمام صحن خاااالی شد.... منم که فقط یه فاصله 10-15 متری رو تقریبا دویدم (اونم اون اولاش که بارونش کم بود) خیس خیس شدم.... ولی خوب بود!

دیگه بقیه ش هم خیلی توضیح دادنی نبود.... مگر اینکه بگم دو روز اول رفتم تمام خریدامو کردم و بقیهش هرجا می رفتیم من فقط گردش می کردم و خیلی بهتر بود.... اینقدر بدم میاد خیلی از این فروشنده های مشهدی گیرررر میدن به آدم و ول نمی کنن که اینو بخر اونو بخر.... تازه بعضیاشونم یه قیمتایی می گن که اصلا نمی شه چونه نزد... خلاصه خوب بود.... خیلی خوب

اینم عکسای سیل دیروز.... منتها یکی دو تا سیل گنددددده بود که آخریاشم بود ولی من شارژ موبایلم تموم شده بود... ولی همینا هم بد نشدن! سیل تو کویر لوت!!!!!!

اینم آبی که وقتی از وسطش رد می شدیم رو شیشه جلو میومد.

شیشه های بغلی

شیشه عقب

هنوزم دارم ولی فکر کنم همینا بسه.... باید از ماشینم عکس می گرفتم..... ماشینمون بچه گیاش سفید بود الان بژ شده :))
دیگه فهلا همین

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 9:31  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

ویولت

وای خدایا.... امشب یکی از باحال ترین خبرای دنیا رو شنیدم! ویولت نامزد شده! باورم نمی شه..... همین ویولت لاغر خوش خنده ی خودمون! اونم با کسی که عمرا فکرشو نمی کردم..... ما اعضای دوره جمیعا شوکه شدیم!
واییییییی ویولت نامزد شدهههههههه..... وایییییییییی.... ای ولللللللللل
مبارکش باشه..... انشاالله به سلامتی....

بعد اینکه چهارشنبه سوری خود را چگونه گذراندید؟ امشب نمی دونم چی شدفقط دو سه تا صدای انفجار کوچولو از دوردست ها شنیدیم.... بهتر!

دیگه اینکه هنوز بهار و تابستون نیومده من لاغر شدم و میشه گفت خوشحال هم شدم.... چون چند تا از دامن هام تنم نمی رفت ولی حالا میره.....

بعدتر اینکه کلی کار ریزه ریزه دارم که داره دیوونه م می کنه

می دونم خیلی پست چرندی شد.... ولی من هنوز تو کف نامزدی ویولتم.... اصلا نمی دونم چیکار کنم..... حالا می فهمم وقتی بچه ها می گفتن نامزدی من براشون خیلی عجیب و شوک و هیجان انگیز بوده چه احساسی داشتن..... از عصر دارم بپر بپر می کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 0:6  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

Im Matilda forever

یک متن معترضانه بود که اونی که باید می خوند خوندش.... حالا میره تو ادامه مطلب که خاک بخوره
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 13:30  توسط .:*ماتیلدا*:. 

پیچ امین الدوله

یه مدت خیلی کوتاه من و یکی از دوستام یه وبلاگ داشتیم که اون توش داستان می نوشت و وبلاگ به دلایلی تعطیل شد. امشب قرار بود کلا حذفش کنم منتها چون این نوشته شو خیلی دوست داشتم گفتم بذارم اینجا که هم فراموش نشه هم شاید دیگرانم مثل من ازش خوششون بیاد.

پی.اس: تمام مطالب زاییده تخیلات نویسنده ش هستن.... من هیچ توضیحی در این مورد ندارم


پیچ امین الدوله

من در یک ساختمان چهار طبقه زندگی می کنم.شش ماهی می شود که ساکن اینجا شده ایم..عاشق خانه مان شده ام.عاشق ساختمان صاف و سفید،عاشق باغچه ی کوچک و پیچک های سبز و گلهای پیچ امین الدوله ی آویخته از دیوار ها، عاشق تازگی و عاشق آدمهایش....

طبقه ی اول کنار آسانسور یک پیر مرد ۷۰ ساله ی سرحال زندگی می کند.چهره اش صاف و صوف و خندان است.نه عصا بدست میگرد نه دندان مصنوعی میگذارد.تک پسرش را داماد کرده و تنها زندگی می کند.پسر یک شب در میان سر می زند.پیرمرد با پسرش خوشحال تر از همیشه است...با اینکه از گذشته حرفی نمی زند ولی حرف از گذشته که می شود اندوه چشمهایش را تاریک می کند. دنیای پیرمرد دنیای بزرگیست.

روبروی آپارتمان پیرمرد خانه ی ماست.ما پنج نفریم.پدر و مادرم، من و دو برادر دو قلویم که همیشه ی خدا در حال شیطنت هستند. پدر و مادرم هر دو روزها سر کارند ولی شبها که همه دور همیم خوش میگذرد.بابا از همکار هایش تعریف میکند ، مامان از مریض هایش، برادرهایم بعضی از شیطنت های مدرسه را تعریف می کنند و من نقاشی های جدیدم را نشانشان میدهم.خانواده ام را دوست دارم.

طبقه ی دوم بالای سر ما زن میانسالی با پسرش زندگی میکند.چهره ی زن آرام است و همیشه بر همه چیز مسلط است.۱۷-۱۸ سال پیش از شوهرش جدا شده.عاشق لبخند های آرامش بخش و لحن ملایمش هستم.پسرش اخلاقی دارد شبیه مادر ولی چهره ای هیچ شبیه او نیست.مادر و پسر چنان بهم وابسته اند انگار پیچکی و دیواری که پیچک به آن آویخته.آرزو می کنم اگر من هم روزی بچه دار شدم با بچه ام همینقدر صمیمی باشم.

روبروی آنها زن و شوهر خیلی جوانی ساکن هستند.شوهر ۲۲ ساله است و دارد لیسانس می گیرد.همسرش فقط ۱۶ سال دارد و دبیرستانی است.زندگی شان به اقتضای سن و سالشان جوان است و کوچک و ساده ولی لبریز از امید و زندگی.شوهر هم درس می خواند هم کار می کند .روی درس زن جوانش هم خیلی حساسیت دارد.دخترک هم درس میخواند و هم سعی می کند با تمام بچگی زندگی ایده آلی برای همسرش بسازد.زندگی آن چنانی ندارند ولی همین سادگی شان هم حال و هوای خاص خودش را دارد.

طبقه ی سوم کنار آسانسور هم متعلق به زن و شوهر جوانی بود که حالا از اینجا رفته اند.

آپارتمان دیگر طبقه ی سوم محل زندگی یک خانواده ی چهار نفره است.مرد خانواده هرروز راس ساعت معینی از خانه بیرون می رود و بر می گردد. همسرش زن تپلی است با لبخندی همیشگی و انرژی فراوان.خانه شان تمیز ترین خانه ی ساختمان است و دستپخت خانم از همه ی خانمهای دیگر بهتر است. دو تا بچه ۵-۶ ساله هم دارند.یکی لاغر و قد بلند و دیگری تپل و کوتاه.

طبقه چهارم فقط یک آپارتمان هست که مرد جوانی در آن ساکن است. مرد قد بلندی دارد با چهره ای جدی بدون لبخند. ساختمان را خودش ساخته .همه ی آقایان ساختمان در بست طرفدارش هستند ولی خانمها ازش سر در نمی آورند.آدم عجیب و پر رمز و رازی است.

....

روی ایوان می نشینم و به همسایه هایمان فکر می کنم.آدمهای جالبی هستند و من دوستشان دارم.دستم به شاخه ی ترد پیچ امین الدوله میخورد که از نرده آویزان شده.همین تکان مختصر عطرشان را چنان توی هوا پخش میکند که گیج می شوم.فکر میکنم  من در یک ساختمان چهار طبق زندگی می کنم که....


+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 23:51  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

و هفده ساله می شوم...

اون آماندا رو ماتیلدا بخونین!


پی.اس: از بچگیم دوست داشتم به جای هفده بنویسم هیوده!

پی.اس2: یک اس ام اس تبریک: گاو و الاغ و اردك ، كبریت و گاز و فندك ، جوجه و مرغ و لك لك ، تولدت مبارك

+ نوشته شده در  جمعه 27 دی1387ساعت 0:35  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

کاش غوغای عاشورا نبود

نینوا در پهنه دنیا نبود

یک سر مو کم نمی شد از حسین

جمله دنیا و ما فیها نبود


+ نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت 20:33  توسط .:*ماتیلدا*:. 

تولد وبلاگم مبارککککککککک

امروز تولد وبلاگمه

تولدش مبارکککککککک.... یک سال شد؟ یه ساله که من ماتیلدام.... :دی

دیشب خانوادگی آقاهه رو ورداشتیم رفتیم بیرون شام خوردیم خوش گذشت.... بعدشم من خوابم نمی برد تا ساعت سه دو تا از کتابامو خوندم .... یکیش خوب بود یکیش نه چندان....

الان با عمه دومی حرف می زدم کاشکی زودی بیان پیشمون دلم براشون خیلی تنگ شده.... حالا راه دور هست! ولی خب اونقدر دور نیست که نشه سالی یکی دوبار رفت و برگشت.... (مختصرا هزار و صد کیلومتره چیزی نیست کهههه) عید ولی من میخوام برم اهواز!!!!!

شکلاتم تموم شد..... خیلی زشته آدم یه چیزی رو نصفه ول کنه.... نچ نچ نچ! اصلا حواس آدم جمع نمی شه..... حالا هرچی زحمت کشیده بودم مثلا ترک شکلات کنم برباد رفت! خداوند از درگاه خودش یک اراده قوی به من عطا بفرماید انشاالله

فهلا میرم....

+ نوشته شده در  جمعه 6 دی1387ساعت 12:2  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

Merry Christmas!

DOWNLOAD THE SONG

Dashing through the snow 
In a one-horse open sleigh
Through the fields we go
Laughing all the way.
Bells on bob-tail ring
Making spirits bright
What fun it is to ride and sing
A sleighing song tonight.

Chorus:
Jingle bells, jingle bells
Jingle all the way,
Oh what fun it is to ride
In a one-horse open sleigh, O
Jingle bells, jingle bells
Jingle all the way,
Oh what fun it is to ride
In a one-horse open sleigh.
A day or two ago
I thought I'd take a ride
And soon Miss Fanny Bright
Was seated by my side;
The horse was lean and lank
Misfortune seemed his lot,
We ran into a drifted bank
And there we got upsot.
A day or two ago
The story I must tell
I went out on the snow
And on my back I fell;
A gent was riding by
In a one-horse open sleigh
He laughed at me as
I there sprawling laid
But quickly drove away.
Now the ground is white,
Go it while you're young,
Take the girls along
And sing this sleighing song.
Just bet a bob-tailed bay,
Two-forty as his speed,
Hitch him to an open sleigh and crack!
You'll take the lead.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 دی1387ساعت 15:6  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

تنبیه

اعصاب معصاب ندارم هااااااا
اینقدر از دست خودم عصبانیم که می تونم در عرض سه دقیقه ....
نمی دونم در عرض سه دقیقه چه کار می تونم بکنم
ولی می خوام خودمو یه تنبیه اساسی بکنم
فرا نت تعطیل پس فردا هم تعطیل یک شنبه هم تعطیل
اینجوری متنبه می شم مودب میشم یاد میگیرم که دیگه هیچگونه غلطی نکنم
ماتیلدا خل.... خر.... دیوونه....
دونقطه جیقققققق دو نقطه گریههههههههه

پی.اس: کامنتدونی بسته.
+ نوشته شده در  جمعه 17 آبان1387ساعت 0:31  توسط .:*ماتیلدا*:. 

253

اگر راست می گویی...
وقتی سیاهم دوستم بدار.
وقتی سفیدم همه دوستم دارند!

پی.اس:شاید اگه منو آناهیتا اینهمه با هم دعوامون نمی شد اینقدر با هم صمیمی نمی شدیم ....ولی گاهی به این صمیمیت شک می کنم ... آدم با دوست صمیمیش دعوا می کنه؟
+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مهر1387ساعت 13:43  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

239

داریم با آقاهه چت می کنیم...موضوع مورد بحث وبلاگ بنده.... نتیجه نامعلوم :دی

اییییییییییییییش این خانمه عینک سازه زنگ زده میگه عینکت درست شده بیا ببرش.... نمی شد یه خورده طولش بدی؟منکه گفتم عجله ای نیست.... اصلا درک نمی کنه!!!!!

این که می بینید موجودیه که من به عنوان حیوون خونگی ازش نگه داری می کنم....چون نه غذا می خواد نه آب بغلشم بکنم نه چنگ می زنه نه خفه میشه....و خلاصه مردنی نیست ؛-) و ما قراره روزهای خوبی با هم داشته باشیم :دی فعلا اسمش هست گوساله :دیییییی

خیلی خوشگله...دوسش میداریم (من مرض دونقطه دی دارم آیا؟)

دیگه اینکه فردا باز شیمی داریم باز این خانمه می خواد بگه لیکواید....خوشش میاد با اعصاب من بازی کنه.....

راستش فقط می خواستم این گوساله رو معرفی کنم....از ظهر مشغول فک زدن بودم حرفام رفتن

پی.اس:حال کنین این آپ رو میذارم تو اسپشیال نوشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 23:1  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

226

 

Happy 25th birthday "Aghahe"...!l

 

 

 

p.s: I can not connect to the net easily(emlash hamine?) I will write comments on your blogs later... sorry

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مهر1387ساعت 22:34  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

219

امروز تولد مامانمه تولدشون مبارک

دیشب با بابا و نینا و داداش جان رفتیم اینو براشون خریدیم:

باحاله ولی بین خودمون بمونه هیچ موبایلی دایموند خودم نمیشه!!!!

تولدشون خیلی مبارک....ایشالا صد و بیست سال با خوشحالی و سلامتی زندگی کنند...نه کنیم :دی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 10:5  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

214

پادشاهی به حکیمی گفت:
جمله ای بگو که وقت شادی مرا غمگین و وقت غم مرا شاد کند
حکیم گفت:
" این نیز بگذرد "


 
+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 18:54  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و نود و چهار

سیلام
امروز تولد نینا ست


فک کنننننن!!!!!!!! سیزده سالش شد!!!!! تولدشو یادمه...اینقدر خوشحال بودم خواهر دارم که نگو....ویولت یه خواهر کوچیک داشت و پرنیان هم یه برادر کوچیک....خیلی افتخار می کردم که منم یه خواهر کوچیک داشتم که فقط مال خودمه.... وقتی خواب بود می رفتم بالای سرش بهش می خندیدم اونم همونجور تو خواب بهم لبخند می زد....
فکر کنم هنوز یه ماه نداشت....موقعی که متولد شد ریه ش هنوز یکم نارس بود و بنابراین خیلی مامان مراقب بودن که غذا یا آب تو گلوش نپره و خلاصه خیلی مراقبش بودن....من اون موقع یه کم از سه سال و نیم بیشتر سنم بود....همش دلم براش می سوخت فکر می کردم طفلکی خواهرم....هیچی بهش غذا نمی دن فقط شیر میدن...حتما خیلی گرسنه شه....یه روز صبح مامان صبحونه یه ساندویچ نون پنیر دادن بهم منم خوهار مهربان...یه لقمه ی گنده کردم تو دهنش که گرسنه نباشه
حالا مامان با چه بد بختی درش آوردن بماند....
کلی حرف دیگه هم داشتم ولی باید برم شیرینی بپزم....شیرینی با خرده شکلات....عجله م برای اینه که می ترسم شکلاتاشو قبل از شیرینی شدن بخورم....
شاید شب باز یه سری بزنم
فک کنم یکی از دعا هام پیش حضرت رضا مستجاب شده.... من حالم خوبه و خیلی خوشحالم...حتی با اینکه دارم از استرس می میرم....و حتی با اینکه وسط یه جنگ روانی بزرگ قرار دارم...من دارم می خندم...ولی خودم گاهی فک می کنم این کار دیوونه هاست
مسافرای کربلایی مون وارد خاک ایران شدن ایشالا فردا شب می رسن اینجا...
 
+ نوشته شده در  جمعه 1 شهریور1387ساعت 19:8  توسط .:*ماتیلدا*:.  | 

صد و هشتاد و شش

مراقب فکرت باش که به گفتار تبدیل می شود !
مراقب گفتارت باش که به رفتار تبدیل می شود !
مراقب رفتارت باش که به عادت تبدیل می شود !
مراقب عاداتت باش که به شخصیت تبدیل می شود !
مراقب شخصیتت باش که به سرنوشت تبدیل می شود !


بعدا اضافه شد:من به این گفته ایمان دارم و اتفاقا همین امروز تجربه ش کردم
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 12:15  توسط .:*ماتیلدا*:.  |