<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>.:*و اینک آسمان از آن منست*:.</title>
<link>http://matilda1992.blogfa.com/</link>
<description>.:*دفتر خاطرات مجازی ماتیلدا*:.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 14 May 2009 10:41:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خبر فوری!!!!</title>
<link>http://matilda1992.blogfa.com/post-454.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;من اسباب کشی کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;لطفا آدرس لینک جدید رو توی لینکدونی تون وارد کنین.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;بیاین خوشحال میشم.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;بیاااااااین ها!&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://sky-is-mine.persianblog.ir/&quot; target=_Self&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;و اینک آسمان از آن منست&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 14 May 2009 10:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=matilda1992&amp;postid=454</comments>
<dc:creator>matilda1992</dc:creator>
<guid>http://matilda1992.blogfa.com/post-454.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://matilda1992.blogfa.com/post-453.aspx</link>
<description>من می ترسم&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 14 May 2009 06:52:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=matilda1992&amp;postid=453</comments>
<dc:creator>matilda1992</dc:creator>
<guid>http://matilda1992.blogfa.com/post-453.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهمونی</title>
<link>http://matilda1992.blogfa.com/post-452.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;1. آناهیتا زنگ میزنه: الان میای اینجا؟ نههههه... یه ربع دیگه بیا تا من اتاقمو مرتب کنم.&lt;BR&gt;شلوار جین می پوشم و با تی شرت.... می ترسم تنهایی پیاده برم.... زنگ میزنم تاکسی.... سر ربع ساعت اونجام.... با هم میشینیم به حرف...  آناهیتا دو سه نوع میوه از هرمیوه دو تا میاره و میخوریم.... شیرینی نمی خوریم چون اون رژیم داره منم جوش می زنم.... شام رو با هم میریم تو آشپرخونه درست می کنیم و میخوریم و میام خونه....&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;2.شاذه زنگ میزنه: دایی بزرگه و دایی کوچیکه دارن میان اینجا. شما هم بیاین!&lt;BR&gt;ما هم با دایی هام رودرواسی نداریم.... وقتی یهویی تصیمیم میگیریم تلپ شیم هرکسی شامای خودشو میاره.... هم سفره رنگین میشه هم بیشتر خوش میگذره.... ما اگه از نهارای ظهر خیلی مونده باشه اونا رو می بریم وگرنه من میرم تو آشپزخونه شام اختراع می کنم.&lt;BR&gt;با شلوار جین و بلوز آستین بلند میرم.... با بچه های دایی ها سر به سر میذاریم.... همه دور هم میگیم و می خندیم.... بعدشم خمیازه کشان میریم خونه.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;3.اس ام اس میاد: فردا جلسه خونه ماست.... فلان چیز رو هم سر راهت بخر بیار.&lt;BR&gt;هرچی لباس دارم که هیچ جا نمی تونم بپوشم میذارم برای جلسه.... خرید می کنیم... میریم جلسه.... فکککککککک میزنیم... عکس میگیریم.... شام.... خونه&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;۴. یکی از دوستان میزنگه: یکشنبه عصر مهمون دارم.... همه هستن... تو هم بیای خوشحال میشم.&lt;BR&gt;من از همون لحظه عزا میگیرم که ای خدا چی بپوشم.... نیم ساعت یه بار نظرم عوض میشه و آخر دم رفتن یکی انتخاب می کنم و میرم.... همه کلی شیک کردن و من دوباره یادم رفته... می پرم تو دستشویی و نقاشی می کشم.... همه با هم حرف میزنیم و میخندیم.... شام... خونه&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;۵.مامان: فلان روز دعوتیم عروسی فلانی&lt;BR&gt;من: من هیچیییییییی لباس ندارم&lt;BR&gt;تو کمد نگاه می کنم و هفتاد و سه تا ایده می بینم برای پوشیدن.... میگم :چرا دارم&lt;BR&gt;مامان: خب اگه داری که دیگه لازم نیست بریم بخریم&lt;BR&gt;سه روز قبل من هوس می کنم لباس بدوزم.... لباس تموم نمی شه.... صبح عروسی من میگم: ماماااان بریم لباس بخریم&lt;BR&gt;مامان:نوچ... دیگه دیره&lt;BR&gt;یکساعت آخر بلاخره انتخاب می کنیم و یادم نمیره نقاشی کنم و میریم.... تا میرسیم من متوجه میشم که ماتیکمو خوردم.... دوباره از اول.... با بچه ها فک میزنیم.... مانور میدیم... خوش میگذره&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;۶.مامان: من دارم میرم خونه ؟ خانوم مهمونی.... تو هم باید بیای&lt;BR&gt;من میگردم یه لباس موقر متین پیدا می کنم و میریم.... اونجا بنده در نقش پارازیت میشینم و برمیگردیم&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;۷.من میخوام برم خونه مادر.... شلوار جین و جوراب و بریمممم&lt;BR&gt;خب یه موقعیش هم برمیگردیم دیگه&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;خب من شب میخوام برم مهمونی&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 13 May 2009 13:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=matilda1992&amp;postid=452</comments>
<dc:creator>matilda1992</dc:creator>
<guid>http://matilda1992.blogfa.com/post-452.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ونسا</title>
<link>http://matilda1992.blogfa.com/post-451.aspx</link>
<description>&lt;p align=&quot;baseline&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;من از پاریس هیلتون خیلی بدم میاد ولی از لبخند ونسا هادجنز (تلفظش درسته؟) خیلی خوشم میاد... اصلا از قیافه ی پاریس هیلتون نفرت دارم ولی ونسا هادجنز واقعا نازههههه.... البته اون عکسی دوست داشتمو نتونستم پیدا کنم....&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://www.disneyjuice.com/disney_juice/images/2008/05/14/27954_hot100_08_12vanessahudgens_l1.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;نمی دونم چی شده نصف شبی یاد این افتادم....&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 12 May 2009 20:16:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=matilda1992&amp;postid=451</comments>
<dc:creator>matilda1992</dc:creator>
<guid>http://matilda1992.blogfa.com/post-451.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آپ از پس عینک</title>
<link>http://matilda1992.blogfa.com/post-450.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;هم اکنون از پس عینک آپ می نماییم.... نه نمی نماییم... چون چشممان نزدیک بین است و با عینک نمی توانیم نوشته های لپ تاپ را ببینیم.... ولی بهرحال عینکمان راتحویل گرفته ایم و قیافه مان شده عینهو این بچه مثبت های از خود راضی.... ولی چون از بابا و خواهرمان خوف داریم مجبوریم 24 ساعته با عینک و تیریپ بچه مثبتی سر کنیم.... تازه بابایمان هم دم به ساعت یاد آوری می کنند قیافه مان شبیه بچه مثبت هاست.... ایش ش ش ش ش....&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;صبح رفتم برای خودم قهوه خوری خریدم.... اینقدر ملوسن.... تازه یه ست 6 تایی دیگه هم بود که خیلی دوستشون داشتم ولی دیگه جیب درد گرفتم نخریدم.... (کاش میشد بیای پرنیان)&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دیگه عصرم رفتیم کلاس انگلیش و بعدش لیدی برد گفت من و آناهیتا بریم خونشون.... خوش گذشت هندونه خوردیم با چوب شور و کلی حرففففففف..... نمی دونم از کجا اینهمه حرف پیدا کردیم.... دم به ساعتم میزدیم تو این بحثای علمی فرهنگی .... بعدشم تیپ زدیم (یعنی تیپوندنم) و عکسیدیم.... بعدشم شام .... و خب الانم که اینجام.....&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;فردا هم اینهوااااااااا درس داریم که من بلت نیستم....&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;صبح اینجا زلزله شد.... اینقدر خوشحال شدم دیشب تو اتاق نینا خوابم برد و تنهایی نبودم (نی نی کوچولو هم خودتی)&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;صبح ساعت 10 یه اس ام اس زدم به آقاهه الحمدلله 6 بعد از ظهر دلیوریش اومد.... فک کنم اگه نامه هم نوشته بودم با همین سرعت می رسید دستش....&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;من اعتراف می کنم دنیا با عینک خیلی صاف تر و قشنگتره.... ولی به هیشکی نگینا....&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پی.اس: من به فال زن دایی وسطی و شاذه ایمان آوردم.... داشتم آرشیومو میخوندم دیدم پارسال همین موقع ها فال برام گرفتن و شوخی شوخی درست از آب در اومده... الان متوجه شدم&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 11 May 2009 20:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=matilda1992&amp;postid=450</comments>
<dc:creator>matilda1992</dc:creator>
<guid>http://matilda1992.blogfa.com/post-450.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درس می پرسیم</title>
<link>http://matilda1992.blogfa.com/post-449.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دارم از داداش علوم می پرسم.... نوشته های کتابشون تقریبا هموناست که تو کتاب من نوشته شده بوده.... همه جوابا رو هم خط به خط حفظم و یادم مونده.... کلی از خودم خوشم اومد :دی&lt;br /&gt;اوممم هنوز عینکمو تحویل نگرفتم.... امروز دو سه جا رفتم تا چیزایی که سفارش داده بودمو بگیرم.... هیچ کدومشون هنوز نرسیده بودن.... ما هم با دماغ سوختههههه رفتیم آب انار خوردیم.... از موقعی که نامزد شدم بار اولم بود بدون آقاهه آب انار می خوردیم :-ا&lt;br /&gt;یه بو های خوبییییی از تو آشپزخونه میاد....&lt;br /&gt;دور از جان شما یک امتحان فیزیک مسخره ای دادیمممممم :-&amp;.... معلم فیزیک مریض بود نیومد.... بعد نامربوط ترین و بیسواد ترین معلمو آوردن که برامون سوال بگه بنویسیم.... یعنی اگه به بچه کلاس اولی میدادیم بهتر سوال میداد.... تازه کیو و پی رو هم قاطی کرد وسط راه.... مرده بودم از خنده.... تازه بعدشم داشتیم با خانم افضلی دعوا می کردم که این چه امتحانیهههههه یهو بی بی یه اس ام اس داد که با اینکه خنده دار نبود ولی من یاد اون موضوع حرف صبحیمون افتادم و خنده م گرفت.... بعدش میخواستم جلوی خانم افضلی نخندم از بس جلو خودمو گرفتم بعد از چند ثانیه هم عضله های صورتم درد می کرد هم اشکم در اومد هم یادم رفت دیگه چی میخواستم بگم.... دیگه جیم زدم :دیییییییی&lt;br /&gt;خصوصیات پرندگان را توضیح دهید!  پولک های ماهی برای چیه؟ کار ماهیچه چیست؟&lt;br /&gt;یادش بخیر....&lt;br /&gt;ده شارژ موبایلم تموم شد.... خاموش شدم.... کی الان با من کار داره؟ هیشکی! ولش...&lt;br /&gt;چقدر هوا گرم شدههههههه..... بابا نمی ذارن شب کولر روشن کنیم.... تا صبح هزار بار از گرما بیدار میشم...&lt;br /&gt;خیلی خواااااااااااااابم میاد.... &lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sun, 10 May 2009 19:15:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=matilda1992&amp;postid=449</comments>
<dc:creator>matilda1992</dc:creator>
<guid>http://matilda1992.blogfa.com/post-449.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شکلات مورد نظر در دسترس نمی باشد :(</title>
<link>http://matilda1992.blogfa.com/post-448.aspx</link>
<description>تیریپ نگار می نویسیم :دی.... شاید مقادیری رمزی هم نوشتیم :دی&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;1.این قالبه یه کم چشم منو اذیت می کنه.... یعنی یه خورده توش نمی بینم.... شما هم همینجور احساسی دارین؟&lt;br /&gt;2.خوشم میاد از آدمایی که برنامه دقیق دارن.... خوب کی میای؟؟؟؟ &lt;br /&gt;3.من اصلا ها طبع شعر ندارم.... یعنی خیلی هنر کنم فقط می تونم از روی شعرای تو کتاب ادبیات بخونم .... ولی هرچی بخوای عاشق نوشتن متنای یکی دو صفحه ای ام.... از این تیپ ها که زویا پیرزاد می نویسه.... از این نوشته های معمولی ....&lt;br /&gt;4.یه سایه چشم چند وقت پیش خریدم.... بعد فقط یه اپسیلون ازش استفاده کرده بودم واسه نومزدی ویولت.... دو سه روزه دارم تمرین می کنم خودمو خوب آرایش کنم.... اینم رنگاش خیلی خوشرنگن و از اونایی که به منم میاد و تازه خیلی تند هم نیست.... اینقدر کیف میده.... دو ساعت وای میستم جلوی آینه.... هی سایه میزنم.... هی پاک می کنم....&lt;br /&gt;5. تازه شم دارم یاد میگیرم خط چشم مشکی بکشم.... منتها هنوز در حدیه که فقط خودم از خودم مراد می بینم.... برم بیرون خنده دارم....&lt;br /&gt;6.ایششششششش همه بهم گیر میدن که تو چرا صاف راه نمی ری.... همه میگن همش یا دارم میدوئم یا دارم جست میزنم.... انگار تازه متوجه این مطلب شدن.... من از موقعی که یادمه همینجوری راه میرفتم.... خوب تو خونه مگه چی میشه؟&lt;br /&gt;7.آهنگ کارتون پری دریایی رو گذاشتم رو رینگ تونم.&lt;br /&gt;8.تو عینهو شکلات می مونی! تازه از اون مدل شکلاتا که فعلا دستم بهشون نمی رسه ولی دلم داره غشششش میره براشون. خودتم می دونی که فک می کنم مثل شکلاتی و بهم میخندی! پرروووووو..... (چرا اینجوری نگاه می کنین؟ پسردایی دو سال و نیمه مو دارم میگم. بس رفته تو آفتاب شده رنگ شکلات میخوام بخورمشششششششششششششششششش)&lt;br /&gt;9.سه سه تا نه تا. در ضمن یه نفر شکلات دیگه هم داریم که دلمان برایش بسیار تنگ می باشد&lt;br /&gt;10. ختم مطلب. شکلات خوردنی هم دوست داریم :دی&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 09 May 2009 21:07:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=matilda1992&amp;postid=448</comments>
<dc:creator>matilda1992</dc:creator>
<guid>http://matilda1992.blogfa.com/post-448.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خرپفانه</title>
<link>http://matilda1992.blogfa.com/post-447.aspx</link>
<description>از خستگی خوابم نمی بره..... به شدت احساس طفلونکی بودن بهم دست داده...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;****&lt;/p&gt;ساعت ده و نیم یازده که میشه بابا میگن: نینااااااا درا رو قفل کردی؟&lt;br /&gt;نینا میگه:الان! میره دسته کلید بابا رو از رو تی وی ورمیداره اول در حیاط رو لاک می کنه بعد در ورودی. &lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;مامان میگن: ماتیلدااااااااااا چراغا رو خاموش کنننننن!.... داداش (البته اونا نمی گن داداش ولی ما اینجا می گیم داداش) لباسای فردا تو آماده کردی؟ کیفتو آماده کردی؟ دوباره برو نگاه کن!&lt;br /&gt;کی فردا صبح کلاس داره؟&lt;br /&gt;من می گم:مننننننننننننننننننن!  ولی معمولا میدونیم که من خودم پا میشم.&lt;br /&gt;من میپرم تو دسشویی.... بعدش تند تند مسواک میزنم و آخر مسواکم داداش گروپ گروپ میزنه به در! میام یه چیزی بهش بگم که سهوا خمیر دندون قورت میدم.... بعدش انگار سیانور قورت دادم همچین تف می کنم که معده م میخواد بپره بیرون! به داداش میگم نمیذاری با دل خوش مسواک بزنم.&lt;br /&gt;بدو بدو میخوام برم تو اتاق بابا میگن: ماتیلدااااا موبایل منو بیار! موبایلو می برم و ادامه ی بدو بدو که بپرم تو اتاقم.&lt;br /&gt;دم در یادم میاد میخواستم یه چیزی از مامان بپرسم. می پرسم و خب می دونین دیگه بدوووو بدوووو.... مامان میگن: اینقدر ندووووووو.... چرا مثل آدم راه نمیری؟ (خب آخه وقتی آدم عجله داره که نمی شه قدم بزنی)&lt;br /&gt;در اتاق رو پیش می کنم (نمی دونم فارسیش چی میشه.... یعنی تا دم چارچوب می بری ولی نمی بندیش) چون تو اتاق در بسته خوابم نمی بره....&lt;br /&gt;لپ تاپ رو روشن می کنم و تا اون راه بیفته یکم دور اتاق رو مرتب می کنم و لباس عوض می کنم..... پسورد می زنم و تا به نت وصل شه وسایل فردامو حاضر می کنم.&lt;br /&gt;لحاف رو میذارم زیر سرم پاهامم می ذارم رو بالش.... اول نگاه می کنم ببینم کی آنه اگه حال چت داشتم ویزیبل می کنم. بعد میرم سراغ گوگل ریدر و بلاگفا.... و وبگردی! یه چیزی پیدا می کنم که دانلود کنم بعد حوصله م سر میره.... اون کتابه رو با پا از کنار بالش ورمیدارم شروع می کنم به خوندن.... 40-50 صفحه که خوندم احتمالا فایلم دانلود شده.... ولی میبینم آقاهه یا یکی از بروبکس آنه.... میشینیم به چت! معمولا نیم ساعت سه ربع ولی اگه فرداش بیکار باشم بیشتر (که البته شیش ماه یه بار اینجوری میشه)&lt;br /&gt;بعدش دیگه چشمام آلبالو گیلاس می چینه....&lt;br /&gt;لپ تاپو خاموش می کنم و دور میزنم سرمو میذارم رو بالش.... چراغم خاموش می کنم.... دعاهامو میخونم.... آلارممو چک می کنم و بعدش..... خررررررررررپففففففففف&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و خررررررررررررررررپففففففففففففففف&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 08 May 2009 20:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=matilda1992&amp;postid=447</comments>
<dc:creator>matilda1992</dc:creator>
<guid>http://matilda1992.blogfa.com/post-447.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تند تندانه</title>
<link>http://matilda1992.blogfa.com/post-446.aspx</link>
<description>
سلام
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;این نایت اسکین بعد از یه مدت کم کاری قالبای خوشگلی داده ها.... من از این و اون که الان پرنیان زده خیلی خوشم اومد&lt;br /&gt;صبح که بیدار شدم مقادیری اوقاتم تلخ بود ولی الان خوبم.&lt;br /&gt;ظهر هم جوجه کباب دستپخت پدر گرام را میل نموده ایم.&lt;br /&gt;دیشب دور اتاقمو مرتب کردم کارت مدرسه مو گذاشتم یه جایی &quot;که گم نشه&quot;. حالا یادم نمیاد کجا گذاشتم &lt;img height=&quot;18&quot; src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot; /&gt; شما ندیدینش؟&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;من هرچی تو چت کردن عاااااشق سمایلی ام ولی موقع بلاگ نوشتن اصلا حوصله م نمی ذاره&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;هومممم این یک عدد آپ سرپایی بود&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پی.اس: هیشششششششششششششکی منو دوس نداره!!!!!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پی.اس2: دلم میخواد بشینیم رو بروی هم بستنی چوبی بخوریم! پایه ای؟ بستنی سالار دوست داری؟ همینا که روش واقعا مزه توت فرنگی میده و بستنیش واقعا مزه خامه؟؟؟&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 08 May 2009 12:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=matilda1992&amp;postid=446</comments>
<dc:creator>matilda1992</dc:creator>
<guid>http://matilda1992.blogfa.com/post-446.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عینکانه</title>
<link>http://matilda1992.blogfa.com/post-445.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;از صبح سرم شلوغ بود نشد آپ کنم.... الان اومدم و زیر آف های مهرآمیزتون دفن شدم .... هیچیم نبود.... فقط وقت نکردم بیام نت.... ممنون&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دیروز رفتم چشم پزشکی.... میخواستم به دکتر بگم من رفتم کلیییییییی ویتامین خوردم و خلاصه به چشمام کلی رسیدم و 4-5 ماه هم هست که عینک نزدم.... حالم هم خیلی خوبه.... فقط اومدم دیدن شما! ولی دکتر گفت: از بس زحمت کشیدی باز نمره چشمت رفته بالا.... عینک هم نزنی خب میره بالاتر....&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خب دماغم سوخت اساسی.... دوباره رفتم دنبال عینک..... برای اولین بار از این عینکا که الان مده سفارش دادم.... کلی گشتم..... سیاهه و باریکه نسبتا ولی از اینا نیست که فقط فریم بالا و پاینشو ببینم.... خیلی هم سبکه..... دوسش دارم..... عینک فروشه میگه خانم شما اصلا عینکای جدیدو دوست ندارین!..... عینکای جدیدش همه شون یا سبز فسفری بودن یا نارنجییییییییییییییییییی یا صورتییییییییییی یا فیروزه ایییییییی همه از نوع جیغغغغغغغ..... &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ولی دیشب شام رفتیم خونه شاذه اینا خوش گذشت.... شبی هم عمه میان پیشمون.... شام هم بابا میخوان درست کنن..... چه شود!!!!..... &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;امروز تازه 17 اردیبهشته..... وای یعنی می رسه اردیبهشت سال آینده که من دیگه درس نداشته باشم و با خیال راحت از هوای بهاری لذت ببرم؟ بیستم امتحان فیزیک داریم.... معلم فیزیک مدرسه خیییییییییییییلی باحاله..... قشنگ میاد همه جوابا رو به آدم میگه..... تیپشم باحاله! حدودا شصت ساله ست..... قدشم حوالی 150..... تپل مپل..... مانتو شلوار بنفش می پوشه با مقنعه زرد.... یه عینک گرد با بند.... کفش طبی سفیییییییییییید..... همیشه هم دونقطه دی!.... مسخره ش نمی کنم .... واقعا لذت می برم از اینکه مثل بقیه معلما نیست.... خیلی باحاله.... کلاسشم دوست دارم (البته امسال سر کلاسش نرفتم)&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یه قالب خوشگلی خیلی وقت پیش داشتم .... ولی الان هرچی می گردم نمی بینمش..... یوهو؟ کجایی؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پی.اس: خدایا کمکم کن که بتونم به دوستم کمک کنم که دیگه اینقدر ناراحت نباشه :((&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 07 May 2009 17:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=matilda1992&amp;postid=445</comments>
<dc:creator>matilda1992</dc:creator>
<guid>http://matilda1992.blogfa.com/post-445.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
